چپتر 1785: قدیسِ گوشهگیرِ گورِ خدا
0«سرورِ سایهها؟»
باربران لرزیدند.
شب فرا رسیده بود و تنها نورِ آتش دشتِ متروک را روشن میکرد. ذراتِدرونِ خاکستر در هوا میرقصیدند. دوردستها، بندهای سفیدِ انگشتانِ ایزدِ مرده چون کوه بر فرازِفلورِ دشت قد برافراشته بود و سه قمرِ رنگپریده در تاریکیِ آسمانِ سرد غرق میشدند.
محیطی بینقص برایغیرقابلتحمل تعریف کردنِ یکبرنمیداشت داستانِ ترسناک بود.
ریِ بیدارشده لبخندِ محوی زد.
«آره. سرورِ سایهها...»
رین کمی جابهجا شد تا صدایش را بهتر بشنود.احمقه سایهای غیرقابلتحمل دست از سرش برنمیداشت، پس طبیعتاً هرکار چیزی که به سایهها ربط داشت برایش جالب بود.
مردِ جوان نفسِ عمیقی کشید،سرش فنجانی چایِ معطر را میانِداشت دستانش گرفت و ادامه داد:
«اون بیرون توی گورِ خدا، آسمون معمولاً پوشیده از ابره. وقتی پردهٔ ابرا پاره میشه، نورِ کورکنندهای از یه ورطهٔ سفیدِ درخشان بیرونخیره میریزه و هر چیزی رو که تکون بخوره خاکستر میکنه. اما... یه جایی هست که نور هرگز بهش نمیرسه. سرزمینی که برای همیشهحالی تو تاریکی فرو رفته. اون بیرون تو تاریکی، معبدی باستانی ساخته شده از سنگِ سیاه ایستاده. اونجا همون جاییه که سرورِ سایهها زندگی میکنه.»
رین بااحمقه ناباوری به ریِروی بیدارشده خیره شد.
احمقه؟
مردِ جوان کنترلِ خوبی روی صدایش داشت و شنوندگان را بهبرایش درونِ صحنهای که توصیف میکرد میکشاند. اما... نه، داشت چه کاردستانش میکرد؟ مگر در تئاتر بودند؟ چرا نمیتوانست فقط عادی حرف بزند؟
فلورِ بیدارشده رویش را برگرداند، در حالیهمیشه که از خجالت سرخ شده بود. تامارِشده اندوه با چهرهای خویشتندار چشمانش را بست.
با این حال، باربران به نظر ذوقزده میآمدند و کمی بهکار جلو خم شدند تا از داستان لذت ببرند. رین چند باررویش پلک زد و بعد، چون نمیخواست انگشتنما شود، همان کار را کرد.
ریِ بیدارشده ادامه داد:
«سرورِ سایهها... میگن یه قدیسِ گوشهگیره، اما هیچکس دقیقاً نمیدونه از کجا اومده. حتی کسی نمیدونه واقعاً انسانه یا نه.معطر همیشه یه زرهِ سیاه میپوشه و یه نقابِ سیاه و ترسناک به صورت میزنه. صداش سرد و موذیه و قدرتهاشکورکنندهای فراتر از باوره. اون تنها تو معبدِ تاریک زندگی میکنه و فقط اهریمنهایی که بهش خدمت میکنن دورش رو گرفتن.»
مردِ جوان نفسِ عمیقیبهش کشید و بعد آرام گفت،فرو طوری که صدایش کمی بلرزد:
«واقعیت داره. من تو اون معبد بودم و خودم اون اهریمنها رو دیدم. یکیشون مجسمهٔ زندهٔ یه شوالیهٔ زنِ زیباست. یکی یه هیولای جهنمیِ غولپیکره که ازتامارِ فلزِ سیاه ساخته شده. یکی یه مارِ عظیمه که بدنش کلِ معبد رو در بر گرفته و فلسهاش مثلِ عقیقِ صیقلخوردهست. با این حال، هیچکدومشون به اندازهٔگوشهگیره خودِ سرورِ سایهها ترسناک نیستن. نقابش از چوبِ سیاه به شکلِ یه دیوِ باستانی تراشیده شده و نگاه کردن تو چشماش... مثلِ نگاه کردن تو خودِ ورطهست.»
لرزید و سر تکان داد.
«فکر کردم همونجا، با نگاه کردن بهش میمیرم. با این حال، سرورِ سایهها فقط مدتی بیحرکت بهمکشید خیره شد و بعد با صدایی که هیچ احساسِ انسانی توش نبود گفت... "تصمیم گرفتم نکشمت، رؤیابینابره ری." انگار به جای دلیلی برای گرفتنِ جونِ یه نفر، به دلیلی برای زنده گذاشتنش نیاز داشت.»
رین مخفیانهنور نگاهی بهبهش سایهٔ خودش انداخت.
چطور سرورِ سایهها در معبدی کاخمانند زندگی میکرد وتوصیف یک مشت زیردستِ قدرتمند به او خدمت میکردند، درعادی حالی که معلمِ او حتی جایی برای ماندن نداشت؟
یعنی معلمشایستاده بینِ سایههاهمون یه آسمونجل بود؟
بیانصافیه...
یکی ازنور باربران بابهش صدایی لرزان پرسید:
«اما، جنابِ ریِکنترلِ بیدارشده... چطور سر ازدرونِ اون معبدِ شیطانی درآوردین؟»
ری دهان باز کرد تاجاییه جواب بدهد، اما فلور پیشدستی کرد...خوبی شاید میترسید ری حرفِ بیربطی بزند.
«طلسم ما سه تا رو فرستاد گورِ خدا. یه جا برای قایم شدن پیدا کردیم وعمیقی ری رو فرستادیم تا راهِ فراری پیدا کنه، یا شاید کسی رو پیدا کنه که نجاتمون بده...پوشیده اون اتفاقی واردِ قلمروِ سرورِ سایهها شد و یکی از پژواکهای سرور اون رو به دژ برد.»
تامار سر تکان داد.
«راستش سرورِ سایهها سالِ گذشته هم چند خفته رو نجات داد. بیشترِ چیزایی که ازش میدونیم هم از همونجا میاد؛ ازفلورِ حرفایی که اون خفتهها بعد از فرستاده شدن به قلمروِ سرود زدن. خب، ما واقعاً شانس آوردیم. نمیدونم آیا به خودشببرند زحمت میداد تا من و فلور رو پیدا کنه یا نه، اما وقتی ری رسید، کسِ دیگهای هم تو معبد بود.»
ری با دلخوری به دو همراهش خیره شد؛ شاکی ازکنترلِ اینکه بازگوییِ نمایشیِ او از اولین ماجراجوییشان در عالمِ رؤیاتئاتر را خراب کرده بودند. سپس آهی کشید و سر تکان داد.
«آره. اگه تنها بودم... سرورِ سایهها ممکنه بود من رو دستِ خالی برگردونه، یا حتی برای جلوگیری از دردسر کلکم رو بکنه. دستکم میشه گفت یکم... شومه. خوشبختانه اونگورِ موقع، ستارهٔ دگرگون و دستهای از آتشبانان تو معبد پناه گرفته بودن. اونا تو گورِ خدا مأموریت داشتن، اما وقت گذاشتن تا خودشون رو به خطر بندازن و فلور ومعبدی تامار رو نجات بدن. بانو نفیس حتی سرورِ سایهها رو راضی کرد که کمک کنه. اگه کسی بتونه یه آدمِ قدرتمند و عجیبوغریب مثلِ اون رو متقاعد کنه، فقط خودشه.»
تامار آهی کشید.
«ما سه تا فقط میتونستیم قایم شیم. حتی الان که بیدارشده هستیم، یه روز هم توی گورِفقط خدا زنده نمیمونیم. اما ستارهٔ دگرگون و سرورِ سایهها، اونا با پای خودشون رفتند تو اعماقِ اونحال استخونهای پر از پلید تا ما رو نجات بدن. به خاطر همین، موجوداتِ کابوسِ اعظم محاصرهشون کردن.»
نگاهی به فلور انداخت،همون لحظهای تردید کرد وخیره با لحنی حسرتبار اضافه کرد:
«سرورِ سایهها ما رو گرفت و با یه جور توانِ حرکتی، توی چند ثانیه بیشترنفسِ از صد کیلومتر رو طی کرد. بعد ما رو پرت کرد سمتِ آتشبانان و خودشخدا برگشت. ما فقط هرازگاهی لرزشِ زمین رو حس میکردیم... اما بالاخره جفتشون برگشتن. دربوداغون، ولی زنده.»
همه شوکه به نظر میرسیدند.
«اونا با... باکنترلِ چند تا پلیدِشنوندگان اعظم جنگیدن؟ و بردن؟»
تامار لبخندِایستاده بیجانی زد وجاییه سر تکان داد.
«راستش، خیلی از قدیسها میتونن تو نبرد با یه موجودِ کابوسِ اعظم از طبقههای پایینتر پیروز بشن. ولی چندچایِ تا از اونا با هم... مثلِ حکمِ اعدامه. فقط ستارهٔ دگرگون و چند نفرِ دیگه از پسش برمیان. سرورِ سایهها...میشه با اینکه نمیدونم کیه، قدرتهاش دستکم با شجاعترین متعالیها برابری میکنه. اون بدونِ شک یکی از مرگبارترین جنگجوهای این دورانه.»
به آتش خیره شد.
«البته به ری و چرتوپرتهاش گوش ندین. سرورِ سایهها فقط یه قدیسه. مردم میگن آدمِ عجیبیه، و میفهممعادی چرا؛ آخه کی دلش میخواد تو یه منطقهٔ مرگ زندگی کنه؟ شاید فقط از آدما متنفره، یا شایدمذوقزده ربطی به نقصش داره. به هر حال، ما سه تا مدیونشیم. اگه قدرتِ اون نبود، الان مرده بودیم.»
رین غرق در فکرِ آن قدیسِ مرموزناباوری بود... اما باربرها انگار از همین حالادرونِ وجودِ او را از یاد برده بودند.
در عوض، باغیرقابلتحمل چشمانی براق بهبرنمیداشت جلو خم شدند.
«پس... امم... بانو تامار...»
کارلِ پیراحمقه با هیجانخوبی لبخند زد.
«گفتی ستارهٔایستاده دگرگون وهمون آتشبانان رو دیدی؟!»
بقیهٔ باربرهاسایهای هم به همانسرش اندازه هیجانزده بودند.
«واو! تو واقعیتهرگز چهشکلیه؟ همونقدر کهسرزمینی تو ویدیوهاست خوشگله؟»
«بانو کاسیا هم اونجا بود؟»
«سوارِ زنجیرشکن هم پرواز کردین؟»
رین چشمانش را چرخاند.
سپس، در کمالِ تعجببهش دهان باز کرد وتاریکی با لحنی بیتفاوت گفت:
«بچهها، بانو تامار رو ول کنین. در ضمن، اگه میخواین از ستارهٔ دگرگون بدونین، از خودم بپرسین. شاید ندونین،حرف ولی یه بار بهم شمشیرزنی یاد داد. اوه... راستی بلبل هم چند جلسه تیراندازی با کمان باهام کار کرد.جلو قدیس آتنا رو هم همیشه دعوا میکردم چون بشقابهای کثیف رو تو خونه ول میکرد... تسک، اون زنِ شلخته...»
آخه دارم چه غلطی میکنم؟
چرا داشت چرتوپرتغیرقابلتحمل میگفت؟ این کارهابرنمیداشت اصلاً به او نمیآمد!
اما... درنور کمالِ تعجب، کمینمیرسه هم کیف میداد.
اوه، نه... معلم خرابم کرده...
باربرها به اواونجا خیره شدند، بعدزندگی زدند زیرِ خنده.
«آره جونِ خودت...غیرقابلتحمل خب رانی، بانوبرنمیداشت ستارهٔ دگرگون چهشکلیه؟»
«مطمئنی اون بهت شمشیرزنیبهش یاد داد؟ نکنه توتاریکی به اون یاد دادی؟»
«هیچکس اون سرورِ سایههاخوبی رو بدونِ نقاب ندیده. شایدتوصیف از همون اول رانی بوده!»
رین لبخندِ درخشانی تحویلشان داد.
«...خب، تا حالا مندست و سرورِ سایهها روچیزی تو یه اتاق دیدین؟»
دوباره صدای خنده بلند شد.
مدتی بعد، گوشتِ کبابشده تمام شد و اعضای تیمِ نقشهبرداریمیکشاند به چادرهایشان برگشتند. آن سه بیدارشده هم تصمیم گرفتند چهبزند کسی اول نگهبانیِ اردوگاه را بدهد و بعد به چادرهایشان رفتند.
رین چند ساعت را صرفِ به گردشناباوری درآوردنِ جوهرش کرد. در دلِ شب، سرانجامدرونِ از فرطِ خستگی روی کیسهخوابش ولو شد.
کمی همانطورسایهای ماند، بعددست آرام پرسید:
«هی، معلم.نور از اون سرورِنمیرسه سایهها چیزی میدونی؟»
او مدتی ساکت ماند.
«آره. خیلیایستاده خوب میشناسمش.همون چرا میپرسی؟»
رین در تاریکی لبخند زد.
«نه، همینجوری. فقط اینکه... تونمیرسه یه سایهای، و اون سرورِ سایههاست.معبدی پس، امم... یعنی اون مافوقِ توئه؟»
رگههایی ازاحمقه رنجش در صدایروی معلمش پیدا بود.
«کی، اون دلقک؟ مافوقِ من؟جاییه هه! اگه میخواستم، میتونستم با یهخوبی اراده از صفحهٔ روزگار محوش کنم.»
رین ریز خندید.
«ولی اون یه معبدِ گنده و یه عالمه خدمتکارِ قدرتمند داره.معبدی انگار با بانو نفیس هم صمیمیه... یه بار نگفتی که تقریباً دوستپسرشی؟خیره ببخشید، نمیخوام بیادبی کنما... ولی بیشتر به نظر میاد اون دوستپسرش باشه...»
معلمش جا خورد.
«آره گفتم. و در ضمن... هستم! ازش خواستم باهام بیادکنترلِ سرِ قرار، و اونم قبول کرد. حتی از خداش هم بودبودند که قبول کنه! کی میتونه در برابرِ جذابیتِ من مقاومت کنه؟»
رین پوزخند زد.
«من فقط دارم میگم. اون سرورِ سایهها، به نظر میاد کارش رو بلده. به خاطرِسنگِ اون، بقیهٔ سایهها مسخرهت نمیکنن که آدمِ ناموفقی هستی؟ نه معبدی، نه خدمتکاری، نه یهصحنهای قدیسهٔ خوشگل که به بازوت آویزون باشه... آه، دلم برای معلمِ بیچارم میسوزه... معلمم خیلی زاهده...»
به جای جواب،کنترلِ غرشِ تهدیدآمیزی درشنوندگان تاریکی طنینانداز شد.