چپتر 73: حلقهٔ مرگ
0چند دقیقه بعد، سانی صدایی از جایی آن بالا شنید.تردید با نگاه به آن سمت، متوجه شد که کاسی لبهٔآمده شاخهٔ پهن ایستاده و طنابِ طلایی را در دست گرفته است.
پیش از آنکه بتواند واکنشی نشان دهد، دخترِشوخطبعیاش نابینا داشت پایین میآمد. بسیار محتاط بود، اماانداخته برای کسی که نمیدید، کاملاً چابک به نظر میرسید.
پلک زد.
دیوانه شده؟ خیلی خطرناکه!
اما نگرانیاش بیمورد بود. کاسی بهسرعت به زمین رسید و صحیح و سالمسعی طناب را رها کرد. سپس عصایش را احضار کرد و با تردید قدمی برداشت؛سمتِ داشت سعی میکرد به یاد بیاورد صدای فریادِ سانی از کدام سمت آمده بود.
سانی حضورش رادیدی اعلام کرد وداد برای راهنماییاش گفت:
«من اینجام!»
دخترِ نابینا سرش را به سمتِ او چرخاند و جلو رفت، و باآهی دقت زمینِ پیشِ رویش را با عصا لمس میکرد. از آنجا که سطحِفقط جزیره بسیار ناهموار شده بود، رسیدنش به سانی بیشتر از حدِ معمول طول کشید.
درست وقتی که نزدیکطناب بود از کنارش ردعصایش شود، سانی دوباره گفت:
«هی، کاس.»
کاسی ایستاد و باعصایش چهرهای غافلگیرشده سرش رابرداشت پایین انداخت. بعد پرسید:
«چرا روی زمین دراز کشیدی؟»
سانی لبخندِ بیجانی زد.
«آه، خیلی راحته.»
ناگهان دخترِ نابیناسپس اخم کرد وتردید با لحنی نگران پرسید:
«صدمه دیدی؟»
سانی با آهی سر تکان داد. حسِسپس شوخطبعیاش همیشه خریدار نداشت. در واقع، درمیکرد گذشته بارها او را به دردسر انداخته بود.
«فقط همهجام کبود شده. چیزِتکان مهمی نیست. فقط خیلی خستهم...خریدار این یکی واقعاً سنگین بود.»
از آنجا که کاسیعصایش هنوز اخم بر چهره داشت،سعی لحظهای فکر کرد و افزود:
«نف هم حالشکشیدی خوبه. یکم اونطرفترراحته داره استراحت میکنه.»
سرانجام، دخترِ ظریف آرامطناب شد. چهرهاش باز شد واحضار لبخندِ مرددی به او زد.
«شما واقعاًصدمه اون دیوآهی رو کشتین؟»
سانی نگاهی بهسپس جسدِ عظیم انداختتردید و چشمانش را بست.
«آره. حسابی مُرده.»
هر دو مدتی ساکت ماندند.رها سانی در آستانهٔ خواب رفتنتردید بود که کاسی با احتیاط پرسید:
«پس... میخوایصدمه همینطور اینجاآهی دراز بکشی؟»
چشمانش را باز کرد واحضار پلک زد؛ سعی کرد بهمیکرد یاد بیاورد چه خبر است.
آه، درسته.دراز صبحه. کارایی هستبیجانی که باید بکنیم...
روزِ گذشته بهطرزِ طاقتفرسایی طولانی و خستهکننده بود. آنها باید برای اجرای نقشه آماده میشدند، تا بالای تپه میدویدند، از درختِحضورش عظیم بالا میرفتند، خود را در شاخههایش پنهان میکردند و جانشان را به خطر میانداختند تا دیو را به آتش بکشند؛بیشتر بماند که... تمامِ آن اتفاقاتی که بعدش افتاد. همهٔ اینها به نبردِ کوتاه اما هولناک با خودِ جانور ختم شده بود.
با این حال، هنوز وقتِتکان استراحت نبود. دستکم باید اقداماتِخریدار احتیاطیِ اولیه را رعایت میکردند.
سانی به بدنِ خستهاش فشار آورد، ایستاد و شانهاش را به سمتِ کاسیصدای گرفت. پس از اینکه کاسی دستش را روی شانهٔ او گذاشت، سانی به سمتِدقت جسدِ دیوِ زرهپوش رفت و در نقطهای که نفیس روی شنها افتاده بود، ایستاد.
نفیس بادراز نگاهی خستهلبخندِ سلام کرد.
«صبح بخیر.»
ستارهٔ دگرگون از روی عادت سعیداد کرد لبخندِ مؤدبانهای بزند. با اینواقع حال، امروز چندان قانعکننده به نظر نمیرسید.
هه، از دهسپس بهش ۳.۶ میدم.تردید نه عالیه، نه افتضاح.
خیلی زود، هر سهشان در حلقهای نشستند و بطریِلحنی شیشهایِ پر از آبِ سرد و گوارا را دستبهدستهمیشه کردند. سانی وسطِ تعریف کردنِ نبردشان با دیوِ زرهپوش بود:
«... واسه همین چند لحظه حواسش پرت شد. همون موقع نف حمله کرد. از توانِ سرشتش استفاده کرد تاکدام شمشیرش رو شعلهور کنه و به اون قسمتِ ضعیفِ زره روی سینهٔ دیو ضربه زد، همونی که بهمون گفتهسطحِ بودی. واقعاً به اندازهٔ بقیهٔ زرهش محکم نبود، برای همین شمشیر ازش رد شد و قلبِ حرومزاده رو سوراخ کرد.»
سانی متوجه شد که کاسی با شنیدنِ ترفندِ تازهٔ ستارهٔ دگرگون غافلگیر نشد.گذشته یا از اول میدانست چون نفیس به او گفته بود، یا چیزی در یکیسنگین از رؤیاهایش دیده بود. در هر صورت، تصمیم گرفت این موضوع را کش ندهد.
«دیو از قبل توی نبردش با اون... اون چیزی کهمیکرد از دریا اومد بهشدت زخمی شده بود، برای همین همونگفت ضربه کافی بود تا از پای دربیاد. چند ثانیه بعد مُرد.»
کاسی بادراز حیرت سرلبخندِ تکان داد.
«این... باورنکردنیه. دو تا خفته یهکرد دیوِ بیدارشده رو بکشن! فکر میکردمبرداشت اینجور چیزا فقط توی وبتونها اتفاق میافته.»
نفیس حرفش را اصلاح کرد:
«سه تا خفته. بدونِعصایش رؤیا و راهنماییِ تو،برداشت ما نمیتونستیم کاری بکنیم.»
دخترِ نابینادراز کمی خجالتزده سرشبیجانی را پایین انداخت.
«بازم. دو یاسالم سه تا، واقعاًکرد فرقِ زیادی نمیکنه، نه؟»
سانی نگاهی به هرآهی دو دختر انداخت وشوخطبعیاش سرانجام رو به کاسی کرد.
«حق با توئه، چیزی نیست که کسی انتظارش رو داشته باشه.یاد ولی خب... قول داده بودم وقتی این قضیه تموم شد براتسرش گوشتِ دیو بپزم، مگه نه؟ آمادهای استعدادِ آشپزیِ بینظیرم رو ببینی؟»
لبخندی زد، از همین حالا طعمِ گوشتِ آبدار ولحنی نرم را در دهانش حس میکرد. با این حال، کاسیخریدار ناگهان اخم کرد و حالتی مردد در چهرهاش نمایان شد.
«من... راستش نمیدونم.»
ابروهایش را بالا داد.
«چی؟ چرا؟»
کمی مکثدراز کرد تالبخندِ جواب بدهد.
«خب، خوردنِ گوشتِ یه موجودِ هوشمند یهجورایی عجیبه.عصایش حتی اگه پلید بوده باشه. قبلاً بهش فکر نکردهصدای بودم، اما الان... اوه. فکر کنم کارِ درستی نباشه.»
سانی پلک زد. راستش خودش هم به این موضوع فکر نکرده بود. حالا که نگاه میکرد،انداخته ایدهٔ استیک درست کردن از موجودی که هوشش با آنها برابری میکرد، کمی اشتباه به نظرافزود میرسید. حتی اگر آن موجود دیوی تشنهبهخون بود که بدونِ لحظهای درنگ آنها را درسته میبلعید.
قانونِ عالمِ رؤیا همین بود. هیولاها انسانهاقدمی را میبلعیدند و انسانها هیولاها را. اینفریادِ چرخهٔ زندگی بود... یا مرگ؟ چرخهٔ مرگ.
اما دیوِ زرهپوش فقط باهوش نبود. افکار و شخصیتِ خودش راصدمه داشت. با اینکه موجوداتِ کابوس همگی مجنون و شیفتهٔ قتل و ویرانیبارها بودند، درست مثلِ او، اما آن غولِ زرهپوش ویژگیهای دیگری هم داشت.
مغرور و نترس و حتی دلاور بود. هنگامِ مبارزه با هیولاهایقدمی ترسناکِ دریای تاریک، لحظهای برای ایستادگی تردید نکرد و حاضر بهاعلام تسلیم نشد. پختنِ گوشتِ چنین کسی واقعاً میتوانست... عجیب تلقی شود.
«چطور معلم جولیوس اخلاقیاتِآهی خوردنِ دشمنان رو به منهمیشه یاد نداد؟ چه غفلتِ بزرگی!»
کاسی که سکوتِ سانیعصایش را بد متوجه شدهبرداشت بود، سرخ شد و گفت:
«ببخشید. میدونم مسخره به نظر میرسه،راحته اما حسم اینه. تو و نفدیدی مجبور نیستین همین کار رو بکنین.»
سانی سرش را تکان داد.
«نه، شاید حق با تو باشه. درک میکنم... تاهمیشه حدودی. فقط مسئله اینه که هیچ آذوقهای با خودمونهمهجام نیاوردیم، برای همین تا نریم شکار نمیتونیم چیزی بخوریم.»
دخترِ نابینا آهیسپس کشید. سپس، چهرهاشتردید روشن شد و گفت:
«میوههای اون درختِکشیدی بزرگ چطور؟ شرطراحته میبندم خیلی خوشمزهن!»
سانی باصحیح حیرت بهطناب او نگاه کرد.
«جدی میگی؟»
کاسی آشکاراکرد از سؤالِ اواحضار گیج شده بود.
«ام... آره؟ چرا؟»
پیش ازصحیح جواب دادن چندرها بار پلک زد.
«اون درخت باشکوه و قشنگه، اما خیلی هم عجیب و مشکوکه. وقتی هیچچیزِ دیگهایبارها نمیتونه اینجا رشد کنه، اون چطور میتونه؟ کاملاً مطمئنم دلیلِ اینکه تمامِ مرجانهای اطرافِهنوز گورتپهٔ خاکستری مردهن همینه. چیزِ دیگهای دیدی که بتونه به خودِ هزارتو آسیب بزنه؟»
سانی به کاسی و سپس بهتردید نفیس نگاه کرد تا نشان دهدبیاورد چقدر در این باره جدی است.
«در هر صورت، زیادی مورمورکنندهست.بیجانی فکر نمیکنم باید این میوهها روصدمه بخوریم. کی میدونه باهامون چیکار میکنن؟»
دخترِ نابینا لبخند زد.
«یکم زیادی بدبین شدی، اینطور فکر نمیکنی؟ درخت درخته دیگه. راستش، فکرواقع میکنم نمونهٔ فوقالعادهایه از اینکه چطور زندگی میتونه برخلافِ همهٔ احتمالات پیروزاین بشه، حتی تو این جای وحشتناک. حاضرم شرط ببندم میوههاش کاملاً سالمن.»
سانی به او خیره ماند، نمیدانست چه بگوید. کاسی چطور میتوانست اینقدر راحت نگرانیِفریادِ کاملاً منطقیِ او را نادیده بگیرد؟ اصلاً شبیهِ خودش نبود. سانی که بهطرزِ ناخوشایندیزمینِ غافلگیر شده بود، به نف رو کرد به این امید که از او حمایت کند.
ستارهٔ دگرگون پیش از حرفبیجانی زدن همهچیز را در ذهن سبکسنگینصدمه کرد. سپس با صدایی شمرده گفت:
«حق با سانیه. چیزهای عجیبِرها زیادی دربارهٔ اون درخت وجودتردید داره. خوردنِ میوههاش خیلی خطرناکه.»
«بالاخره یکی حرفِ منطقی زد!»
نفسش راکرد با آسودگیعصایش بیرون داد.
با این حال،کشیدی هنوز دلهرهای نامعلومراحته قلبش را میفشرد.
وقتی کاسی با ناامیدیطناب آه کشید، ستارهٔ دگرگون بهاحضار سانی رو کرد و پرسید:
«پژواک نابود شد؟»
چهرهٔ سانی در همعصایش رفت. هنوز از دست دادنِسعی لاشخورِ وفادارش برایش دردناک بود.
«آره. دیو سریعتر از چیزیبیجانی که انتظار داشتم عمل کرد. قبلصدمه از اینکه بتونم کاری کنم کشتش.»
نفیس اخم کرد.
«حیف شد.صدمه سرعتمون بهشدتآهی کم میشه.»
«زن، تو اصلاً دلعصایش نداری؟! حداقل وانمود کن ناراحتی!سعی پژواکِ بیچارهم از دست رفت!»
سایهاش سر تکان داد، از بچهبازیِ اربابش حیرت کرده بود. سانی هم ازآهی واکنشِ خودش تعجب کرد، با توجه به اینکه اولین فکرش بعد از مرگِفقط پژواک این بود که با نفروختنِ آن چقدر پول از دست داده است.
«آره. واقعاً... ام... حیف شد.»
ستارهٔ دگرگونصدمه سر تکان دادتکان و سپس پرسید:
«شمشیرت روکرد هم ازعصایش دست دادی؟»
سانی آهی کشیدکشیدی و دندانهایش راراحته به هم سایید.
«آره. وقتی جلویسالم داسِ دیو روکرد گرفتم خرد شد.»
و این حتی بیشتر از مرگِ لاشخورش درد داشت.همیشه شمشیرِ لاجوردی اولین شمشیرش بود. مدتها با آن جنگیده وکبود تمرین کرده بود. دیگر مثلِ بخشی از وجودش شده بود.
و حالاکرد از بینعصایش رفته بود.
نفیس دستش را بالا آورد.
«خب، شانس آوردی. بعد ازرها کشتنِ دیوِ زرهپوش یه خاطرهتردید به دست آوردم. یه سلاحه...»