---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 1469: چیزی برای به یاد آوردن • ⏱ 7 دقیقه

چپتر 1469: چیزی برای به یاد آوردن

0

از آخرین باری که سانی گلِ باد را دیده بود اتفاقاتِ زیادی افتاده بود، اما تالارِ وسیعِ بالای برجِ‌دید​ آلتیا تغییری نکرده بود. ده‌ها فانوس در هوا شناور بودند و با نوری نارنجی و گرم می‌درخشیدند. دنیای بیرونِ‌جزیرهٔ​ پنجره تاریک و کم‌نور بود. سایبانِ ابریشمیِ تختِ چوبی نیمه‌شفاف بود و پیکرِ ظریفِ قدیسِ زیبای خفته را نشان می‌داد.

سانی از پله‌ها بالا رفت و مدتی بی‌حرکت ماند؛ با نگاهی‌ببرد​ سنگین به آن شبحِ مبهم خیره ماند. سپس آهی کشید، ادراکش‌مشرف​ را تغییر داد و به درونِ روحِ گلِ باد چشم دوخت.

در آنجا،‌بلند​ بذرِ تاریکیِ زننده‌مشرف​ بزرگ‌تر شده بود.

چه زود.

تباهی با سرعت پخش می‌شد. بذرش پیش‌تر شبیهِ لکه‌ای کوچک بود،‌گذاشت​ اما حالا دیگر به اندازهٔ یک مروارید شده بود. اگر سانی زود‌ایستاده​ دست‌به‌کار نمی‌شد، تاریکی پخش می‌شد و روحِ گلِ باد را یک‌جا می‌بلعید.

وقتی برای‌آنکه​ تلف کردن‌زیبا​ نمانده بود.

با این حال... نمی‌توانست به همین سادگی‌بی‌کرانِ​ جانش را بگیرد. دست‌کم نه پیش از آنکه‌روان​ برای آخرین بار با قدیسِ زیبا حرف بزند.

در سایه‌ها حل شد‌آهی​ و گذاشت کابوس او‌داد​ را به رؤیای زن ببرد.

طولی نکشید که سانی به خودش آمد و دید روی صخره‌ای بلند ایستاده‌رؤیای​ است؛ صخره‌ای مشرف به پهنهٔ بی‌کرانِ رودِ بزرگ. هفت خورشید آرام‌آرام از دلِ‌پهنهٔ​ آبِ روان بالا می‌آمدند. پهنهٔ آرامِ جزیرهٔ آلتیا در گرگ‌ومیشِ رنگ‌باختهٔ سپیده‌دم غرق بود.

گلِ باد لبهٔ صخره ایستاده بود، پشتش به او بود و به آب چشم دوخته‌آمد​ بود. نسیمی خنک با موهای مواجش بازی می‌کرد و ردای لاجوردی‌اش در تاریکیِ سپیده‌دم شبیهِ‌دلِ​ آسمانِ نیمه‌شب بود. متوجهِ نزدیک شدنش که شد، کمی تکان خورد و آهی آرام کشید.

«پس موفق شدی؟»

سانی یک لحظه‌سپس​ خشکش زد و‌ادراکش​ بعد سر تکان داد.

«آره. حلقه...‌بگیرد​ از بین‌پیش​ رفت. نابودش کردیم.»

زن برگشت و نگاهش‌زیبا​ کرد. سپس لبخندی ملایم‌گذاشت​ چهرهٔ دلربایش را روشن کرد.

«چه عالی.‌بلند​ اونم همون‌است​ بارِ اول.»

سانی جلو رفت و کنارش لبهٔ صخره‌تغییر​ ایستاد. در حالی که به پهنهٔ رؤیاگونهٔ‌بذرِ​ رودِ بزرگ نگاه می‌کرد، با لحنی تلخ گفت:

«بارِ اول؟ شاید این‌طور به نظر بیاد، ولی من‌بزند​ یه ابدیت برای آماده شدنش وقت گذاشتم. ماه‌ها عذاب... مرگ‌های‌دید​ بی‌شمار... همه‌ش برای همین یه لحظه. من اسمشو عالی نمی‌ذارم.»

گلِ باد بی‌صدا چهره‌اش‌زیبا​ را برانداز کرد، بعد‌گذاشت​ نگاه گرفت و آهی کشید.

«مرگ‌های بی‌شمار، هان؟ در مقایسه‌مشرف​ با اون، یه بار مردن‌هفت​ اون‌قدرها هم وحشتناک به نظر نمیاد.»

پیش از‌خیره​ اینکه بپرسد،‌آهی​ مکثی کرد:

«یادت نرفته‌بگیرد​ قسم خوردی‌پیش​ چیکار کنی، نه؟»

سانی دندان به هم سایید.

«یادمه.»

قدیسِ زیبا ساکت شد. چند لحظه‌ادراکش​ گذشت تا دوباره به حرف بیاید، و‌آنجا​ صدایش دیگر آن سبکیِ همیشگی را نداشت:

«وقتی تموم شد... جسدمو بسوزون. دلم نمی‌خواد چیزی‌حرف​ از تو جنازه‌م سبز بشه و با پوستِ من‌خودش​ راه بیفته. یه شعلهٔ قوی پیدا کن تا بسوزوندش.»

سانی جوابی‌آنکه​ نداشت، پس فقط‌حرف​ سر تکان داد.

گلِ باد نفسِ عمیقی‌است​ کشید، یک قدم از‌رودِ​ لبه عقب رفت و خندید.

«انقدر جدی نباش، سانلس. من عمرِ درازی داشتم... واقعاً خیلی‌روحِ​ دراز. خدایان، من الان از مادربزرگم وقتِ مرگش پیرترم —‌تباهی​ حداقل چند قرنی پیرتر. آخ، این استخونای پیرم دیگه کم آوردن.»

سر تکان داد، به حاشیهٔ‌آنکه​ جنگل رفت و دستش را‌سایه‌ها​ روی تنهٔ کاجی کهن‌سال گذاشت.

«قبل از اینکه با‌زیبا​ کشتی بری سمتِ آستانه،‌گذاشت​ به گرگ‌ومیش سر می‌زنی؟»

سانی به دنبالش‌ایستاده​ واردِ جنگل شد و‌بی‌کرانِ​ دوباره سر تکان داد.

«آره، برنامه‌مون همینه. دو عضوِ آخرِ‌ادراکش​ دسته‌م اونجان. امیدواریم تو گرگ‌ومیش چیزِ دیگه‌ای‌آنجا​ هم پیدا کنیم که به دردمون بخوره.»

گلِ باد‌بگیرد​ چند لحظه‌پیش​ درنگ کرد.

«خوبه. اون تاجی که سرته، اگه شهر هنوز پابرجا باشه، به دردت می‌خوره. یه‌جورایی یه‌آمد​ کلیدِ افسونِ دیگه‌ست... آرایهٔ دفاعی که قرار بود از شهر محافظت کنه، تو رو به‌عنوان‌دلِ​ حاکمش می‌شناسه. اما برای به دست گرفتنِ کنترلش، باید خودت رو به تختِ پدرم برسونی.»

سانی به پشتِ‌ایستاده​ او نگاه کرد و‌بی‌کرانِ​ با لحنی عبوس پرسید:

«آرایهٔ دفاعی؟»

گلِ باد شانه بالا انداخت.

«افسونِ عظیمی بود که پدرم و بهترین جادوگرهامون خلق کردن. بعد از رفتنِ من حتماً‌آمد​ خیلی ارتقاش دادن، برای همین مطمئن نیستم الان اثرِ دقیقِ آرایه چیه. باید شبیهِ کاری‌دلِ​ باشه که آلتیا کرده بود. سنگِ سیاه رو توی اتاقِ مخفیِ برج دیدی، مگه نه؟»

سانی اخم کرد.

«...آره.»

گلِ باد لبخند زد.

«اون سنگ... خیلی خاصه. مردمِ رود فقط چند تا ازش پیدا کردن.‌طولی​ می‌گن این تکه‌ها جوهرِ زمان رو جذب کردن، برای همین شایعه‌ست که‌بی‌کرانِ​ از مصب اومدن. آرایهٔ دفاعیِ گرگ‌ومیش هم روی تکه‌ای از مصب ساخته شده.»

سانی به خود لرزید؛ نمی‌دانست عاقلانه است که‌رودِ​ مستقیماً با چیزی که از مصب آمده سروکار داشته‌آرامِ​ باشد یا نه. مگر آلودگی از همان‌جا نیامده بود؟

بعد اخم کرد و به کلیدِ مصب اندیشید که آرام در‌چشم​ روحش جا خوش کرده بود. شباهتِ زیادی به سنگِ سیاه در برجِ‌می‌شد​ آلتیا داشت. شاهزادهٔ دیوانه تکه‌ای از مصب را از کجا آورده بود؟

...یعنی اون دیوانهٔ‌دست‌کم​ پست واقعاً به اون‌زیبا​ مکانِ مخوف رفته بود؟

آن دو واردِ محوطهٔ بازی شدند. خزهٔ سبز زمین را پوشانده بود و‌نکشید​ گودال‌های کم‌عمقِ آب در نورِ ملایمِ سپیده‌دم به‌آرامی می‌درخشیدند. گلِ باد قدم‌هایش را‌بزرگ​ کند کرد و چند لحظه مردد ماند، سپس نشست و دستش را دراز کرد.

روبه‌رویش، گلِ لاجوردیِ زیبایی از برکه‌ای کم‌عمق روییده بود. گلبرگ‌های نیلوفرمانندش‌خورشید​ با قطراتِ شبنم برق می‌زدند و عطرِ لطیفش ناب و مدهوش‌کننده بود.‌لبهٔ​ ساقهٔ گل را به‌آرامی لمس کرد، سپس آن را چید و ایستاد.

قدیسِ دلربا برگشت، لبخندی‌آهی​ زد و گلِ نیلوفر‌داد​ را به سانی داد.

«بیا. بگیرش.»

سانی لحظه‌ای مکث کرد، سپس گلِ لاجوردی را گرفت و‌رؤیای​ با گیجی به آن نگاه کرد. آن‌ها در یک رؤیا‌ایستاده​ بودند، بنابراین نمی‌توانست هیچ‌چیز را با خود به برجِ آلتیا برگرداند.

«برای چیه؟»

گلِ باد خندید.

«فقط چیزی که باهاش منو‌آنکه​ به یاد بیاری. چیه، تا‌سایه‌ها​ حالا کسی بهت گل نداده، سانلس؟»

سانی در سکوت سر‌زیبا​ تکان داد و باعث‌گذاشت​ شد گلِ باد لبخند بزند.

«خب، پس. من‌ایستاده​ اولین نفر می‌شم.‌پهنهٔ​ این‌طوری قطعاً یادت نمی‌ره.»

با این حرف، گلِ‌آهی​ باد به او نگاه کرد؛‌درونِ​ جرقه‌های روشنی در چشمانش می‌رقصید.

اما بعد، لبخند آرام‌آرام‌پیش​ از روی لبانش محو‌حرف​ شد. قدیسِ زیبا آهی کشید.

«...دیگه باید بری. فکر‌زیبا​ نکنم بتونم خیلی بیشتر‌گذاشت​ از این دوام بیارم.»

سانی گلِ لاجوردی را در‌مشرف​ دست داشت و در سکوت‌هفت​ به او خیره مانده بود.

گلِ باد نگاهش را‌آهی​ دزدید و مدتی مکث‌داد​ کرد. سپس به‌آرامی گفت:

«اگه تصادفاً یه روزی منِ واقعی رو اون بیرون توی‌سایه‌ها​ عالمِ رؤیا دیدی... بهش بگو... بهش بگو که من تمامِ‌روی​ تلاشم رو کردم. بهش بگو که همهٔ ما تلاشمون رو کردیم.»

سانی سرش را‌بار​ پایین انداخت و‌بزند​ به‌آرامی سر تکان داد.

«قول می‌دم.»

این... قولِ سنگینی بود. البته، گلِ بادِ واقعی... گلِ بادِ اصلی تقریباً به‌یقین سال‌های بی‌شماری‌تاریکیِ​ بود که مرده بود. با این حال، سانی با دادنِ این قول که در صورتِ‌دیگر​ زنده‌بودنش پیام را به او برساند، در واقع قول می‌داد که به عالمِ رؤیا برگردد.

که یعنی قول‌دست‌کم​ می‌داد این کابوس‌بار​ را هم فتح کند.

گلِ باد لبخند زد، سپس رو برگرداند‌سایه‌ها​ و به بالا نگاه کرد، به پرتوهای‌خودش​ آفتاب که از میانِ شاخ‌وبرگِ کاج‌های باستانی می‌تابیدند.

«بدرود، سانلس.‌بلند​ برو... وقتِ‌است​ زیادی برات نمونده.»

دیگر چه‌خیره​ حرفی برای‌آهی​ گفتن مانده بود؟

چند لحظه بی‌حرکت ماند، سپس دندان‌هایش‌بار​ را روی هم فشرد، چشمانش را بست‌رؤیای​ و عطرِ گلِ لاجوردی را نفس کشید.

تاریکی به‌نرمی‌آنکه​ او را‌زیبا​ در آغوش گرفت.

وقتی سانی دوباره چشمانش‌است​ را باز کرد، به‌رودِ​ برجِ آلتیا برگشته بود.

دستانش خالی بود. گلِ زیبا‌کشید​ دیگر آنجا نبود؛ همراه با بقیهٔ‌چشم​ رؤیای گلِ باد پاک شده بود.

ناولها | novelha.net