چپتر 905: حاملِ اخبارِ بد
0سایه روی شیبِ صخرهای بلند پنهان شد و بزرگراهِ پهناوری را که میانِمرده کوهها و اقیانوس به سمتِ شمال امتداد داشت زیرِ نظر گرفت. دیواری سفید ازترسیم برف جهان را پوشانده بود، اما میتوانست لرزشهای خفیفی را در زمین حس کند.
چیزی داشت نزدیک میشد.
چند لحظه بعد، دو نقطهٔ روشن درونِ کولاک پدیدار شدند کهدستهٔ با نزدیک شدنِ منبعشان رفتهرفته بزرگتر میشدند. سپس، پرتوهای قدرتمندِ نورغیرنظامی بوران را شکافت و سایه را وادار کرد جایش را عوض کند.
...چند کیلومتر آنطرفتر،اخمش سانی با چهرهایچیکار نگران اخم کرد.
آدمها.
چیزی که از شمال نزدیک میشد، دستهٔ موجوداتِ کابوس یا هیولایی غولپیکر نبود، بلکه کاروانِ کوچکی از وسایلِ نقلیهٔ غیرنظامیدقیقه بود که چند خودروی نظامی همراهیاش میکرد. آنها کولاک را میشکافتند و با سرعتی کم در بزرگراه پیش میرفتند. چندتایی ازلحظهای آنها آسیبدیده بودند و بهسختی کار میکردند. سربازانی به چشم میخوردند که پشتِ برجکها مستقر بودند و در سرمای بیرحم میلرزیدند.
اخمش غلیظتر شد.
اینجا چیکار میکنن؟
«...لاستر. کرگدنغلیظتر رو بیارچیکار لبهٔ بزرگراهِ ساحلی.»
سانی لاشهٔ دیوِ مرده را پشتِ سر گذاشت و به جلو رفت. چندساحلی دقیقه بعد، روی سطحِ برفپوشِ بزرگراه ایستاده بود و کرگدن پشتِ سرش قرارنورافکنِ داشت. پرتوهای دو نورافکنِ قدرتمند، شبحِ او را در پسزمینهٔ کولاک ترسیم کرده بود.
کاروان دیگر نزدیکعوض شده بود، اما هنوزچهرهای متوجهِ او نشده بودند.
سانی انتهایِ نگاهِ بیرحم را بهچیکار زمین کوبید، لحظهای تردید کرد وساحلی بعد افسونِ [نورخوار] را فعال کرد.
بیدرنگ، تیغهٔ نقرهایِ نیزه با نوری خیرهکننده درخشید. انگار خورشیدِ کوچکی در دستش شکفته بود. جایی در پشتِسطحِ سر، بل و دورن با چهرههایی محتاط و سلاحبهدست از نفربرِ زرهی بیرون آمدند. سامارا از سقفِ خودرونگاهِ بالا رفته بود و حالا روی آن دراز کشیده بود و چانهاش را روی قنداقِ تفنگش گذاشته بود.
سه نیروی نامنظمِ دیگراخمش داخل ماندند تا از پروفسورلاستر اوبل و بث محافظت کنند.
درخششِ نگاهِ بیرحم شدیدتر از آن بود که نادیده گرفته شود. سرانجام،موجوداتِ سربازانِ محافظِ کاروانِ کوچک واکنش نشان دادند و برجکها را به سمتِ تهدیدِهمراهیاش ناشناس چرخاندند. چهرههایشان منقبض و وحشتزده بود. خودروی پیشتاز سرعتش را کم کرد.
امیدوارم اونمیلرزیدند احمقا کورکورانهغلیظتر شلیک نکنن...
سانی با استفاده از سنگِ نامعمولی و افسونِ [طنینانداز] آن،ساحلی بلندیِ صدای خود را تقویت کرد. صدایش آرام و کوبندهایستاده در سراسرِ بزرگراه پیچید و بهراحتی زوزهٔ باد را شکافت.
«من سروان سانلس ازاخمش گروهانِ نامنظمِ اولم. قبلمیکنن از شلیک خوب فکر کنید.»
خوشبختانه، به نظر میرسید سربازان دستکم کمی از خونسردیِ خود را حفظ کردهکابوس بودند. هیچ گلولهای به سمتش نیامد... نه اینکه گلولهای معمولی بتواند آسیبِ جدیمیکرد به او بزند، چه رسد به اینکه روی سطحِ زنجیرِ نامیرا خراشی بیندازد.
چند دقیقه بعد، خودروی پیشتازِ این کاروانِ عجیب با صدای گوشخراشِ ترمز در فاصلهٔ نهچندان دوری از کرگدن متوقف شد و وسایلِ نقلیهٔ دیگرقرار را هم وادار به توقف کرد. پیکری در لباسِ نظامی از آن بیرون آمد، کمی مکث کرد و سپس به سمتِ سانی رفت. بانیزه توجه به نداشتنِ خاطرهای از نوعِ زره و طرزِ چسبیدنِ مرد به یقهٔ پالتویش درحالیکه از سرما میلرزید، مشخص بود که انسانی معمولی است.
درحالیکه سرباز قدم برمیداشت، سایههای سانی به کاروان نزدیکتر شدند و آن را بررسی کردند. وسایلِ نقلیه پر ازبرفپوشِ غیرنظامیانِ وحشتزده بود و اسکورتهای نظامیِ آنها انگشتشمار بودند. پیدا بود همه در وضعیتِ بدی قرار دارند؛ خسته و بیحس.تردید میانِ پناهندگان زنان، کودکان و سالخوردگانی به چشم میخوردند که همگی ترسیده و فرسوده بودند، اما مردانِ زیادی بینشان نبود.
و حتیبیرحم یک بیدارشدهاخمش هم بینشان نبود.
خلقِ سانیجایش هر لحظهکیلومتر تاریکتر میشد.
سرانجام، سرباز آنقدر جلو آمد که بتواند او راکرگدن ببیند. دستش را سایهبانِ چشم کرد تا از نورِرفت کرگدن در امان بماند و با صدایی وحشتزده زمزمه کرد:
«واقعاً خودِ اهریمنه...»
سانی بابیرحم اخم بهاخمش او نگاه کرد.
«میدونی که، صداتو میشنوم.»
سرباز جا خورد، دستشغلیظتر را پایین انداخت ولاستر سعی کرد خبردار بایستد.
«اوه... قربان! ببخشید، قربان!»
با وجودِ تلاششمیلرزیدند برای حفظِ لحنِ نظامی،چیکار صدایش رنگِ وحشت داشت.
سانی آهیجایش کشید وکیلومتر سر تکان داد.
«راحت باش.»
سپس از بالای شانهٔ مرد بهلاستر کاروانِ دربوداغان نگاه کرد و ازدیوِ خودش پرسید آنها اینجا چه میکنند.
«لطفاً توضیح بده کی هستین و چراچیکار تو این منطقهاید. فکر میکردم ارتشِ اوللاشهٔ بخشِ جنوبیِ مرکزِ قطبِ جنوب رو تخلیه کرده.»
سرباز مدتیجایش ساکت ماند.کیلومتر سرانجام گفت:
«قربان، حتماً میدونید که وقتی... وقتی پایتختِ محاصرهای که داشتیم میساختیم نابود شد،لاشهٔ لشکرِ ما تلفاتِ سنگینی داد. عدهٔ زیادی از ما فرصت کردن عقبنشینی کنن وشبحِ غیرنظامیها رو هم با خودشون ببرن. با این حال، اوضاعِ بعدش... خیلی آشفته بود.»
سانی از جزئیاتِ نابودیِ شهر خبر نداشت و فقط میدانستساحلی کارِ یک تایتان بوده است. با این حال، میتوانست وحشتایستاده و هرجومرجِ پس از آن را تصور کند. سر تکان داد.
مرد آهِ سنگینی کشید.
«بیشترِ اونایی که فرار کردن به سمتِ شمال عقب نشستن، اما اینموجوداتِ مسیر برای خیلی از ما بسته شده بود. تا جایی که میتونستیمنظامی آدمها رو دورِ هم جمع کردیم و در نهایت راهیِ جنوب شدیم...»
یک جایِ این داستان بااینجا عقلِ سانی جور درنمیآمد. حرفِبیار سربازِ خسته را قطع کرد:
«...یعنی کلِ این مسیرچیکار رو از توی بزرگراه رانندگیلبهٔ کردین و تا اینجا اومدین؟»
حرکت در آن فاصلهٔ نزدیک از اقیانوس بسیار خطرناک بود. حتی سانیلبهٔ هم جرئت نکرده بود آن مسیرِ راحت اما شوم را انتخاب کند.سرش چطور یک مشت سربازِ عادی از آن جان به در برده بودند؟
چهرهٔ مرد در همکیلومتر رفت. کمی مکث کرد واخم بعد با لحنی تیره گفت:
«اولِ کار، ماشینهای خیلی بیشتری توی کاروان بودن، سروان. این...بیار اینا فقط همونایین که باقی موندن. من مسئولیتِ سیصد وسطحِ چهل و سه غیرنظامی و چهل سرباز رو بر عهده دارم.»
سانی آهی کشید.
«آه.»
حالا همهچیزجایش خیلی بیشتر باآنطرفتر عقل جور درمیآمد.
با خلقی گرفته پرسید:
«هیچ بیدارشدهای کمکتون نمیکرد؟»
سرباز سر تکان داد.
«چرا، بودن. عقب موندن تاآنطرفتر برامون زمان بخرن. این مالِ...آدمها مالِ یک هفته پیشه، قربان.»
سانی حس کرد کلِ ماجرااینجا را فهمیده است... جز یکبیار چیز، که از همه مهمتر بود.
چرا اینقدر اومدن سمتِ جنوب؟
کمی به مردمیلرزیدند خیره ماند واینجا بعد بیمقدمه پرسید:
«اما بین این همه جا، آخهسانی چرا اومدین اینجا؟ چرا دور نزدین برگردینکابوس شمال، سمتِ یکی از پایتختهای محاصرهٔ باقیمونده؟»
خیلی زود جوابش راغلیظتر گرفت، جوابی که باعثلاستر شد گوشهٔ چشمش بپرد.
«تخلیه، قربان. بعد از اینکه هرجومرجِ اولیه خوابید، محافظهای بیدارشده... که اون موقع هنوز زنده بودن... از طریقِسطحِ عالمِ رؤیا دستوراتی گرفتن. قرار بود بریم سمتِ تأسیساتی به اسمِ رصدخانهٔ قمریِ ۴۹، اونجا به کشتیِ جنگیِ آریادنهکوبید که قراره منتظرمون باشه ملحق بشیم و فرار کنیم. هرچند... یه کم دیر رسیدیم. فقط، فقط یکی دو روز.»
سانی خیره ماندمیلرزیدند و زبانش بند آمد.چیکار سرباز ناگهان هیجانزده شد:
«سروان سانلس، قربان! شما ازآنطرفتر همون تأسیسات اومدین؟ فرستادنتون تاآدمها بقیهٔ راه رو اسکورتمون کنین؟»
زیرِ آن نگاهِاخمش امیدوار، سانی طعمِ تلخیمیکنن در دهانش حس کرد.
در جواب دادن تعلل کرد،میکنن اما نقصش فقط تا حدِساحلی مشخصی اجازهٔ سکوت به او میداد.
...سرانجام دهانبیرحم باز کرداخمش و کوتاه گفت:
«نه. آریادنه نابود شده و رصدخانهٔ قمریِ ۴۹ هماخم از دست رفته. متأسفم که اینو میگم، سرباز... اما توکوچکی و آدمهات کلِ این راه رو بیخودی تا اینجا اومدین.»