---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 905: حاملِ اخبارِ بد • ⏱ 7 دقیقه

چپتر 905: حاملِ اخبارِ بد

0

سایه روی شیبِ صخره‌ای بلند پنهان شد و بزرگراهِ پهناوری را که میانِ‌مرده​ کوه‌ها و اقیانوس به سمتِ شمال امتداد داشت زیرِ نظر گرفت. دیواری سفید از‌ترسیم​ برف جهان را پوشانده بود، اما می‌توانست لرزش‌های خفیفی را در زمین حس کند.

چیزی داشت نزدیک می‌شد.

چند لحظه بعد، دو نقطهٔ روشن درونِ کولاک پدیدار شدند که‌دستهٔ​ با نزدیک شدنِ منبعشان رفته‌رفته بزرگ‌تر می‌شدند. سپس، پرتوهای قدرتمندِ نور‌غیرنظامی​ بوران را شکافت و سایه را وادار کرد جایش را عوض کند.

...چند کیلومتر آن‌طرف‌تر،‌اخمش​ سانی با چهره‌ای‌چی‌کار​ نگران اخم کرد.

آدم‌ها.

چیزی که از شمال نزدیک می‌شد، دستهٔ موجوداتِ کابوس یا هیولایی غول‌پیکر نبود، بلکه کاروانِ کوچکی از وسایلِ نقلیهٔ غیرنظامی‌دقیقه​ بود که چند خودروی نظامی همراهی‌اش می‌کرد. آن‌ها کولاک را می‌شکافتند و با سرعتی کم در بزرگراه پیش می‌رفتند. چندتایی از‌لحظه‌ای​ آن‌ها آسیب‌دیده بودند و به‌سختی کار می‌کردند. سربازانی به چشم می‌خوردند که پشتِ برجک‌ها مستقر بودند و در سرمای بی‌رحم می‌لرزیدند.

اخمش غلیظ‌تر شد.

اینجا چی‌کار می‌کنن؟

«...لاستر. کرگدن‌غلیظ‌تر​ رو بیار‌چی‌کار​ لبهٔ بزرگراهِ ساحلی.»

سانی لاشهٔ دیوِ مرده را پشتِ سر گذاشت و به جلو رفت. چند‌ساحلی​ دقیقه بعد، روی سطحِ برف‌پوشِ بزرگراه ایستاده بود و کرگدن پشتِ سرش قرار‌نورافکنِ​ داشت. پرتوهای دو نورافکنِ قدرتمند، شبحِ او را در پس‌زمینهٔ کولاک ترسیم کرده بود.

کاروان دیگر نزدیک‌عوض​ شده بود، اما هنوز‌چهره‌ای​ متوجهِ او نشده بودند.

سانی انتهایِ نگاهِ بی‌رحم را به‌چی‌کار​ زمین کوبید، لحظه‌ای تردید کرد و‌ساحلی​ بعد افسونِ [نورخوار] را فعال کرد.

بی‌درنگ، تیغهٔ نقره‌ایِ نیزه با نوری خیره‌کننده درخشید. انگار خورشیدِ کوچکی در دستش شکفته بود. جایی در پشتِ‌سطحِ​ سر، بل و دورن با چهره‌هایی محتاط و سلاح‌به‌دست از نفربرِ زرهی بیرون آمدند. سامارا از سقفِ خودرو‌نگاهِ​ بالا رفته بود و حالا روی آن دراز کشیده بود و چانه‌اش را روی قنداقِ تفنگش گذاشته بود.

سه نیروی نامنظمِ دیگر‌اخمش​ داخل ماندند تا از پروفسور‌لاستر​ اوبل و بث محافظت کنند.

درخششِ نگاهِ بی‌رحم شدیدتر از آن بود که نادیده گرفته شود. سرانجام،‌موجوداتِ​ سربازانِ محافظِ کاروانِ کوچک واکنش نشان دادند و برجک‌ها را به سمتِ تهدیدِ‌همراهی‌اش​ ناشناس چرخاندند. چهره‌هایشان منقبض و وحشت‌زده بود. خودروی پیشتاز سرعتش را کم کرد.

امیدوارم اون‌می‌لرزیدند​ احمقا کورکورانه‌غلیظ‌تر​ شلیک نکنن...

سانی با استفاده از سنگِ نامعمولی و افسونِ [طنین‌انداز] آن،‌ساحلی​ بلندیِ صدای خود را تقویت کرد. صدایش آرام و کوبنده‌ایستاده​ در سراسرِ بزرگراه پیچید و به‌راحتی زوزهٔ باد را شکافت.

«من سروان سانلس از‌اخمش​ گروهانِ نامنظمِ اولم. قبل‌می‌کنن​ از شلیک خوب فکر کنید.»

خوشبختانه، به نظر می‌رسید سربازان دست‌کم کمی از خونسردیِ خود را حفظ کرده‌کابوس​ بودند. هیچ گلوله‌ای به سمتش نیامد... نه اینکه گلوله‌ای معمولی بتواند آسیبِ جدی‌می‌کرد​ به او بزند، چه رسد به اینکه روی سطحِ زنجیرِ نامیرا خراشی بیندازد.

چند دقیقه بعد، خودروی پیشتازِ این کاروانِ عجیب با صدای گوش‌خراشِ ترمز در فاصلهٔ نه‌چندان دوری از کرگدن متوقف شد و وسایلِ نقلیهٔ دیگر‌قرار​ را هم وادار به توقف کرد. پیکری در لباسِ نظامی از آن بیرون آمد، کمی مکث کرد و سپس به سمتِ سانی رفت. با‌نیزه​ توجه به نداشتنِ خاطره‌ای از نوعِ زره و طرزِ چسبیدنِ مرد به یقهٔ پالتویش درحالی‌که از سرما می‌لرزید، مشخص بود که انسانی معمولی است.

درحالی‌که سرباز قدم برمی‌داشت، سایه‌های سانی به کاروان نزدیک‌تر شدند و آن را بررسی کردند. وسایلِ نقلیه پر از‌برف‌پوشِ​ غیرنظامیانِ وحشت‌زده بود و اسکورت‌های نظامیِ آن‌ها انگشت‌شمار بودند. پیدا بود همه در وضعیتِ بدی قرار دارند؛ خسته و بی‌حس.‌تردید​ میانِ پناهندگان زنان، کودکان و سالخوردگانی به چشم می‌خوردند که همگی ترسیده و فرسوده بودند، اما مردانِ زیادی بینشان نبود.

و حتی‌بی‌رحم​ یک بیدارشده‌اخمش​ هم بینشان نبود.

خلقِ سانی‌جایش​ هر لحظه‌کیلومتر​ تاریک‌تر می‌شد.

سرانجام، سرباز آن‌قدر جلو آمد که بتواند او را‌کرگدن​ ببیند. دستش را سایه‌بانِ چشم کرد تا از نورِ‌رفت​ کرگدن در امان بماند و با صدایی وحشت‌زده زمزمه کرد:

«واقعاً خودِ اهریمنه...»

سانی با‌بی‌رحم​ اخم به‌اخمش​ او نگاه کرد.

«می‌دونی که، صداتو می‌شنوم.»

سرباز جا خورد، دستش‌غلیظ‌تر​ را پایین انداخت و‌لاستر​ سعی کرد خبردار بایستد.

«اوه... قربان! ببخشید، قربان!»

با وجودِ تلاشش‌می‌لرزیدند​ برای حفظِ لحنِ نظامی،‌چی‌کار​ صدایش رنگِ وحشت داشت.

سانی آهی‌جایش​ کشید و‌کیلومتر​ سر تکان داد.

«راحت باش.»

سپس از بالای شانهٔ مرد به‌لاستر​ کاروانِ درب‌وداغان نگاه کرد و از‌دیوِ​ خودش پرسید آن‌ها اینجا چه می‌کنند.

«لطفاً توضیح بده کی هستین و چرا‌چی‌کار​ تو این منطقه‌اید. فکر می‌کردم ارتشِ اول‌لاشهٔ​ بخشِ جنوبیِ مرکزِ قطبِ جنوب رو تخلیه کرده.»

سرباز مدتی‌جایش​ ساکت ماند.‌کیلومتر​ سرانجام گفت:

«قربان، حتماً می‌دونید که وقتی... وقتی پایتختِ محاصره‌ای که داشتیم می‌ساختیم نابود شد،‌لاشهٔ​ لشکرِ ما تلفاتِ سنگینی داد. عدهٔ زیادی از ما فرصت کردن عقب‌نشینی کنن و‌شبحِ​ غیرنظامی‌ها رو هم با خودشون ببرن. با این حال، اوضاعِ بعدش... خیلی آشفته بود.»

سانی از جزئیاتِ نابودیِ شهر خبر نداشت و فقط می‌دانست‌ساحلی​ کارِ یک تایتان بوده است. با این حال، می‌توانست وحشت‌ایستاده​ و هرج‌ومرجِ پس از آن را تصور کند. سر تکان داد.

مرد آهِ سنگینی کشید.

«بیشترِ اونایی که فرار کردن به سمتِ شمال عقب نشستن، اما این‌موجوداتِ​ مسیر برای خیلی از ما بسته شده بود. تا جایی که می‌تونستیم‌نظامی​ آدم‌ها رو دورِ هم جمع کردیم و در نهایت راهیِ جنوب شدیم...»

یک جایِ این داستان با‌اینجا​ عقلِ سانی جور درنمی‌آمد. حرفِ‌بیار​ سربازِ خسته را قطع کرد:

«...یعنی کلِ این مسیر‌چی‌کار​ رو از توی بزرگراه رانندگی‌لبهٔ​ کردین و تا اینجا اومدین؟»

حرکت در آن فاصلهٔ نزدیک از اقیانوس بسیار خطرناک بود. حتی سانی‌لبهٔ​ هم جرئت نکرده بود آن مسیرِ راحت اما شوم را انتخاب کند.‌سرش​ چطور یک مشت سربازِ عادی از آن جان به در برده بودند؟

چهرهٔ مرد در هم‌کیلومتر​ رفت. کمی مکث کرد و‌اخم​ بعد با لحنی تیره گفت:

«اولِ کار، ماشین‌های خیلی بیشتری توی کاروان بودن، سروان. این...‌بیار​ اینا فقط همونایین که باقی موندن. من مسئولیتِ سیصد و‌سطحِ​ چهل و سه غیرنظامی و چهل سرباز رو بر عهده دارم.»

سانی آهی کشید.

«آه.»

حالا همه‌چیز‌جایش​ خیلی بیشتر با‌آن‌طرف‌تر​ عقل جور درمی‌آمد.

با خلقی گرفته پرسید:

«هیچ بیدارشده‌ای کمکتون نمی‌کرد؟»

سرباز سر تکان داد.

«چرا، بودن. عقب موندن تا‌آن‌طرف‌تر​ برامون زمان بخرن. این مالِ...‌آدم‌ها​ مالِ یک هفته پیشه، قربان.»

سانی حس کرد کلِ ماجرا‌اینجا​ را فهمیده است... جز یک‌بیار​ چیز، که از همه مهم‌تر بود.

چرا این‌قدر اومدن سمتِ جنوب؟

کمی به مرد‌می‌لرزیدند​ خیره ماند و‌اینجا​ بعد بی‌مقدمه پرسید:

«اما بین این همه جا، آخه‌سانی​ چرا اومدین اینجا؟ چرا دور نزدین برگردین‌کابوس​ شمال، سمتِ یکی از پایتخت‌های محاصرهٔ باقی‌مونده؟»

خیلی زود جوابش را‌غلیظ‌تر​ گرفت، جوابی که باعث‌لاستر​ شد گوشهٔ چشمش بپرد.

«تخلیه، قربان. بعد از اینکه هرج‌ومرجِ اولیه خوابید، محافظ‌های بیدارشده... که اون موقع هنوز زنده بودن... از طریقِ‌سطحِ​ عالمِ رؤیا دستوراتی گرفتن. قرار بود بریم سمتِ تأسیساتی به اسمِ رصدخانهٔ قمریِ ۴۹، اونجا به کشتیِ جنگیِ آریادنه‌کوبید​ که قراره منتظرمون باشه ملحق بشیم و فرار کنیم. هرچند... یه کم دیر رسیدیم. فقط، فقط یکی دو روز.»

سانی خیره ماند‌می‌لرزیدند​ و زبانش بند آمد.‌چی‌کار​ سرباز ناگهان هیجان‌زده شد:

«سروان سانلس، قربان! شما از‌آن‌طرف‌تر​ همون تأسیسات اومدین؟ فرستادنتون تا‌آدم‌ها​ بقیهٔ راه رو اسکورتمون کنین؟»

زیرِ آن نگاهِ‌اخمش​ امیدوار، سانی طعمِ تلخی‌می‌کنن​ در دهانش حس کرد.

در جواب دادن تعلل کرد،‌می‌کنن​ اما نقصش فقط تا حدِ‌ساحلی​ مشخصی اجازهٔ سکوت به او می‌داد.

...سرانجام دهان‌بی‌رحم​ باز کرد‌اخمش​ و کوتاه گفت:

«نه. آریادنه نابود شده و رصدخانهٔ قمریِ ۴۹ هم‌اخم​ از دست رفته. متأسفم که اینو می‌گم، سرباز... اما تو‌کوچکی​ و آدم‌هات کلِ این راه رو بی‌خودی تا اینجا اومدین.»

ناولها | novelha.net