چپتر 458: غلوزنجیرِ امید
0سانی خشکش زد، بعد باکابوس احتیاط یک قدم عقب رفت ونگاه به دیوارهای تالارِ بزرگ خیره شد.
زمانبندیِ موردرتپستی این بارعالمِ بینقص بود.
اینطور نبود که سانی قصد داشته باشد خیلی به تودهٔ تاریکی نزدیک شود، اما شاید خطری را که داشت دستکمطلسم گرفته بود. راستش را بخواهید، حس میکرد نمیتواند کاملاً درست فکر کند... اینطور نبود که کنترلش را از دست داده باشد،کابوسِ اما آن کششِ عجیبی که بیرونِ برج حس کرده بود در اینجا بسیار قویتر بود و تأثیرِ نامحسوسی روی ذهنش میگذاشت.
سانی خودش را سفت کرد و نگاهی بهسفت شکافِ تاریک و تپنده انداخت، بعد متوجه شدکشش کشش از غلوزنجیری ساطع میشود که منبعِ آن بود.
«...چرا؟ اون چیز چیه؟»
شاهزادهٔ گمشده چندطلسم لحظه ساکت ماندرشد و بعد آهی کشید.
«من واقعاًپیشینهٔ سر ازداری کارت درنمیارم.»
سانی پلک زد.
این جوابیهست نبود کهبذرِ انتظارش را داشت!
«چی؟ یعنی چی؟»
موردرت باپیشینهٔ کمی تردید درطرف صدایش جواب داد:
«هیچی، واقعاً. فقط... بعضی چیزا در موردت نشونسفت میده که پیشینهٔ خاصی داری، اما از اون طرفغلوزنجیری تضادهای زیادی هم هست. نمیدونی بذرِ کابوس چه شکلیه؟»
سانی به عقب پرید وکابوس بعد دوباره با احتیاط بهلرزان تودهٔ تاریکیِ لرزان نگاه کرد.
پس... آن بذرِ کابوس بود. تجلیِ پستی از طلسم که در عالمِ رؤیا رشد میکرد و درچیزی نهایت میشکفت و دروازهای به جهانِ واقعی باز میکرد تا موجوداتِ کابوس وارد شوند. همان چیزی کهکلافگی بیدارشدگان باید پیدایش میکردند و با به مصاف رفتن با کابوسِ درونش، آن را از بین میبردند.
جای تعجب نبودخاصی که او راتضادهای به سمتِ خود میکشید.
اخم کردتأثیرِ و باروی کلافگی گفت:
«من از کجا باید بدونمکابوس بذرِ کابوس چه شکلیه؟ من تازهنگاه همین چند ماه پیش بیدارشده شدم!»
موردرت باپستی همان لحنِعالمِ مؤدبانهٔ همیشگیاش گفت:
«بزرگانِ خاندانتپیشینهٔ چیزی بهداری تو یاد ندادن؟»
سانی چشمانش را گردروی کرد و حالتی ازسفت شوک در چهرهاش نمایان شد.
«خاندان؟ کدوم خاندان؟!نمیدونی به نظرت منشکلیه شبیهِ یه میراثدارم؟!»
شاهزادهٔ گمشده جوابی نداد و گذاشت سانی درمیشکفت سکوت از خشم به جوش بیاید. سرانجام، آرامهمان نفسش را بیرون داد و با ناامیدی پرسید:
«بههرحال... مطمئنی که همونه؟»
موردرت مدتِ زیادینامحسوسی مکث کرد ومیگذاشت بعد آرام گفت:
«هستم. هرچیهست باشه، مدتِبذرِ زیادی دنبالش گشتم.»
با شنیدنِپستی این حرف،عالمِ سانی اخم کرد.
...چی؟
«صبر کن... برای همین سعیذهنش داشتی به برجِ عاج برسی؟نگاهی تا به مصافِ یه کابوس بری؟»
با کلافگی صورتش را مالید و سعیپرید کرد راهی پیدا کند تا از این حرفعالمِ سر در بیاورد، بعد سرش را تکان داد:
«آخه چرا باید همچین کاری بکنی؟ همهجای عالمِمیشکفت رؤیا پُره از بذرِ کابوس، اونایی که پشتِهمان خلأهای بیپایان و اقیانوسهایی از شعلهٔ ایزدی پنهان نشدن!»
تعدادِ این چیزها آنقدر زیاد نبود که آدم هر روز بهطورِ اتفاقی بهپرید یکی از آنها بربخورد، اما آنقدرها هم کمیاب نبودند که کسی برای رسیدندروازهای به آنها اینهمه به آبوآتش بزند. موردرت با خودش چه فکری کرده بود؟
شاهزادهٔ گمشده پس از مکثیذهنش کوتاه جواب داد، در حالی کهشکافِ رگهای از تفریح در صدایش بود:
«...تو واقعاً یه میراثدار نیستی.»
سانی آهِ سنگینی کشید.
«یا امروز خیلی مبهم حرف میزنی، یازیادی من به دلیلی نمیتونم منظورت رو بفهمم.دوباره میراثدارها چه ربطی به این قضیه دارن؟»
موردرت کمیتأثیرِ فکر کردروی و بعد گفت:
«این بذرِهست کابوس... یه بذرِکابوس خیلی خیلی خاصه.»
داره درپستی موردِ چیعالمِ حرف میزنه؟
در ذهنِ سانی، تنها چیزی که بذرها را از هم متمایز میکرد، ردهشان بود. بذرِ ردهٔ ۲ به دروازهٔ ردهٔ ۲عالمِ تبدیل میشد و حاویِ کابوسِ دوم بود. اگر بیدارشدهای به مصافِ آن میرفت و آزمون را پشت سر میگذاشت، به استاددرونش تبدیل میشد. اگر استادی به مصافِ بذرِ ردهٔ ۳ میرفت و از کابوسِ سوم جان به در میبرد، به قدیس تبدیل میشد.
همین موضوع در مورد فرمانروایان هم صدق میکرد، هرچند تا جاییشکافِ که سانی خبر داشت، در کلِ تاریخِ بشر تنها سه کابوسِاون چهارم فتح شده بود... و او بیشتر از اکثرِ مردم میدانست.
آخه یههست بذر چطوربذرِ میتونست خاص باشه؟
موردرت، انگارپستی که فکرش رارؤیا خوانده باشد، گفت:
«استادهای زیادی هستن، اما همهٔ استادها با هم برابر نیستن. چندکابوس ده قدیس داریم، اما همهٔ قدیسها با هم برابر نیستن. به همینرشد ترتیب، کابوسهای بیشماری هم هست... اما همهٔ کابوسها با هم برابر نیستن.»
سانی اخم کرد و پرسید:
«چطور مگه؟ آسونتره؟ سختتره؟»
شاهزادهٔ گمشده آهی کشید.
«هیچکدوم. تا جایی که به سختیِ آزمون مربوط میشه، طلسم همیشه عادلانهست... البته به روشِ بیمارگونهٔ خودش. اماتجلیِ این به اون معنی نیست که نتیجه همیشه یکسانه. اینکه چه دشمنانی رو شکست میدی، تعیین میکنه چهباید خاطرهها و پژواکهایی به دست بیاری. اینکه تو چه نبردهایی میجنگی، تعیین میکنه چه تجربهای با خودت برگردونی.»
سانی به زرادخانهٔ خاطرههای خودش فکر کرد و باید اعتراف میکرد که هرچه با موجوداتِمتوجه کابوسِ خاصتری جنگیده بود، پاداشِ بزرگتری هم گرفته بود. از این نظر، به مصاف رفتنماند با یک... کابوسِ «خاص» قطعاً خطرِ بیشتری داشت، اما نویدِ موهبتِ بزرگتری را هم میداد.
اگر وجودِ خاطرههاینمیدونی تباری را همشکلیه به معادله اضافه میکرد...
اخمِ غلیظی بر چهرهاش نشست.
اما موردرتپیشینهٔ هنوز حرفشداری تمام نشده بود.
«...اما مهمتر از اون، ماهیتِ کابوسی که به مصافش میری تعیین میکنه چه دانشی به دست بیاری و چه رازیمنبعِ رو بتونی کشف کنی. بهعنوان یه محقق، باید بدونی درسهایی که انسانها میتونن از ویرانههای فرسودهٔ عالمِ رؤیا بگیرن، اونقدرهاکمی هم عمیق نیستن. فکر میکنی بیشترِ دانشِ ما از کجا میاد؟ معلومه، از داستانهایی که مردم از کابوسهاشون با خودشون میارن.»
حرفش... منطقی بود. هرچه باشد، بومیهایشکلیه واقعیِ عالمِ رؤیا در کابوسها پرسهتجلیِ میزدند. مثلِ آئورو از آن نُهتن.
حتی اگر واقعاً فقط یکرؤیا توهم بود، توهمی که طلسمجهانِ میساخت اصلاً چیزِ سادهای نبود.
بیشترِ دانشی که سانی داشت، بر پایهٔ چیزهایی بنا شده بود که از آندوباره شمشیرزنِ نجیب و اسکالر آموخته بود. اگر با این قصد واردِ کابوس میشد کهواقعی نه تنها زنده بماند، بلکه چیزی هم یاد بگیرد، چقدرِ دیگر به دانشش اضافه میشد؟
سانی نگاهیتأثیرِ به بذرِروی تاریک انداخت.
بذر در برجی رشد کرده بود کهپرید زمانی به یکی از هفت دیمون تعلقطلسم داشت. چنین کابوسی چه رازهایی را فاش میکرد؟
موردرت به او فرصتعالمِ داد تا فکر کند،میشکفت سپس با لحنی آرام گفت:
«به همین دلیل، خاندانهای میراثدار — نه همهشون، بلکهنمیدونی اونایی که واقعاً قدرتمندن — کابوسهایی رو که اعضاتجلیِ قراره به مصافشون برن، با دقتِ خیلی زیادی انتخاب میکنن.»
سانی کمیتأثیرِ مکث کرد، سپسذهنش ابرویی بالا انداخت:
«...پس کدوم خاندانِ دیوانهای اونکابوس بذرِ لعنتی رو انتخاب کردلرزان تا تو سعی کنی پیداش کنی؟»
شاهزادهٔ گمشده خندید.
«اوه، نه! هیچکس از من نخواسته بود دنبالش بگردم. این فقط تصمیمِشکلیه خودم بود. راستش، شک دارم تو جهانِ بیداری و این یکی، بیشترنهایت از دو نفر از وجودش خبر داشته باشن. من... و حالا تو.»
دوباره خندید و اضافه کرد:
«اما همین موضوع هم هست که اون رو تاتاریکیِ این حد خاص میکنه. هیچکدومشون نمیتونستن از وجودش باخبرنهایت بشن، بهش برسن و پاداشهاش رو مالِ خودشون کنن.»
پس از آن، موردرت ناگهانرؤیا ساکت شد. مدتی به همان حالواقعی ماند و سپس آرام اضافه کرد:
«خب... البتهپیشینهٔ منم نتونستم اینطرف کار رو بکنم.»
آهی کشید، چندنامحسوسی لحظه مکث کرد وخودش با لحنی حسرتبار گفت:
«میتونی تصور کنی اون بذر چه رازهایی رو پنهان کرده؟ آدمنگاه از اون کابوس چه چیزهایی میتونه یاد بگیره؟ کابوسی... کابوسی که ازباز زنجیرهایی ساخته شده که خودِ امید باهاشون به بند کشیده شده بود...»