چپتر 1231: یک بارِ دیگر، با احساس
0سانی خوابِباریکی هرمی سیاهمیخورد را دید.
دلگیر و پیچیده در تاریکی، همچون کوهی سر به فلک کشیده از دریایی از شنهای بینقصبتواند و سپید سر برآورده بود. دامنههایش مانند دشتهایی پهناور بود و قلهٔ تیزش همچون نیزهای که آسمانهاحرکت را میشکافت. هرم که در پسزمینهٔ آسمانِ پرستاره خودنمایی میکرد، مانند شکافی سیاه در تاروپودِ جهان بود.
بنای آن از میلیونها بلوکِ سنگیِ عظیم ساخته شده بود.پیچید هر بلوک از خودِ تاریکی هم سیاهتر بود و چنان بینقصبرداشت در کنارِ هم چیده شده بودند که هیچ درزی میانشان نبود.
هر کدامجانش از آنها...بلوکهای هر کدام...
سانی حسباریکی کرد وحشتی سرداما به جانش افتاد.
هر یک از بلوکهای سنگی... بذرِ کابوس بود. میلیونها بلوک بود؛ برخی پیشترمیخورد شکوفا شده و برخی هنوز منتظرِ نوبتشان برای شکفتن بودند. در پایهٔ هرم،هوشیاریاش کابوسها کمعمق و ضعیف بودند. بالاتر، هولناک و درکناپذیر میشدند. و باز هم بالاتر...
دامنهٔ هرمِ عظیم شکسته و پر از ترک بود؛ بسیاری از بلوکها یا بهزمان غباری دلگیر خرد شده بودند یا اصلاً سر جایشان نبودند. چهار زخمِ پهناور سطحِ بینقصشبدل را لکهدار کرده بود، گویی جانوری نامقدس با چنگالهایی عظیم سنگِ ابدی را دریده بود.
بالای زخمها،جانش سنگِ تاجِ باریکیسنگی به چشم میخورد.
اما سانی... اوچشم کسی نبود که بتواندبتواند به آن خیره شود.
بهمحض اینکه نگاهش به آنسنگِ افتاد، روحش از درد به خودباریکی پیچید و هوشیاریاش در هم شکست.
جریانِ زمان وارونه شد،بهمحض اما بعد سکته زددرد و از حرکت ایستاد.
زمان تابجانش برداشت وبلوکهای جیغ کشید.
شبحِ هرمِ سیاه منفجرمیخورد شد و به هزارانخیره پارهٔ بینور بدل شد.
سپس، سانیجانوری دیگر درچنگالهایی کار نبود.
صدای زوزهٔجانش باد دربلوکهای گوشهایش میپیچید.
داشت سقوط میکرد.
به خودش کهنامقدس آمد، با همانابدی حالِ گیج آهی کشید.
دوباره شروع شد...
پیش از هرافتاد کارِ دیگری، سانی مرواریدِکابوس جوهر را احضار کرد...
لحظهای بعد،باریکی محکم بهمیخورد آب خورد.
ها! میدونستم اینطوری میشه!
به جای دستوپازدنِ بیهدف، گذاشت بدنش در آب فرو برود وهوشیاریاش منتظر ماند تا خاطرهٔ تنفس ظاهر شود. همزمان، سانی حسِ سایه راکشید به اطراف گسترش داد و سعی کرد ماهیتِ محیط پیرامونش را بفهمد.
...آب. هیچچیز جز آب نبود.
خب، عجیبه. مگهچشم همین چند لحظهکسی پیش توی بیابون نبودم؟
آنها از طریقِ بلوکِ سنگیِ سیاه و غولپیکری که میانِ تپههای شنی افتاده و نیمهمدفون در شن بود، واردِ کابوساینکه شده بودند. از آنجا که بذر در بیابان بود، کابوس هم باید در بیابان رخ میداد... مگر اینکه طلسم آنهامنفجر را به گذشتهای چنان دور فرستاده باشد که بیابانِ کابوس هنوز وجود نداشته و در بسترِ دریایی پنهان بوده باشد.
اما مسئله این بود که...
این... خیلی عجیبه.
آبِ خنکِ اطرافش آبِ دریا نبود. آبِ شیرین بود. اگربهمحض سانی میل داشت، میتوانست دهانش را باز کند و هر چقدروارونه که میخواهد آب بخورد. البته که قرار نبود چنین کاری بکند.
ها.
یک چیز قطعی بود. سانی پیشتر هم حدس زده بود، اما پس از دیدنِ مقبرهٔ آریل در رؤیای آغازِ کابوس،تاب حالا دیگر مطمئن بود: بلوکِ غولپیکرِ سنگِ سیاه، در واقع یکی از بلوکهای سازندهٔ هرمِ بزرگ بود. ضربهٔ تصورناپذیری که چهارآمد زخم بر سطحِ مقبرهٔ دیمون به جا گذاشته بود، حتماً شمارِ زیادی از آنها را به دوردستهای بیابان پرتاب کرده بود.
موردرت هم کاملاً اتفاقی به یکیبذرِ از آنها برخورده بود. همانطور کهمنتظرِ انتظار میرفت، شاهزادهٔ هیچ انگیزههای پنهانی داشت.
یا شایدباریکی هم فقطمیخورد بهشدت بدشانس بودند.
یا شاید کارِ سرنوشت بود.
در هر حال...
بالاخره!
بافتهشدنِ مرواریدِ جوهر از جرقههای نورِ اثیری به پایان رسید واینکه سانی دوباره توانست نفس بکشد. همچنین میتوانست دوباره ببیند، هرچند فایدهای نداشتسکته — به هر سمتی که نگاه میکرد، چیزی جز آبِ زلال نبود.
جریانی هم در کار بود... جریانی قویدریده و متلاطم. سانی حس کرد جریان اواما را با خود میکشد و توانِ مقاومت ندارد.
برگردیم به سطح.
با کمی بیروندادنِ نفس، مسیری را که حبابها بالا میرفتند تماشاهنوز کرد و به همان سمت رفت. این بار، سانی مجبور نبوددرکناپذیر وحشت کند و نگرانِ غرقشدن باشد، چرا که آماده آمده بود.
مرواریدِ جوهرباریکی صحیح و سالماما داخلِ دهانش بود.
مدتی بعد، سرش از آب بیرون آمد. سانی به اطراف نگاه کرد و اخمهایشاما در هم رفت. همهچیز پوشیده در مِهی غلیظ و غرق در گرگومیشی دلگیر بود. نمیتوانستزمان دوردست را ببیند و حتی انگار حسِ سایهاش هم بر اثرِ مه کند شده بود.
اگر تنها یک مایهٔ تسلی در کار بود، این بودپیچید که مه هرچند کمی رازآلود، اما از نوعِ بیخطر بهتاب نظر میرسید. مهِ هولناکِ کوههای تهی یا چیزی شبیهِ آن نبود.
فکر کنم باید شکرگزار باشم.
اما نبود.
در عوض، سانی... کرخت بود.
از زمانِ آغازِ نبردِ جمجمهٔ سیاه پیوسته در تنش بود. کابوسِ سوم بههیچوجه مصیبتیزمان کمتر از بیابانِ کابوس نبود، اما دستکم فعلاً سانی در امان بود: هیچ موجودِبینور کابوسی در آب نبود و هیچ خطرِ وحشتناکی انتظار نمیکشید تا او را زنده ببلعد.
و بدینترتیب، سانی که برای اولین بار پس ازپیشتر مدتها میتوانست استراحت کند، ناگهان احساس خستگیِ مفرط کرد؛کمعمق عمیقاً خسته، تهی از هر احساسی و بیحس شده بود.
با آهی، آرام در آب چرخید و سرانجام متوجهِ شکلِ نامشخصی شدنگاهش که در فاصلهای نهچندان دور روی امواج تکان میخورد و در مهحرکت پنهان بود. سانی که کارِ بهتری نداشت، به آن سمت شنا کرد.
کمتر از یک دقیقه بعد، به تکهچوبِ بزرگی رسید که روی آب شناور بود. تکهچوبِکسی مسطح و نامنظم بود، با لبههایی دندانهدار، شبیه به قطعهٔ شکستهای از بدنهٔ یک کشتی. ازبعد همه مهمتر، آنقدر بزرگ بود که سانی رویش برود و کلی هم فضای خالی داشته باشد.
سانی بدنِ خستهاش را از آب بیرونروحش کشید، از کلکِ چوبیِ کمی خمیده بالا رفت،وارونه رویش ولو شد و به بالا نگاه کرد.
آسمانی پیدا نبود،افتاد تنها مهی چرخهزنبذرِ به چشم میخورد.
افکارش کُند و سنگین بود.
خب... حداقل دیگه اونقدر وحشتناک گرمابدی نیست. اون بیابون یه کابوسِ واقعیچشم بود. بیابانِ کابوس... آه، چه اسمِ برازندهای...
حالا داخلِ کابوسِ سوم بود.
و آنجانش هم کابوسیبلوکهای بهشدت عجیب.
منشأ کابوس مقبرهٔ آریل بود. خندهدار اینکه دسته نتوانستهشود بود به هرمِ واقعی در عالمِ رؤیا برسد، اماشکست در نهایت گذرشان به نسخهٔ خیالیِ آن افتاده بود.
همان آغازِ کابوس هم بسیار غیرمعمول بود. سانی ندیده بود که زمان بهمیخورد عقب برگردد، چیزی که قاعدتاً باید اتفاق میافتاد؛ بنابراین اصلاً نمیدانست دقیقاً کجاستهوشیاریاش و هیچ سرنخی هم نداشت که برای حلوفصلِ تعارضِ بذر چه باید بکند.
و در آخر...
سیزده میلیونجانش داوطلب؟ آخه اونسنگی دیگه چی بود؟
نکند طلسم خراب شده بود؟ در کلِ دنیاخیره حتی یک میلیون بیدارشده هم پیدا نمیشد، چهپیچید رسد به اینکه جایی نزدیکِ بیابانِ کابوس باشند.
این عجیبترین بخشِ ماجرا بود.
اما سانی...
آنقدر خسته بودافتاد که نمیتوانست الان بهکابوس همهٔ اینها فکر کند.
اول باید این منطقه رواما بگردم. بعد میگردم دنبالِ بقیه. بااینکه هم یه فکری به حالش میکنیم.
با این فکر،نامقدس آرام نفس کشیدابدی و چشمانش را بست.
چند لحظه بعد،شود سانی با تکانهای ملایمِروحش آب به خواب رفت.
«نه، نه!باریکی دوباره نه!میخورد خواهش میکنم!»
سانی با فریادی از خواب پرید و ناسزا گفت. حس کرد پناهگاهِ چوبیاش بر اثرِکسی حرکتِ ناگهانیاش کج شد و چیزی نمانده بود واژگون شود. بقایای یک خوابِ بدِ مهیبوارونه داشت از یادش میرفت و تنها طعمِ تلخِ جنون و یأس را بر جا میگذاشت.
کمی لرزید، سپسشود چهره در هم کشیدروحش و صورتش را مالید.
چه وضعشه... حالا دارم تویسنگی یه کابوس، خوابِ بد میبینم.شکوفا عجب شروعِ محشری برای روزم!
ناگهان خشم وجودش رامیخورد فرا گرفت؛ برخاست، مشتهایش راشود گره کرد و داد زد:
«لعنت بهش! لعنت به همهچی!»
صدای گرفتهاشخیره در مهبهمحض گم شد.
مه به غلظتِ قبل نبود، اما همچنان کلِبرخی جهان را پوشانده بود. در تیررسِ حسِ سایهاشپایهٔ هیچچیز جز پهنهٔ بیپایانِ آبِ روان به چشم نمیخورد.
«لعنت به همهچی...»
سانی لحظهای چشمانش راچنگالهایی بست، سپس چهره دربالای هم کشید و دوباره نشست.
حالش حسابی گرفته بود.
آخه اصلاًجانش فایدهٔ اینهمهبلوکهای کار چی بود؟
جریانِ آب داشت او را با خود میبرد... درست مثلِ همیشه. سانینگاهش در بیشترِ عمرش فقط با جریان همراه شده بود، برای زنده ماندنحرکت دستوپا زده و تنها به چیزهایی واکنش نشان داده بود که تهدیدش میکردند.
رفتن به قطبِ جنوب شاید اولین تصمیمِ واقعی بود که برای خودشچشم گرفته بود. البته، آن هم ممکن بود صرفاً یک واکنش باشد... اماخود بعدها، سانی به درکی از آنچه میخواست به دست بیاورد رسیده بود.
میخواست از غیرنظامیانِ ربعِ جنوبی و سربازانِ ارتشِ تخلیه محافظت کند. میخواست جلوی خاندانهای بزرگ رابعد بگیرد تا همهچیز را به هم نریزند. کارهایی که در قطبِ جنوبِ شرقی کرده بود یک واکنشصدای نبودند — بلکه نتیجهٔ تمایلی فعال برای تغییر دادنِ جهان به شکلی بود که خودش صلاح میدانست.
آن اولین باری بود که سانی با تردید تلاشپیشتر کرده بود جهان را به ارادهٔ خود درآورد، بهکمعمق جای اینکه بگذارد جهان او را به زمین بکوبد.
و برای چی؟
نتیجهاش چه شد؟
پایتختهای محاصرهٔ قطبِ جنوبِ شرقی بهاحتمالِ زیاد تا الان ویران شده بودند. ارتشِ تخلیه نابودوارونه شده بود و غیرنظامیان قتلعام شده بودند. امیدِ ناامیدانهای در قلبش بود که شاید معجزهای رخدیگر داده و همهٔ آنها را نجات داده باشد، اما سانی میدانست که این رؤیایی عبث است.
کی تا بهافتاد حال چنین معجزهایبذرِ رخ داده بود؟
نه. او شکست خورده بود.
آه...
جهان بهخیره این راحتیهابهمحض سر خم نمیکرد.
لعنتی!
سانی باباریکی خشم بهمیخورد مه خیره ماند.
و بعد، صدایی شنید:
«دلسوزی برای خودت تموم شد؟»
این دیگه چیه؟!
سانی یکه خورد و از منشأ صدابتواند عقب کشید. روی سطحِ خیسِ کلکِ چوبی افتاد،خود به عقب خزید و به بالا نگاه کرد.
پیکری باریک بالاینامقدس سرش ایستاده بود، بادریده لبخندی تمسخرآمیز بر لب.
مردِ جوانی بود با موهای سیاه، پوستی مرمرین و هیکلی نرم وشکست منعطف. تونیکِ سادهای از ابریشمِ زیبای سیاه و یک جفت کفشِ ظریفِشبحِ ابریشمی پوشیده بود و شبیه به یک عروسکِ چینی به نظر میرسید.
چشمانش مانندجانش دو برکه ازسنگی تاریکیِ سرد بود.
آن مردِ جوان... سانی بود.
یا بهترجانوری است بگوییم،چنگالهایی گناهِ تسلا بود.
با این حال، جانِ شمشیرِ نفرینشدهنگاهش دیگر مبهم و تار به چشمشکست نمیآمد. کاملاً بینقص و واقعی بود...
در واقع، کمیافتاد واقعیتر از خودِبذرِ سانی به نظر میرسید.