چپتر 1400: ردپاهایی در شن
0همانطور که سایههای سانی از صخرهها بالا میرفتند، او و همراهانش با احتیاط در امتدادِ ساحلبرهنه پیشروی میکردند. حتی کلاغ که تمام این مدت برای یافتن اربابش مضطرب و بیقرار بود، حالا محتاطتازه و رام شده بود. پرندهٔ سیاه با پرهای سیخشده روی شانهٔ سانی نشسته بود و صدایی درنمیآورد.
مه بیصدا دورشان میچرخید. قدیس و دیو عقبِ گروه بودند، هر دو آماده تا در برابر هرداشته حملهٔ غیرمنتظرهای دفاع کنند. سانی و نفیس در وسط قرار داشتند. کاسی با کمری صاف سوار برلحظهای کابوس جلوی گروه حرکت میکرد. درخششِ نورِ راهنما که بالا نگه داشته بود، راه را روشن کرده بود.
جایی از مسیر، اسبِ سایه ناگهاننشست ایستاد. سانی قبضهٔ گناهِ تسلا راتکان محکمتر گرفت و با صدایی آهسته پرسید:
«چی شده؟»
کاسی لحظهای بیحرکت ماند، سپس با عصای مقدسکمعمقی به پایین، روی زمین اشاره کرد. سانی وبرهنه نفیس که نزدیک شدند، بیدرنگ دلیلش را فهمیدند.
آنجا روی شنهای سفید، پنهان در مه، ردیسوار از جای پاهایی تنها به چشم میخورد. سانی زانوداشته زد تا بررسیشان کند و اخمی روی صورتش نشست.
صدای نفیس در مه پیچید:
«ردپای یه انسانه.»
سانی بهآرامی سر تکان داد.
در واقع، ردپاهای کمعمقی که روی شن مانده بود، به یک انسان تعلق داشت. از قرار معلوم،داشته کسی با پای برهنه از ساحل عبور کرده بود... تشخیصِ جنسیتِ شخص تنها از روی این ردهالحظهای دشوار بود، اما جثهٔ خیلی بزرگی نداشت؛ هم اندازه و هم عمقِ ردپاها خلافِ این را ثابت میکرد.
ردپاها تازه به نظراخمی میرسیدند. مالِ بیشتر ازپیچید چند ساعت پیش نبودند.
سانی حسپیچید کرد سرمایی دربهآرامی ستون فقراتش میدود.
...آخه کی توبهآرامی این جای هولناک باردپاهای پای برهنه قدم میزد؟
ردپاها جزئیاتِ عجیبِ دیگری هم داشتند. برخلافِ انتظارِسوار سانی، امتدادِ آنها از سمتِ صخرهها میآمد ونگه به سمتِ لبهٔ جزیره در مه ناپدید میشد.
با این حال، در مسیرشانصورتش به اینجا نه کسی راانسانه دیده و نه صدایی شنیده بودند.
چند لحظه مکثردپای کرد، سپس روتکان به نفیس گفت:
«همینجا منتظر بمونین.»
سانی یک سایه را جا گذاشت تا در صورتِ نیاز از آنمیکرد بیرون بیاید، برخاست و ردپاها را در مه دنبال کرد. طولی نکشید کهناگهان همراهانش از دید پنهان شدند و او در میانِ مهِ چرخان تنها ماند.
«آه... اصلاً خوشم نمیاد.»
اگر هنوز نمیتوانست آنهاانسانه را از طریقِ سایهواقع ببیند، وسوسه میشد برگردد.
چند دقیقه بعد، به انتهایِ ساحل رسید. لبهٔ جزیره به شکافی بیانتها ختممعلوم میشد؛ مه منظرهٔ گردابِ عظیم و تاریکیِ نهفته در پایین را پوشانده بود.بزرگی سانی چیزی را حس کرد که مدتها بود تجربهاش نکرده بود... احساسِ سرگیجه.
«بیخیال، واقعاً... من میتونم بهکاسی یه پرنده تبدیل بشم. آخهجلوی واقعاً لازمه از ارتفاع بترسم؟»
آهی کشیدبررسیشان و سراخمی تکان داد.
ردپاها تا انتهایِ جزیره ادامه داشتند. آنجا، امتدادِ تنهایردپاهای آنها ناپدید میشد، انگار کسی که آنها را به جاعبور گذاشته بود، از لبه به درونِ شکافِ مهآلود پریده بود.
سانی ناگهانانسانه غرق درتکان اندوهی عجیب شد.
«چرا تو هم نمیپری؟»
بهآرامی به گناهِ تسلا نگاه کرد کهصدای درست روی لبه ایستاده بود و باواقع حالتی غایب به مه چشم دوخته بود.
«نه ممنون.»
شبحِ شمشیر لبخند زد.
«چرا که نه؟ خودت گفتی، میتونیکمری به یه پرنده تبدیل بشی. هی، شایددرخششِ این شخص هم پرواز کردن بلد بوده.»
سانی آهیبررسیشان کشید واخمی سر تکان داد:
«درسته. باید حواسم به آسمونبهآرامی باشه... خب، حواسم به مهِ بالامانده باشه. حملاتِ هوایی از همه بدترن.»
همانطور که به سمتِ نفیس و کاسی برمیگشت، به ردپاهای روی شن فکرمعلوم میکرد. چه کسی آنها را به جا گذاشته بود؟ آن شخص واقعاً ازبزرگی لبه پریده بود؟ اگر اینطور بود، چرا؟ شکافِ تاریک او را بلعیده بود؟
انگار... واقعاً حیف بود.
اگر زنجیرشکن چند ساعت زودتر به گلِ باد میرسید، میتوانستند با این شخصداد روبهرو شوند. چقدر تلخ بود رسیدن به جزیرهای که هیچکس نمیتوانست از آنتشخیصِ برگردد، درست در همان روزی که ساکنش تصمیم گرفته بود جانِ خودش را بگیرد؟
با این حال، شاید هم این کار را نکردهردپاهای بود. شاید واقعاً به آسمان اوج گرفته و ازبرهنه این جای متروک فرار کرده بود... سانی نمیتوانست مطمئن باشد.
اما از یک چیز مطمئن بود؛ ردپاها مالِ افی یا جت نبود. افی قدبلندتر از آن بود که چنین ردپاهایی به جادشوار بگذارد، و جت... جت بعد از آن همه تلاشی که برای حفظ جانش کرده بود، هرگز به زندگیاش پایان نمیداد. او عملاًفقراتش از گور بیرون خزیده و مرگ را تاب آورده بود، فقط برای اینکه به زندگی ادامه دهد. آدمی مثل او هیچوقت تسلیم میشد؟
سانی شکوسط نداشت کهداشتند تسلیم نمیشود.
تا وقتی دوباره به نفیس و کاسی ملحق شد، سایههایش از صخرهها بالا رفته بودند. روبهرویشان جنگلیمانده تاریک از کاجهای بلند قرار داشت و مه میانِ تنههای کهن میچرخید. یک سایه با احتیاط به چپنداشت سُر خورد، دیگری به راست، و آخرین سایه همچنان رو به جلو، به سمتِ برجِ دوردست پیش رفت.
جزیره بزرگ بود — خیلی بزرگتر از جزیرههای جزایرِ زنجیریکمعمقی — برای همین گشتنِ آن زمانِ زیادی میبرد. بهخصوص کهتشخیصِ سانی میخواست احتیاط کند و سایههایش را به خطر نیندازد.
«روزها طولانسانه میکشه... شایدتکان هم هفتهها. لعنتی.»
هیچ اثریوسط از افیداشتند و جت نبود.
«ردپاها به لبهٔ جزیره میرسن.صورتش چیزِ دیگهای پیدا نکردم، پس... بیایینبهآرامی از اونیکی طرف ردشون رو بگیریم.»
کاسی دوباره نورِ راهنما را بالا گرفت و آنها در امتدادِ ردپاها به سمتِ صخرههامعلوم راه افتادند. آهسته و بااحتیاط پیش میرفتند و لحظهای غفلت نمیکردند. هرچند هنوز چیزی بهاندازه آنها حمله نکرده بود، اما حسِ خاموشِ خطر با هر قدم شومتر و هولناکتر میشد.
سرانجام به مقابلِ دیواری عمودی از سنگِ سیاه رسیدند. ردپاها بارِتعلق دیگر ناپدید شدند، این بار جلوی پلههای باریکی که در دلِدشوار صخره تراشیده شده بود. از قرارِ معلوم، پلهها یکراست تا جنگل میرفتند.
سانی و نفیس نگاهی به هم انداختند. پلههای سنگی باریکتر از آنمیکرد بود که بتوانند آرایشِ دستهشان را حفظ کنند... اگر موقعِ بالا رفتنسایه چیزی به آنها حمله میکرد، مجبور میشدند در موقعیتِ بسیار بدی بجنگند.
«دیو، تو جلو برو.»
غولِ فولادی جانسختترینِ آنها بود، برای همین قرار بود سپرِ دسته باشد.انسان سایه هم انگار چندان نگرانِ وظیفهاش نبود؛ با شعلههای تاریکی که دردشوار چشمانش میسوخت، به جلوی دسته رفت و پا روی پلهٔ اول گذاشت.
موقعِ بالا رفتن از پلهها، سانی پشتِ سرِ نفیس راهانسان میرفت. در میانههای راه متوجه شد که نفیس با دقتِشخص زیادی به پلههای سنگی که زیرِ پایشان جا میماند نگاه میکند.
«داری به چی فکر میکنی؟»
نفیس چند لحظهکند مکث کرد و بعدصدای با لحنی یکنواخت گفت:
«اینا دستسازن.»
سانی سر تکانبهآرامی داد. بعد از مکثیردپاهای کوتاه، نف اضافه کرد:
«یعنی باید همون جویندهای کهکاسی تو این جزیره زندگی میکردهجلوی اینا رو از سنگ تراشیده باشه.»
نتیجهگیریِ منطقیای بود. سانی نگاهیصورتش به پلههای سنگی انداخت وانسانه به قدمتِ آنها فکر کرد.
بعد، اخمهایش در هم رفت.
«تو هم متوجهش شدی؟»
سانی لحظهای درنگ کرد وکاسی بعد با تکانِ دوبارهٔ سرجلوی به سؤالِ نف جواب داد.
این پلهها عجیب بودند. قاعدتاً باید قدمتِ زیادی میداشتند، اما هیچ اثری از فرسایشواقع رویشان به چشم نمیخورد. یورشِ بیامانِ طبیعت پلهها را ساییده و فرسوده نکرده بود...شخص برعکس، کاملاً دستنخورده و تیز بودند، انگار کسی همین دیروز آنها را تراشیده بود.
«این سنگا خرابنشدنیان، یاانسانه اتفاقاتِ عجیبی برای زمانواقع تو این جزیره میافته؟»
سانی میخواست بیشتر بهتکان این موضوع فکر کند،کمعمقی اما در همان لحظه...
خشکش زد.
آن بیرون، خیلی جلوتر، سایهای که به سمتِ برجردپای فرستاده بود صدایی شنید. هرچند مه صدا را خفهانسان کرده بود، اما محال بود سانی آن را نشناسد.
صدای برخوردِ فولاد باانسانه فولاد بود که فریادی ازردپاهای سرِ درد به دنبال داشت.
در همان آن، کلاغی که بیصدا روی شانهاشکمعمقی نشسته بود ناگهان به هوا پرید، به جلوبرهنه شتافت و در دم درونِ مه ناپدید شد.
چشمانِ سانی گرد شد.
«جت!»