---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 1223: اهدافِ متفاوت • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 1223: اهدافِ متفاوت

0

خورشید در شن‌های سفیدِ بیابان غرق می‌شد و‌برخی‌شان​ گرمای کشنده‌ای که پیش‌تر عذابشان می‌داد، رفته‌رفته از بین‌بربیاید​ می‌رفت تا به‌زودی جایش را به سرمایی وحشتناک بدهد.

و وحشتِ‌می‌انداخت​ دلهره‌آورِ شبی‌سیشان​ که فرا می‌رسید.

گروهِ درهم‌کوفتهٔ انسان‌ها به سمتِ ویرانه‌ای سر به فلک کشیده پیش می‌رفت. آن‌بربیاید​ دو قدیس خوب دوام آورده بودند، اما عروج‌یافتگان در وضعیتِ وخیمی به سر‌هنگام​ می‌بردند — همگی زخم‌های مهلکی برداشته بودند و هر قدم برایشان شکنجه بود.

تنها درمانگرِ میانشان بی‌هوش بود و خاطره‌هایی با افسون‌های‌فقراتش​ ترمیم‌کننده که برخی‌شان داشتند، آن‌قدر قوی نبود که از‌افی​ پسِ آن همه جراحتِ شدید بربیاید، دست‌کم نه بی‌درنگ.

جت کمی بهتر از زمانِ نبرد با ظرف‌های نگهبان به نظر می‌رسید؛ توانسته بود موجودِ کابوسی‌شدید​ را که هنگام عبور از بیابان به آن‌ها کمین زده بود بکشد و مقداری جوهرِ روح‌آن‌ها​ جذب کند. با این حال، حتی یک نگاهِ گذرا به بدنِ له‌وپاره‌اش آدم را به لرزه می‌انداخت.

بازوهای سیشان را با پارچه بسته بودند و با اینکه زخم‌هایش درمان شده بود، فقط با تکیه بر‌چهره‌ای​ جانورسالار می‌توانست راه برود. کای با چهره‌ای رنگ‌پریده و بی‌جان بالای شن‌ها شناور بود — ضربهٔ پلیدِ عظیم‌غوطه‌ور​ به ستون فقراتش آسیب زده بود و هرچند فلج نشده بود، کماندار در دریایی از درد غوطه‌ور بود.

افی به‌وضوح می‌لنگید و‌برخی‌شان​ مورگان کاملاً ازپاافتاده و‌نبود​ ضعیف به نظر می‌رسید.

اما سانی... مردم گاهی می‌گفتند شبیه عروسک است، اما اگر هم‌هرچند​ این‌طور بود، الان بیشتر به عروسکِ پارچه‌ایِ کهنه‌ای می‌مانست که دهه‌ها‌کاملاً​ گوشه‌ای افتاده و بعد یکی دو حیوان حسابی آن را جویده باشند.

«آخ... درد می‌کنه.»

درد می‌کشید، اما قابل‌تحمل بود. دست‌کم هر پنج‌زخم‌هایش​ سایه دوباره داشتند تقویتش می‌کردند؛ با کمکِ آن‌ها می‌توانست‌کای​ این مسیرِ طاقت‌فرسا را بدون دردسرِ چندانی طی کند.

قدیس، نفیس را که هنوز بی‌هوش بود، در آغوش گرفته بود و‌شدید​ می‌برد. زرهِ آسیب‌دیده و لباس‌های نف در شعله‌های سوزان از بین رفته‌موجودِ​ بود، برای همین او را در شنلِ موجِ دریای کاسی پیچیده بودند.

خودِ دخترِ نابینا پشت‌سرِ شوالیهٔ کم‌حرف، شانه‌به‌شانهٔ سانی راه‌فقراتش​ می‌رفت. او تنها کسی در گروه بود که از‌افی​ گرما خسته و بی‌رمق به نظر می‌رسید، اما درهم‌کوفته نبود.

از طرفی، کاسی هم وسطِ نبردِ خاندان‌های بزرگ حضور داشت. بسیاری از بیدارشدگان، پلیدهای دربند و استادانِ خاندانِ‌دست‌کم​ سرود سعی کرده بودند جانش را بگیرند، اما در نهایت به دستِ خودِ او کشته شده بودند. زرهش‌مقداری​ پر از فرورفتگی و پوشیده از خونِ خشکیده بود، برای همین ظاهرش هیچ نشانی از طراوت یا فریبندگی نداشت.

سانی نگاهی‌می‌انداخت​ به او انداخت‌پارچه​ و آرام گفت:

«راستی... درست به‌موقع رسیدی. ممنون.»

کاسی مدتی ساکت‌شن‌ها​ ماند و بعد‌پلیدِ​ سر تکان داد.

«نیازی به تشکر‌میانشان​ نیست. فقط یه‌افسون‌های​ تصادفِ خوش‌یمن بود.»

سانی لبخند زد.

«آره، حتماً. احتمالش صفره.»

سانی چهرهٔ‌بالای​ ظریفش را برانداز‌ضربهٔ​ کرد و پرسید:

«می‌دونستی، مگه نه؟»

کاسی ابرویی بالا انداخت.

«چیو می‌دونستم؟»

چهره‌اش در هم رفت.

«در موردِ دروازه‌ها. برای همین گفتی برای رین یه‌داشتند​ پیام بنویسم... می‌دونستی قراره مدت‌ها تو این بیابونِ لعنتی‌دست‌کم​ گیر بیفتیم. می‌دونستی قطبِ جنوب هم قراره نابود بشه...»

دخترِ نابینا سرش را چرخاند‌پارچه​ و سانی چشمانِ آبیِ زیبایش‌شده​ را دید. چهره‌اش آرام بود.

«من هیچی نمی‌دونم.»

سانی پوزخند زد.

«آره... حتماً. پس‌میانشان​ اینم نمی‌دونی که قراره‌ترمیم‌کننده​ بعدش چه اتفاقی بیفته؟»

کاسی رو‌می‌انداخت​ برگرداند و‌سیشان​ شانه بالا انداخت.

«اوه، نه. اون رو می‌دونم.»

چند لحظه مکث کرد،‌شناور​ بعد به سمتِ جانورسالار و‌فقراتش​ آقا گیلیاد سر تکان داد.

«اونا قراره‌درمانگرِ​ ما رو‌بی‌هوش​ جا بذارن.»

سانی کمی به او‌سیشان​ خیره ماند، بعد خنده‌ای‌زخم‌هایش​ کرد و نگاهش را دزدید.

«جدی می‌گی.»

لازم نبود آدم پیشگو باشد تا بداند دو قدیسی که کاسی با‌فلج​ خود آورده بود، قرار است اعضای دسته را جا بگذارند. آن‌ها همین‌ضعیف​ حالا هم با زنده نگه داشتنِ سانی و بقیه بهشان کمک کرده بودند...

اما هم جانورسالار‌میانشان​ و هم شوالیهٔ تابستان‌ترمیم‌کننده​ اولویت‌های خودشان را داشتند.

برای جانورسالار، این اولویت سیشان بود. برای آقا گیلیاد، مورگان‌شده​ بود... و شاید هم نفیس. به همین دلیل بود که بلافاصله‌بالای​ بعد از فرار از میدانِ نبرد، بیابان را ترک نکرده بودند.

هر دو قدیس می‌توانستند هر لحظه به جهانِ بیداری برگردند — فقط به یک جای امن و کمی‌زمانِ​ زمان نیاز داشتند تا بندهایشان را فعال کنند. با این حال، وقتی این کار را می‌کردند، دیگر نمی‌توانستند‌کند​ به این گوشهٔ خاص از بیابانِ کابوس برگردند، مگر اینکه اول به آن سه دروازهٔ عظیم نزدیک می‌شدند.

مشکل اینجا بود که نمی‌توانستند افرادِ زیادی را با خود ببرند. سانی‌فلج​ می‌دانست که محدودیتِ جانورسالار دو نفر است — هر چه باشد، او‌ضعیف​ هم سیشان و هم باستِ عروج‌یافته را به قطبِ جنوبِ شرقی رسانده بود.

اما بیشترِ قدیس‌ها فقط‌بی‌هوش​ می‌توانستند افراد را یکی‌یکی‌برخی‌شان​ بین دنیاها جابه‌جا کنند.

در هر صورت،‌بازوهای​ بیشترشان قرار بود‌بسته​ همان‌جا جا بمانند.

«چی‌کار کنم، چی‌کار کنم...»

سانی به‌شدت نیاز داشت به راه‌حلی‌پلیدِ​ فکر کند، اما آن‌قدر خسته بود‌فلج​ که افکارِ پیچیده به ذهنش خطور نمی‌کرد.

پس از مدتی سکوت، پرسید:

«قدیس تایریس چطور؟ می‌دونی کجاست؟»

کاسی آرام‌افسون‌های​ سرش را‌برخی‌شان​ تکان داد.

«بعد از ورود به عالمِ رؤیا هیچ اثری ازش ندیدیم. ردیابِ خاموش هم همین‌طور. بیابان خیلی بزرگه...‌غوطه‌ور​ احتمالاً به جایی خیلی دورتر از ما فرستاده شدن. مدِ آسمان می‌تونست از دستِ نگهبانِ دروازه فرار‌الان​ کنه، ولی همون اواخرِ نبرد دیگه رمقی براش نمونده بود. شاید مجبور شده به جهانِ بیداری فرار کنه.»

سانی از اینکه امیدِ چندانی به کمکِ قدیس تایریس نبود،‌آن‌قدر​ کمی سرخورده شد. اما در عین حال، از اینکه می‌دانست او‌بهتر​ شاید تا الان از بیابانِ کابوس عقب‌نشینی کرده باشد، خوشحال بود.

این دست‌کم به این معنی بود که او هنوز زنده است. کلِ خاندانش هم آنجا در قطبِ جنوب بودند — با توجه‌شن‌ها​ به اینکه حالا پلیدهای اعظم در ربعِ جنوبی پرسه می‌زدند، مدِ آسمان تنها کسی بود که می‌توانست امنیتشان را تضمین کند. با در‌مردم​ نظر گرفتنِ اینکه کارهای او بود که خاندانِ پرِ سفید را به این قارهٔ یخ‌زده تبعید کرده بود، مسئولیتِ سنگینی بر دوش داشت.

و او آن کارها‌برخی‌شان​ را کرده بود تا سانی‌پسِ​ و کاسی را نجات دهد.

آهی کشید.

«امیدوارم قدیس تایریس و‌بی‌هوش​ استاد روان زنده از‌برخی‌شان​ قطبِ جنوب بیرون بیان.»

و کیم... و میلیون‌ها غیرنظامی‌پارچه​ که هنوز تخلیه نشده بودند،‌شده​ و همین‌طور سربازانِ ارتشِ تخلیه.

با این حال، سانی و‌داشتند​ بقیه دیگر نمی‌توانستند هیچ کاری‌همه​ برای کمک به آن‌ها بکنند.

حالا، هدفشان‌بالای​ فرار از‌شناور​ بیابانِ کابوس بود.

...نمی‌دانست کدام کار خطرناک‌تر است.

ناولها | novelha.net