چپتر 744: عروج
0سانی از تمامحدسش اطلاعاتی که دریافتاما میکرد گیج شده بود.
همین حالا هم پس از نبرد بااثری ناوگانِ پرنده، دویدن در شهرِ سوزان، رویارویی باکابوس موردرت... و بقیهٔ ماجراها، از پا درآمده بود.
دیدنِ امید در کالبدِ واقعیاش و شنیدنِ صدای زیبا ودستکم غیرانسانیاش تقریباً ذهنش را لبریز کرده بود. نگاه کردن بهبلکه طلسم از دریچهٔ دانشِ تازهاش از جادو، شوکِ دیگری بود.
و این کشفِ تازه...
سانی نالید.
آخه همهٔ اینا یعنی چی؟
البته نمیتوانست از درستیِ حدسش مطمئن باشد. اما حسش میگفت که دستکم تا حدودی حقچالشگر با اوست... ارزیابیِ عملکردِ چالشگر به بزرگیِ دستاوردهایش بستگی نداشت، بلکه به این بستگی داشت کهمقاومت چقدر از نتیجهٔ مقدّر فاصله گرفته باشد. اینکه چقدر در برابرِ جریانِ تقدیر مقاومت کرده باشد.
طلسم میخواست انسانها در برابرِهرگز زنجیرهای تقدیر تقلا کنند... وبیداری شاید حتی آنها را بشکنند.
اما چرا؟ چرا دیمونِ تقدیرباشد باید بخواهد که تقدیر مغلوب شود؟اوست آن هم به دستِ فانیانی ناچیز.
و دستکاریِ تقدیر درونِ کابوسهای وهمی چه فایدهای داشت؟ مهم نبود چقدر تغییر ایجادپایانِ شود، این کار هرگز روی عالمِ رؤیا و جهانِ بیداری اثری نمیگذاشت. هرگز به واقعیتداده نمیرسید. هر تغییری هم که ایجاد میشد، بهمحضِ پایانِ کابوس برای همیشه از بین میرفت.
تا جایی که سانی میدانست، هیچ بازتابی از حوادثی که درحدودی کابوسِ اول، دوم و سوم رخ داده بود، هرگز تغییری درچقدر دنیای واقعی ایجاد نکرده بود. تنها چیزی که از کابوسها برمیگشت...
بیدارشدگان بودند.
اخم کرد؛ ردِ مبهمی از شک در ذهنش پدیدار شد. با این حال،عملکردِ پیش از آنکه بتواند آن را درک کند، طلسم دوباره به حرف آمد.اینکه صدایش در تاریکی پیچید و او را از هر سو در بر گرفت:
[مُهرِ سوم شکسته شد.]
[بیدار کردنِ توانهای خفته...]
سانی در آستانهٔ عروج بود.
درست مثلِ قبل، حس کرد چیزی درونش در حالِ بیدار شدن است. چهارارزیابیِ هستهٔ سایهاش با حرارتی شدید شعلهور شدند و قدرتِ درونشان به خروش درآمد. حرارتاینکه در روح و بدنش پخش شد، به آنها جانِ تازه بخشید و تغییرشان داد.
این حس آشنا و لذتبخش بود. حس کرد بدنش دارد ازاثری نو شکل میگیرد و به نسخهای قویتر، بهتر و کاملتر از خودشمیرفت تبدیل میشود. روحش نیز داشت همان دگرگونیِ شگرف را از سر میگذراند.
این فرایند از قبل برای سانی آشنا بود، چرادستکم که کموبیش همین اتفاق دو بارِ دیگر هم برایشنداشت افتاده بود. با این حال، این بار... چیزی تفاوت داشت...
دگرگونی بهجای آنکه پس از رسیدن به آستانهٔ تغییرِ کیفی و تقویتِ عظیمبهمحضِ متوقف شود، ادامه یافت. بدن و روحش که هر دو بر اثرِ حرارتِاول خروشانِ درونشان گداخته و انعطافپذیر شده بودند، شروع کردند به ذوب شدن در یکدیگر.
داشتند بهآرامی ادغام میشدند.
اما صرفاً به یک کلِ واحد تبدیل نمیشدند... در عوض، این دونمیگذاشت بخش از وجودش با یکدیگر همآوا شدند و هم را تقویت کردند. قدرتِمیدانست این همآوایی مدام قویتر شد و وقتی به چهار هستهاش رسید، منفجر شد.
تحتِ تأثیرِ این همآوایی، آستانه در هم شکستمیگفت و او را در مسیرِ تکامل حتی جلوتردستاوردهایش برد. و با یکی شدنِ روح و بدنش...
تغییری ژرف رخ داد.
ناگهان، سانی با وضوحی کامل حس کرد جوهرِ سایه در تکتکِ ذراتِ وجودشارزیابیِ جریان دارد. این تفاوت چنان تکاندهنده بود که چیزی نمانده بود فریاد بکشد.گرفته میزانِ مهاری که میتوانست روی جوهرش اعمال کند، بهشکلی باورنکردنی دقیق و ظریف شد.
بهعلاوه، چون حالا جسم و روحش عمیقاً به هم متصلبیداری بودند، تأثیرشان بر یکدیگر هم دستخوشِ تغییری بنیادین شده بود.برای میتوانست با صرفِ انرژیِ بسیار کمتر، کارهای بسیار بیشتری بکند.
موهبتِ واقعیِ عروج همین بود.
چیزِ دیگری هم در کار بود... تغییری ژرف و عظیم در عمقِ وجودش که حسشکابوس میکرد، اما هنوز نمیتوانست درکش کند یا به زبان بیاورد. سانی فقط میدانست که ایندنیای تغییر به رابطهاش با جهانِ بیداری و عالمِ رؤیا و اتصالش به هر دو ربط دارد.
رفتهرفته گرمایی که وجودِ ازنوساختهاش را فرا گرفته بود فروکشدستکم کرد و به سرمایی دلپذیر بدل شد. سپس سرما همبلکه ناپدید شد و به خوردِ جان و گوشت و استخوانهایش رفت.
سانی باتغییر نگاهی تازه بههرگز خلأِ سیاه نگریست.
حس میکرد...
قدرتمند شده.
انگار قدرتی خروشان زیرِحدسش پوستش میجوشید. در عین حالمیگفت آرام و مطمئن بود. متعادل.
به بدنش کهایجاد گوش میسپرد، طلسمروی از دلِ تاریکی گفت:
[بیدار شدنِ توانِ سرشت.]
[توانِ سرشت به دست آمد.]
سانی نفسشتغییر را درکار سینه حبس کرد.
[...نامِ توانِ سرشت: ظهورِ سایه.]
مشتهایش را گره کرد.
این... اینتغییر همونیه کهکار فکر میکنم؟!
اما... در کمالِحدسش تعجب، حرفِ طلسماما تمام نشده بود.
صدای طلسم دوبارهعالمِ طنین انداخت وبیداری سانی را مبهوت کرد:
[صفت تکامل یافت.]
[توانِ سرشت تکامل یافت.]
طلسم لحظهای مکثعالمِ کرد و بعدبیداری با لحنی پروقار افزود:
[عروج کامل شد.]
چشمانِ سانی گرد شد.
چی؟! چی تکامل پیدا کرده؟!
شتابان رونهانمیتوانست را احضارحدسش کرد و خواندشان:
نام: سانلس.
نامِ راستین: گمشده از نور.
رتبه: عروجیافته.
طبقه: اهریمن.
هستههای سایه: [۴/۷].
قطعههای سایه: [۷۴۴/۴۰۰۰].
سانی لحظهای به تعدادِ قطعههایشمطمئن خیره ماند، بعد سر تکاندستکم داد و پرید سراغِ صفتهایش.
صفتها: [مقدّر]، [شعلهٔ ایزدی]...
انتظار داشت [شعلهٔ ایزدی] یک بارِ دیگراثری دگرگون شود، اما تغییری نکرده بود. [بافتِپایانِ خون] و [بافتِ استخوان] هم همانطور مانده بودند.
در عوض...نمیتوانست [فرزندِ سایهها]حدسش ناپدید شده بود.
صفتِ تازهایتغییر جایش راکار گرفته بود.
سانی به رونها چشم دوخت.
نوشته بود:
[استادِ سایهها].
...چی؟
نفسِ عمیقی کشید، لحظهایرؤیا درنگ کرد و بعدنمیگذاشت روی نمادهای سوسوزن تمرکز کرد.
توصیفِ صفتِ [استادِ سایهها]: «سایهها تو را یکی از قهرمانانِ خود میدانند.»
بخشِ اولش تکراریحدسش بود، اما بخشِاما دوم تازگی داشت.
وایسا... یعنی الانعالمِ میتونم به سایههایبیداری وحشی فرمان بدم؟
بیدرنگ روی توانهایشدرستیِ تمرکز کرد تا ببینداما کدامیک تکامل یافته است.
[مهارِ سایه] بود.
حالا توصیفش این بود:
توصیفِ توانِ [مهارِ سایه]: «سایههایت از بیشترِ سایهها مستقلترند و یاورانی بیبدیل به شمار میروند. تمامِ سایهها به اقتدارِ تو احترام میگذارند.»
واقعاً میتونم!
چه کارها که نمیشد کرد! اگر میتوانست به سایههایدستکم طبیعی فرمان دهد تا طبقِ ارادهاش حرکت کنند و تغییرِبلکه شکل بدهند، خیلی چیزها آسانتر میشد. خیلی چیزها ممکن میشد!
و این موهبتِ تازه و غیرمنتظره بیشکاثری نهتنها با توانهای سرشتِ آشنایش، بلکه باپایانِ توانِ تازهاش هم همافزاییِ بینظیری پیدا میکرد.
سرانجام، سانی نگاهشدرستیِ را چرخاند و رویاما توانِ عروجیافتهاش تمرکز کرد.
رونها در تاریکی سوسو زدند.
توانِ سرشت: [ظهورِ سایه].
توصیفِ توان: [میتوانی سایهها را بهصورتِ اشیای ملموس ظاهر کنی].
سانی توصیف را چندکار بار خواند و بعدرؤیا چند لحظه خشکش زد.
تصویرِ شاهِ کوه که باباشد شاخکهایی از سایهٔ خالص تکهتکهحدودی میشد، در ذهنش نقش بست.
...پس از مدتی، سانی سرجهانِ به عقب انداخت و خندهاینمیرسید بلند و پیروزمندانه سر داد.
درحالیکه خندهاش دردرستیِ تاریکی میپیچید، طلسمباشد در گوشش زمزمه کرد:
[...بیدار شو، سانلس.]
[کابوست به پایان رسید!]