---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 744: عروج • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 744: عروج

0

سانی از تمام‌حدسش​ اطلاعاتی که دریافت‌اما​ می‌کرد گیج شده بود.

همین حالا هم پس از نبرد با‌اثری​ ناوگانِ پرنده، دویدن در شهرِ سوزان، رویارویی با‌کابوس​ موردرت... و بقیهٔ ماجراها، از پا درآمده بود.

دیدنِ امید در کالبدِ واقعی‌اش و شنیدنِ صدای زیبا و‌دست‌کم​ غیرانسانی‌اش تقریباً ذهنش را لبریز کرده بود. نگاه کردن به‌بلکه​ طلسم از دریچهٔ دانشِ تازه‌اش از جادو، شوکِ دیگری بود.

و این کشفِ تازه...

سانی نالید.

آخه همهٔ اینا یعنی چی؟

البته نمی‌توانست از درستیِ حدسش مطمئن باشد. اما حسش می‌گفت که دست‌کم تا حدودی حق‌چالشگر​ با اوست... ارزیابیِ عملکردِ چالشگر به بزرگیِ دستاوردهایش بستگی نداشت، بلکه به این بستگی داشت که‌مقاومت​ چقدر از نتیجهٔ مقدّر فاصله گرفته باشد. اینکه چقدر در برابرِ جریانِ تقدیر مقاومت کرده باشد.

طلسم می‌خواست انسان‌ها در برابرِ‌هرگز​ زنجیرهای تقدیر تقلا کنند... و‌بیداری​ شاید حتی آن‌ها را بشکنند.

اما چرا؟ چرا دیمونِ تقدیر‌باشد​ باید بخواهد که تقدیر مغلوب شود؟‌اوست​ آن هم به دستِ فانیانی ناچیز.

و دست‌کاریِ تقدیر درونِ کابوس‌های وهمی چه فایده‌ای داشت؟ مهم نبود چقدر تغییر ایجاد‌پایانِ​ شود، این کار هرگز روی عالمِ رؤیا و جهانِ بیداری اثری نمی‌گذاشت. هرگز به واقعیت‌داده​ نمی‌رسید. هر تغییری هم که ایجاد می‌شد، به‌محضِ پایانِ کابوس برای همیشه از بین می‌رفت.

تا جایی که سانی می‌دانست، هیچ بازتابی از حوادثی که در‌حدودی​ کابوسِ اول، دوم و سوم رخ داده بود، هرگز تغییری در‌چقدر​ دنیای واقعی ایجاد نکرده بود. تنها چیزی که از کابوس‌ها برمی‌گشت...

بیدارشدگان بودند.

اخم کرد؛ ردِ مبهمی از شک در ذهنش پدیدار شد. با این حال،‌عملکردِ​ پیش از آنکه بتواند آن را درک کند، طلسم دوباره به حرف آمد.‌اینکه​ صدایش در تاریکی پیچید و او را از هر سو در بر گرفت:

[مُهرِ سوم شکسته شد.]

[بیدار کردنِ توان‌های خفته...]

سانی در آستانهٔ عروج بود.

درست مثلِ قبل، حس کرد چیزی درونش در حالِ بیدار شدن است. چهار‌ارزیابیِ​ هستهٔ سایه‌اش با حرارتی شدید شعله‌ور شدند و قدرتِ درونشان به خروش درآمد. حرارت‌اینکه​ در روح و بدنش پخش شد، به آن‌ها جانِ تازه بخشید و تغییرشان داد.

این حس آشنا و لذت‌بخش بود. حس کرد بدنش دارد از‌اثری​ نو شکل می‌گیرد و به نسخه‌ای قوی‌تر، بهتر و کامل‌تر از خودش‌می‌رفت​ تبدیل می‌شود. روحش نیز داشت همان دگرگونیِ شگرف را از سر می‌گذراند.

این فرایند از قبل برای سانی آشنا بود، چرا‌دست‌کم​ که کم‌وبیش همین اتفاق دو بارِ دیگر هم برایش‌نداشت​ افتاده بود. با این حال، این بار... چیزی تفاوت داشت...

دگرگونی به‌جای آنکه پس از رسیدن به آستانهٔ تغییرِ کیفی و تقویتِ عظیم‌به‌محضِ​ متوقف شود، ادامه یافت. بدن و روحش که هر دو بر اثرِ حرارتِ‌اول​ خروشانِ درونشان گداخته و انعطاف‌پذیر شده بودند، شروع کردند به ذوب شدن در یکدیگر.

داشتند به‌آرامی ادغام می‌شدند.

اما صرفاً به یک کلِ واحد تبدیل نمی‌شدند... در عوض، این دو‌نمی‌گذاشت​ بخش از وجودش با یکدیگر هم‌آوا شدند و هم را تقویت کردند. قدرتِ‌می‌دانست​ این هم‌آوایی مدام قوی‌تر شد و وقتی به چهار هسته‌اش رسید، منفجر شد.

تحتِ تأثیرِ این هم‌آوایی، آستانه در هم شکست‌می‌گفت​ و او را در مسیرِ تکامل حتی جلوتر‌دستاوردهایش​ برد. و با یکی شدنِ روح و بدنش...

تغییری ژرف رخ داد.

ناگهان، سانی با وضوحی کامل حس کرد جوهرِ سایه در تک‌تکِ ذراتِ وجودش‌ارزیابیِ​ جریان دارد. این تفاوت چنان تکان‌دهنده بود که چیزی نمانده بود فریاد بکشد.‌گرفته​ میزانِ مهاری که می‌توانست روی جوهرش اعمال کند، به‌شکلی باورنکردنی دقیق و ظریف شد.

به‌علاوه، چون حالا جسم و روحش عمیقاً به هم متصل‌بیداری​ بودند، تأثیرشان بر یکدیگر هم دستخوشِ تغییری بنیادین شده بود.‌برای​ می‌توانست با صرفِ انرژیِ بسیار کمتر، کارهای بسیار بیشتری بکند.

موهبتِ واقعیِ عروج همین بود.

چیزِ دیگری هم در کار بود... تغییری ژرف و عظیم در عمقِ وجودش که حسش‌کابوس​ می‌کرد، اما هنوز نمی‌توانست درکش کند یا به زبان بیاورد. سانی فقط می‌دانست که این‌دنیای​ تغییر به رابطه‌اش با جهانِ بیداری و عالمِ رؤیا و اتصالش به هر دو ربط دارد.

رفته‌رفته گرمایی که وجودِ ازنوساخته‌اش را فرا گرفته بود فروکش‌دست‌کم​ کرد و به سرمایی دلپذیر بدل شد. سپس سرما هم‌بلکه​ ناپدید شد و به خوردِ جان و گوشت و استخوان‌هایش رفت.

سانی با‌تغییر​ نگاهی تازه به‌هرگز​ خلأِ سیاه نگریست.

حس می‌کرد...

قدرتمند شده.

انگار قدرتی خروشان زیرِ‌حدسش​ پوستش می‌جوشید. در عین حال‌می‌گفت​ آرام و مطمئن بود. متعادل.

به بدنش که‌ایجاد​ گوش می‌سپرد، طلسم‌روی​ از دلِ تاریکی گفت:

[بیدار شدنِ توانِ سرشت.]

[توانِ سرشت به دست آمد.]

سانی نفسش‌تغییر​ را در‌کار​ سینه حبس کرد.

[...نامِ توانِ سرشت: ظهورِ سایه.]

مشت‌هایش را گره کرد.

این... این‌تغییر​ همونیه که‌کار​ فکر می‌کنم؟!

اما... در کمالِ‌حدسش​ تعجب، حرفِ طلسم‌اما​ تمام نشده بود.

صدای طلسم دوباره‌عالمِ​ طنین انداخت و‌بیداری​ سانی را مبهوت کرد:

[صفت تکامل یافت.]

[توانِ سرشت تکامل یافت.]

طلسم لحظه‌ای مکث‌عالمِ​ کرد و بعد‌بیداری​ با لحنی پروقار افزود:

[عروج کامل شد.]

چشمانِ سانی گرد شد.

چی؟! چی تکامل پیدا کرده؟!

شتابان رون‌ها‌نمی‌توانست​ را احضار‌حدسش​ کرد و خواندشان:

نام: سانلس.

نامِ راستین: گمشده از نور.

رتبه: عروج‌یافته.

طبقه: اهریمن.

هسته‌های سایه: [۴/۷].

قطعه‌های سایه: [۷۴۴/۴۰۰۰].

سانی لحظه‌ای به تعدادِ قطعه‌هایش‌مطمئن​ خیره ماند، بعد سر تکان‌دست‌کم​ داد و پرید سراغِ صفت‌هایش.

صفت‌ها: [مقدّر]، [شعلهٔ ایزدی]...

انتظار داشت [شعلهٔ ایزدی] یک بارِ دیگر‌اثری​ دگرگون شود، اما تغییری نکرده بود. [بافتِ‌پایانِ​ خون] و [بافتِ استخوان] هم همان‌طور مانده بودند.

در عوض...‌نمی‌توانست​ [فرزندِ سایه‌ها]‌حدسش​ ناپدید شده بود.

صفتِ تازه‌ای‌تغییر​ جایش را‌کار​ گرفته بود.

سانی به رون‌ها چشم دوخت.

نوشته بود:

[استادِ سایه‌ها].

...چی؟

نفسِ عمیقی کشید، لحظه‌ای‌رؤیا​ درنگ کرد و بعد‌نمی‌گذاشت​ روی نمادهای سوسوزن تمرکز کرد.

توصیفِ صفتِ [استادِ سایه‌ها]: «سایه‌ها تو را یکی از قهرمانانِ خود می‌دانند.»

بخشِ اولش تکراری‌حدسش​ بود، اما بخشِ‌اما​ دوم تازگی داشت.

وایسا... یعنی الان‌عالمِ​ می‌تونم به سایه‌های‌بیداری​ وحشی فرمان بدم؟

بی‌درنگ روی توان‌هایش‌درستیِ​ تمرکز کرد تا ببیند‌اما​ کدام‌یک تکامل یافته است.

[مهارِ سایه] بود.

حالا توصیفش این بود:

توصیفِ توانِ [مهارِ سایه]: «سایه‌هایت از بیشترِ سایه‌ها مستقل‌ترند و یاورانی بی‌بدیل به شمار می‌روند. تمامِ سایه‌ها به اقتدارِ تو احترام می‌گذارند.»

واقعاً می‌تونم!

چه کارها که نمی‌شد کرد! اگر می‌توانست به سایه‌های‌دست‌کم​ طبیعی فرمان دهد تا طبقِ اراده‌اش حرکت کنند و تغییرِ‌بلکه​ شکل بدهند، خیلی چیزها آسان‌تر می‌شد. خیلی چیزها ممکن می‌شد!

و این موهبتِ تازه و غیرمنتظره بی‌شک‌اثری​ نه‌تنها با توان‌های سرشتِ آشنایش، بلکه با‌پایانِ​ توانِ تازه‌اش هم هم‌افزاییِ بی‌نظیری پیدا می‌کرد.

سرانجام، سانی نگاهش‌درستیِ​ را چرخاند و روی‌اما​ توانِ عروج‌یافته‌اش تمرکز کرد.

رون‌ها در تاریکی سوسو زدند.

توانِ سرشت: [ظهورِ سایه].

توصیفِ توان: [می‌توانی سایه‌ها را به‌صورتِ اشیای ملموس ظاهر کنی].

سانی توصیف را چند‌کار​ بار خواند و بعد‌رؤیا​ چند لحظه خشکش زد.

تصویرِ شاهِ کوه که با‌باشد​ شاخک‌هایی از سایهٔ خالص تکه‌تکه‌حدودی​ می‌شد، در ذهنش نقش بست.

...پس از مدتی، سانی سر‌جهانِ​ به عقب انداخت و خنده‌ای‌نمی‌رسید​ بلند و پیروزمندانه سر داد.

درحالی‌که خنده‌اش در‌درستیِ​ تاریکی می‌پیچید، طلسم‌باشد​ در گوشش زمزمه کرد:

[...بیدار شو، سانلس.]

[کابوست به پایان رسید!]

ناولها | novelha.net