---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 305: ردِ خون • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 305: ردِ خون

0

سانی دستش را بالا برد و به آیکو و استو‌شده‌اند​ اشاره کرد که ساکت بمانند. سپس با اخم، به سایه‌فولاد​ فرمان داد مخفیگاهش را ترک کند و نگهبان‌ها را پیدا کند.

نمی‌تونن نزدیکمون‌جسدِ​ باشن... وگرنه‌غیرطبیعی​ صداشونو می‌شنیدم.

پس این عوضی‌ها کجا رفتن؟

طولی نکشید‌زمین​ که جوابش‌حال​ را گرفت.

هر سه نگهبان در راهرویی حدود صد قدم دورتر‌کشته​ از موقعیتِ فعلیِ سانی، درست پشتِ یک پیچ بودند. جایی‌می‌توانسته​ که نباید می‌بودند، چون با مسیرِ قبلی‌شان خیلی فاصله داشت.

مرده هم بودند.

جمجمهٔ دو نفرشان خرد شده بود. سانی نمی‌دانست با چه سلاح، ابزار یا عضوی کشته‌متوجهِ​ شده‌اند، چون زره‌های خاطره‌شان پیش‌تر ناپدید شده بود. اما حتماً چیزی بوده که می‌توانسته فولاد‌دنبالش​ را سوراخ کند، چون آخرین باری که نگهبان‌ها را دیده بود، کلاه‌خود بر سر داشتند.

وضعِ سومی حتی بدتر بود. گلویش پاره شده بود، انگار با نیش‌هایی به‌شدت تیز... تا حدی‌جانش​ که سرِ مردِ جوان تقریباً از بدنش جدا شده بود. آدم انتظار داشت از چنین زخمِ‌چند​ وحشتناکی دریایی از خون جاری شود، اما در کمالِ تعجب، خونِ بسیار کمی روی زمین ریخته بود.

با این حال، جسدِ نگهبان‌نمی‌دانست​ به‌طرزِ غیرطبیعی رنگ‌پریده بود، انگار‌شده‌اند​ که خونش کاملاً کشیده شده باشد.

لعنت...

سانی حس‌رنگ‌پریده​ کرد لرزِ سردی‌کشیده​ به جانش افتاد.

سایه با احتیاط اطراف را‌جسدِ​ پایید، اما متوجهِ حضورِ هیچ‌کسِ دیگری‌کشیده​ در صحنهٔ این کشتارِ هولناک نشد.

آیکو و استو با چهره‌هایی نگران به سانی خیره‌کشته​ شده بودند. پس از چند دقیقه انتظار، او بالاخره‌بوده​ کمی آرام گرفت و اشاره کرد که دنبالش بروند.

«چی شده؟»

چند ثانیه مکث‌خونش​ کرد و بعد‌باشد​ با لحنی یکنواخت گفت:

«سرورِ خون‌زمین​ همین الان‌حال​ اینجا بود.»

چشمانشان گرد شد.

«اون دیو؟!‌جسدِ​ پس چرا‌غیرطبیعی​ فرار نمی‌کنیم؟!»

سانی با‌رنگ‌پریده​ چهره‌ای آرام‌کاملاً​ نگاهشان کرد.

«نگران نباشین، رفته.»

اما در‌خرد​ درونش، اصلاً‌بود​ آرام نبود.

موجودی که می‌توانست سه نگهبان را بکشد، لزوماً چیزی نبود که از آن بترسد. اما‌احتیاط​ موجودی که توانسته بود از سایه‌اش عبور کند و آن‌ها را در فاصلهٔ صد قدمی‌دقیقه​ سلاخی کند، بی‌آنکه آن‌قدر سروصدا کند که توجهش جلب شود... این یکی دیگر جای نگرانی داشت.

آخه این دیگه چه پلیدیه؟

از بختِ بد، هر سهٔ آن‌ها برای رسیدن به مقصدشان باید‌کشیده​ از محلی که نگهبان‌ها کشته شده بودند می‌گذشتند. طولی نکشید که‌حضورِ​ بوی خون به مشامشان رسید و رنگِ آیکو و استو را پراند.

اجسادِ نگهبان‌ها از نزدیک حتی هولناک‌تر به نظر می‌رسیدند.‌کشته​ سانی کمی اخم کرد، در حالی که آیکو و‌بوده​ استو به‌سختی تلاش می‌کردند محتویاتِ معده‌شان را بالا نیاورند.

«خدایان... بیچاره‌ها...»

سانی چیزی نگفت و با چهره‌ای درهم اطراف را نگاه کرد. امیدوار‌احتیاط​ بود چیزی را ببیند که از چشمِ سایه‌اش دور مانده بود، تا‌نگران​ سرنخی به دست بیاورد که سرورِ خون دقیقاً چه نوع موجودِ کابوسی است.

اما هیچ نشانه‌ای نبود که‌جسدِ​ کسی جز آن سه نگهبان‌کاملاً​ در این راهرو بوده باشد.

«هی، سانی؟ می‌شه لطفاً بریم؟ انگار این مزخرفات تو رو اذیت نمی‌کنه،‌خاطره‌شان​ ولی من... یعنی، به نظر میاد استو خیلی ترسیده. فقط تصور کن‌دیده​ اگه غش کنه و بیفته چی می‌شه. احتمالاً کلِ قلعه صداشو می‌شنون...»

سانی کمی مکث‌به‌طرزِ​ کرد و بعد‌خونش​ سر تکان داد.

اما درست پیش از رفتن، ناگهان متوجه شد چیزی در‌جانش​ گودالِ خون برق می‌زند. سایه پیش‌تر متوجهش نشده بود، چون‌کشتارِ​ نوری نبود که روی آن شیءِ کوچک بتابد تا بازتابش کند.

چمباتمه زد، دست دراز کرد و‌به‌طرزِ​ تکه‌فلزِ خون‌آلود را برداشت، بعد آن را‌لعنت​ نزدیکِ چشمانش برد تا دقیق‌تر نگاه کند.

آنچه میانِ انگشتانش می‌فشرد، گوشوارهٔ نقره‌ایِ ظریفی‌ابزار​ به شکلِ شکوفهٔ گل بود. اما خاطرهٔ‌ناپدید​ آویز نبود... فقط یک تکه جواهرِ ساده بود.

«این اینجا چی‌کار می‌کنه؟»

با اخمی حاکی از گیجی، چند‌باشد​ لحظه همان‌جا ماند و بعد بلند‌احتیاط​ شد و از اجسادِ لت‌وپاره رو برگرداند.

«بیاین از اینجا بریم...»

طولی نکشید که به موانعی برگشتند که مرزِ محدودهٔ ستارهٔ دگرگون‌لرزِ​ را می‌ساخت. خفته‌هایی که نگهبانی می‌دادند، از دیدنِ بازگشتِ سانی با‌صحنهٔ​ دو غریبه جا خوردند، اما بدونِ اینکه سؤالی بپرسند، راهشان دادند.

آیکو ابرویی بالا انداخت.

«نمی‌خواین ما‌زمین​ رو بگردین؟ اگه‌جسدِ​ جاسوس باشیم چی؟»

نگهبان‌ها نگاهی به‌شده​ هم انداختند و بعد‌ابزار​ یکی از آن‌ها گفت:

«معمولاً این‌جسدِ​ کارو می‌کنیم. ولی‌رنگ‌پریده​ خب، این سانیه.»

زنِ جوانِ ریزنقش لبخند زد.

«اوه! اینجا‌زمین​ خیلی براش‌حال​ احترام قائلن؟»

نگهبان نگاهِ عجیبی‌شده​ کرد، بعد با‌سلاح​ کمی خجالت سرفه کرد.

«آه... موضوع این نیست. فقط‌رنگ‌پریده​ اینکه سرِ صحبت رو باهاش‌لعنت​ باز کنی، آه... خب، می‌دونی. دردسره.»

سانی با‌رنگ‌پریده​ چهره‌ای رنجیده به‌کشیده​ او خیره شد.

«این الان یعنی چی؟»

نگهبان با‌خرد​ عجله سر‌بود​ تکان داد.

«نه، نه. هیچی.‌به‌طرزِ​ آه، باید مانع رو‌کاملاً​ بازرسی کنم. با اجازه‌تون...»

با این حرف،‌خونش​ با عجله از‌باشد​ آنجا دور شد.

«مگه چکمه‌هاشو‌زمین​ از چنگش درآوردم‌جسدِ​ یا همچین چیزی؟»

سانی در کمالِ ناباوری سر تکان داد،‌ابزار​ رو برگرداند و دو تازه‌وارد را به‌ناپدید​ اعماقِ دژ برد تا دنبالِ نفیس بگردد.

او در اتاقی جادار تنها بود. ستارهٔ دگرگون روی‌باشد​ زمین نشسته بود، خودش را در ردای سفیدش پیچیده‌متوجهِ​ بود و با نگاهی غایب به دیوار خیره شده بود.

این روزها، نف کمی عجیب شده بود. همیشه گوشه‌گیر بود و خواندنِ دستش‌اطراف​ سخت بود، اما حالا، چهرهٔ همیشه بی‌تفاوتش کاملاً بی‌حرکت شده بود. چشمانِ خاکستری‌اش‌چند​ همیشه آرام بود، اما حالا، به‌طرزِ خاصی سرد به نظر می‌رسید. تقریباً... تهی.

سانی اصلاً‌زمین​ نمی‌دانست چه بلایی‌جسدِ​ سرش آمده است.

«شاید هنوز بابتِ‌شده​ استفادهٔ کامل از‌سلاح​ توانِ سرشتش روبه‌راه نشده...»

سانی گلویش را صاف کرد تا توجهش‌کاملاً​ را جلب کند و به مردِ غول‌پیکر‌افتاد​ و دخترِ ریزی که آورده بود اشاره کرد.

«هی، نف.‌رنگ‌پریده​ این دو نفر‌کشیده​ رو استخدام کردم.»

او کمی سرش‌ریخته​ را کج کرد‌به‌طرزِ​ و چیزی نگفت.

سانی لبخند زد.

«باید آیکو رو یادت بیاد. همونیه‌خونش​ که به‌خاطرش اون راهیاب، آندل، رو به‌جانش​ مبارزه طلبیدی. و سرش رو قطع کردی.»

بعد، نگاهی به‌خونش​ آیکو انداخت و‌باشد​ چشمانش را ریز کرد.

دخترِ ریزنقش با عجله گفت:

«اوه، بله! ممنونم، بانو‌بود​ ستارهٔ دگرگون. اون یارو... آه...‌کشته​ واقعاً یه دردسرِ بزرگ بود.»

نفیس آرام سر‌به‌طرزِ​ تکان داد و‌خونش​ با لحنی یکنواخت گفت:

«...خواهش می‌کنم.»

بعد، به استو نگاه کرد.

«...و تو کی هستی؟»

پوزخندِ گشادی‌جسدِ​ روی صورتِ‌غیرطبیعی​ سانی نشست.

«اوه. این استوئه. استو خیلی آدمِ‌باشد​ خاصیه. راستش... صد تا خاطرهٔ آمادهٔ‌احتیاط​ نبرد توی هستهٔ روحش ذخیره کرده.»

با این حرف،‌ریخته​ سانی زد روی‌به‌طرزِ​ شانهٔ استو و گفت:

«...در واقع،‌خرد​ قراره مشکلِ سلاحمون‌نمی‌دانست​ رو حل کنه.»

ناولها | novelha.net