چپتر 1604: دنیای قشنگ نو
0پس بالاخره دارن دستبهکار میشن...
سانی آهِ آرامی کشید. همهچیز طبقِ محاسباتشخانوادهٔ پیش میرفت، اما در عینِ حال حسجایگاهِ میکرد که گاهی محق بودن چقدر ناخوشایند است.
از زمانِ قطبِ جنوب خیلیکنند چیزها تغییر کرده بود. اما خیلیاستادها چیزها هم دستنخورده باقی مانده بود.
برای مثال،میراثدار توازن قدرت بهکلیسرشناستر فرق کرده بود.
سانی زمانی به دنیا آمده بود که سه خاندانِ بزرگ بر بشریت حکومت میکردند؛ برای همین تا مدتها خیالبیداری میکرد نظمِ طبیعیِ جهان همین است. اما در حقیقت، هرچند برخی خاندانهای میراثدار همیشه از بقیه سرشناستر بودند، سهشاید خانوادهٔ بزرگ — دلاوری، سرود و شب — تنها اندکی پیش از تولدش به این جایگاهِ والا دست یافته بودند.
و حالا، وضعیتِ موجود دوباره تغییر کرده بود. با اینکه هنوز در ظاهر سهجایگاهِ خاندانِ بزرگ وجود داشتند، در عمل تنها دو خاندان باقی مانده بود. خاندانِ شبخاندان برتریِ رقابتیاش را به دلایلِ متعددی از دست داده بود که مهمترینشان نداشتنِ فرمانروا بود.
بدون فرمانروا، اربابانِ دریای توفان نمیتوانستند میلیونها انسانِ عادی را به منطقهٔ نفوذشان بیاورندتحتِ و دژهایشان را به شهرهایی آباد تبدیل کنند. همچنین نمیتوانستند با رشدِ انفجاریِ شمارِقبل بیدارشدگان، استادها و قدیسهایی که اکنون تحتِ فرمانِ دو خاندانِ بزرگِ دیگر بودند، همگام شوند.
خلاصه، خاندانِ شب در بازیِ بزرگِبودند میانِ دلاوری و سرود، به نقشِتولدش یک بازیگرِ فرعی تنزل یافته بود.
نقشِ حکومت هم دیگر مثلِ قبل نبود. حالا که فرمانروایان خود را نشان داده بودند ونشان کوچِ بشریت از جهانِ بیداری بیسروصدا آغاز شده بود، عاقبتِ کار از پیش مشخص بود. حکومت،چارهای بهعنوانِ نیرویی که وظیفهٔ اصلیاش حفظِ مهدِ بشریت بود، چارهای جز رنگ باختن و منسوخ شدن نداشت.
شاید این اتفاق در یک یا حتیخانوادهٔ چند دهه رخ نمیداد، اما بههرحال روزهایشان بهوالا شماره افتاده بود. مگر اینکه حکومت تغییر میکرد.
و داشت همین کار را هم میکرد؛ رفتهرفته حضورش را در عالمِ رؤیا گسترش میداد. عجیب آنکه با وجودِ آیندهای تیرهبازیِ و تار، قدرتِ حکومت در سالهای اخیر بیشتر هم شده بود. هرچند قدیسهای زیادی در استخدام نداشت، اما سه تن ازبهعنوانِ همان قدیسها به بالاترین ردهٔ متعالیها تعلق داشتند. بیدارشدگانِ بیشمار و شمارِ زیادی از استادها نیز همچنان به ارتش وفادار مانده بودند.
پس حکومت عملاً این فاصلهسرشناستر را کم کرده بود و حالااندکی تقریباً بهاندازهٔ خاندانِ شب قدرت داشت.
با این حال، هنوزخلاصه با دو پادشاهیِ نوپایِبازیگرِ عالمِ رؤیا فاصلهٔ زیادی داشت.
و این دو پادشاهی —سرشناستر قلمروِ شمشیر و قلمروِ سرودتنها — کمترین تغییر را کرده بودند.
جنگِ میانِ این دو خاندانِ بزرگ علنی نبود، اما هرگز هماستادها پایان نیافته بود. تنها چیزی که مانع از کشیدهشدنِ کار به درگیریِنقشِ مستقیم میشد، این بود که آن دو قلمرو مرزِ فیزیکیِ مشترکی نداشتند.
البته فعلاً.
اما در حقیقت، قلمروهای سرود و دلاوری بهشکلی خطرناک به یکدیگر نزدیک بودند. فقطفرمانروایان منطقهٔ مرگی بینهایت خطرناک میانشان فاصله انداخته بود. آن منطقهٔ مرگ محکوم بود که بهاصلیاش نخستین میدانِ نبرد در جنگِ علنی و اجتنابناپذیرِ میانِ این دو پادشاهیِ رؤیا تبدیل شود.
...همچنین آنجا همان جایی بود که سانی دژِ خود را بنا کرده بود؛این درست وسطِ این منطقهٔ بسیار مهمِ استراتژیک. جایی که سومین آواتارش در حالِ حاضرعمل هر موجودِ احمقی را که جرئت میکرد حاکمیتش را به چالش بکشد، شکار میکرد.
طرزِ فکرش ساده بود...
باید برای زمانی کهبقیه جنگ ناگزیر درمیگرفت، خودش راسرود در موقعیتی برتر قرار میداد.
چون پس از سه سال پرسه زدنِ تنها در عالمِتنزل رؤیا و از دست دادنِ تدریجیِ عقلش، فهمیده بود که نمیخواهدآغاز پایانِ دنیا و تولدِ دنیایی تازه را از حاشیه تماشا کند.
میخواست درست وسطِ همهچیز باشد، نتیجهبودند را به میلِ خود شکل دهدتولدش و در این مسیر به اهدافش برسد.
خب، بههرحال...
این مشکلِ آواتارِ سوم بود. آواتارِبودند دوم حواسش به رین بود و بااحتیاطاین بخشِ پنهانِ قلبِ زاغ را کاوش میکرد.
در این میان،شوند این سانی صرفاًمیانِ داشت مغازهای را میگرداند.
و گهگاهمیراثدار به قدیسهایبقیه شکمو غذا میداد.
«هی، استادشهرهایی سانلس. میتونم یهکنند سؤال ازت بپرسم؟»
سانی نگاهش راهمیشه از کتاب گرفتبودند و به افی چرخید.
«البته که میتونی، قدیس آتنا.»
افی لحظهایمیراثدار مکث کرد، بعدسرشناستر شیطنتآمیز لبخند زد.
«سانلس واقعاً اسمته؟ میدونی، نمیگم شبیههمچنین اسمیه که یه کلاسهشتمی روی خودش میذاره...اکنون ولی خب، اینم نمیگم که شبیهش نیست...»
سانی بامیراثدار چهرهای مؤدبانه بهسرشناستر او خیره شد.
«...تو اسمِهمگام پسرت روخلاصه نذاشتی کوفته؟»
افی جا خورد.
«چـ... چی؟ نه! لینگ،تبدیل اسمش لینگه! این اسمِانفجاریِ یکی از دوستای عزیزم بود!»
سانی لبخند زدهمیشه و دوباره بهبودند کتابش رو کرد.
«میدونی، مادرم روحِ شاعرانهای داشت.»
لحظهای مکثمیراثدار کرد وبقیه بعد بیتفاوت افزود:
«تازهشم، من هیچوقت مدرسه نرفتم.کنند برای همین اصلاً نمیدونم یهبیدارشدگان کلاسهشتمی چه اسمی روی خودش میذاره...»
افی، لینگِ کوچک و بابای لینگِ کوچک سرانجام رفتند و کوهی ازقبل ظرفهای کثیف به جا گذاشتند. سانی روی ایوان استراحت میکرد و به صداهایمشخص سرزندهٔ حصار گوش میداد، و در همان حال با آواتارش ظرفها را میشست.
با اینکه حسِ سایهاش میتوانست تا دوردستها برسد، جرئت نمیکرد درست زیرِتولدش گوشِ آنویل از آن استفاده کند. هر چه بود، پادشاهِ شمشیرها درظاهر قلمروِ خود اقتداری بیرقیب داشت و کمتر چیزی از نگاهش پنهان میماند.
احتمال داشت حس کند که کسی داردرشدِ از راههای نامرئی پایتختش را میگردد. بنابراین،تحتِ سانی سرش به کارِ خودش گرم بود.
بهزودی، جمعیتِ ظهر از راه رسید و او چندسرود ساعتی را در آشپزخانه صرفِ پختنِ ناهارهای متنوع کرد.حالا آن جمعیت هم رفتند و تجارتخانهٔ درخشان را خالی گذاشتند.
سانی پس از دیدار با افی در اندوهی عجیب غرقتنزل شده بود. زمانی که افی در رستورانش گذرانده بود بسیار روحیهبخشآغاز بود، اما حالا که رفته بود، تنها دلتنگی باقی مانده بود.
تولدش هم بود. اما افی یادش نبود.خانوادهٔ هیچکس یادش نبود. راستش، حتی خودش همجایگاهِ تقریباً آن را از یاد برده بود.
آخه مگه چه اهمیتی داشت؟
سانی آهش را فروخورد، چشمانش را بست و رویسرود آواتارهای دیگرش تمرکز کرد. این یکی دیگر از مزایای حضورِوضعیتِ همزمان در چند مکان بود؛ تقریباً هیچوقت حوصلهاش سر نمیرفت.
پس نفیس داره میاد...
غیرمنتظره نبود، اما زودتر از چیزی که فکر میکردسرود اتفاق افتاد. چقدر طول میکشید تا معبدِ بینام را پیداوضعیتِ کند؟ با شناختی که از نف داشت... نهایتاً دو هفته؟
پس دو هفته وقتتبدیل داشت تا خودش راانفجاریِ از نظرِ روانی آماده کند.
احتمالاً زمانِ کافیای بود.
رین همهمگام تیرهای بهتریخلاصه لازم داره...
زمان بهسرعت گذشت وبقیه او در این حیندلاوری به مسائلِ مختلفی فکر میکرد.
سپس، مشتریِشهرهایی تازهای ازتبدیل راه رسید.
اما این یکیهمیشه برای غذا نیامدهبودند بود، بلکه خاطره میخواست.