چپتر 256: دلیلِ واقعی
0سانی مدتی ساکت ماند.
یه پژواک... یعنی اون زرهِمهمی طلاییِ عجیب در واقع کپیِنگذارد یه موجودِ کابوسِ فاسدشدهٔ عجیب بود؟
چه جورمستبدِ موجودی شکلِ زرهراز به خودش میگرفت؟
اما از طرفی، اینکه شبیهِ زره بود به این معنی نبود که فقط میتوانست همان شکلیپیچیده باشد. ویژگیِ اصلیِ زرهِ طلایی این بود که انگار از فلزِ مایع ساخته شده بود. آنجاسوس فلز همیشه جریان داشت و حرکت میکرد و مانندِ لایهٔ دومِ پوست، بدنِ گانلاگ را میپوشاند.
تنها چیزی که هرگزببرد تغییر نمیکرد، سطحِ آینهمانندی بودزیردستهای که جای صورتش را میگرفت.
تصورِ اینکه آن تودهٔ فلزِمهمی زنده در واقع نه خاطرهای،نگذارد بلکه پژواکی عجیبوغریب باشد، غیرممکن نبود.
غیرممکن نبود،مستبدِ اما کمی دورراز از ذهن بود.
سانی نگاهیراز به نفیسببرد انداخت و پرسید:
«اصلاً از کجا اینو میدونی؟»
نفیس چندنزدیک لحظه مکث کردمهمی و بعد گفت:
«خودت میدونی که مانگذارد توی قلعه یه متحدچرا داریم. اون بهمون گفت.»
باز هم آن جاسوسِ مرموز... سانی بیشتر از قبل متقاعد شد کهکنه این شخص در میانِ خدمتگزارانِ سرورِ روشن رتبهٔ بسیار بالایی دارد. تنهانگاه کسی که بینهایت به او نزدیک بود میتوانست چنین رازِ مهمی را بداند.
در واقع، سانی انتظار داشتچرا که آن مستبدِ بدگمان هرگز نگذاردکمک کسی از این راز بویی ببرد.
چرا باید یکی از وفادارترین زیردستهای گانلاگانتظار به دشمنش کمک کنه؟ نکنه همهچیز یهچرا تلهٔ پیچیده باشه که خودِ سرورِ روشن چیده؟
با اخمی غلیظبدگمان به ستارهٔ دگرگونبویی نگاه کرد و پرسید:
«اصلاً میشهراز به اینببرد متحدتون اعتماد کرد؟»
اگر حدسش دربارهٔ هویتِببرد جاسوس درست از آبوفادارترین درمیآمد... خب، اوضاع پیچیده میشد.
نفیس مدتی ساکتچنین ماند و بعدبداند با لحنی یکنواخت گفت:
«اعتماد؟ نه چندان... در واقع،راز هرگز. اما میتونیم به اطلاعاتییکی که بهمون داده اعتماد کنیم.»
سانی ابروهایش را بالا داد.
«اونوقت چرا؟»
نفیس شانهای بالاچنین انداخت و بابداند صدایی بیتفاوت جواب داد:
«چون من تنها شانسیام کهراز آدمای اینجا برای خروج از اینوفادارترین جای لعنتی دارن. و گانلاگ نیست.»
جالبه...
پس، یکی از افرادِ ردهبالای نیروهای سرورِ روشن فرصتطلبی بود که آنقدر مستأصلانه دلش میخواست به دنیای واقعی برگردد که خطرِ خیانتستارهٔ به آن مستبدِ بیرحم را به جان خریده بود. آن شخص به گانلاگ وفادار مانده بود چون جایگزینِ بهتری وجود نداشت، اماابروهایش وقتی آخرین دخترِ خاندانِ شعلهٔ جاودان همچون معجزهای ظاهر شد و قول داد مردمِ ساحلِ فراموششده را نجات دهد، تغییرِ موضع داد.
این متحدِ نفیس یا مانندِ بقیهٔ احمقهای بیچارهٔ شهرِ تاریک تحتتأثیرِ لفاظیهایش قرارببرد گرفته بود، یا اطمینان داشت که در نهایت جزوِ همان معدود افرادِ خوششانسیباشه میشود که واقعاً شانسِ جانِ سالم بهدر بردن از اتفاقاتِ پیشِ رو را دارند.
...یا اینکه صرفاً چیزینگذارد را میدانست که سانیچرا از آن بیخبر بود.
در هر صورت، به نظر میرسید ستارهٔ دگرگون به اطلاعاتیدشمنش که جاسوس داده اطمینان دارد، بنابراین سانی دلیلی برای شک کردنغلیظ نمیدید. بالاخره نفیس هم بیشتر از او سادهلوح یا زودباور نبود.
نفیس هنرِراز بدبینی را ازچرا بهترینها آموخته بود.
کای که با کنجکاویِ زیادیمهمی به گفتگوی آنها گوش میداد،نگذارد ناگهان گلویش را صاف کرد.
«آه... خیلی ببخشید که حرفتون رو قطع میکنم. ولی فقط میخواستم بپرسم — حالاکمک که بقایای سرورِ اول رو پیدا کردیم و این خاطرهای که داشتین در موردشمیشه بحث میکردین به دستمون رسیده... یعنی سفرمون تموم شده؟ ما واقعاً به هدفمون رسیدیم؟ واقعاً؟»
واقعاً همراز همینطور بهببرد نظر میرسید.
اما سانی بهتر میدانست.
با لبخندینزدیک دوستانه، سرشرازِ را تکان داد.
«نه. نه رفیق،بدگمان هدفِ این سفربویی هنوز محقق نشده.»
کماندارِ جذابراز با تعجب بهچرا او نگاه کرد:
«ولی... مگه ما همونببرد چیزی رو که برای شکستزیردستهای دادنِ گانلاگ کمکمون میکنه نگرفتیم؟»
نفیس هم به سانیرازِ خیره شده بود ومستبدِ لبخندِ محوی بر لب داشت.
«آره، سانی.مستبدِ دیگه بایدنگذارد چیکار کنیم؟ بگو.»
سانی پوزخند زد.
«خب، راستش خیلی سادهست. آره، تو به ما گفتی که دلیلِکمک این ماجراجویی پیدا کردنِ راهی برای سرنگونیِ سرورِ روشنه، و قطعاً همدگرگون یکی از دلایلش همین بود. ولی کلِ دلیلش این نیست، مگه نه؟»
کاسی سرش را کمیرازِ چرخاند تا به اومستبدِ گوش دهد و آه کشید.
در همین حال، چهرهٔنگذارد کاستر درهم رفت. افیچرا انگار اصلاً برایش مهم نبود.
از طرفِراز دیگر، لبخندِ نفیسچرا فقط پهنتر شد.
«پس کلِ دلیلش چیه؟»
سانی بهنزدیک دهانهٔ تونلِرازِ روبهرویشان اشاره کرد.
«معلومه. برای تمومبدگمان کردنِ کاری که سرورِببرد اول شروع کرده بود.»
کای بین او وببرد ستارهٔ دگرگون نگاه میکردوفادارترین و نمیدانست چه خبر است.
«آه... منظورت چیه؟ دقیقاً؟»
سانی شانه بالا انداخت.
«بهش فکر کن، کای. ما جفتمون یه نقشه روباید دیدیم. اون علامتهایی که درست لبهش کشیده شده بود،تلهٔ نزدیکِ جایی که گروهِ سرورِ اول ناپدید شد، چی بودن؟»
کماندارِ جذاب اخم کرد.
«اون... آه. سه تاببرد بودن؟ یه تاج، یه علامتِزیردستهای سؤال. و یه ضربدرِ قرمز؟»
سانی لبخند زد.
«دقیقاً. شش تا ضربدر روی نقشه کشیده شده بود که هر کدوم یکی از مجسمههای بیسر رو نشون میداد.پیچیده دو تا در شرقِ شهرِ تاریک، یکی در شمال، یکی در غرب، و دو تا در جنوب. ما قبلاًاوضاع به یکی از دو مجسمهای که تو جنوب بودن سر زده بودیم. همونجا که ملکهٔ عنکبوتها لونهش رو بافته بود.»
رو به نفیس کردببرد و در حالی کهوفادارترین لبخندش محو شده بود گفت:
«پس حقیقتِ ماجرا اینه که سرورِ اول هیچوقت واقعاً قصد نداشت راهی از بینِ کوههای تهیپیچیده پیدا کنه، مگه نه؟ اونقدر احمق نبود که دست به یه کارِ به این اشتباهی بزنه. نه،درست اون به همون دلیلی به این خرابشده اومد که ما الان اینجاییم. برای پیدا کردنِ آخرین مجسمه.»
ستارهٔ دگرگون کمی ساکت ماند.
وقتی سکوتمستبدِ داشت آزاردهندهنگذارد میشد، ناگهان گفت:
«درسته.»
کای باراز حیرت بهببرد او خیره شد.
«ولی... چرا؟ نه،چنین وایسا... چه چیزِبداند اون مجسمه اینقدر مهمه؟»
نفیس آه کشید.
«این کاریه که فقط میشه داوطلبانه انجامش داد. هر کس نمیخوادکمک ادامه بده میتونه همینجا بمونه و جونش رو تو نبرد بهستارهٔ خطر نندازه. در واقع، احتمالاً بعضیامون باید همین کار رو بکنن.»
رو به تونلبویی کرد، کمی ساکتباید ماند و بعد گفت:
«آره، یه جایی اون جلوتر یه مجسمهٔ باستانیِ دیگه هست. یه موجودِ قدرتمندببرد ازش محافظت میکنه. دقیقاً نمیدونم اون نگهبان چیه، ولی باید بکشیمش. هر کسباشه حاضره بجنگه میتونه با من بیاد. بقیه میتونن عقب بمونن و منتظرِ برگشتنم باشن.»
نگاهی بهمستبدِ اعضای دسته انداختراز و اضافه کرد:
«با این حال، اگه با من میاین، باید از یه قانونِ ساده پیروینکنه کنین. مهم نیست چه اتفاقی میافته، خیلی مهمه که ضربهٔ آخر رو بهمتحدتون موجود نزنین... مگه اینکه اول به مجسمه رسیده باشین و لمسش کرده باشین.»