چپتر 237: دیوارِ تاریکی
0کای روی سکوی سنگی فرود آمد و کاسی را بهآرامی زمین گذاشت.بدنِ دخترِ نابینا رنگپریده و بیجان بود و بهوضوح آسیب دیده بود، اما جانشبرد در خطر به نظر نمیرسید. کماندار لبخندی اطمینانبخش زد و شانهاش را گرفت.
سپس درست مانندِ بقیهاقیانوسی سرش را چرخاند و درمیآورد سکوت به جنوب خیره شد.
دیواری از تاریکیِ نفوذناپذیر و خروشان از آنجا نزدیک میشد و هر ثانیه بخشهای وسیعیتقریباً از هزارتو را میبلعید. برای سانی انگار اقیانوسی بیکران از سایههای دیوانه هجوم میآورد تابیتفاوت آنها را غرق کند. فشاری که حس میکرد تقریباً بهاندازهٔ فشارِ منارهٔ سرخِ شوم بد بود.
مجسمهٔ عظیم به سمتِ تاریکیملایم پیش میرفت و کاملاً بهالتیام آن خفقانِ تهدیدآمیز بیتفاوت بود.
باد موهای سانی را به هم ریخت. در آن سکوتِ بهتآوررفت افی ناگهان با نالهای دردمندانه روی زانوهایش افتاد. دستهایش را روی شکافِبخشید زرهِ سینهپوشِ باستانیاش فشار میداد و خونِ روشن از زیرشان جاری بود.
آن صدا همه را به خود آورد. نفیس با چهرهای درهم به سمتِ شکارچیِمیکرد مجروح رفت و بهآرامی دستهایش را روی بدنِ او گذاشت. لحظهای بعد، درخششی سفید وتهدیدآمیز ملایم از میانِ شکافهای زرهِ افی تابید، زخمهایش را التیام بخشید و دردش را برد.
ستارهٔ دگرگون چشمانش را بست وسایههای لبش را گاز گرفت؛ قطرههای خونِکند سرخ از روی پوستِ عاجمانندش پایین غلتید.
برای پایان دادن بهسفید رنجِ همراهش، باید شکنجهایتابید بسیار جانکاهتر را تحمل میکرد.
سانی سرفه کرد، کفِ خونآلودی ازنفیس لبهایش پرید و با بیحالی رویبدنِ زمین نشست. حالش اصلاً خوب نبود.
دیوارِ تاریکی هر لحظه نزدیکتر میشد. باددیوانه شدت میگرفت و در شکافهای مجسمهٔ باستانیمیکرد زوزه میکشید. بوی دریا را با خود میآورد.
سانی چهره درهم کشید وبیکران به قدیسِ سنگی فرمان دادآنها جلو بیاید و بالای سرش بایستد.
«حالا باید چیکار کنیم؟»
کای لرزید، نگاهیهمه به دیوارِ خروشانِنفیس ابرها انداخت و گفت:
«بریم پایینتر؟ رعدوبرقانگار حتماً جذبِ گردنِسایههای این غول میشه.»
سانی سر تکان داد.
«نمیتونیم. دریا قراره بالا بیاد، برای همین بیشترِتابید مجسمه زیرِ آب میره. خیلی شانس بیاریم موجهاچشمانش اونقدر بلند نباشن که به این سکو برسن.»
کماندار آهیصدا کشید و بهآورد پایین نگاه کرد.
«پس یعنی... ما مُردیم؟»
سانی لبخندِ تلخی زد.
«نگران نباش. سنگ رسانای خوبی برای برق نیست، پسزخمهایش از رعدوبرق در امانیم. احتمالاً. چیزی که واقعاً بایدلبش ازش بترسی چیزهاییه که اینهمه سروصدا ممکنه جذبشون کنه.»
بعد از آن،همه دوباره با سرفههایینفیس دردناک به خود پیچید.
آخ... یه کم میسوزه...
در این فاصله، نفیس زخمهای افیسایههای را التیام بخشیده بود. جلو آمد،کند زانو زد و به سانی نگاه کرد.
...برخلافِ انتظار، حالتیدرخششی از نگرانیِ صادقانهمیانِ در چهرهاش دیده میشد.
«تو... اونصدا گردهها روخود نفس کشیدی؟»
سانی سعی کرد پوزخنداقیانوسی بزند، اما در عوضهجوم فقط خونِ بیشتری بالا آورد.
«آره. یه کم. ولی غصهبیکران نخور، چیزی نیست... دیگه هیچآنها گلی توی ریههام سبز نمیشه.»
صورتِ نفیس تکانی خورد و دستانش را درازتابید کرد تا روی سینهٔ سانی بگذارد. اما سانیچشمانش دستهای او را در هوا گرفت و متوقفش کرد.
پوستِ نفیسصدا نرم وخود خنک بود.
«زحمت نکش. منانگار خوب میشم. بهجاش یهدیوانه نگاهی به کاسی بنداز.»
ستارهٔ دگرگون چندانگار لحظه به او خیرهدیوانه ماند. بعد، ناگهان پرسید:
«اما درد نداره؟»
سانی دستهای اوهمه را پس زدنفیس و سر تکان داد.
«نه بهسانی اندازهٔ دردی کهبیکران قراره تو بکشی.»
نفیس اخم کرد.
«...من بهش عادت دارم.»
سانی مدتِ زیادی به اوآورد نگاه کرد؛ خواندنِ حالتِ چهرهاش دشواررفت بود. سپس، با لحنی یکنواخت گفت:
«میدونم. ولی نمیخوام بهشاقیانوسی عادت داشته باشی. نبایدهجوم باشی. مخصوصاً نه بهخاطرِ من.»
سنگینیِ حرفهای ناگفتهاش چند لحظه میانشان معلق ماند. نفیس سرشآنها را کمی کج کرد و بعد رویش را برگرداند. سرانجام، آهیمجسمهٔ کشید، چند ثانیه درنگ کرد و بیآنکه کلمهای بگوید دور شد.
سانی سرش رادرخششی پایین انداخت ومیانِ مدتی بیحرکت ماند.
بهتره... اینطوری بهتره.
ترس از درد انسانیترین احساسِ ممکن بود. بیاختیار حس میکرد هر بار که نفیسمیکرد شکنجهٔ هولناکِ نقصش را در سکوت تحمل میکند، بخشی از انسانیتش با پاکیِ بیرحمانهٔخفقانِ شعلههای سفید و درخشان میسوزد و از بین میرود. نمیخواست شاهدِ این اتفاق باشد.
بماند که او آخرین نفربیکران در دنیا بود که ستارهٔ دگرگونغرق باید به او کمک میکرد. چون...
ناگهان، غرشِ کرکنندهٔ رعد بر سرشان آوار شد و اعضای دسته را واداربرد کرد خود را جمع کنند. نورِ روز کمسو شد. بادِ سرد با خشمپایان به آنها کوبید و قطراتِ آبِ سیاه و شور را به همراه آورد.
نفیس که کارِ بررسیِ وضعیتِآورد کاسی را تمام کرده بود، نگاهیرفت به جلو انداخت و اخم کرد.
فرصتی برایشان نمانده بود.
«آماده باشین! خودتونو نگه دارین!»
با این حرف، شمشیرش را احضار کرد و آن را با هر دو دست گرفت. همانطور کهبست نورِ درخشان تیغهٔ نقرهای را شعلهور میکرد، ستارهٔ دگرگون شمشیر را عمیق در سنگ فرو برد وتحمل آن را ذوب کرد. روی زانو نشست، شمشیر را محکم چسبید و برای یورشِ توفان آماده شد.
در کنارش، افی آهی کشید و با یک دستشکارچیِ شکافی در سنگ را چسبید. با دستِ دیگر، کاسیمیانِ را به خود نزدیک کرد و در آغوش گرفت.
کاستر از رهبرشان الگو گرفت وسایههای از جیانِ افسونشدهاش استفاده کرد تاکند خود را روی سکو محکم کند.
سانی نگاهی بهانگار آنها انداخت وسایههای چهره در هم کشید.
قدیسِ سنگی که بالای سرش ایستاده بود، سپرش را کنار گذاشت و یک شانهاش رادگرگون پایین آورد تا برای ایستادگی در برابرِ بادهای توفان آماده شود. سانی که چیزِ بهتری برایشکنجهای چسبیدن نداشت، رانِ سایهاش را بغل کرد و چشمانش را بست؛ از این خفت خجالت میکشید.
اما پیش از آنکه بتواند واقعاً در این حسشکارچیِ غرق شود، چیزی نزدیکش تلوپ روی زمین افتاد. سانی یکشکافهای چشمش را باز کرد و با دیدنِ کای جا خورد.
«...چی؟ آخه اینجا چیکار میکنی؟»
کماندار باسانی خجالت لبخندی زدبیکران و سرفه کرد.
«اوه... خب، میدونی. من شمشیری ندارم که بتونه سنگزخمهایش رو ببره، زورِ هرکولی هم ندارم. پس، آه... اشکالی ندارهگاز رانِ اون یکی پای همدمِ سنگیِ زیبات رو بغل کنم؟»
سانی چند ثانیههمه به او چشمغره رفتچهرهای و بعد پوزخند زد.
«باشه! هرسانی چی. فقط اشتباهیبیکران منو بغل نکن...»
با نزدیکشدنِ دیوارِ بیپایانِ تاریکی، غولِ بیسردیوانه استوار به جلو قدم برداشت و سپسمیکرد مستقیم در آغوشِ خشمگینِ توفانِ هولناک شیرجه رفت.