چپتر 1009: سقوطِ فالکون اسکات (۲۷)
0سانی تماشا میکرد که تایرنت چند پلیدِ دیگر را تکهپاره کرد و گوشتشانببندند را با سه آروارهٔ عظیمش فروبلعید. این موجود... در حد و اندازهٔ سرورِناگهان مردگان بود که سانی در دخمههای زیرِ شهرِ تاریک با آن روبهرو شده بود.
آن زمان، تنها خفتهای بود. حالا خودش عروجیافتهای بود،میرسید آن هم از نوعِ بهطرزِ غیرعادی قدرتمندش. سایههای وفادارشمیتوانست در دسترس نبودند، اما در عوض دیل همراهش بود.
دلیلی نداشتدام که این نبردرفت خیلی سخت باشد...
با اینسدی حال، مشکلِدرخشان بزرگی داشتند.
تایرنت هرچه موجوداتِ کابوسِ بیشتری را میکشت و میبلعید، سرحالترپلید به نظر میرسید. زخمهای هولناکِ روی بالهایش داشتند التیام مییافتندکرده و خیلی زود، این هیولا میتوانست دوباره به پرواز درآید.
سانی نمیتوانستموجوداتِ اجازه دهدبیشتری چنین اتفاقی بیفتد.
با چهرهای عبوسبیندازد نگاهی به دیلپلید انداخت و گفت:
«یا الان یا هیچوقت.»
بالای سرشان، دستهای از جانورانِ گله ازبیندازد تودهٔ تاریکِ ابرِ بلعنده جدا شدند وپای برای محافظت از فرمانروایشان به پایین هجوم آوردند.
دیل سر تکان داد و بیصدا به جلو یورش برد و به تایرنت نزدیک شد تازود آن موجود—و هر دوی خودشان را همراه با آن—درونِ سدی از انرژیِ درخشان به دام بیندازد.گفت سانی به دنبالش رفت و چند پلید را که سعی داشتند راهشان را ببندند، از پای درآورد.
اما به نظر میرسید هیولای غولپیکر خطرِ نزدیکشونده را حس کرده، یاهیولای شاید از حملاتِ بیامانِ دیگر موجوداتِ کابوس خسته شده بود. ناگهان پریدآسمان و در آسمان اوج گرفت؛ بالهای شکستهاش تندبادی قدرتمند به پا کردند.
تایرنت نتوانست مدتِ زیادی در هوا بماند، دستکم هنوز نه،سعی اما موفق شد فاصلهای میانِ خود و تعقیبکنندگانش ایجاد کند.شاید سپس با سرعتی خیرهکننده، به سمتِ دژِ بندری چرخید... و دوید.
چشمانِ سانی باریک شد.
«لعنت!»
تنها کسری از ثانیهدنبالش طول کشید تا تصمیمراهشان بگیرد و داد بزند:
«من سرعتشو کم میکنم! تادام جایی که میتونی سریع خودتوسعی برسون و سد رو بساز!»
با این حرف، دیل را جا گذاشت و به سایهای تندرو تبدیل شد. سانی با سرعتی وحشتناکغولپیکر بر فرازِ ساحلِ سنگی پرواز کرد و به تعقیبِ تایرنت پرداخت. موجود مانندِ قطاری سریعالسیر به جلو میتاختکردند و شش پایش سنگهای بیشماری را به خاک و خاکستر تبدیل میکرد. بالهایش هر لحظه بیشتر التیام مییافتند...
در فاصلهای از دژِ بندری که میشد او را از روی دیوارهایش دید، سانی سرانجام به هیولا رسید و درست مقابلشدرآید از سایه بیرون پرید. گناهِ تسلا درخشید، یکی از اندامهای موجود را قطع کرد و هیولا بهسختی روی زمین افتاد. بهزحمتابرِ توانست از بدنِ عظیمِ آن جاخالی بدهد، اما در لحظهٔ بعد، نیشِ تایرنت در هوا شکافت و قلبش را نشانه رفت.
«آه...»
سانی با پهنای شمشیرِ یشمی جلوی آن نیزهٔ دندانهدار و ترسناک را سد کرد و همزمان بدنش را تا جاییشاید که میتوانست سنگین کرد. ضربه او را به عقب راند و پاهایش دو شیار روی سنگها بر جای گذاشت. هیولادستکم تقلا کرد تا بایستد، اما دوازده دستِ قیرگون از زمین بیرون آمدند، آن را گرفتند و به پایین فشار دادند.
سه گردنِ درازِ تایرنت مانند مار پیچوتاب خوردند. دو دهان دستهای سایه را گاز گرفتند وهیولای پارهشان کردند؛ دهانِ سوم به سمت سانی هجوم آورد. با دیدنِ آن حلقهٔ گوشتیِ چندشآور و پرتندبادی از دندانهای تیز، لرزه بر اندامش افتاد و فهمید که آن چیز میتواند او را درسته ببلعد.
سانی وزنش را جابهجا کرد و به کناری جهید، با مویی فاصله ازبالهایش دهان جاخالی داد و سپس با گناهِ تسلا ضربه زد. با ظاهر شدنِاتفاقی زخمی خونین روی گردنِ پلید، شیونی کرکننده همچون پتک به او کوبیده شد.
سایههایی که ظهور داده بود تقریباً از بین رفته بودند و تایرنت هیچ شباهتی به موجودیکرده زمینگیرشده نداشت. سانی میتوانست جوهرِ بیشتری هدر بدهد و ابزارهای سایه بسازد... شاید حتی خودش و موجودمدتِ را درونِ گنبدی بزرگ محبوس کند... اما کاری که واقعاً باید میکرد، آسیب زدن به بالهایش بود.
متأسفانه موجود با تمامِ وجود مصمم بود از آنها محافظت کند. تا سانی خواست به بالهای پلید نزدیکنزدیکشونده شود، نیش، سه دهان و پنج پای باقیماندهاش همگی به سویش هجوم آوردند. برای جاخالی دادن از طوفانِمدتِ حملات به تکاپو افتاد و همچون آکروباتی دیوانه میانشان میرقصید. خردهسنگها و شنِ خیس همچون ابری به هوا برخاستند.
لعنت بهت...
حرکاتِ تایرنت رفتهرفته دیوانهوارتر و آشفتهتر میشد. ذهنش زیرِمیرسید هجومِ [نجوای شوم]ِ شمشیرِ نفرینشده بود؛ اثرِ افسون هممیتوانست قرار بود پابرجا بماند و موجود را بهکلی مجنون کند.
...جالب اینجا بود که همین رفتارِ نامنظم در آسمانِ بالایپای سرشان هم تکرار میشد؛ جایی که به نظر میرسید بخشِ بزرگیخسته از دستهٔ بلعنده انسجامِ غیرطبیعیِ خود را از دست داده است.
با این حال، تنها زمانیدام دست از تهدیدِ شهر برمیداشتندسعی که هر دو تایرنت کشته میشدند.
پلیدِ عظیم هم فهمید که اتفاقِ عجیبی در ذهنش میافتد. سعی کرد عقب بکشد ودرآورد خود را روی زمین پایین کشید، انگار که آماده میشد دوباره بپرد... با این تفاوتگرفت که این بار ممکن بود بالهایش آنقدر ترمیم شده باشند که تایرنت بتواند پرواز کند.
نه!
اما پیش از آنکه بتواند بگریزد، ناگهان گنبدی ازببندند انرژیِ درخشان دورشان پدیدار شد. تایرنت جَست زد، بهحملاتِ سقفِ گنبد کوبیده شد و دوباره به پایین سقوط کرد.
قامتِ زرهپوشِ دیل به بدنش کوبیده شددنبالش و گرزِ پرهداری فرود آمد تا یکیدرآورد دیگر از پاهای موجود را خرد کند.
حالا هر سهشان درونِانرژیِ سد محبوس بودند. تایرنتدنبالش دیگر راهِ فراری نداشت...
با این حال، گنبدِ انرژی چندان بزرگ نبود. بهزور بدنِ عظیمِهولناکِ موجودِ بالدار و چند متر از ساحلِ سنگیِ اطرافش را درنمیتوانست بر میگرفت و هیچ فضایی برای مانور به سانی و دیل نمیداد.
انگار در قفسی کوچکدنبالش با ببری بسیار خشمگینراهشان و گرسنه محبوس شده باشند.
البته ببری که هماندازهٔ ساختمانیدام کوچک باشد، سه سر داشته باشدراهشان و دمش شبیهِ دمِ عقرب باشد.
و شمشیرِ یشمیِ نجواگریانرژیِ هم او را بهدنبالش مرزِ جنون کشانده باشد.
گندش بزنن...
تایرنت دوباره شیون کرد؛دنبالش صدای گوشخراشش لبریز ازراهشان جنون و خشم بود.
سپس از رویانرژیِ زمین برخاست وبیندازد جهنمی به پا شد.