چپتر 1034: سقوطِ فالکون اسکات (۵۲)
0بیشترِ دریچههای ویژهای که در دیوار تعبیه شده بود از بین رفته یا آسیب دیده بود، از این رو بیدارشدگاناعضای ناچار بودند برای یورش به میدانِ کشتار از راههای دیگری استفاده کنند. عدهای با طناب پایین رفتند، عدهای خاطرههایی برایآنها کُند کردنِ سقوطشان احضار کردند و برخی هم خیلی ساده از اسکلتبندیِ نمایانِ سدِ بزرگ بهره گرفتند تا بهسرعت پایین بروند.
معدود استادهای بازماندهٔ مستقر رویکند دیوارِ جنوبی پیشقدم شدند تاپایشان محلِ فرود را پاکسازی کنند.
قدیس سوار بر کابوس شد. کابوس از روی یک ورقِ بیرونزدهٔ آلیاژِ کجومعوج رویامنِ ورقی دیگر جَست میزد و در عرضِ چند ثانیه به انبوهِ پلیدها رسید. نگاهِسرشان بیرحم را در دست داشت و بهسرعت نزدیکترین دشمنان را از دمِ تیغ گذراند.
سانی چندانرقص از اوبیهیچ عقب نبود.
با استفاده از بالِ تاریک در هوا پرواز کرد، سپس در فاصلهٔ چند ده متریِامنِ زمین آن را مرخص کرد و پایین افتاد و همچون گلولهٔ توپ میانِ موجوداتِ کابوسآمدند فرود آمد. گناهِ تسلا به رقص درآمد و بیهیچ زحمتی گوشت و استخوان را شکافت.
تنها چند ثانیه طول کشید تا سانی جزیرهٔ امنِ کوچکی برایمحکم خود باز کند. اعضای دستهاش به او پیوستند و جای پایشان راآخرین محکم کردند. بیدارشدگانِ بیشتری پشتِ سرشان آمدند؛ عزمی تلخ در چشمانشان میدرخشید.
همه میدانستند که این آخرین نبرد برای بسیاریاستخوان از آنها، و شاید بیشترشان، خواهد بود. باخود این حال هیچکس برای فرار یا عقبنشینی تقلا نکرد.
...عجیبه.
سانی جانوری را که یورش آورده بود از پای درآورد و نگاهی به بیدارشدگانی انداخت که داشتند پایین میآمدند. بیشک همهٔدستهاش آنها برای جانشان ارزش قائل بودند... شاید اگر به حالِ خود رها میشدند، بیشترشان به ترس و میلِ به بقایشان گوشبیشترشان میسپردند و ترجیح میدادند جانِ خودشان را نجات دهند. اما حالا همه گرفتارِ شورِ لحظه شده و عقلشان را باخته بودند.
همهٔ آنها فرد بودند، اما در این لحظه، فراتر از آن، اجزای چیزی بسیار بزرگتر به شمار میآمدند. جماعتی، تودهای... جمعی ترسی ازآخرین مرگ نداشت، چرا که نابودیِ یکی از اجزای کوچکش به معنای نابودیِ کلِ آن نبود. شاید این افراد میلِ کاملاً طبیعی و منطقیشان بههمهٔ زندگی را اینگونه سرکوب میکردند؛ با این آگاهی که حتی بدونِ آنها، موجودیتِ بزرگتری که به آن تعلق داشتند به حیاتِ خود ادامه میداد.
آیا منظورِ پروفسور اوبل وقتیبیهیچ میگفت بشریت برای بقا بهتنها کمی حماقت نیاز دارد، همین بود؟
در هر حال، این احساس برای سانی غریب بود. بیشترِ عمرش را با طرد شدنخود و پس زده شدن از سوی جمع گذرانده بود، پس طبیعتاً برای خودش ارزشِ بیشتریتلخ قائل میشد. واقعاً هیچچیز برایش ارزشمندتر از خودش و چیزهایی که شخصاً دوستشان داشت، وجود نداشت.
...اما حالا اینجا بود و دوشادوشِ بقیهٔ بیدارشدگانِ ارتشِ اول به میانِ انبوهِ موجوداتِ کابوس یورش میبرد.خود البته وضعیتِ او زمین تا آسمان فرق داشت؛ سانی تقریباً مطمئن بود که هر اتفاقی هم بیفتد،میدرخشید دستکم میتواند جانِ سالم به در ببرد. اما باز هم داشت بیدلیل خطرِ بزرگی به جان میخرید.
لجبازی بود؟ غرور بود؟ لجاجت و نپذیرفتنِدستهاش شکست بود؟ یا واقعاً مانندِ این آدمهایپشتِ ازخودگذشته، درگیرِ همان حسِ مسئولیتِ جمعی شده بود؟
واقعاً نمیدانست. با این حال واژهٔ «ازخودگذشته» به نظرِ سانیتنها بسیار زننده و ترسناک میآمد. هرچه باشد، «خود»ش تنها داراییاشدستهاش به حساب میآمد. بدونِ آن، دیگر زنده ماندن چه فایدهای داشت؟
سانی دندانهایش را روی هم فشرد، گناهِ تسلا را چرخاند و جلو رفت و همچون قصابی بیرحم و بهشکلی مورمورکننده ظریف، پلیدها را یکی پس از دیگری ازآمدند دمِ تیغ گذراند. در لحظهای، سه سایهاش به او پیوستند و دورِ بدنش پیچیدند؛ سایهٔ چهارم را فرستاده بود تا به کابوس کمک کند. غبارِ رقیقی از خونداشتند سانی را احاطه کرده بود، اما هرگاه قطرهای از آن روی تونیکِ سیاهش میچکید، بیآنکه کوچکترین ردی بر جا بگذارد، از روی ابریشمِ نرم سُر میخورد و پایین میافتاد.
غروبِ بیرمقگناهِ بیهیچ لکهایرقص پاکیزه ماند.
صدها بیدارشده را پشتِ سر گذاشت ودستهاش در دلِ انبوهِ دشمن پیش تاخت و دستهاشسرشان را به سمتِ رودِ سوسکهای سیاه هدایت کرد.
خوشبختانه رسیدن به آن کارِ چندانزحمتی سختی نبود، چون رودِ تاریک همکشید داشت برای رسیدن به آنها جلو میآمد.
اما پیش از آنکه نامنظمها باگوشت چنگالِ قلبِ تاریکی درگیر شوند، موجِجزیرهٔ خون سرانجام به میدانِ نبرد رسید.
قدیسِ قدرتمند همچون ستارهای در حالِ سقوط فرود آمد؛استخوان زمین شکافت و موجِ انفجاری به هر سو پخشباز شد. دور از آب، بیشترِ تواناییهایش به کار نمیآمد...
اما یککوچکی متعالی همچنانباز متعالی بود.
موجِ خون با زرهی خاکستریتیره از جنسِ پوستِ کوسه و دو شمشیرِ خمیده در دست، در دم بهکند گردبادی از فولاد بدل شد و با چنان سرعت و قدرتی به حرکت درآمد که به هالهای ویرانگرآخرین میمانست. موجوداتِ کابوسِ بیشماری در آن ناپدید شدند و گردبادِ تار، از حجمِ خون بیدرنگ به رنگِ سرخ درآمد.
افزون بر این، قهرمانِ خاندانِ شب بهخوبی از آسیبپذیریاش در خشکی آگاهجزیرهٔ بود. به همین دلیل، زرادخانهٔ روحش خاطرههای قدرتمندِ بسیاری در خود داشتبیدارشدگانِ تا این ضعف را جبران کند... و البته کاربردهای دیگری هم داشتند.
بهمحضِ ظهورِ موجِ خون، سه پژواک در کنارش متجلی شدند. یکی خرچنگیطول هیولاوار به بزرگیِ یک خانه بود، دیگری به گولمی غولپیکر از گِلِپایشان خیس میمانست و آخری اثیری و دستنیافتنی بود، همچون موجودی از جنسِ مه.
وقتی سانی فهمید موجودِ پوشیده در مه خودش متعالی است،پایشان چشمانش برق زد. شاید زیرِ آب قدرتی نداشت، اما اینجا پایهمه دیوارهای فالکون اسکات، آن پژواک میتوانست قدرتی حقیقتاً ویرانگر اعمال کند.
سایهٔ کوچکی از آسمان افتاد و پرندهٔ سیاه و آشنایی روی شانهٔکشید موجِ خون نشست و چیزی در گوشش قارقار کرد. لحظهای بعد، قدیس وبیدارشدگانِ پژواکهایش تغییرِ مسیر دادند و به سوی یکی از چهار رودِ تاریکی رفتند.
«شاید واقعاًرقص بتونیم ازبیهیچ پسش بربیایم...»
سانی تمامِ افکارِ زائد را از سر بیرون کرد و بر باز کردنِ راهی به سوی سیلِ سوسکها متمرکز شد. جایی پشتِ سرش،جای صدها بیدارشده داشتند با چنگودندان لشکرِ پلیدهای مجنون را عقب میراندند؛ بیهیچ دریغی میکشتند و کشته میشدند. نالهٔ کرکنندهٔ پارهشدنِ فلز در فضافرار طنین انداخت و بخشِ دیگری از دیوار فروریخت؛ ساختارِ درونیاش چنان آسیبِ شدیدی دیده بود که دیگر تابِ تحملِ وزنِ خودش را نداشت.
سانی اعتنایی نکرد.
«آخه چطورتسلا باید با اینبیهیچ حشرههای لعنتی بجنگم؟»
گناهِ تسلا با هر ضربه دهها حشره را میدرید، اماطول هزاران هزار از آنها وجود داشت. تلاش برای نابودیِ کلِپیوستند این دسته با شمشیر، فرقی با تلاش برای بریدنِ دریا نداشت.
چند ابزارِ کشتارجمعی در اختیار داشت... ظهورِ سایه، ضربهٔ رعد... با آخرینطول آرزو هم تا حدودی میتوانست دسته را مهار کند. از همه بهترپایشان اینکه سوسکها برای سوراخ کردنِ پوستهٔ مرمرین باید حسابی به دردسر میافتادند.
سانی چندان نگرانِخود دفاعش نبود. مشکلِاعضای اصلی حمله بود.
«انگار بایدتسلا یه جوریدرآمد از پسش بربیام...»
چند لحظه بعد، از انبوهِ موجوداتِ کابوس در اطرافشان کاسته شد و آنهایی همکوچکی که به دسته یورش میبردند، بیشتر وحشتزده به نظر میرسیدند تا تشنه به خون.آمدند انگار برای قلبِ تاریکی هیچ فرقی نداشت چه چیزی را میبلعد؛ انسان یا پلید.
و آنجا،گناهِ پشتِ اینرقص چند هیولایِ آخر...
سیلِ تاریکی بارِخود دیگر داشت بهاعضای سمتِ سانی هجوم میآورد.