چپتر 1323: توفانِ زمان
0با شدت گرفتنِ بادها و ناآرام شدنِ سطحِ رودِ بزرگ، آنانکه چند دستورالعملِ ساده به آنها داد. واقعاً هم حرفِسرشان زیادی برای گفتن نمانده بود؛ او مسئولِ هدایتِ قایق، محافظت از آن در برابرِ آسیبهای زمانِ تحریفشده و جلوگیری ازتوفان واژگونیاش بود. آنها هم باید آبی را که ناگزیر به داخل راه مییافت با ظرف جمع میکردند و به بیرون میریختند.
هر سهنفرشان با طنابهایی محکم خود را به قایقلحظه بستند. اگر قایق واژگون میشد... جای امیدواری بود کهاما دستکم فوراً به اعماقِ توفانِ زیرِ آب کشیده نمیشدند.
با این حال، سانی مطمئن نبود اگر آنانکهاین نتواند قایقشان را روی امواج نگه دارد چهامواج بلایی سرشان میآید، برای همین چندان امیدی نداشت.
«خودتون رو آماده کنین.»
صدای کاهنهٔ جوان جدیتوفانِ بود و تضادِ عجیبیاین با ظاهرِ نوجوانش داشت.
«وقتی واردِ توفان بشیم، تا چند روز ازش خلاص نمیشیم.مکث تحملِ این فشار سخته، حتی برای عروجیافتههایی مثل شما، سرورمراهنماییمون و بانوی من. استقامتتون رو حفظ کنین. همینطور جوهرتون رو.»
چند لحظهفوراً مکث کرد وزیرِ بعد آرام گفت:
«ممکنه هر اتفاقیحال بیفته... اما تقدیر راهنماییموننتواند میکنه. ایمان داشته باشین!»
سانی دندانهایشفوراً را رویتوفانِ هم فشرد.
اگر چیزی بود که نداشت و هرگز هم نمیخواست داشته باشد، ایمان بود. تنها چیزی که بهبیفته آن باور داشت زورِ بازو و سرسختیِ روانش بود. اما آنانکه فرق داشت. اگر ایمان به بافنده کمکشسرسختیِ میکرد تا با حقیقتِ بیرحمِ دنیا کنار بیاید... سانی دلش نمیآمد با حرفهایش این ایمان را سست کند.
پس ساکت ماند.
فقط باید ازحال این جونِ سالمنبود به در ببریم.
سانی نگاهی بهاعماقِ ظرفِ چوبیِ توی دستشنمیشدند انداخت و آه کشید.
کی فکرش را میکرد یکاستقامتتون روز دلتنگِ سفر در آنمکث تابوتهای آلیاژیِ غولپیکرِ خاندانِ شب شود؟
در همینفوراً حین، دیوارِ تاریکیزیرِ داشت نزدیک میشد.
بادها هر لحظه وحشیتر میشدند و زوزهشان تمامِ صداهای دیگر را در خود غرق میکرد. جریانِ رودِ بزرگ تندنداشت و نامنظم شده بود و قایق را با سرعتی ترسناک به جلو میبرد. امواجِ بلند بالا و پایین میرفتندخلاص و قایقِ چوبی هم با آنها بالا و پایین میرفت؛ ضرباتِ محکمی که به قایق میخورد، در استخوانهایش میپیچید.
قراره چندفوراً روز وضعمونتوفانِ همین باشه، نه؟
سانی بالاخره فهمید چرا آنانکه گفته بودهمینطور تحملِ توفان حتی برای عروجیافتههایی با قدرتگفت و سرسختیِ فراانسانی مثلِ آنها آسان نخواهد بود.
تازه... توفانِ معمولیای هم نبود.
سرانجام، قایق در مهی غلیظ فرو رفت. چند لحظهروی پیش از آن، نورِ هفت خورشید ناگهان عجیب و معوجنداشت شد، انگار کسی آسمان را با منشوری کدر پوشانده بود.
موهای تنِ سانی سیخ شد. حسِ بسیار وهمآور و آزاردهندهای رامطمئن تجربه کرد... شاید حسِ از هم پاشیدنِ قوانینِ جهان در اطرافش. زمانچندان که همیشه پدیدهای ثابت بود، دیگر استوار و قابلاتکا به نظر نمیرسید.
در عوض، وحشی و پرآشوب شده بود و بازیهای عجیبیمکث با ادراکش میکرد. حتی سایههای اطرافش تکهتکه و معوج شده بودند؛میکنه یا تا بینهایت کش میآمدند یا به شکلی غیرممکن حرکت میکردند.
تا حدی... دیوانهکنندهاعماقِ بود. حالت تهوعکشیده به او دست داد.
و گذشته از این حسِ غریبِ ناهنجاری، امواج قایق را مثل اسباببازی به اینطرف و آنطرف پرتابچندان میکردند. بدنش به چپ و راست و بالا و پایین پرتاب میشد و لحظاتی از بیوزنی وتوفان ضربههای سخت را از سر میگذراند. بادها به او شلاق میزدند و جریانهای آب را به صورتش میکوبیدند.
غرشِ توفان کرکننده بود.
سانی که چشمانش از مهِ خروشان وهمینطور قطراتِ آبی که به درونشان میپرید کورگفت شده بود، در دم احساس فلاکت کرد.
و ترس.
انسانها همیشه در برابرِ طبیعتِ خروشان دچار وحشتقایقشان میشدند. اما اینجا، این حتی طبیعت هم نبود —چندان بلکه توفانی که احاطهشان کرده بود، کاملاً غیرطبیعی بود.
با اینفوراً حال، به همانزیرِ اندازه عذابآور بود.
...و تازه داشت قویتر هماستقامتتون میشد. آنها فقط در مرزِمکث بیرونیِ این فاجعهٔ غیرطبیعی بودند.
سانی در این فکر بود که چطور قرار است چند روز از این شکنجه جان به در ببرند — البته اگر قایق پیش ازامیدی آن متلاشی نمیشد — که صدای آنانکه را از میانِ غوغای توفانِ خروشان شنید. نامهایی که بر زبان آورده بود ناآشنا بودند و باسخته توجه به فشاری که در صدایش حس میشد، چیزی نبودند که کاهنهٔ جوان بتواند بهراحتی از آنها استفاده کند، یا اغلب به زبان بیاورد.
با این وجود، پس از اینکه این کلمات را بر زبان آورد، انگار اعوجاجِ تهوعآورِ توفانِ زمانچندان کمی فروکش کرد. قایق همچنان از امواجِ بلند بالا میرفت و از آنها سقوط میکرد، و بادها نیزبشیم همچنان به همان شدتِ یک لحظه پیش بودند... اما سختیِ فیزیکیِ تحملِ هجومِ بیرحمانهشان دستکم قابلتحمل شده بود.
انگار حبابی نامرئی از زمانی باثباتتر درنمیشدند اطرافِ قایقِ کوچک پدیدار شده بود وقایقشان بدترین بخشِ این آشوب را دور نگه میداشت.
سانی سرش راسرورم چرخاند تا بهحفظ کاهنهٔ جوان نگاه کند.
آنانکه پاروی هدایت را با هر دو دست گرفته بود و با چهرهای متمرکز به درونِ مه نگاه میکرد. چهرهٔ جوانشمیآید رنگپریده بود، اما چشمانِ لاجوردیاش از عزمی استوار موج میزد. او قایق را با مهارتی که حاصلِ صدها سال زندگی رویروز رودِ بزرگ بود کنترل میکرد و بهنحوی آن را از میانِ امواجِ سر به فلک کشیده و جریانهای آشفته عبور میداد.
سپس، نگاهی به نفیس انداخت.
چشمانش با شعلهای سفیدتوفانِ میسوخت و پارچهٔ سبکِاین تونیکش در باد تکان میخورد.
در نهایت، سانی بهبانوی پایین نگاه کرد وجوهرتون نفسِ سنگینی بیرون داد.
خم شد، اولین مقدارتوفانِ از آب را جمع کردحال و به درونِ مه ریخت.
دستش برای لحظهای لرزید.
واقعاً قرار بوداعماقِ از این مهلکه جونِنمیشدند سالم به در ببرن؟
سانی چیزهای زیادی را از سر گذرانده بود؛ چیزهاییلحظه که هیچکس نباید از آنها جانِ سالم به دراما میبرد. او اغلب مرگِ خودش را هم تصور کرده بود.
در تخیلاتش، این مرگ همیشه به دستِ موجودِ کابوسِ قدرتمندیسانی رقم میخورد... یا انسانی به همان اندازه قدرتمند. گاهی اوقاتسرشان هم تصور میکرد که از پیری در تختی راحت میمیرد.
اما چیزی که سانی بهندرت، یا شاید هرگز، تصورش را نمیکرد، کشته شدن به دستِ نیروییهمین احمق و بیعقل از طبیعت بود. شاید با توجه به محیطهایی که اغلب سر از آنها درمیآوردواردِ این فکری مغرورانه بود... اما با این حال، حاضر نبود تسلیمِ چیزی تا این حد بیمعنی شود.
من از مبارزه باتوفانِ یه جانورِ اعظم جونِ سالمحال به در بردم، لعنت بهش...
قرار بودشما به خاطرِ یهاستقامتتون توفانِ عجیبوغریب بمیرم؟
عمراً.
بماند که بایدحال به فکرِ جانِ نفیسنتواند و آنانکه هم میبود.
...سانی با این دلگرمی دادن به خودش،نمیشدند موجِ دیگری را تاب آورد و آبِقایقشان بیشتری از روی عرشهٔ خیس جمع کرد.
مه در اطرافشان میچرخید واستقامتتون میخروشید و قایقِ کوچک هر لحظهکرد بیشتر به عمقِ توفان کشیده میشد.