چپتر 1410: کوچنشینانِ رود
0هر سهاتفاقی زن بادوتا انتظار نگاهش میکردند.
سانی چند لحظه مکث کرد.
«میدونی کجاییم، مگهنوبتِ نه، جت؟ یعنی،چطور بهطور کلی میگم.»
فنجانِ چای را گرفت،میتونی میانِ دستانش نگه داشتدوتا و سر تکان داد.
«آره... یهجورایی داخلِ اون هرمِ عجیبیم.جرعهای اینجا رودِ بزرگه، که ظاهراً بیوقفهچشمِ از آینده به گذشته جریان داره.»
آهِ آسودگی کشید. انگار افیبزرگ و جت هم چیزهایی دربارهٔزمان ماهیتِ کابوسِ سوم فهمیده بودند.
«دقیقاً. بهخاطرِ ماهیتِ رودِ بزرگ، همهجور اتفاقِ عجیبی برای زمانکمی توی این کابوس میافته. مثلاً... من و نفیس الان حدودِ چهارجرعهای ماهه که اینجاییم. اما کاسی بیشتر از یه ساله که اینجاست.»
نفیس و کاسی آرام سر تکاناتفاقی دادند، چون از پیش این راجوابش میدانستند. اما جت گیج شده بود.
«چی؟»
سانی نگاهی بهدقیقاً او انداخت، لحظهایهمهجور درنگ کرد و گفت:
«آره. تو چی؟»
دروگرِ روح ناگهان مردد شد.بگی دستِ کوتاهی به موهایش کشیدجرعهای و چند بار پلک زد.
«حدودِ... دو ماه؟ من وافتاده افی دو ماه پیش بهحتماً یه جای مشترک فرستاده شدیم.»
این بار نوبتِدقیقاً نفیس و کاسیهمهجور بود که مبهوت بمانند.
«چطور ممکنه؟»
سانی لبخندِ محوی زد.
«کمی دیگه توضیح میدم. اماافتاده اول، جت... میتونی بگی چهحتماً اتفاقی برای شما دوتا افتاده؟»
جرعهای چایبودند نوشید و دربزرگ جوابش لبخندی زد.
«حتماً. چرا که نه؟»
چشمِ آبی واول یخیِ جت کمیاتفاقی به دوردست خیره ماند.
«شما سهتا حتماً بیشتر از ما دربارهٔ اینجا میدونید. ببین، شما حتی یه کشتی دارید! من و افی... ما اونقدرها خوششانس نبودیم.کشتی آدمایی که نقششون رو گرفتیم مالِ یه قبیله از کوچنشینانِ رود بودن. فکر کنم اجدادشون بازماندههای یکی از شهرهای نابودشده بودن، ولیکاملاً اینا... اینا دیگه کاملاً به توحشِ مطلق پسرفت کرده بودن. که البته با توجه به طرزِ زندگیشون اصلاً هم جای تعجب نداره.»
آهی کشید.
«کوچنشینانِ رود جایی برای زندگی نداشتن و دائم در حالِ کوچ بودن. سوارِ موجوداتِ دریایی میشدن و برای سیر کردنِ شکمشون پلیدهاینوشید ضعیفتر رو شکار میکردن. وقتی آلودهها یا موجوداتِ کابوسِ قدرتمند پیداشون میشد، فرار میکردن. راستش، سبکِ زندگیشون خیلی هوشمندانه... و سرسختانه بود. اصلاًمالِ فکرش رو هم نمیکردم که آدم بتونه تمومِ عمرش رو توی آب زندگی کنه بیاینکه حتی یه بار پاش رو روی خشکی بذاره.»
کاسی گیجمیدم سرش رامیتونی کمی کج کرد.
«این کوچنشینها... اونا رودزاد بودن؟»
سانی هم گیج شده بود. رودزادها چطور میتوانستند زندگیِبرای کوچنشینی داشته باشند؟ مگر به همان محدودهای از رودِحدودِ بزرگ که در آن متولد شده بودند، مقید نبودند؟
جت باشدیم چهرهای گرفتهمبهوت سر تکان داد.
«آره. برای همین بود که اونقدر سریع، اونهمه پسرفت کردن. میدونی، کوچنشینها عمرِ خیلی کوتاهی داشتن. هیچ نسلی بیشتر از یکیدو دهه دوام نمیآورد.ببین بهندرت پیش میاومد که بیشتر از یکیدو سال بچه بمونن و انتظار میرفت بلافاصله بعدش به شکار ملحق بشن. اگه خطری در کار بود، نسلِتوحشِ پیرتر قربانی میشد تا جوونترها بتونن فرار کنن. حتی اگه خطری هم نبود، مجبور بودن دنبالِ پلیدهایی راه بیفتن که میتونستن شکارشون کنن. برای همین...»
سر تکان داد.
«شاید شبیهِ بزرگسالا بودن، ولی در واقعاتفاقِ قبیلهای بود که هیچکس توش به بزرگسالیمیافته نمیرسید. همهشون بچههایی نادون و وحشی بودن.»
دروگرِ روح به عقب تکیهبمانند داد، حبهای انگور به پژواکِ کلاغشدیگه داد و چهره در هم کشید.
«خب، تا وقتی که من و افی به خودمون اومدیم، دیگه بهزور میشدلبخندی اسمشو قبیله گذاشت. شاید فقط دوازده نفر باقی مونده بودن. به نظر میرسیدکشتی بقیهٔ قبیلههای عشایری هم از قبل منقرض شده باشن. ما احتمالاً آخرینشون بودیم.»
حالتِ چهرهاش کمی تاریک شد.
«بنابراین، سعی کردیم زندهشون نگه داریم و بفهمیم کجا هستیم، چه اتفاقی داره میافته و چطور باید کابوس رو فتح کنیم. کمیاما طول کشید تا یاد بگیریم چطور مثلِ عشایرِ رودِ بزرگ زندگی کنیم. تو این مدت، از افرادِ باقیموندهٔ قبیله دربارهٔ مقبرهٔ آریل،دستِ رودِ بزرگ، آلودگی و سقوطِ شهرهای رود هم چیزهایی یاد گرفتیم. اوه... و با موجوداتِ کابوسِ زیادی هم جنگیدیم. خب، حداقل من جنگیدم.»
جت کشوقوسی به خود داد و بعدممکنه چهره در هم کشید و دستش رااول کوتاه روی یکی از باندهای زخمش گذاشت.
«همهچیز اگه نگیم خوب، حداقل بد پیش نمیرفت تا اینکه به یه دستهٔ خیلی قوی ازچشمِ غرقشدگان برخوردیم. قبیلهٔ ما... اون موقع دیگه هیچ بچهای بینِ عشایر نبود، برای همین حتی فرارنقششون کردن هم فایدهای نداشت. تو اون نبرد، همه کشته شدن. فقط من و افی تونستیم فرار کنیم.»
سانی متوجه شد که جت و افی باجوابش وجودِ اینکه نقشِ دو تن از زادگانِ رود راماند گرفته بودند، همچنان بیگانه باقی ماندهاند. واقعیتِ جالبی بود.
در همین حین،دقیقاً جت شانهای بالاهمهجور انداخت و ادامه داد:
«معمولاً مرکبهای ما اونقدر سریع بودن که بتونن بیشترِ دشمنا رو قال بذارن، اما غرقشدگان بیوقفه تعقیبمون میکردن، انگار مأموریتِ زندگیشون این بود که تمامِ عشایر رو نابود کنن.یخیِ جونورای دریاییای که سوارشون بودیم هم تو نبرد زخمی شده بودن، برای همین رفتهرفته سرعتشون کم میشد. بعد از حدودِ یه هفته فرار و نبردهای سخت با اون حرومزادهها،اینا تو مه گم شدیم و بعد کشیده شدیم تو این گرداب. من فقط تونستم پژواکم رو بفرستم بیرون، با این امیدِ واهی که کلاغکلاغ بتونه یکیتون رو پیدا کنه.»
دروگرِ روح به پرندهٔ سیاهبگی نگاه کرد و لبخند زد.جرعهای سپس، لبخندش آرامآرام محو شد.
«من و افی وقتی داشتیم سعیجرعهای میکردیم به جزیره برسیم، از همچشمِ جدا شدیم. و خب، الان اینجاییم.»
نفیس نگاهی بهدقیقاً کاسی انداخت، سپسهمهجور کمی اخم کرد.
«منظورت چیه؟شدیم چند وقتهمبهوت که اینجایی؟»
جت بامیدم تعجب بهمیتونی او نگاه کرد.
«بفرما، لحظهٔ موعود رسید.»
جت سرش را خاراند.
«چند ساعت؟ رسیدم خشکی، سعی کردم دنبالِ افی بگردم و تو مه گم شدم. بعد اون موجود بهمشما حمله کرد... تونستم فرار کنم، ولی اگه سانی نبود احتمالاً بهزودی کارمو تموم میکرد. میگن شاهزادهٔ سوار برحتی اسبِ سفید... وقتی یه گدای سوار بر اسبِ سیاه هست، دیگه کی به اون نیاز داره، مگه نه؟»
دروگرِ روح پوزخندی زد وبگی بقیهٔ چایش را یکنفس سر کشید.نوشید حالتِ رضایتی در چهرهاش نمایان شد.
در این میان، نفیسدوتا و کاسی آشفته به نظرلبخندی میرسیدند. دخترِ نابینا اخم کرد:
«اما چطور ممکنه؟دقیقاً پژواکِ تو ماهها پیشاتفاقِ به لطفِ سقوطکرده رسید.»
جت ماتومبهوتشدیم به اومبهوت خیره شد.
«چی؟ صبر کن... من فکر میکردم شماها ازدوتا قبل تو جزیره بودین. مگه به همین خاطر نبودآبی که کلاغکلاغ تونست سانی رو اینقدر زود پیدا کنه؟»
کاسی سر تکان داد.
«نه... ما فقط بعد از اینکههمهجور فهمیدیم شما دو تا اینجایید، برایاین پیدا کردنِ گلِ باد راه افتادیم.»
دروگرِ روحشدیم به عقبمبهوت تکیه داد.
«این اصلاًمیدم با عقلمیتونی جور درنمیاد.»
همه ساکت شدند؛شما از درکِ اینجرعهای تناقضِ عجیب عاجز بودند.
در آنبودند سکوت، سانی سرانجامبزرگ به حرف آمد:
«بهخاطرِ اینه کهنوبتِ زمان تو اینچطور جزیره دایرهوار حرکت میکنه.»