چپتر 1966: گُلهای شکننده
0سانی یک بارِ دیگر لمسِ ملایمِ نفکنی را حس کرد. گرمای دلپذیری بدنش را فرابهم گرفت و تمامِ دردش را شست و برد.
این تسکین چنان ملموسچهرهاش و نشاطآور بود کهسپس برای لحظهای کوتاه گیجش کرد.
البته آگاهی از یک حقیقت این حس را تیره میکرد: دردییعنی که از آن رها شده بود دستکم برابر با دردی بوددقیقاً که نفیس به خاطرش تحمل میکرد، و چهبسا بسیار کمتر از آن.
با کمنور و خاموش شدنِ درخششِ ملایمی که دستانش راتموم در بر گرفته بود، آواتار را نگه داشت و بهتردید استاد سانلس که هنوز پشتِ میز نشسته بود نگاه کرد.
چهرهاش برای لحظهای بهداشتی شکلی عجیب در همخاطرِ رفت و سپس جدی شد.
«...دیگه ازنشسته این کارایچهرهاش احمقانه نکن.»
سانی باعذابِ گیجی ابروییکمک بالا انداخت.
«منظورت چیه؟»
نفیس لحظهای ساکت ماند،داشتی سپس آهِ عمیقی کشیدخاطرِ و آواتار را رها کرد.
ضربهای به شانهٔ اوچهرهاش زد، از روی زمین برخاستجدی و به سمتِ صندلیاش برگشت.
«همین مسخرهبازیعذابِ که میخوایکمک نذاری درد بکشم.»
نفیس جامی پر از شرابِ معطرقدرتِ برداشت، جرعهٔ بزرگی از آن نوشیدخاطرِ و سپس با دقت روی میز گذاشت.
«اگه من درست جلوی چشمات زخمی بودم و درد میکشیدملحظه و تو قدرتِ اینو داشتی که رنجمو تموم کنی، بهیعنی خاطرِ چند لحظه عذابِ زودگذر برای کمک کردن بهم تردید میکردی؟»
سانی سر تکان داد.
«نه. یعنی... دیدنِ دردکمک کشیدنِ کسی که براممیکردی مهمه، خودش بهاندازهٔ کافی عذابآوره.»
نفیس آرام سر تکان داد.
«دقیقاً. پس هیچوقت برایداشتی کمک خواستن از من تردیدچند نکن... البته اگه خودت بخوای.»
سانی مدتی چیزی نگفت.چهرهاش سپس آواتار را مرخص کردجدی و با شیطنت لبخند زد.
«...این روشِ غیرمستقیمتزودگذر برای گفتنِ اینه کهتردید برات مهمم، بانو نفیس؟»
نفیس پوزخند زد.
«واقعاً... چرا مناینو همیشه فقط گیرِتموم اینجور آدما میافتم؟»
نفیس آهی کشیدنگاه و با درماندگیعجیب سر تکان داد.
«هم تو، هم کاسی. اونم این عادتِ اعصابخردکن رو داره که همهچیزو تو خودشکسی میریزه، تو سکوت درد میکشه و با من مثلِ یه گلِ شکننده رفتار میکنه. مننگفت چهار سالِ تمام دیدم که چطور تو خودش فرو رفت و هیچوقتم نگفت مشکل چیه...»
چشمانِ سانی برق زد.
میدانست که کاسی بهاحتمالِ زیاد دارد این گفتگو راچند میشنود، اما نتوانست در برابرِ وسوسهٔ درددل کردن باتکان یکی دیگر از قربانیانِ پنهانکاریهای آن پیشگوی نابینا مقاومت کند.
«مگه نه؟ خیلی پنهانکاره! آخه کی بارفت عقلِ سلیم اینهمه حرفو تو دلش نگهگیجی میداره؟ اونم سالها! تازه اطلاعاتِ حیاتی رو!»
البته خوب میدانست که کاسی در چهار سالِ گذشته احتمالاً فقط بهدیدنِ این دلیل گوشهگیر شده بود که نمیتوانست نفیس — یا در واقعخواستن هیچکس جز خودِ سانی — را وادار کند حرفهایش را به یاد بیاورند.
این را هم میدانست که عادتِ کاسی به مخفی نگه داشتنِ رازهایش، ریشه در آسیبِ روانیِ ناشیکمک از دیدنِ این حقیقت داشت که الهاماتش به وحشتناکترین شکلِ ممکن به پیشگوییهایی تبدیل میشدند که خودبهخودآرام به حقیقت میپیوستند؛ گذشته از این، خودِ سانی مقصرِ اصلیِ تثبیتِ این آسیب در قلبِ او بود.
با این حال، مگر کسی پیدا میشد کهخاطرِ فرصتِ شکایت از یک دوست را پیشِ کسی کهمیکردی او را به همان اندازه میشناخت، از دست بدهد؟
چشمانِ نفنشسته از حرارتچهرهاش برق زد.
«دقیقاً! حتی بهم نگفتکمک که تو سرورِ سایههامیکردی هستی! خیلی کارش زشته!»
سانی دهان باز کرد تامیکشیدم تأیید کند، اما بعد آنتموم را بست و سرفهای کرد.
«خب، اونقدرتِ یکی... راستشداشتی تقصیرِ من بود...»
نفیس با چهرهای شوکه به اوعجیب نگاه کرد، اما نتوانست این حالت رانکن زیاد حفظ کند و زد زیرِ خنده.
«اوه، میدونم.»
سپس سرش رازخمی پایین انداخت و نگاهِاینو کنجکاوانهای به او کرد.
انگار میخواست چیزیاینو بپرسد، اما درتموم نهایت چیزی نگفت.
تازه آن موقع بود که سانی فهمید بیشتر ازجدی چیزی که میخواسته، از دهانش پریده است. حرفهایش نشانمنظورت میداد که کاسی را از خیلی، خیلی وقت پیش میشناسد.
نفیس حتماً متوجهِ اینکمک موضوع شده بود، امامیکردی تصمیم گرفت چیزی نگوید.
تا الان دیگر باید فهمیده بود که ارتباطِ عجیبی میانِ اوکنی و سانی وجود دارد. اما شاید به خاطرِ گفتگویی که زمانیتکان در حصار داشتند، هرگز برای گفتنِ حقیقت به او اصرار نکرد.
سانی از این بابتداشتی ممنون بود، چون میدانستخاطرِ قادر به پاسخ دادن نیست.
...اما در عینِ حال، این موضوععجیب عذابش میداد، چون از تهِ دلاحمقانه میخواست نفیس این سؤال را بپرسد.
حسِ عجیبی بود.
نفیس کمی چهرهاش رابودم کاوید، بعد به عقبداشتی تکیه داد و آهی کشید.
سپس ابرویی بالا انداخت.
«پس... ماجرای رفتن به عالمِشکلی سایه و اینکه یه تیردیگه از قلبت رد شد چی بود؟»
چشمانش ریز شد.
«...کی جرئت کرد؟»
سانی مدتی را به تعریف کردن برای نفیس گذراند؛ ازدیگه پیشرفتی که در طولِ نبرد با رِوِل به دست آورده بودماند گفت، از آزمایشهای بعدیاش، و از سفرِ کوتاهش به عالمِ سایه.
گفتگو بیشتر از انتظارش طول کشید، چون باید در انتخابِ کلماتش بسیاردیدنِ محتاط میبود. بعضی چیزها را میتوانست راحت بگوید. اما دربارهٔ بعضی دیگر بایدخودت بسیار مبهم حرف میزد تا مبادا ببیند نفیس هرچه را گفته فراموش میکند.
با این حال،زخمی در نهایت نفیسقدرتِ بیشترِ اتفاقات را فهمید.
سپس سانی شروع کردداشتی به پُز دادن دربارهٔخاطرِ خاطرههایی که ساخته بود.
«...و این [قمقمهٔ سبز]ـه. در اصل یه خاطرهٔ ذخیرهسازیِ فضاییه — اما نه یه خاطرهٔ ساده! البته قبل از هر چیز باید وزنش رو مدیریت میکردم،شانهٔ درست مثلِ کیسهٔ خسیس. اما همهش این نیست. تونستم افسونی ببافم که بهش اجازه میده آب رو تصفیه کنه — حتی میتونه نمکزدایی هم بکنه، هرچندزخمی یواش. حالا همین خودش یه مشکلِ جدید درست کرد — اینکه چطور آبِ تصفیهشده، آبِ آلوده و محصولاتِ جانبیِ تصفیه مثل نمک رو از هم جدا کنم...»
سانی با دیدنِزودگذر لبخندِ سرگرمِ نفیس،بهم حرفش را قطع کرد.
«...چیه؟»
نفیس آرام سر تکان داد.
«چیزی نیست، سانی. فقط دارم یکی دیگه ازسپس اون چهرههای زیادت رو میبینم. فکر کنم تابالا حالا ندیده بودم اینقدر برای چیزی ذوق داشته باشی.»
نگاهِ سانیعذابِ روی لبهایکمک او لغزید.
لحظهای مکث کرد.
«مطمئنم چیزی بودهاینو که براش ذوقِتموم بیشتری داشته باشم.»
نفیس خندید.
«اوه، آره...عذابِ ذوقت رو کاملاًکردن واضح حس کردم...»
سانی چند بار پلک زد.
این دیگه چه معنیای میده؟
بعد سر تکان داد.
«خب، پربیراه نمیگی. هرکمک چی باشه من ومیکردی تو با هم فرق داریم.»
نفیس سرشچشمات را کمیبودم کج کرد.
«فرق داریم؟ چطور؟»
سانی چند لحظه مکث کرد وعجیب به قمقمهٔ افسونشده در دستش خیرهاحمقانه شد. بعد لبخندِ کمرنگی به او زد.
«تو توی یه خانوادهٔ جنگجو به دنیا اومدی. شمشیرزنی رو از پدرت به ارث بردی، و دست گرفتنِ شمشیر هم علاقهتهآرام هم رسالتت. اما من... فقط از روی ناچاری شمشیر دست گرفتم. درسته که توش خیلی ماهر شدم. ولی اگه به خودمچرا بود، ترجیح میدادم کارِ دیگهای بکنم. مثلاً یه مغازهٔ خاطرهفروشی راه بندازم، مقالههای علمی بنویسم، یا یه رستورانِ کوچیک رو بچرخونم.»
نفیس از حرفهایش جا خورد.
«واقعاً؟»
باز هم به نظر میرسید میخواهدعجیب بیشتر بپرسد. اما با حسِ اینکه سانینکن جوابی نخواهد داد، جلوی خودش را گرفت.
سانی سعی کرد اینکمک مکثِ معذبکننده را نادیدهمیکردی بگیرد و سر تکان داد.
«آره. من ذاتاً آدمِ خیلی شجاع و بافضیلتی نیستم.رنجمو راستش رو بخوای، ذاتِ واقعیِ من پنجاه درصد طمعهکردن و پنجاه درصد لذتجویی. اوه، و یه ذره هم کینه.»
نف لبخندِ ملایمی زد.
«پس انگار از چیزی که فکر میکردم فوقالعادهتری، استادجدی سانلس. چون خیلی بیشتر زحمت داره که برخلافِ ذاتتمنظورت عمل کنی و بشی این کسی که الان هستی.»
آهی کشید.
«این حتی باعث میشه نسبت به شمشیرزنیِاینو خودم حسِ ناامنی کنم. هر چی باشه، همونطورعذابِ که گفتی، این فقط رسالتم نیست، میراثمم هست.»
با شنیدنِقدرتِ این حرف، سانیرنجمو لحظهای خشکش زد.
درسته.
میراثش...
دلش میخواست وقتِ بیشتری بامیکشیدم نفیس بگذراند، اما مسئلهای مهمترتموم از تجدیدِ دیدارشان وجود داشت.
سانی کمی مکث کرد،داشتی بعد [قمقمهٔ سبز] را مرخصچند کرد و با تردید گفت:
«راستی... فکر کنم باید بهزودی با کاسی حرف بزنی.جدی یه چیزِ مهم کشف کردیم. همینطور چیزی که ممکنهمنظورت برای تو، و فقط خودِ تو، ارزشِ زیادی داشته باشه.»