چپتر 27: معیارِ قدرت
0انگار کاستر ناگهان ناپدید شد.
اما این صرفاً یک خطای دید بود. در حقیقت، اوتوانسته چنان سریع حرکت میکرد که چشمِ انسان به حرکاتش نمیرسید. اگرشانهاش ویژگیهای خاصِ دیدِ سایه نبود، سانی هم نمیتوانست چیزی تشخیص دهد.
حتی با این وجودهرطور هم، تنها شبحی تار راکمی دید که هوا را میشکافت.
در کسری از ثانیه کاستر فاصلهٔ میانِ خود و نفیس را طی کرد وبرخوردِ ضربهٔ ویرانگری فرود آورد. با این حال نفیس با وجودِ سرعتِ حیرتانگیزِ او، هرطورچرخاند که بود بهموقع واکنش نشان داد و با کمی چرخاندنِ بدنش ضربه را دفع کرد.
اما باز هم کافی نبود. هرچند نفیس توانسته بود جلویبیخبر برخوردِ مستقیمِ ضربه به مرکزِ ثقلش را بگیرد، ولی مشتِ کاسترسمتی در نهایت رویِ شانهاش نشست و دختر را دورِ خودش چرخاند.
کاستر بیآنکه وقت را تلف کند، دوباره ناپدید شد. نقشهاش بسیارجلوی ساده بود: تا وقتی نفیس هنوز فکر میکرد دشمن روبهرویش است،نشست او میخواست با سرعتِ غیرطبیعیاش دور بزند و از پشت حمله کند.
مردِ جوان پشتِ سرِ دخترِ بیخبر ظاهر شد، آماده بود تا با یک ضربهٔ قاطع به مبارزه پایانجلوی دهد. درست طبقِ نقشهاش انگار نفیس داشت آماده میشد تا به همان سمتی حمله کند که او کسریتلف از ثانیه پیش آنجا بود. کاستر با رضایت وزنش را جابهجا کرد و تمامِ آن را پشتِ مشتش انداخت.
اما در آخرین لحظه نفیس ناگهانبدنش حالتِ ایستادنش را عوض کرد و آرنجشجلوی را با نیرویی وحشتناک به عقب کوبید.
چشمانِ کاستربزند گرد شد.حمله همهاش فریب بود!
و حالا که ضربهاش را روانه کرده بود، دیگر بهسادگی نمیتوانست متوقفبرخوردِ شود. هرچقدر هم که سریع بود، باز هم از قوانینِ اینرسی پیرویدورِ میکرد. آرنج با حسی عمیق از اجتنابناپذیری داشت به صورتش نزدیک میشد.
با این حال کاستر باز هم توانستنشان جاخالی بدهد، هرچند فقط با فاصلهٔ یکباز مو. برتریِ سرعتش بیش از حد زیاد بود.
سپس به نفیس پشتپا زد و او را هل داد و دختر را در هوا به سمتِ زمین پرتابولی کرد. اما درست پیش از آنکه به تشک بخورد، مردِ جوان با دقت یقهٔ دوبوکِ او را گرفت و آرامفکر کشید؛ با این کار سرعتِ سقوط را کم کرد و اجازه داد نفیس بدونِ هیچ ضربهای روی زمین فرود بیاید.
دختر که به پشت افتاده بود، چند بارسرِ پلک زد و به او نگاه کرد. کلِدرست این درگیری بیش از دو ثانیه طول نکشید.
سانی در اتاقشچرخاندنِ با ناباوری چشمانشدفع را باز کرد.
پس سرشتِسرعتِ عروجیافته اینه؟ این...بهموقع این تقلبِ محضه!
یه خفته اصلاً نباید اینقدر سریع میبود. قدرتهایی کهباز طلسم بهشون داده بود باید تازه تو مراحلِ اولیهشونبگیرد میبود. اما... کاستر هر چی که بود یه میراثدار بود.
کی میدونست قبل ازحمله ثبتنام تو آکادمی چندتاسرِ خردهٔ روح به خوردش دادن؟
در دوجو استاد راک غُرولندی کرددفع و برای کاستر سر تکان داد.برخوردِ نفیس آرام از جا بلند شد.
بقیهٔ خفتهها با تحسین به مردِ جواننشان خیره شده بودند و پچپچکنان با همباز حرف میزدند. عملکردش تأثیرِ عمیقی رویشان گذاشته بود.
اما خودِ کاستر چندانکمی خوشحال نبود. با حالتیدفع ناخوانا نگاهی به نفیس انداخت.
دلیلش این بود که برخلافِ بقیه او متوجهِ چیزِ خاصی شده بود.آماده حقیقتِ ماجرا را فقط او، نفیس و استاد راک میدانستند... و البتهرضایت سانی که بسیار تیزبین بود و خیلی زود اینجور چیزها را میفهمید.
چیزی که خفتهها متوجهش نشدند این بود که نفیس در مبارزه با کاستر ازمرکزِ توانِ سرشتِ خود استفاده نکرده بود. در واقع در تمامِ طولِ آزمونهای امروز حتیوقت یک بار هم از آن استفاده نکرده بود. هیچکس حتی نمیدانست توانِ او چیست.
با این حال کاستر بابهموقع وجودِ سرشتِ قدرتمندش، بهسختی توانستهچرخاندنِ بود در برابرِ او پیروز شود.
سانی با دلهره فکر کرد.
عجب هیولایی.
سایهای که در گوشهٔ دوجوضربه پنهان شده بود، انگار ازتوانسته صمیمِ قلب با او موافق بود.
پس از آن کلاسِ مقدماتیِ مبارزه تمام شد. خفتهها که از کتکهاییتوانسته که خورده بودند درد میکشیدند، به سمتِ حمامها رفتند. سانی کمی صبرنشست کرد و سپس سایهاش را فرستاد تا یواشکی واردِ رختکنِ پسران شود.
او علاقهٔ چندانی به تماشای لباس عوض کردنِ یک مشت نوجوانظاهر نداشت، اما احتمالِ ضعیفی وجود داشت که کاستر دربارهٔ مبارزهاش باپیش نفیس حرفی بزند یا به سؤالاتی دربارهٔ توانِ سرشتِ باورنکردنیاش پاسخ دهد.
همانطور که انتظار داشت گروهی از طرفدارانِ تازهپیداشده مردِ جوان را احاطه کردهمستقیمِ بودند. آنها پر از تحسین و هیجان، پیروزیاش را تبریک میگفتند. اما خودِچرخاند کاستر انگار حالوحوصله نداشت. چهرهاش گرفته بود و سنگینیِ تلخی در چشمانش موج میزد.
در واقع باحیرتانگیزِ هر تعریفی کهواکنش میشنید چهرهاش تاریکتر میشد.
«کاستر، کارِت محشر بود!»
«سرشتت خیلی قویه، مگه نه؟»
«اون دختره،کمی نفیس، اصلاًبدنش هیچ شانسی نداشت!»
«نامِ راستین؟ کیحیرتانگیزِ به اون نیاز داره؟نشان اون فقط یه متظاهره!»
سرانجام، کاستر سرش را بلند کرد و با نگاهی سرد به آخرین پسریجلوی که حرف زده بود خیره شد. آن پسر هم، درست مثل خودش، یکیدورِ از معدود میراثدارانِ گروهِ خفتههایشان بود. از واکنشِ کاستر جا خورد و اخم کرد.
پرسید: «چی شده؟»
کاستر دندان به هم سایید.
«شاید از اونا انتظارِهرطور این رفتار رو داشتم،داد ولی تو باید بهتر بدونی.»
میراثدارِ دیگر ابرویی بالا انداخت.
«چرا؟ مگهبزند اون دخترِ دهاتیمردِ چیزِ خاصی داره؟»
چشمانِ کاستر گشاد شد.
«دهاتی... دخترِسرعتِ دهاتی؟ واقعاًهرطور نمیدونی اون کیه؟»
نه! پس بروداد سرِ اصل مطلببدنش و بلند بگو!
خوشبختانه، آن خفتهٔپشت مغرور هم همینجوان حس را داشت.
کاستر چند بار دهان باز کرد،دفع انگار مطمئن نبود چه بگوید. سرانجامبرخوردِ سر تکان داد و جواب داد:
«اون نفیسسرعتِ از خاندانِهرطور شعلهٔ جاودانه.»
بهمحضِ اینکه این را گفت، میراثدارِبدنش مغرور رنگپریده و بیجان شد. کاسترتوانسته بیآنکه به او توجهی کند ادامه داد.
«مطمئنم نیازی نیست دربارهٔ پدربزرگشمردِ بهت بگم. پدر و مادرشبیخبر لبخندِ آسمان و شمشیرِ شکسته بودن.»
سانی در اتاقشچرخاندنِ نزدیک بود ازدفع روی صندلی بیفتد.
حتی او هم میدانست شعلهٔ جاودان و شمشیرِ شکسته چه کسانی هستند.ضربه اولی نخستین انسانی بود که کابوسِ دوم را فتح کرد و استاد شد.مشتِ دومی، نخستین کسی بود که کابوسِ سوم را فتح کرد و قدیس شد.
آنها و همراهانشان از مشهورترین قهرمانانِ نژادِ انسان بودند؛ کسانی که توانستهتوانسته بودند با دستانِ خودشان تاریخ را تغییر دهند. اگر حرفِ کاستر حقیقتنشست داشت، پس نفیس فقط یک اشرافزاده نبود... او از خانوادهٔ سلطنتی بود!
جای تعجب نداشت که اومردِ را «بانو» خطاب میکرد. چرابیخبر بهجایش او را «شاهزاده» صدا نمیزد؟
اما این هیچ منطقی نداشت!
انگار که افکارِ سانیهرطور را تکرار کند، خفتهٔداد رنگپریده با صدایی لرزان پرسید:
«پس چرا... چرا اون اینقدر...»
کاستر آه کشید.
«چون همهشون مُردن.چرخاندنِ خاندانِ شعلهٔ جاودان خیلیباز وقته که نابود شده.»
برای چند لحظه، سکوتِهرطور کامل بر رختکن حاکم بود.کمی کاستر نگاهش را پایین انداخت.
«اون تنهانشان کسیه کهکمی باقی مونده.»
آخرِ شب، وقتی همه خواب بودند، سانی مخفیانه واردِ دوجو شد. نگاهی به اطراف انداخت، مطمئن شد کسی آنجا نیست وشانهاش بعد با کنجکاوی به سمتِ میدانی رفت که پیشتر نفیس و دیگران در آن آزموده شده بودند. وسطِ میدان متوقف شد ودور مدتی همانجا ایستاد؛ به یاد آورد که چطور نفیس پیش از شکست خوردن از کاستر، از پسِ دهها خفتهٔ گروهشان برآمده بود.
با تلخی وحیرتانگیزِ ناامیدی زمزمه کرد:واکنش «هیولا... جفتشون هیولان!»
سانی سر تکان داد،کمی از میدان بیرون رفت وباز بعد به سایهاش نگاه کرد.
«تو هم موافقی؟»
سایه چند ثانیه مکث کرد، بعد سینهاش را جلو دادتوانسته و دستبهسینه ایستاد و سعی کرد خودش را مغرور، تحقیرکنندهرویِ و بیخیال نشان دهد. با این حال، نمایشش چندان متقاعدکننده نبود.
«آره، حقسرعتِ با توئه. دقیقاً!بهموقع اصلاً مگه چیه؟»
هم شعلهٔ جاودان و هم شمشیرِ شکسته، پدر و پدربزرگِ نفیس، ازتوانسته نظرِ قدرت تا حدِ ممکن هیولاوار بودند. اما باز هم نتوانستند از خانوادهشاندختر در برابرِ نابودی محافظت کنند. پس در نهایت، قدرت آنقدرها هم مهم نبود.
حتی خانوادهٔ سلطنتیپشت هم از بیرحمیِجوان دنیا در امان نبودند.
سانی آه کشید و به سمتِ دستگاهِ اندازهگیری رفت. مشت گرهجلوی کرد، دستش را تاب داد و بهترین مشتش را زد. دستگاهنشست چند ثانیه وزوز کرد و بعد یک عدد را نشان داد.
۹.
«اوه، بیخیال!نشان حداقل حقِکمی من دَهه!»
با احساسِ خشمِ شدید، دوباره به صفحهپشتِ ضربه زد و نزدیک بود به انگشتانشمبارزه آسیب برساند. با این حال، نتیجه همان بود.
«لعنتی!»
سانی کمی قدم زد تا خشمش را مهار کند. انگار مقدّر شده بود که ضعیفکافی باشد. گذشته از این، نیروی ضربه به جرم و شتاب بستگی داشت. شتاب را میشددختر با تکنیک و تمرین بهبود بخشید، اما جرم چیزی بود که کنترلِ چندانی رویش نداشت.
رشدش دیگر متوقف شده بود و قدش قرار نبودباز در آینده به طرزِ چشمگیری افزایش یابد. سانی هربگیرد چقدر هم سخت تمرین میکرد، همیشه قرار بود سبکوزن بماند.
آخه کجای این انصافه؟
ناگهان سرشار از کینه، دوباره بهدفع صفحه مشت کوبید و تمامِ ناامیدیاشبرخوردِ را در این یک ضربه ریخت.
در آن لحظه،حیرتانگیزِ غریزهای عجیب ناگهان درنشان ذهنِ سانی بیدار شد.
به فرمانِ این غریزه، سایهاش بالا آمد ودفع دورِ دستش پیچید و مثل یک دستکشِ سیاه بهثقلش آن چسبید. در لحظهٔ بعد، مشت به هدف خورد.
دستگاه از شدتِ ضربه لرزید. سانی از درد فریادِ کوتاهی کشید وآماده یک قدم عقب رفت و مشتِ کبودش را در دست گرفت. پسرضایت از مدتی، نتیجه به نمایش درآمد. با این حال، دیگر ۹ نبود.
حتی ۱۰ هم نبود.
۱۸ بود.
مدتِ زیادینشان بیحالت به عددِچرخاندنِ نمایشدادهشده خیره ماند.
سپس، پوزخندِ پهنیپشت آرام روی صورتِجوان سانی نقش بست.
«فهمیدم. پس دلیلش اینه. معلومه!»
دوباره مشتش را گرههرطور کرد و به دستکشِداد سیاه و سایهوار نگاه انداخت.
آه، واقعاً چه یاورِ ارزشمندی.
«حالا شد!»