چپتر 1437: یک سنگریزه
0در تمامِ ادامهٔ حلقه، کاسی همچنان کمی به هم ریخته بود. تغییرات نامحسوس بود،بماند اما سانی بهراحتی متوجهشان میشد. هر چه باشد، مدتها بود که داشت این مصیبتها راکشتنِ از سر میگذراند... هر چیزی که با روالِ مقرر فرق داشت، توجهش را جلب میکرد.
کاسی بهوضوح کمی گیج و منگ بود؛ بیشباهت به حالِ خودِحرکاتِ او در دورِ اول نبود. وگرنه میفهمید که داشتنِ حسِ مداومِ آشناپنداریبرمیآید در جزیرهای که زمان در آن بیوقفه تکرار میشود، حتماً معنایی دارد.
از طرفی، شاید هم آن را صرفاً به حلقهٔ زمانیردیابی ربط داده و از آن گذشته بود. تنها سانی میدانستقیمتی که رفتارِ دخترِ نابینا با چرخههای قبلی فرق کرده است.
آخه چرا داره اینطوری میشه؟
کاسی بهخاطرِ وضعیتِ عجیبِ ذهنیاش حواسش پرت بود و سانیبخش بهخاطرِ کاسی. دسته ترورِ غار را از پای درآورده، ازپلیدها شبکهٔ غارها گذشته و فوجِ هزارپاهای سیاه را نابود کرده بود.
سرانجام از شکافبسیار بالا آمدند و بهمحیطِ دلِ جنگلِ مهآلود زدند.
حالا که همهجا در تاریکی فرو رفته بود، پیشروی برای سانی بسیار آسانتر شدهدستشان بود. کاملاً در محیطِ خودش بود. همچنین میتوانست حرکاتِ موجوداتِ کابوسِ ساکنِ این بخشدوم از جزیره را ردیابی کند، بماند که از پیش میدانست از دستشان چه کارهایی برمیآید.
از برخی پلیدها باید به هر قیمتی دوری میکردند و به مصافِ برخیمیکردند دیگر میرفتند. دوری از گروهِ اول آسانتر بود و کشتنِ گروهِ دوم هم چندانلحظهای سخت نبود. دسته که به دانش و عنصرِ غافلگیری مجهز بود، بهسرعت پیشروی میکرد.
سرانجام لحظهای رسید که سانی از همه خواست سرعتشانساکنِ را کم کنند و خودش جلو افتاد. با کناربرمیآید زدنِ مه از محدودهٔ کوچکی در مقابلشان، صدا زد:
«افی! مبادا...»
تا دهان باز کرد، نیزهای خاکستریکابوسِ با سرعتی سرسامآور به سمتش پرید، گوییپیش از یک دژکوبِ ویرانگر شلیک شده باشد.
سانی آهش را فرو خورد، کنار کشید و بیهیچ زحمتی نیزه رادوری با دستِ خالی گرفت. قدرتِ پرتابِ افی آنقدر ترسناک بود که اوغافلگیری را چند قدم به عقب بکشاند، اما بهراحتی تعادلش را حفظ کرد.
«...اون نیزهٔمحیطِ لعنتی روهمچنین سمتم پرت کنی!»
نفیس و جت اصلاً فرصتِ واکنش پیدامحیطِ نکردند. هر دو با حیرت به سلاحِساکنِ مرگباری که در دستش بود خیره ماندند.
اما کاسی... چندان جا نخورده بود.کابوسِ لبهای نرمش تکان خورد، گویی داشتبماند چیزی را با خودش زمزمه میکرد.
در همین حین، قامتِپیش افی که در تاریکیبرخی ایستاده بود، نمایان شد.
«خـ... خنگول؟»
سانی پوزخند زد.
«توقع داشتی کیمیتوانست باشه؟ بیا نیزهتوکابوسِ پس بگیر. سنگینه.»
ادامهٔ چرخه بدونِ هیچ اتفاقِ ناگواری گذشت. سانی بههرحالپلیدها اصلاً حوصلهٔ کارهای خطرناک را نداشت؛ مشغولِ محاسبهٔ دوبارهٔ احتمالاتِدوم مختلف، یافتنِ راهحلهای تازه و زیرِ نظر گرفتنِ کاسی بود.
هر ازمحیطِ گاهی هم نگاهیمیتوانست به افی میانداخت.
اولش که دید سانی به سربهسر گذاشتنهایش واکنشی نشان نمیدهد، کمیحرکاتِ توی ذوقِ شکارچیِ پرهیاهو خورده بود. اما بعد از اینکه جت ماهیتِبرمیآید حلقه را برایش توضیح داد، فهمید چرا سانی با همیشه فرق دارد.
افی تارِموی رهایی راحرکاتِ پشتِ گوشش انداخت و باجزیره خجالت نگاهش کرد و گفت:
«آه... پس همهٔ این شوخیها روکارهایی قبلاً شنیدی؟ دهها بار؟ اَه... گندش بزنن...میکردند فکر نمیکردم تا این حد قابلپیشبینی باشم...»
خوشبختانه نفیس آنجا بود تا بهجای او دستپاچه شود.ساکنِ سانی در حالی که به توضیحاتِ شکارچی دربارهٔ اتفاقاتی کهبرخی برایش افتاده بود گوش میداد، بیاختیار به افی فکر میکرد.
کاری که کرده بود... واقعاً احمقانه بود. باردارخودش شدن وسطِ جنگ اصلاً کارِ هوشمندانهای نبود. حتی اگرردیابی عمدی هم نبود، نتیجه یکی بود. با این حال...
تا حدی میتوانست درکش کند. در میدانِ نبرد احساسات اوج میگرفت و حتی باهوشترین افراد همبرمیآید وقتی درست فکر نمیکردند، مستعدِ اشتباه بودند. ایزدان میدانستند که خودش هم کم تصمیمِ احمقانه نگرفتهعنصرِ بود. بهعلاوه، پزشکیِ مدرن وقتی پای بیدارشدگان به میان میآمد، اغلب غیرقابلاعتماد بود، بهخصوص بیدارشدگانِ قدرتمندتر...
سانی نمیدانست افی برای جلوگیری از بروزِ چنین وضعیتیپلیدها کاری کرده بود یا نه، اما حتی اگر همکشتنِ کاری کرده بود، باز هم ممکن بود نتیجه نداده باشد.
حتی اگرمحیطِ اینطور هم نبود،میتوانست میتوانست درکش کند.
اما آخه چطوربسیار وسطِ یک کابوسکاملاً باردار شده بود؟
«...واقعاً بدشانسیه. بهمنیمیتوانست از بدبختی که باساکنِ یه ریگ شروع شد.»
آهِ سنگینیکند از لبانشپیش خارج شد.
در واقع، افی هرگز قصد نداشت به مصافِکابوسِ کابوسِ سوم برود. او فقط به خاطرِ یکسریدستشان اتفاقاتِ غمانگیز که هیچکس نمیتوانست پیشبینی کند، اینجا بود.
ماجرا باید مدتِ کوتاهی پس از اینکه از وضعیتش باخبر شد، شروع شده باشد. آن زمان، قرار نبود نیروهای حکومتی که ردِّ ویرانیبرمیآید را اسکورت میکردند، در نبردی در مقیاسِ بزرگ شرکت کنند. آنها صرفاً بهعنوانِ ناظر آنجا بودند... با این حال، وقتی دروازههای بزرگ درخواست طولِ نبردِ جمجمهٔ سیاه باز شدند، افی چارهای نداشت جز اینکه به عالمِ رؤیا فرار کند، درست مثلِ بقیهٔ استادها و قدیسهای آنجا.
در بیابانِ کابوس، جانورسالار راهِ فراری به او پیشنهاد داد. اما اعضای دسته در آن زمان هیچ برنامهای برای بهقیمتی مصاف رفتن با یک بذر نداشتند. هدفشان رسیدن به هرمِ سیاه بود... افی لابد با خود فکر کرده بود کهسرعتشان یا در عرضِ چند روز، یا نهایتاً چند هفته، فرار میکنند یا میمیرند. قرار نبود بارداریاش به مشکل تبدیل شود.
برخلافِ بقیه، افی پیش از این هم یک دسته را از دست دادهمیکردند بود. همراهانِ اولیهاش همگی در دخمههای زیرِ شهرِ تاریک جان باخته بودند. فکرِبهسرعت اینکه یک بارِ دیگر به تنها بازمانده تبدیل شود... باید غیرقابلتحمل بوده باشد.
بنابراین، انتخابمحیطِ کرد کههمچنین با دوستانش بماند.
تازه بعد از رفتنِ جانورسالار، سیشان، مورگان و آقا گیلیاد بود که تصمیم گرفتند به دنبالِجزیره موردرت واردِ یک کابوس شوند. در آن مقطع، تنها انتخابی که افی داشت این بود کهمیرفتند همراهِ آنها به مصافِ بذر برود... یا اینکه در بیابان تنها بماند تا وبالِ گردنِ همراهانش نشود.
اما حتی اگر دومی را هم انتخاب میکرد،بخش اعضای دسته قطعاً اجازه نمیدادند از روی ملاحظهکاریِبرمیآید نابجا برای رفاهِ آنها، دست به خودکشی بزند.
و حالا اینجا بودند.
سانی نگاهشمحیطِ را برگرداند ومیتوانست دوباره آه کشید.
«...باید خیلیبرای بهش سختآسانتر گذشته باشه.»
افی همیشه ظاهرِ بیخیالی از خودش نشان میداد، اما سانی میدانست که در پسِ اینکارهایی ظاهر، او هم درست بهاندازهٔ بقیه... و شاید هم بیشتر، دلشکستگی و اندوه را تجربه کردهدانش است. گرفتنِ تصمیماتی که او گرفته بود، چه درست و چه غلط، نمیتوانست آسان بوده باشد.
در واقع، برعکس بود. هردستشان قدم از این مسیر بایدباید ترسناک، سنگین و دشوار بوده باشد.
«باید زندهمحیطِ از اینهمچنین جهنمدره بکشمش بیرون.»
بعداً بهبرای بقیهٔ چیزهاآسانتر رسیدگی میکردند.
...سرانجام، چرخه به پایان رسید.
با شروعِ چرخهٔبماند بعدی، سانی ازکارهایی صدای غیرمنتظرهای جا خورد.
به عقب که نگاه کرد، دیدحرکاتِ کاسی نورِ راهنما را انداخته استردیابی که با صدای تقتق روی عرشه غلتید.
حالتِ چهرهاش خشک شده بود.
سانی قدمی به سمتِحرکاتِ دخترِ نابینا برداشت، لحظهایبخش مکث کرد و پرسید:
«چی شده؟»
کاسی آرام بهخودش سمتِ او چرخیدحرکاتِ و نفسِ کوتاهی کشید.
حرفهایش دقیقاً همانبسیار چیزی بود کهکاملاً انتظار داشت بشنود:
«سانی. من... من... یادم اومد.»