چپتر 799: موشِ حاشیه
0مدتی در سکوت زیرِ درختنمیدونم ایستادند. سرانجام، نفیس نگاهش کرددیگه و با لحنی یکنواخت گفت:
«کارت خوب بود.»
سانی با لبخندی کمرنگغلطی نگاهی به او انداختآهی و بعد سر تکان داد.
«فکر کنم آره، مگه نه؟ مادرم خیلی خوشحال میشد. یعنی، اگه زنده بود. سالِمم،بشن شکمم سیره و تو یه جای خوبِ شهر خونه دارم. حتی... یه شاگرد پیدالبخندِ کردم. شاید این چیزا به چشمِ تو نیاد، ولی برای اون مثل یه رؤیا بود.»
رو به درختلحظهای کرد و پس ازبهم مکثی کوتاه ادامه داد:
«پدرمو خیلی خوب یادم نمیاد، چون وقتی فوت کرد خیلی کوچیک بودم. ولی مادرمو کاملاً یادمه. اون... مثل یه پرتوِاما نور بود. اما عجیبترین چیز اینه که وقتی بچه بودم، اون برام تمامِ دنیا بود. فکر میکردم همهچیزو میدونه وخودش هر کاری از دستش برمیاد. اما الان میفهمم که سنش بهزور از الانِ ما بیشتر بود. خودش کموبیش یه بچه بود.»
نفیس نگاهش کرد و گفت:
«ولی ما بچه نیستیم.»
سانی سربشن کج کرد ونمیدونم شانه بالا انداخت.
«فکر کنم حق با توئه. ما آدمبزرگیم، که فکرِ عجیبیه.چون خیلی حس نمیکنم با قبلم فرق کرده باشم، حداقل نهاما از نظرِ اعتمادبهنفس و اینکه بدونم دارم چه غلطی میکنم.»
ستارهٔ دگرگون آهیبدونم کشید و کمیستارهٔ سر تکان داد.
«چون تو خیلی وقتهدگرگون که بزرگ شدی. آدمایی مثلبزرگ ما مجبورن زود بزرگ بشن.»
سانی لحظهایبشن به اینحرف حرف فکر کرد.
«نمیدونم. یه حسی بهم میگه وقتیادامه یه دههٔ دیگه به امروز نگاه کنم،کوچیک از اینکه چقدر احمق بودم جا میخورم.»
لبخندِ محویاینکه بر گوشهٔغلطی لبِ نفیس نشست.
«...این هیچمیکنم ربطی بهدگرگون بزرگشدن نداره.»
سانی نگاهِ کوتاهیلحظهای به او انداختحسی و پوزخند زد.
«میدونی، اینجا همون جاییمکثی بود که قرار بودیادم بگی من احمق نیستم.»
نفیس با چهرهای بیحالتغلطی به او خیره شد وکشید بعد با لحنِ همیشگیاش گفت:
«میدونم.»
سانی بیاختیار خندید.
«بگذریم. واقعاً نمیفهمم چرا میخواستم بیام اینجا. فکر کنمنمیاد انتظار داشتم یه چیزی حس کنم... که میکنم. فقطپرتوِ اون چیزی نیست که فکر میکردم قراره حس کنم.»
نفیس چند لحظه مکثغلطی کرد. سرانجام با رگهایآهی از تردید در صدایش گفت:
«شاید بخوایمیکنم چیزی بهدگرگون مادرت بگی؟»
سانی مدتی درنگلحظهای کرد و بعدحسی سر تکان داد.
«چه فایدهای داره؟ اون مرده و مردهها چیزییادم نمیشنون. اونا دیگه نیستن. فقط تو یادِ گذشتهکاملاً وجود دارن. ترجیح میدم رو آینده تمرکز کنم.»
با وجود اینکه به چیزهای زیادی دست یافته بود که مادرش برای او آرزو داشت، امازود این دستاوردها بدونِ بها نبود. خانهاش، ثروتش و یخچالِ پر از غذایی که در خانه داشت،محوی تنها یک روی زندگیاش بودند. روی دیگر پر از چیزهای شومی مانند فرمانروایان و مقیاسِ اوبل بود...
و نفیس.
پیوندش بابشن او نیزحرف چیزِ شومی بود.
آیندهاش بههیچوجه بیابر نبود.
چند هفتهٔ گذشته از آرامترین و لذتبخشترین روزهای زندگیِ سانی بود. بیشترِ اوقات را در کنارزود نفیس گذرانده بود و کاری جز تمرین و وقتگذرانی با او نداشت. سرش را زیرِ برفمحوی کرده بود و حاضر نبود به تمامِ دردسرهایی فکر کند که در افق سایه انداخته بودند.
آن روزهایمیکنم دلپذیر داشتدگرگون به پایان میرسید.
چند روزِ دیگر، نفیس بالاخره میرفت تا با آتشبانان روبهرو شود.امروز حدودِ یک هفته پس از آن، قرار بود دعوتِ خاندانِ دلاوری رابزرگشدن بپذیرند و در ضیافتشان شرکت کنند. بعد از آن، همهچیز تغییر میکرد.
آیندهشان درمثل آن روزمکثی رقم میخورد.
سانی خودش را بر سرِ دوراهی میدید، بیآنکه بداند هر کداموقته از این راهها واقعاً به کجا ختم میشود. بدتر از آن،بهم او تنها کسی نبود که تصمیم میگرفت کدام مسیر را انتخاب کنند.
همهاش خیلی خستهکننده بود.
آهی کشید، سپس بهحرف سمتِ درخت رفت ومیگه لحظهای کوتاه لمسش کرد.
«سلام مامان. منم. من... فکر کنمادامه حالم خوبه. رین هم خوبه. خیلیفوت شبیهِ توئه. حتماً خیلی بهش افتخار میکردی.»
سانی در آن لحظه احساسِ حماقت میکرد، اماآهی در عینِ حال، بهطرزِ عجیبی آرام شده بود.زود چند ثانیه مکث کرد و بعد با خود گفت:
«بههرحال، فکر نکنم تا مدتها بتونم دوباره بیام بهت سر بزنم. نه اینکه واقعاً اینجالحظهای باشی. آه... اون دخترِ جوونی که اونجاست نفیسه. اون... خب... پیچیدهست. در هر صورت، فکرگوشهٔ کنم ازش خوشت میاومد. چندتا دوستِ دیگه هم دارم. پس جام امنه. لازم نیست نگرانم باشی.»
با این فکر، یک قدم عقبحسی رفت، برای آخرین بار به درختِنگاه تنها نگاه کرد و رو برگرداند.
«بیا بریم.»
همینطور که دور میشدند،غلطی نفیس نگاهی به اوآهی انداخت و با تردید پرسید:
«حالت خوبه؟»
سانی لبخندِبشن کجی زد ونمیدونم شانهای بالا انداخت.
«معلومه. چرا نباشم؟»
نفیس دهان باز کرد تا چیزی بگوید، اما در همان لحظه، ناگهان چند هیکل از پشتِ گوشهایبشن ظاهر شدند و محاصرهشان کردند. همگی کثیف و ژولیده بودند و به اراذلِ معمولیِ حاشیه میماندند. رهبرشان،لبِ مردی عضلانی با جایِ زخمِ شیمیایی روی صورتش، تفنگِ جنبشیاش را به سمتشان نشانه رفت و پوزخند زد.
«خیلی عجله نکنین، مرغای عشق. بچهپولدارایی مثلِکمی شما واقعاً باید قبل از اومدن بهبشن جایی که بهش تعلق ندارین، بیشتر فکر کنن...»
سانی بیصدابشن دستش راحرف روی پیشانیاش گذاشت.
«...پس چرا رابطها و بقیهٔ چیزایادامه باارزشتون رو نمیدین به ما، قبلفوت از اینکه یه اتفاقِ بدی بیفـ...»
«لعنتی! این... خیلی خجالتآوره!»
پیش از آنکه حرفِ اوباش تمام شود، سانی کنارش ظاهر شد، لولهٔ تفنگش را گرفتلحظهای و بهآرامی فشار داد و آن را به یک پنکیکِ فولادیِ ازریختافتاده تبدیل کرد. مردِ عضلانیلبِ با ناباوری به سلاحش خیره ماند، سپس ناگهان آن را رها کرد و به عقب پرید.
«بیـ... بیدارشده! فرار کنین!»
اراذل یک ثانیه خشکشان زد، سپس رنگشان پریدیادم و پا به فرار گذاشتند و همانطور کهکاملاً چند لحظه پیش ظاهر شده بودند، بهسرعت ناپدید شدند.
سانی مانداینکه و تفنگیغلطی شکسته در دستش.
آهِ سنگینی کشید، سپس آن را داخلِ سطلزبالهٔ زنگزدهای انداختشدی که چند ده متر آنطرفتر قرار داشت. تفنگ پیش ازمیگه ناپدید شدن در سطل، با صدای جرنگی به لبهاش خورد.
«باورنکردنیه...»
دلسردکنندهترین بخشِ ماجرا این بود که رهبرِ اراذل را میشناخت. سانی که در این منطقه ازکاملاً حاشیه بزرگ شده بود، بیش از یک بار با این گروهِ خاص برخورد کرده بود؛ گاهیدستش از آنها کتک میخورد و گاهی به امیدِ گرفتنِ کمی غذا، کارهای کوچکی برایشان انجام میداد.
با این حال، هیچکدامشان او راستارهٔ نشناخته بودند و در عوض سانی راشدی با یک بچهپولدارِ شهری اشتباه گرفته بودند.
نگاهی به نفیسستارهٔ انداخت و گلویشکشید را صاف کرد.
«اوه... ببخشید بابتِ این قضیه.»
نفیس سر تکان داد.
«نیازی به عذرخواهی نیست.»
سانی لحظهای مکث کرد، سپسآهی شانهای بالا انداخت و بهشدی دور شدن از پارک ادامه داد.
«فکر کنمبشن دیگه واقعاً یهنمیدونم موشِ حاشیهنشین نیستم...»