چپتر 1244: استیکِ محشرِ لعنتی
0«واقعاً خودشه...»
سانی نمیخواست اعتراف کند، امابهیموثِ بینهایت هیجانزده بود. لبخندِ کوچکی رویسیاه صورتش نشست و آهی طولانی کشید.
در آن پاییندست،کمالِ سایهاش برای نفیسجزیره دست تکان داد.
خوشحال بود، و نه فقط به این خاطر که نف را پیدا کرده بود. سانی از اینکه اصلاً کسی را پیدا کردهکفِ بود هم خوشحال بود... پس از روزها تنهایی، کمکم داشت میترسید که غرابتِ رودِ بزرگ بسیار وخیمتر از چیزی باشد که فکرسایهٔ میکرد و در واقع به کابوسی کاملاً متفاوت — یا شاید دورانی متفاوت — نسبت به دیگر اعضای دسته فرستاده شده باشد.
در واقع، داشت وحشتِ خورهندهٔسوراخِ اینکه تنها انسانِ این جهانِیافته روان باشد را پس میزد.
«ایزدان رو شکر.»
زیرِ نگاهِ مراقبِ مارِ لاجوردی، سانی بارِ آسمانی را بیرون آورد و در مارپیچی باز به پاییننبود سُر خورد. هنوز از آن پلیدِ عظیم پروا داشت، اما چارهای جز فرود آمدن نداشت. اتفاقِ خوبیرضایت هم بود... پس از دو روز سرگردانی در آسمانِ خالی، بیتاب بود که دوباره روی سطحی سفت بایستد.
تا زمانی که سانی به پوستهٔ سنگیِ بهیموثِنگاه مرده رسید، زخمِ سوراخِ کوچکی که از سوزنِاقسامِ سیاه به جا مانده بود، کاملاً التیام یافته بود.
در کمالِ آسودگیاش، مارِ باستانی او را تا رویالتیام جزیره دنبال نکرد. در آب ماند و با جنونی حریصانهحریصانه به انسانِ کوچک خیره شد — خوشبختانه نگاه کُشنده نبود.
خب، دستکم نگاهِ این جانورِ اعظم کُشندهرسید نبود. هرچند که انواع و اقسامِ موجوداتِیافته کابوس و سرشتها آن بیرون پیدا میشد...
همین که کفِ کفشهایش به صخرهٔ فرسوده رسید، سانی آهی ازحریصانه سرِ رضایت کشید. سپس بالِ تاریک را مرخص کرد، خم شدانواع تا لبهٔ شکافِ پیشِ رویش را بگیرد و به پایین پرید.
چند لحظه بعد، سانی جلوی نفیسخیره فرود آمد. سایهٔ دلگیر از دیوارجانورِ پایین سُر خورد و به پاهایش چسبید.
آن دومرده کمی بهزخمِ هم خیره ماندند.
سپس سانی نیشخندی زد.
«بوی خوشمزهاییافته میده. گوشتِ تازهباستانی از کجا آوردی؟»
نفیس سرشماند را کج کردکوچک و پلک زد.
چند دقیقه بعد، سانی و نفیس روبهروی هم داخلِ شکافِ باریک نشسته بودند و آخرین تکههای گوشتی را که نفیسنکرد کباب کرده بود میخوردند. صندوقِ حریص همان نزدیکی به شکلِ صندوقچهای آلیاژی قرار داشت و درش باز بود — دیگرهمین غذای چندانی داخلش نمانده بود، اما هنوز کمی نمک و ادویه داشت. با کمکِ چاشنیها، گوشت طعمِ بینظیری پیدا کرده بود.
نه اینکه جویدنش آسان باشد. دندانهای سانی به لطفِ بافتِ استخوان بینهایت محکم بودند، اما با این حال مجبور بوداعظم خودش را با چند سایه تقویت کند تا فقط بتواند یک گاز بزند... و باز هم بابتِ آن گوشت شکرگزارلبهٔ بود. اگر نف آتشی برای کباب کردنش روشن نمیکرد، شاید او را به این زودی یا حتی هرگز پیدا نمیکرد.
«طعمش واقعاً محشره...»
با تمام شدنِ سهمش، سانی با کمی حسرت بهالتیام دستانِ چربش نگاهی انداخت و سپس با دقت انگشتانشجنونی را لیسید. سپس به نفیس نگاه کرد و لبخند زد.
«هی... ما واقعاًپوستهٔ الان گوشتِ یهمرده هیولای اعظم رو خوردیم؟»
چطور زندگیاش به اینجاآسودگیاش کشیده بود؟ کمی بیشنکرد از حد مضحک بود.
سر تکان داد، چشمهٔحریصانه بیپایان را به لبهایشنگاه برد و با ولع نوشید.
«آره... خودم بُریدمش.رسید بعد از اینکهسوزنِ مارِ دریایی رفت.»
سانی بازمانی شنیدنِ این حرف،بهیموثِ معذب جابهجا شد.
معلوم شد نفیس تمامِ مدت روی لاکِ لاکپشتِ سیاه بوده است. اولش او همخوشبختانه مثل سانی درونِ مه ظاهر شده بود، اما با پراکنده شدنِ مه، به خودش کهکفِ آمد دید روی سطحِ جزیرهٔ تاریک ایستاده و هیچکسِ دیگری آن اطراف به چشم نمیخورد.
نف تقریباً در همان لحظهٔ اول حس کرده بود یک جای کار بدجوری میلنگد، اما چند ساعتموجوداتِ طول کشید تا بفهمد جزیرهٔ صخرهایِ زیرِ پایش در واقع لاکِ یک پلیدِ عظیم است. سپس آرامشکافِ لاکِ لاکپشتِ سیاه را گشت و تمامِ تلاشش را کرد تا هیولای اعظم را از خواب بیدار نکند.
روزِ دوم، مارِ دریایی ناگهان حمله برد، لاکپشت را بیدار کرد و نبردِ هولناکی به راه انداخت.ماند نفیس چارهای نداشت جز اینکه در یکی از شکافها پنهان شود و در حالی که ضربه میخورد،سرشتها خیسِ آب میشد و به اینطرف و آنطرف پرتاب میشد، برای حفظِ جانش محکم به جایی بچسبد.
فشار و امواجِ ضربهٔ نبردِ خشمگینانه میانِ دو پلیدِ اعظم چیزی نمانده بود جانش را بگیرد؛ بهباستانی همین دلیل بود که لباسهایش چنین وضعِ اسفناکی داشت. با این حال سرانجام مار توانست در گوشتِانواع لاکپشت نقب بزند و او را از درون بکشد. پس از کشتنِ هیولا، آنجا را ترک کرد.
آن موقع بود که نفیس کمی جان گرفت،نکرد سپس در آب شیرجه زد تا مقداری گوشتکُشنده بِبُرد و گرسنگی و همینطور تشنگیاش را برطرف کند.
سانی معذب سرفهای کرد.
«در موردِ اون... ببخشید.»
نفیس ابرویی بالاپوستهٔ انداخت و بامرده گیجی نگاهش کرد.
«ببخشید؟ برای چی؟»
سانی پشتِ سرش را خاراند.
«خب... من هم توی مه واردِ کابوس شدم. فقط وقتی مه از بین رفت، من هنوز توی آب بودم، روی یه تیکه تختهپاره.نگاه و این ماره هم داشت سعی میکرد منو بخوره. برای همین، فرار کردم تو آسمون و یه مدت در امتدادِ جریانِ آب پروازمرخص کردم، ماره هم دنبالم میاومد. سرانجام، خوردم به پستِ این لاکپشت... و در نتیجه، مارِ دریایی هم همینطور. تو، اِه... بقیهاش رو خودت میدونی...»
حالتِ عجیبی در چهرهٔ نف پدیدار شد.رسید در سکوت به او خیره ماند ویافته باعث شد سانی خندهای عصبی سر دهد.
«راستش، وقتی دعواشون شروع شد من دقیقاً بالای سرت بودم، اونحریصانه بالا تو آسمون. چیزی نمونده بود همدیگه رو گم کنیم! شانسانواع آوردم که شبِ بعد شعلههات رو از دور دیدم و برگشتم.»
لحظهای مکثماند کرد وحریصانه بعد لبخند زد.
«پس همهچیز بهرسید خیر گذشت. الان هرسیاه دومون اینجا گیر افتادیم.»
سپس، لبخندزمانی روی لبشسنگیِ خشک شد.
سانی کمی بیحرکت ماند،آسودگیاش بعد نگاهش را دزدیدنکرد و گلویش را صاف کرد.
«آه، راستی... اون مارِ دریایی؟ آره...خیره ممکنه تصادفاً دوباره کشونده باشمش اینجا. الاناعظم داره دورِ لاکپشت میچرخه. گفتم که متأسفم؟»
نفیس مدتی به او خیره ماند، سپس سرش را پایینیافته انداخت و صورتش را با کفِ دست پوشاند. سانی میتوانستکوچک قسم بخورد که شنید نفیس زیرِ لب چیزی زمزمه کرد.
اما حتماًزمانی اشتباه شنیدهسنگیِ بود، مگه نه؟
امکان نداشت نفیس بگه...
«لعنت...»