---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 551: میراثِ برده • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 551: میراثِ برده

0

دوجوی زیرزمینی غرق در تاریکی بود و به‌محضِ اینکه سانی اراده کرد تا قطرهٔ خونِ ایزدی‌شدتِ​ در واقعیت تجلی یابد، آن تاریکی ناگهان جان گرفت. سایه‌های بی‌شماری دورش به حرکت درآمدند و‌درست​ رقصیدند و گردابی نامرئی ساختند. حرکاتشان عجیب و نامنظم بود؛ سرشار از انتظار، هیجان و اشتیاق.

آرام‌آرام، جرقه‌های طلاییِ نور در هوای مقابلش پدیدار شدند و سپس به‌سوی نقطه‌ای واحد در فضا شلیک شدند و در نقطهٔ کوچک‌نورانی​ و درخشانی به هم پیوستند. با این حال، خاطره هنوز پدیدار نشده بود. در عوض، جرقه‌های بیشتر و بیشتری به‌سویش پرواز کردند، هزاران‌هزار‌نمی‌رسید​ جرقه، تا اینکه سرانجام انگار جریان‌های پهناوری از نورِ درخشانِ طلایی پیوسته به درونِ آن کرهٔ نورانی که رفته‌رفته بزرگ می‌شد، سرازیر بود.

این روند تقریباً یک دقیقهٔ تمام ادامه یافت و وقتی جرقه‌ها سرانجام ناپدید شدند،‌پرواز​ قطره‌ای درخشان از مایعی طلایی در هوای مقابلِ سانی شناور بود. غرق در نوری زیبا‌رفته‌رفته​ بود که کورکننده به نظر نمی‌رسید، اما به‌نوعی می‌توانست تمامِ فضای دوجو را روشن کند.

...با این حال، در آن قطرهٔ درخشان از خونِ ایزدی چیزِ تاریکی هم وجود داشت.‌متوقف​ در تضاد با درخششِ طلاییِ آن، سایه‌های اطرافش حالا ناگهان بسیار عمیق‌تر، تاریک‌تر و به‌شدت‌مطمئن​ نمایان‌تر شده بودند. تمامِ حرکاتشان متوقف شد، انگار از شدتِ هیبت و احترام خشکشان زده بود.

«...بدونِ شک‌وجود​ این خونِ‌تضاد​ ایزدِ سایه‌ست.»

سانی به‌زور نگاهش را از قطرهٔ خونِ‌به‌سویش​ ایزدی گرفت و رون‌های توصیف‌کننده‌اش را احضار‌جریان‌های​ کرد. باید مطمئن می‌شد که حدسش درست است.

پر از التهابِ انتظار، خواند:

خاطره: [قطرهٔ خونِ ایزدی].

رتبهٔ خاطره: ناشناخته

ردهٔ خاطره: ناشناخته

نوعِ خاطره: ناشناخته

«درست مثلِ دفعهٔ قبل...»

بی‌آنکه تعجب کند، نگاهش را‌بیشتر​ پایین آورد و رشته‌رون‌هایی را‌هزاران‌هزار​ که هدفِ اصلی‌اش بودند بررسی کرد:

توصیفِ خاطره: [پیش از این، تنها خلأِ بی‌کران و ابدی بود. از آن ورطهٔ تاریک، -ناشناخته‌ها- زاده شدند. درست مانندِ خودِ آشوب، بی‌پایان و جاودانه بودند، پهناور و پیوسته در حالِ دگرگونی. اما بعد اشتیاق آمد، و با آن جهت آمد. از آن، ایزدان زاده شدند.

وقتی ایزدان پدیدار شدند، خلأ دیگر ابدی نبود.

وقتی ایزدان پدیدار شدند، تاریکی دیگر بی‌پایان نبود.

وقتی ایزدان پدیدار شدند، آشوب دیگر بی‌نظم نبود.

ایزدان پدیدار شدند و با خود جنگ آوردند. این قطره از خونِ ایزدی را سایه در یکی از میدان‌های نبردِ آن جنگ ریخت، پیش از آنکه خلأ به بند کشیده شود.]

سانی مبهوت‌وجود​ به رون‌ها‌تضاد​ خیره ماند.

هضمِ این‌همه اطلاعات... راحت نبود.

«پس... برخلافِ ناشناخته، -ناشناخته‌ها- واقعاً نوعی موجود بودن. هستی‌های بنیادینی که قبل‌بیشتری​ از زمان، فضا و حتی خودِ مرگ، توی یه خلأِ تاریک و بی‌کران‌پیوسته​ وجود داشتن. و ایزدان... باهاشون فرق داشتن. ولی در عین حال هم‌خونشون بودن؟»

دست‌کم حالا روشن بود که ایزدان مدت‌ها پیش از دیمون‌ها و شورشِ آن‌ها، با چه دشمنِ وحشتناکی روبه‌رو شده بودند.‌زده​ و چرا ایزدِ سایه مجبور شده بود مرگ را بیافریند. وگرنه چطور می‌توانستند موجوداتِ جاودانه را شکست دهند؟ آیا زمان،‌مثلِ​ فضا و دیگر مفاهیمی که سانی همیشه مطلق می‌پنداشت نیز به‌عنوانِ سلاح‌هایی در جنگِ ایزدان علیه -ناشناخته‌ها- آفریده شده بودند؟

دست‌کم راحت می‌شد فهمید‌تضاد​ کدام طرف پیروز شده‌بسیار​ است. با این حال...

ترسناک‌ترین نکته این بود که در توصیف‌به‌سویش​ هرگز گفته نشده بود خلأِ نخستین نابود‌جریان‌های​ شده است. فقط می‌گفت «به بند کشیده شده».

...حالا که ایزدان‌درخشانی​ مرده بودند، آیا‌حال​ هنوز دربند بود؟

سانی لرزید و سر تکان داد. آن توصیفِ کوتاه حاویِ‌تاریک‌تر​ حجمِ عظیمی از اطلاعات بود که پیامدهای به‌مراتب عظیم‌تری به همراه‌بدونِ​ داشت. نمی‌توانست در این زمانِ کوتاه همهٔ آن‌ها را هضم کند.

«شاید بعد از‌داشت​ اینکه قطره رو‌اطرافش​ مصرف کردم، بیشتر بفهمم.»

مکث کرد و بعد‌عوض​ یک بارِ دیگر به قطرهٔ‌کردند​ درخشانِ مایعِ طلایی چشم دوخت.

بی‌درنگ طلسم به حرف آمد. با‌حال​ این حال، این بار در صدایش‌بیشتری​ اثری از آن هیجانِ پنهان نبود.

«عجیبه...»

[یک قطره خونِ ایزدی به دست آمد. آیا مایل به مصرفِ آن هستید؟]

سانی با به یاد آوردنِ عذابِ دو دفعهٔ قبلی‌نشده​ که تصمیم گرفته بود به تکه‌ای از الوهیت ناخنک‌سرانجام​ بزند، آهی کشید. سپس دندان به هم سایید و گفت:

«آره.»

[...پس چنین باد.]

«این دیگه یعنی چی...»

قطرهٔ طلایی ناگهان به سه قسمتِ مساوی تقسیم شد و سپس‌به‌شدت​ به سمتِ سینه، شکم و سرش پرتاب شد. قطراتِ درخشان واردِ‌ایزدِ​ سه هستهٔ سایه‌اش شدند و در تاریکیِ روحش حل و ناپدید شدند.

سانی یکه خورد.

«ب—به همین زودی؟»

سایه‌های اطرافش ناگهان به‌پیوستند​ جنب‌وجوش افتادند و هم‌زمان،‌هنوز​ تاریکیِ درونش به جوش آمد.

حس کرد چیزی واردِ جریانِ خونش می‌شود؛‌حالا​ انرژیِ سرد و ناآشنایی که با خود‌بودند​ هم درد به همراه داشت و هم سرخوشی.

«خودشه... همینه! داره شروع می‌شه!»

روی زمین نشست و خودش را برای فرایندِ شکنجه‌آورِ دگرگونی آماده‌جرقه​ کرد. انرژیِ سرد در تمامِ بدنش پخش شد و به هر گوشه‌اش‌رفته‌رفته​ رسوخ کرد. انرژی اوج گرفت، درست در آستانهٔ ادغام با تاروپودِ وجودش...

و بعد، اتفاقِ عجیبی افتاد.

چشمانِ سانی از‌داشت​ روی شوک و‌اطرافش​ وحشت گشاد شد.

همان‌طور که تبارِ ایزدِ سایه در رگ‌هایش جریان می‌یافت، بافتِ خون نیز ناگهان به‌بودند​ خروش آمد. اما رفتارش اصلاً عادی نبود و خودِ سانی هم مسببش نبود. داشت‌احضار​ با ارادهٔ خودش عمل می‌کرد و سرشار از نیتی شوم و تاریک به نظر می‌رسید.

...و گرسنگی.

«چی؟!»

خودش را برای دردی وصف‌ناپذیر آماده کرده بود، اما هیچ دردی به‌نمایان‌تر​ سراغش نیامد. در عوض، حس می‌کرد که بافتِ خون دارد انرژیِ سرد‌به‌زور​ را با ولع و بی‌رحمی می‌بلعد؛ انگار هزاران سال گرسنگی کشیده بود.

«آخه داره چه اتفاقی می‌افته؟!»

اسپاسمی ناگهانی در بدنش‌عوض​ پیچید و سانی با‌پرواز​ ناله‌ای کوتاه به زمین افتاد.

در درونش، دو نیرو بر سرِ کنترلِ وجودش با هم می‌جنگیدند. یکی تبارِ ایزدِ سایه‌کردند​ بود و دیگری بافتِ خون. و با وجودِ اینکه یکی کامل بود و از الوهیتی واقعی‌می‌شد​ سرچشمه می‌گرفت، در حالی که دیگری تکه‌تکه و ناقص بود... میراثِ ممنوعهٔ بافنده داشت پیروز می‌شد.

مثلِ جانورِ درنده‌ای بود که دندان‌هایش‌اطرافش​ را در گوشتِ نرمِ طعمه‌اش فرو‌نمایان‌تر​ کرده بود و خیالِ رها کردن نداشت.

«تمومش کن! داری چی‌کار...»

...و تا به‌نشده​ خودش بیاید، همه‌چیز‌بیشتری​ تمام شده بود.

انرژیِ سردِ تبارِ ایزدِ سایه از بین رفته بود‌نشده​ و بافتِ خون به حالتِ عادیِ خود برگشته بود؛ دوباره‌انگار​ آرام شده بود، انگار نه انگار که اتفاقی افتاده است.

آرام، اما... قوی‌تر.

در حالی که سانی در شوکِ مطلق‌حالا​ به تاریکی خیره مانده بود، هیچ اعلانی مبنی‌متوقف​ بر دریافتِ یک صفتِ تازه به گوش نرسید.

در عوض، طلسم‌نشده​ با رگه‌ای از رضایتِ‌به‌سویش​ شوم در صدایش گفت:

[بافتِ خون تکامل یافت.]

[بافتِ استخوان تکامل یافت.]

[شرارهٔ ایزدی تکامل یافت.]

[...خاطره نابود شد.]

سانی مدتِ طولانی ساکت ماند‌این​ و بعد فریادی از سرِ‌عوض​ خشم و غیظ سر داد:

«...بافنده! ای حروم‌زاده!»

ناولها | novelha.net