---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 1940: رویِ زشت • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 1940: رویِ زشت

0

اطمینانِ اوروم بی‌دلیل نبود. در نهایت، توانستند‌استفاده​ زنده از سراسرِ بخش‌های کشف‌شدهٔ عالمِ رؤیا‌بیایند​ عبور کنند، هرچند این کار ماه‌ها زمان برد.

سفر هولناک بود و بوی تعفنِ خون در آن رخنه کرده بود، اما او و کیِ‌طلسمِ​ کوچک مجبور نبودند آن را بی‌وقفه و بدون استراحت تحمل کنند. از دژی به دژِ دیگر می‌رفتند،‌زندگی​ آهسته به سمتِ شمال حرکت می‌کردند و با رسیدن به هر پایگاهِ انسانیِ تازه، نفسی تازه می‌کردند.

گاهی صرفاً در دژ می‌ماندند، از مهمان‌نوازیِ بومیان بهره می‌بردند، زخم‌هایشان را می‌بستند و تجدیدِ‌صدها​ قوا می‌کردند. گاهی از گذرگاه‌ها استفاده می‌کردند تا به جهانِ بیداری برگردند، از کپسول‌های خواب بیرون‌ارتقای​ بیایند و با بهره‌مندی از امکاناتِ مجللِ عصرِ مدرن، به ذهن و روحِ خسته‌شان استراحت بدهند.

در این مسیر، اوروم مجبور شد در نگاهش به قلمروِ انسانیِ غرب در عالمِ رؤیا تجدیدِ‌موهبتی​ نظر کند. درست بود که آنجا بسیار کمتر از مناطقِ شرقی پرجنب‌وجوش و پرجمعیت بود، اما‌ارزشمندی​ شمارِ کسانی که از این دژهای دورافتاده به‌عنوان پناهگاه استفاده می‌کردند، بسیار بیشتر از انتظارش بود.

حالا که فکرش را می‌کرد، منطقی به نظر می‌رسید. شمارِ‌برگردند​ بیدارشدگان در جهان هر سال افزایش می‌یافت و دیگر اصلاً با‌روحِ​ روزهای آغازینِ طلسمِ کابوس که او به یاد داشت، قابلِ‌قیاس نبود.

آن زمان، عالمِ رؤیا بیگانه و هولناک بود و دیدنِ حتی یک انسان در آنجا موهبتی به شمار می‌رفت. اما حالا‌بیگانه​ جوامعی کامل با صدها یا حتی هزاران بیدارشده در آنجا زندگی می‌کردند. بسیاری از آن بیدارشدگان حتی مجبور نبودند هر روز‌جنگجویان​ برای جانشان بجنگند؛ آن‌ها خدماتِ ارزشمندی به جنگجویان ارائه می‌دادند یا برای حفظ و ارتقای دژها کار می‌کردند — حتی در غرب.

برخی از دژهای آنجا کوچک بودند و پیوسته در محاصرهٔ پلیدها قرار داشتند، اما برخی دیگر با پادگان‌هایی نیرومند و سرورانی قدرتمند که مردم را اگر‌ارزشمندی​ نه به سوی رفاه، دست‌کم به سوی ثبات هدایت می‌کردند، به شهرهای کوچکی می‌مانستند. تنها چیزی که کم داشتند، شخصیتی مانند سرنگهبان بود — کسی آن‌قدر قوی‌می‌مانستند​ و بانفوذ که بتواند گروه‌های پراکندهٔ بیدارشدگانِ درگیر را متحد کند و میانِ پایگاه‌هایشان ارتباط بسازد، تا انسان‌ها بتوانند با هم همکاری کنند و حامیِ یکدیگر باشند.

کیِ کوچک واقعیتِ این سرزمینِ وحشی را مانند اسفنج جذب می‌کرد‌قابلِ‌قیاس​ و با چشمانِ جدی و دلگیرش ناظرِ زندگیِ بیدارشدگانِ بومی بود. زیاد‌بیدارشده​ حرف نمی‌زد، اما هرچه بیشتر به سمتِ شمال می‌رفتند، نگاهش مصمم‌تر می‌شد.

سرانجام دشت‌های رودِ ماه را پیمودند‌گذرگاه‌ها​ و کوه‌هایی که دژِ مادرش در‌خواب​ آن قرار داشت، در برابرشان پدیدار شد.

آن روز، اوروم به آسمان نگاه‌منطقی​ کرد و دید که تکه‌های تیرهٔ‌می‌یافت​ خاکستر همچون برف از آن می‌بارد.

لحظه‌ای درنگ کرد، آهی کشید‌قابلِ‌قیاس​ و سپس به زنِ جوانِ‌موهبتی​ و ساکتِ کنارش چشم دوخت.

در این ماه‌هایی که با هم گذرانده بودند، کیِ کوچک از یک تازه‌کارِ تازه‌بیدارشده به جنگجویی باتجربه بدل شده بود. پایه‌های‌صدها​ عالیِ فنونِ رزمی که قلبِ زاغ به او آموخته بود شکوفا شد و به مهارتی واقعی بدل گشت. آن مهارت در‌محاصرهٔ​ نبردهای بی‌شمار با موجوداتِ کابوس صیقل خورده بود و شخصیتش دستخوشِ تغییری ظریف شده بود که به او اعتمادبه‌نفسِ بیشتری می‌بخشید.

هستهٔ روحش نیز حالا بسیار قوی‌تر شده و با صدها خردهٔ روح تقویت شده‌بیایند​ بود. چند خاطره هم به دست آورده بود و دیگر اصلاً شبیه آن بیدارشدهٔ بی‌چیزی‌کند​ نبود که پس از غارتِ میراثش به دستِ آدم‌های بی‌وجدان به آن روز افتاده بود.

با این حال...

اوروم هنوز مهم‌ترین درس را به او نداده بود.‌انسان​ درسی که اصلاً دلش نمی‌خواست به دخترِ دوست و‌زندگی​ ولی‌نعمتِ فقیدش بیاموزد، اما چاره‌ای هم جز این نداشت.

در عالمِ رؤیا‌می‌یافت​ جایی برای ساده‌لوحی‌آغازینِ​ و معصومیت نبود.

آهی کشید.

«کیِ کوچک...‌انتظارش​ به‌زودی می‌رسیم‌فکرش​ به کاخِ یشم.»

دختر سر تکان‌یاد​ داد و بعد‌بیگانه​ لبخندِ کمرنگی زد.

با خاکستری که دورِ‌اصلاً​ صورتِ رنگ‌پریده‌اش می‌چرخید، لبخندش‌کابوس​ کمی تاریک به نظر می‌رسید.

«بالاخره.»

اوروم لحظه‌ای درنگ کرد.

«...فکر می‌کنی وقتی برسیم چی می‌شه؟ وقتی اون‌حتی​ آدما قول دادن از ادعاشون روی دژِ مادرت دست‌بیدارشده​ بکشن، لزوماً نیتشون پاک نبوده... اینو می‌دونی دیگه، نه؟»

زنِ جوان فقط در‌اصلاً​ سکوت به او خیره ماند،‌یاد​ انگار که سؤالش را نمی‌فهمید.

اوروم لب‌هایش‌زخم‌هایشان​ را روی‌تجدیدِ​ هم فشرد.

«توی مبارزه با موجوداتِ کابوس خیلی ماهر شدی، کیِ کوچک. تا الان خوب تونستی زنده‌آغازینِ​ بمونی. اما باید یه چیزِ مهم رو بفهمی... اینجا توی عالمِ رؤیا، پلیدها تنها خطر‌صدها​ نیستن. آدما هم می‌تونن به اندازهٔ پلیدها خطرناک باشن و همون‌قدر هیولا. می‌فهمی می‌خوام چی بگم؟»

اوروم در دلِ آشوبِ ناشی از نزولِ طلسمِ کابوس بزرگ شده بود، برای همین خیلی خوب می‌دانست‌بیدارشده​ انسان‌ها تا چه حد می‌توانند شنیع و پست باشند. اما کیِ کوچک در دنیایی بزرگ شده بود‌بودند​ که پیش‌تر به ثباتی نسبی رسیده بود؛ او هنوز فرصت نکرده بود رویِ زشتِ بشریت را ببیند.

و از نظرِ‌می‌یافت​ او، این خودش‌آغازینِ​ یک موهبت بود.

زنِ جوان مدتی به سؤالش فکر‌گذرگاه‌ها​ کرد و بعد سرش را کمی کج‌بیرون​ کرد؛ هنوز سردرگمی در چشمانش موج می‌زد.

«البته که می‌فهمم.»

لحظه‌ای درنگ‌کابوس​ کرد و بعد‌قابلِ‌قیاس​ خیلی عادی افزود:

«منم یه انسانم.»

اوروم آهی کشید، سر‌تجدیدِ​ تکان داد و به‌جهانِ​ سمتِ غرب راه افتاد.

«خوبه. پس بیا‌حالا​ این سفرِ وحشتناک‌منطقی​ رو تمومش کنیم.»

از دشتِ رودِ ماه گذشتند، از کوه‌ها بالا رفتند و سرانجام چشمشان‌می‌رفت​ به پلِ سنگیِ عظیمی افتاد. در آن سوی پل، کاخِ زیبایی ایستاده بود‌خدماتِ​ که انگار از ابسیدین تراشیده‌اندش؛ کاخی پنهان در میانِ ابری از خاکسترِ مواج.

اینجا همان‌جایی بود که قلبِ‌روزهای​ زاغ در آن زندگی کرده،‌داشت​ جنگیده و جان داده بود.

این منظرهٔ بی‌روح، تنها و‌قوا​ زیبا بود؛ درست همان‌طور که او‌کپسول‌های​ در ذهنِ اوروم نقش بسته بود.

از سرما‌انتظارش​ لرزید و قدمی‌می‌کرد​ به جلو برداشت.

«باید هرچه‌کابوس​ زودتر از روی‌قابلِ‌قیاس​ پل رد بشیم.»

کیِ کوچک هم به دنبالش رفت. وقتی پا روی‌یاد​ پل گذاشتند و در حالی که با بادهای شدید‌می‌رفت​ دست‌وپنجه نرم می‌کردند به راه افتادند، دختر ناگهان گفت:

«عمو اوری...»

اوروم نگاهی به او انداخت.

زنِ جوان چند‌یاد​ لحظه ساکت ماند‌بیگانه​ و بعد آرام گفت:

«وقتی رسیدیم به دژ، مهم‌روزهای​ نیست چی می‌شه، دخالت نکن. خودم‌قابلِ‌قیاس​ باید حلش کنم. بهم قول بده.»

اوروم درنگ‌زخم‌هایشان​ کرد، اما سرانجام‌قوا​ سر تکان داد.

«باشه. کاری نمی‌کنم.»

مگه اینکه تو خطر بیفتی.

کیِ کوچک به عمارتِ دوردستِ‌روزهای​ کاخِ تاریک نگاه کرد؛ عزمی‌داشت​ سرد در چشمانش شعله می‌کشید.

ناگهان، اوروم حس‌می‌بستند​ کرد دلشوره‌ای سرد چنگ‌استفاده​ به قلبش انداخته است.

نمی‌توانست دلیلش را توضیح‌فکرش​ دهد، اما با این‌بیدارشدگان​ حال بدنش منقبض شد.

ناولها | novelha.net