چپتر 1797: آخرین پناهگاه
0سانی خیلی دوست داشت اشتباه کرده باشد. دوست داشت باور کندزودی که عقلش را از تنهایی و ناامیدی از دست داده است.منظرهٔ یا حتی تحتِ تأثیرِ یک افسونِ ذهنیِ عجیب قرار گرفته است.
اینکه دارد به توهمیهرگز نگاه میکند که یکزودی پلیدِ هولناک ساخته است.
اما ته دلش میدانست که چشمانش به او دروغ نمیگویند. آن بیرون در مقابلش، مدفون در برف و یخ، واقعاً رصدخانهٔهنوز قمریِ ۴۹ بود؛ همان پایگاهِ تحقیقاتی که زمانی در طولِ زنجیرهٔ کابوسها، بث و پروفسور اوبل را در آنجا دیده بود.برای جایی که غروبِ لطفِ سقوطکرده همه را کشته بود، به جز عدهٔ انگشتشماری که سانی بهموقع از آنجا فراری داده بود.
گنبدِ رصدخانهٔ قدیمی همان بود. دیوارِ آلیاژی همان بود، حتی اگر برجکهایشمدتها به مجسمههای یخی تبدیل شده بودند. ساختمانهای خالی که زمانی دانشمندان، سربازانهنوز و پرسنلِ کمکی در آنها زندگی و کار میکردند هم همان بود.
تأسیساتِ تحقیقاتی تکوتنها زیرِاتفاق آسمانِ پرستاره ایستاده بودفکر و در برف غرق میشد.
سانی لرزید.
«چـ... چطور...»
اما میدانست چطور.
گلِ باد به او هشدار داده بود... گفته بودنمیکرد که دنیایش هم روزی مانندِ دنیای او، طعمهٔ عالمِبیحرکت رؤیا میشود. مدتها بود که میدانست این اتفاق اجتنابناپذیر است.
با این حال، سانی هرگزفکر فکر نمیکرد که این روندمیکردم به این زودی شروع شده باشد.
«فکر میکردم... هنوز... وقت داریم.»
مدتی بیحرکت ماند و با چهرهایمانندِ که فراتر از ناامیدی بود، منظرهٔمدتها وهمآورِ تأسیساتِ خالی را تماشا کرد.
دیدنِ دیوارهای آلیاژی واتفاق سازههای پیشساخته در عالمِفکر رؤیا، حسِ بهشدت اشتباهی داشت.
هولناک بود.
سانی هیچ کلمهای برای توصیفِ احساسش نداشت. جهانِ بیداریمدتها را پشتِ سر گذاشته بود... با این حال، دیدنِزودی ریشهٔ نابودیِ آیندهاش، او را تا مغزِ استخوان لرزانده بود.
خیابانهای مخروبهٔ حاشیه. محلهٔ زیبای تراس در مرکزِ شهر. آکادمیِ بیدارشدگان کهمدتها شبیه به دژ بود. مدرسهٔ معتبری که رین در آن درس خواندههنوز بود. هر چیزی که میشناخت... بهزودی در کامِ عالمِ رؤیا فرو میرفت.
بدتر از آن. تمامِ مکانهایی که پسزمینهٔ یادهایش را شکل میدادند، فقط به دنیایهنوز دیگری منتقل نمیشدند. آنها به ویرانههایی فراموششده تبدیل میشدند؛ دقیقاً از همان نوعی کهسازههای سانی به کاوش در آنها علاقه داشت. فرسوده، متروک و پر از پلیدهای چندشآور.
این آیندهٔ شومِ دنیاییهرگز بود که به طلسمِزودی کابوس آلوده شده بود.
فقط... دیگر کسی نبود که ویرانههای جهانِ بیداری را کاوش کند و در موردِهرگز مردمی که زمانی در آنها ساکن بودهاند کنجکاو شود. چون دنیای سانی آخرین دنیایی بودمنظرهٔ که بلعیده میشد. هیچ کاوشگری باقی نمیماند تا زندگی و مبارزاتشان را به یاد بیاورد.
جهانِ بیداری از بیندنیایش میرفت. شاید نه در یکعالمِ سال، یا حتی یک دهه...
اما اینمدتها روند از قبلاجتنابناپذیر شروع شده بود.
سانی نمیدانست چقدر زانوزده در برف، مقابلِ ایستگاهِ تحقیقاتیِشروع خاموش سپری کرده است. اما سرانجام، با پاهایی لرزانفراتر از جا برخاست و به سمتِ دیوارِ فروریخته رفت.
مدتی را درمانندِ گیجی، در رصدخانهٔعالمِ قمریِ ۴۹ پرسه زد.
آن زمان، سانی با عجله آنجا را ترک کرده بود. پس از رساندنِ دستهٔ خوداجتنابناپذیر و دو غیرنظامی به جای امن، سوارِ کابوس شده و برگشته بود؛ اما دیگر واردِ تأسیساتفراتر نشد و فقط از دور به آن نگاه کرد. غروبِ لطفِ سقوطکرده همه را برده بود.
با اینکه سانی بعداً با کمکِ نیو و قدیس موجِ خونزودی آن ترور را کشت، اما یادِ آن پایگاهِ خالی همچنان درمنظرهٔ قلبش با احساسِ ناتوانی و ترسی عمیق و مورمورکننده گره خورده بود.
خندهدار اینکه،اجتنابناپذیر الان هم همانفکر احساس را داشت.
انگار هیچچیز در LO49 تغییر نکرده بود. محیطِ خشن کمی آسیب به بار آورده بود و نمای ساختمانهای آلیاژی از یخ و برف پوشیده بود. با این حال، فضای داخلی بهطرز عجیبی سالم مانده بود.
البته تمام فناوریها ازدنیایش کار افتاده بودند. اما میراثِعالمِ مادی هنوز سرِ جایش بود.
لباس، مبلمان و وسایلِ تزئینی به چشم میخورد. ظروفِ آشپزخانه، نوشتافزار و کاغذِمیکردم مصنوعی. دادههای مهم بهصورت دیجیتالی ذخیره شده بود، اما بسیاری از دانشمندان عادتدیدنِ داشتند یادداشتهایشان را دستی بنویسند یا فرمولهای پیچیده را روی تختهها رسم کنند.
وسایلِ بیمصرفی هم بود که آدمها درروند طولِ زندگیشان جمع میکنند. اسباببازی، خرتوپرت ومدتی یادگاریهای احساسی. پوستر، سازهای موسیقی و صنایعِ دستی.
برخی از آنها با گذشتِطعمهٔ زمان میپوسید. اما در واقع، بیشترِاتفاق ساختههای انسانِ مدرن بسیار ماندگار بود.
اگر در آینده کسی که با تمدنِ جهانِ بیداری ناآشناست پا به اینجا میگذاشت... دربارهٔ کسانی که در LO49 جان باخته بودند چه فکری میکرد؟
با خود میگفت مردمِ باستان مبتکر و شایستهٔ تحسین بودهاند و درشروع صنعت و معماری سرآمد بودهاند؟ که هنری مسحورکننده خلق میکردند، در پیِتماشا روشنگری بودند و از اصولِ رازآلودِ حاکم بر جهان آگاهیِ کامل داشتند؟
یا اینکه مردمانی جنگطلب و سختگیر بودهاند که در شرایطی طاقتفرسا زندگی میکردند و دورِ خانههای ساده و کاربردیشان دیوارهای فلزیِ بلند میکشیدند؟ هرچه باشد، در گوشهگوشهٔ LO49 اسلحه و لباسِ نظامی هم پیدا میشد.
با این حال، هیچ جسدی در کار نبود. نه استخوانی، نهاتفاق نشانی از نبردی بیرحمانه. هیچکس نمیفهمید اینجا چه رخ داده است وداریم در بهترین حالت، فقط کنجکاویِ گذرایی دربارهٔ سرنوشتِ ساکنانِ ناپدیدشده حس میکردند.
تقریباً همانقدر که سانی در خرابههایمانندِ شهرِ تاریک حس کرده بود؛ پیش ازاین آنکه فهمیدنِ حقیقتِ ماجرا برایش حیاتی شود.
طعمِ تلخی در دهانش پیچید.
چون سانی بهترحال از هر کسی میدانستروند فراموش شدن یعنی چه.
گاهی، ازروزی یاد رفتن بدترطعمهٔ از مرگ بود.
«آه. متنفرم ازش.»
هنوز نمیتوانست با این حقیقتِ هولناک کنارهرگز بیاید. مدتی بیحرکت ماند و بعد ازهنوز سکونتگاه بیرون زد تا در اطراف پرسه بزند.
عجیب بود.
تأسیساتِ تحقیقاتی همانطور بود کهطعمهٔ قبلاً دیده بود. بخشهایی ازاین محیطِ اطرافش هم آشنا میزد...
اما بقیهاش نه.
شاید ساحلِ اقیانوس زیرِ یخ پنهان شده بود،فکر اما کوهها قطعاً غیبشان زده بود. پس از گشتزنیِمدتی دقیقتر در منطقه، سانی مطمئن شد که اشتباه نمیکند.
تقریباً انتظار داشت کلِ قطبِ جنوب را اینجا پیدا کند، اما انگار هیچ اثریمدتی از آن نبود. نه کوهی در کار بود، نه بزرگراهی، نه آن پایگاهِ زیرزمینیبهشدت که پس از برخورد با گِر و کاروانِ کوچکِ پناهندگانش در آن پناه گرفته بود.
در عوض، فقطمانندِ دشتی بیانتها ازعالمِ یخ دیده میشد.
انگار تکهٔ کوچکی از جهانِ بیداری کندهدنیای شده و به اینجا آمده بود، و بعداجتنابناپذیر به این عالمِ چهلتکهٔ کابوسها وصلهپینه شده بود.
سانی هرچهمدتها گشت، تکهٔاتفاق دیگری پیدا نکرد.
با ایناجتنابناپذیر حال... عالمِهرگز رؤیا پهناور بود.
شاید تکههای بیشتری از قطبِ جنوب جایی میانِ این یخها گم شده بود. مناطقِهرگز دیگر میتوانستند جای دیگری باشند... سانی تعجب نمیکرد اگر میفهمید تکهای از آمریکا اکنون جاییمنظرهٔ در دریای توفان سرگردان است، یا بخشهایی از اروپا در غربِ ساحلِ فراموششده پیدا میشود.
دیگر ادامه دادنِ جستوجو فایدهای نداشت.مانندِ حتی اگر تکهٔ دیگری از جهانِ بیداریاین را اینجا پیدا میکرد، چیزی عوض نمیشد.
سانی به جنوب نگاه کرد؛ جایی که LO49 در تاریکی پنهان بود.
سپس به شمالحال چشم دوخت؛ بهنمیکرد پهنهٔ بیانتهای یخ.
میل به کاوش در ناشناختهها که تا اینجا اومدتها را به جلو رانده بود... بهطرز عجیبی از بینزودی رفته و با این کشفِ شوم خاموش شده بود.
آهی کشید، مقلدِ شگفتانگیز را احضارمانندِ کرد، به آن دستور داد بهمدتها شکلِ کلبهای دربیاید و رفت داخل.
ذهنش کرختمدتها بود واتفاق دلش سرد.
پس سانی تصمیم گرفت بخوابد.