---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 322: محاصرهٔ منارهٔ سرخ (۸) • ⏱ 7 دقیقه

چپتر 322: محاصرهٔ منارهٔ سرخ (۸)

0

اوضاع برای ارتشِ رؤیابین داشت از وخیم به ناامیدکننده می‌رسید. خطِ‌بی‌رحم​ اول تقریباً از هم پاشیده بود و خطِ دوم حالا کاملاً در‌واردِ​ محاصرهٔ انبوهِ موجوداتِ کابوس قرار داشت. سیشان هنوز مقاومت می‌کرد، اما به‌سختی.

کماندارانِ تحتِ فرمانِ کای تمامِ تلاششان را می‌کردند تا جایی که می‌توانند هیولاها را از‌کورکننده​ پا درآورند، اما چون حواسشان بین موجوداتِ روی زمین و آن‌هایی که از بالا به‌گفت​ سمتِ تورِ آهنی شیرجه می‌زدند تقسیم شده بود، نتایج به اندازهٔ مرحلهٔ اولیهٔ نبرد کوبنده نبود.

تیرها و مهماتشان هم داشت ته‌مهماتشان​ می‌کشید. ماشین‌های محاصره زیرِ بارِ این‌همه شلیکِ‌شلیکِ​ پی‌درپی آرام‌آرام متلاشی می‌شدند. مردم خسته بودند.

...و انگار خودِ تورِ آهنی هم به‌زودی پاره می‌شد. فرشی از لاشهٔ‌ماند​ موجوداتِ کابوس رویش را پوشانده بود و میدانِ نبرد را در گرگ‌ومیشی‌ایفا​ تاریک فرو می‌برد. با گذشتِ هر دقیقه، آن گرگ‌ومیش رفته‌رفته تاریک‌تر می‌شد.

آرایشِ نیروهای انسانی‌می‌سوخت​ درست روی لبهٔ‌درخشش​ فروپاشی بند بود.

در همان لحظه، نفیس که در‌مدت​ تمامِ این مدت با آرامش مراقبه‌کرد​ می‌کرد، ناگهان چشمانش را باز کرد.

دو شعلهٔ سفیدِ کورکننده در چشمانش می‌سوخت.‌می‌کشید​ چهرهٔ رنگ‌پریده‌اش با این درخشش روشن شد؛‌پی‌درپی​ درست مانندِ چهرهٔ موجودی آسمانی و بی‌رحم.

رو به سانی‌درخشش​ کرد، لحظه‌ای ساکت‌موجودی​ ماند و بعد گفت:

«وقتشه.»

آهی کشید.

واقعاً هم وقتش بود که‌تیرها​ آن دو واردِ میدان شوند‌زیرِ​ و نقششان را ایفا کنند.

نف که ایستاد و شمشیرش را احضار کرد، او هم‌لحظه‌ای​ شانه‌هایش را نرم کرد و گردنش را کشید. با این‌واردِ​ حال، تکهٔ نیمه‌شب همچنان در اعماقِ هستهٔ سایه پنهان ماند.

سانی نگاهی به کاسی‌چهرهٔ​ انداخت، چند ثانیه تردید‌مانندِ​ کرد و بعد لبخند زد.

«هی، کاس.‌همان​ فکر کنم...‌نفیس​ اون‌طرف می‌بینمت.»

کاسی کمی مکث کرد،‌نبود​ بعد به‌آرامی سر تکان‌ماشین‌های​ داد و رو برگرداند.

...نمیر.

سانی آهی کشید.

«فکر کنم‌همان​ این یعنی‌نفیس​ نوبتِ منه.»

او و نفیس با هم به سمتِ‌می‌کشید​ لبهٔ تپهٔ مرجانی رفتند و پایین پریدند؛‌پی‌درپی​ دخترِ نابینا همان‌جا روی قله تنها ماند.

سانی که به‌نرمی روی زمین‌مانندِ​ فرود آمد، برای نف دست تکان‌ساکت​ داد و با لحنی یکنواخت گفت:

«من اول می‌رم. موفق باشی.»

با گفتنِ این حرف،‌نفیس​ به سمتِ میدانِ نبرد‌مراقبه​ چرخید و نفسِ عمیقی کشید.

روبه‌رویش، ارتشِ رؤیابین که از سرِ استیصال‌می‌کشید​ می‌جنگید، در تاریکیِ سایهٔ تورِ نالانِ سیم‌های‌پی‌درپی​ آهنی با انبوهِ کابوس‌ها گره خورده بود.

کلِ میدانِ نبرد به دنیای خون، مرگ... و‌بی‌رحم​ سایه‌ها تبدیل شده بود. هرچه اجسادِ بیشتری روی‌آهی​ تور تلنبار می‌شد، سایه‌ها عمیق‌تر و تاریک‌تر می‌شدند.

حالا اینجا قلمروِ سانی بود.

با قدم گذاشتن در تاریکی، ناگهان تقریباً نامرئی شد. سایه‌ها او را چون‌شعلهٔ​ یکی از خودشان در آغوش گرفتند و پیکر و حرکاتش را پنهان کردند.‌لحظه‌ای​ در پناهِ آغوششان، اراده‌اش را استوار کرد و به سمتِ میدانِ نبرد هجوم برد.

سانی همان‌طور که جلو می‌رفت، از کنارِ چادرِ بیمارستانِ صحرایی گذشت؛‌بارِ​ جایی که قرار بود گروهی از افراد با استیصال تلاش کنند‌خودِ​ جانِ آن معدود خوش‌شانس‌هایی را که زخمشان کشنده نبود نجات دهند.

اما حالا چادر تا حدی فروریخته و غرق در هرج‌ومرج بود. یکی از موجوداتِ کابوسِ پرنده‌آهی​ به‌نحوی توانسته بود از زیرِ تور به داخل بخزد و حالا داشت آنجا ویرانی به بار‌حال​ می‌آورد؛ بدنِ سیاهش با چند تیر سوراخ شده بود، اما هنوز پر از قدرتی مرگبار بود.

سانی بدونِ اینکه‌می‌سوخت​ به عقب نگاه‌درخشش​ کند از کنارش گذشت.

با عبور از دلِ عمیق‌ترین و تاریک‌ترین سایه‌ها، از کنارِ خطِ ماشین‌های محاصره گذشت و چشمش به قامتِ کوچکِ‌درخشش​ آیکو افتاد که داشت به صنعتگری خسته کمک می‌کرد تا آخرین نیزه را در جای خود قرار دهد. نیزهٔ فولادی‌نقششان​ به‌وضوح برای آن دخترِ ظریف زیادی سنگین بود، اما او با عزمی سرسختانه داشت آن را به بالا هل می‌داد.

سپس، میانِ ردیف‌های کمانداران قرار گرفت. این افراد همچنان تیر می‌انداختند و با‌شلیکِ​ استیصال تلاش می‌کردند روزنه‌هایی میانِ اجسادِ بی‌شماری پیدا کنند که روی تورِ آهنینِ لرزان‌لاشهٔ​ تلنبار شده بود. کای را دید که با چهره‌ای سردرگم به اطراف نگاه می‌کرد.

سانی می‌خواست بایستد‌درخشش​ و به دوستش‌موجودی​ اطمینان‌خاطر بدهد، اما نمی‌توانست.

با عبورِ پنهانی از میانِ این‌درخشش​ افراد، خطِ سوم را پشت‌سر گذاشت‌سانی​ و به سمتِ خطِ دوم دوید.

در اینجا،‌همان​ پنهان ماندن برایش‌این​ بسیار دشوارتر شد.

خطِ دوم تقریباً هرگونه ظاهرِ منظمی را از دست داده بود، اما همچنان پابرجا بود.‌آرام‌آرام​ در حالی که جنگجویانِ تحتِ فرمانِ افی همچنان بارِ اصلیِ هجومِ گله را به دوش می‌کشیدند‌گرگ‌ومیشی​ و در برابرِ فشارش مقاومت می‌کردند، سیشان توانسته بود از رسیدنِ پلیدها به کمانداران جلوگیری کند.

...دست‌کم تا الان.

سانی با جاخالی دادن از انسان‌های مدافع و‌مانندِ​ هیولاهای مهاجم، واردِ کورهٔ نبرد شد. با این‌بعد​ حال، برای جنگیدن اینجا نبود. هدفش هنوز جلوتر بود.

او که پنهانی حرکت می‌کرد، از‌مدت​ چند درگیریِ وحشیانه طفره رفت. در‌کرد​ جایی از مسیر، خودِ سیشان را دید.

زنِ زیبا با وقاری تاریک و مسحورکننده می‌جنگید. تکهٔ آفتاب با‌بارِ​ هدایتِ دستِ ظریفش بالا می‌رفت و فرود می‌آمد. با این حال،‌خودِ​ مقدارِ قدرتی که هر ضربه وارد می‌کرد، چیزی از وحشتناک کم نداشت.

هر بار که چکشِ جنگی فرود می‌آمد،‌آسمانی​ یک موجودِ کابوس متلاشی می‌شد و تکه‌های‌گفت​ کیتین، استخوان و جریان‌های خون به هوا می‌پاشید.

اما این هم کافی نبود. پس از ضربه‌ای دیگر، هیکلِ تهدیدآمیزِ یک‌سانی​ لاشخورِ زره‌پوش ناگهان خاطره را با انبرکِ قدرتمندش گرفت و از دستِ‌میدان​ سیشان بیرون کشید. لحظه‌ای بعد، تغییرِ ظریفی در بدنِ ندیمهٔ باوقار رخ داد.

انگار قدش بلندتر شد، اندامش کشیده‌تر و ستونِ فقراتش پیچ خورد. پوستِ خاکستری‌شعلهٔ​ و صافش شبیهِ پوستِ کوسه شد و چشمانش به عقب چرخید و جفتِ دومِ‌ساکت​ مردمک‌هایش را نمایان کرد؛ مردمک‌هایی عمودی که در محاصرهٔ دریایی از رنگِ سرخ بودند.

فکِ سیشان از جا دررفت و چند ردیف نیشِ وحشتناک را نمایان کرد. با یورش به‌متلاشی​ جلو، زرهِ موجودِ کابوس را به‌راحتی با مشتِ خالی‌اش در هم شکست. کسری از ثانیه بعد، آرواره‌هایش‌فرو​ روی مفصلِ انبرک بسته شد، کیتین را سوراخ کرد و کلِ آن عضو را از هم درید.

تشخیصِ اینکه هیولای‌درخشش​ واقعی بین آن دو‌آسمانی​ کدام است، دشوار بود.

...سانی با پشت‌سر گذاشتنِ آن صحنهٔ‌درخشش​ آزاردهنده، به لایهٔ دیگری از سایه‌ها‌سانی​ رفت و به سمتِ خطِ اول دوید.

آنجا، تودهٔ پلیدها و انسان‌های‌این​ بازمانده تقریباً نفوذناپذیر بود. با‌چشمانش​ این حال، باید آن را می‌شکافت.

سانی نفسِ عمیقی‌کوبنده​ کشید و به دریای‌می‌کشید​ موجوداتِ کابوس شیرجه زد.

مانندِ رقصنده‌ای چابک میانِ گلهٔ بی‌پایانِ هیولاها حرکت می‌کرد، در سایه‌ها می‌ماند و‌بعد​ از بدن‌هایشان که آشفته در حرکت بود جاخالی می‌داد. اگر متوجهش می‌شدند، در‌ایستاد​ عرضِ چند ثانیه تکه‌تکه می‌شد. اگر سرعتش را کم می‌کرد، له و نابود می‌شد.

سانی مانندِ سایه‌ای از میانشان سُر خورد. چند بار مجبور شد به‌سرعت از زیرِ پلیدی که بیش‌گفت​ از حد بلند بود بدود یا از روی یک پلیدِ کوچک‌تر بپرد. حتی چند ثانیه روی این‌گردنش​ هیولاهای وحشتناک دوید، از شانهٔ یکی به زرهِ دیگری پرید و سپس به زمینِ خونین و لغزنده بازگشت.

در راهش، افی را دید. شکارچی یا سپرش را گم کرده بود یا آن را مرخص کرده بود‌رنگ‌پریده‌اش​ و حالا نیزه‌اش را می‌چرخاند و از آن برای وارد کردنِ حملاتِ سوراخ‌کننده و برنده استفاده می‌کرد و با‌میدان​ تیغهٔ برنزی‌اش قوس‌های پهنی در هوا می‌کشید. بدنش غرق در خون بود و زرهش شکسته و خرد شده بود.

اما لبخندِ پهن‌کوبنده​ و شادی روی‌مهماتشان​ صورتش نقش بسته بود.

سانی با پشت‌سر گذاشتنِ همهٔ این‌ها، به عمقِ گلهٔ‌سانی​ هیولاها رفت. چند بار فکر کرد که متوجهش می‌شوند. اما‌وقتش​ در نهایت، سایه‌ها او را در امان نگه داشته بودند.

و بعد از مدتی... شاید‌رنگ‌پریده‌اش​ یک ابدیت... سرانجام از تودهٔ‌آسمانی​ بی‌پایانِ موجوداتِ کابوس رهایی یافت.

حالا، هیچ‌چیز جز پهنهٔ‌نفیس​ وسیعِ آبِ سیاه و‌مراقبه​ نفرین‌شده پیشِ رویش نبود.

...و تودهٔ منارهٔ سرخ‌نبود​ که تا بی‌نهایت در‌ماشین‌های​ آسمان کشیده شده بود.

ناولها | novelha.net