---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 454: امید • ⏱ 7 دقیقه

چپتر 454: امید

0

طبقهٔ پنجمِ برجِ‌مرموزی​ آبنوس تقریباً جانِ‌توصیفِ​ سانی را گرفته بود.

کاملاً خالی بود؛ دیوارهای سیاهش غرق در تاریکی و بی‌هیچ‌کار​ آرایه‌ای. نه از گردوخاک خبری بود، نه از مبلمانِ مخروبه،‌مخروبهٔ​ ابزارها یا دستگاه‌های عجیبِ فلزی. حتی فانوسی هم به چشم نمی‌خورد.

اما رون‌های بی‌شماری روی خودِ دیوارها حک شده بود. و تقریباً همهٔ‌غلت​ آن رون‌ها از نوعی بودند که حسی تهوع‌آور و شوم ساطع می‌کردند؛‌محکم‌تر​ حسی که باعث می‌شد آدم خیال کند ذهنش دارد از هم می‌پاشد.

همان رون‌های مرموزی که طلسم برای توصیفِ ناشناخته به کار‌سلولِ​ می‌برد و سانی پیش‌تر دیده بود زندانیِ آن سلولِ کوچکِ‌زمان​ پنهان در زیرِ کلیسای مخروبهٔ شهرِ تاریک، روی زمین نوشته بود.

آن زمان، نگاه کردن به آن‌ها ضربهٔ سنگینی به سانی وارد‌دیده​ کرد، اما او مقاومت کرد و سرانجام توانست تنها یک عبارت‌نوشته​ را بخواند که زندانی، برخلافِ بقیهٔ چیزها، با خطی آشنا نوشته بود...

«درود بر‌دارد​ بافنده، دیمونِ‌همان​ تقدیر. نخست‌زادهٔ -ناشناخته-...»

اما در طبقهٔ یکی مانده به آخرِ برجِ‌پرید​ آبنوس، تعدادِ این رون‌های وحشتناک بسیار بیشتر بود.‌معبدِ​ و بیشترشان بسیار شدیدتر، بسیار... قدرتمندتر به نظر می‌رسیدند.

وقتی سانی برای اولین بار پا به تالارِ تاریک گذاشت،‌سلولِ​ فریادی کشید و به عقب پرید؛ بعد از پله‌های مارپیچ غلت‌نگاه​ خورد و تمامِ مسیر را تا معبدِ ایزدبانوی توفان پایین رفت.

...خوب شد که‌مرموزی​ استخوان‌هایش حالا بسیار‌توصیفِ​ محکم‌تر شده بود.

با این حال،‌می‌پاشد​ سرانجام به تالارِ‌طلسم​ رون‌ها بازگشته بود.

سانی می‌دانست که نگاه کردن به آن نوشته‌های شوم می‌تواند عقلش را زایل کند‌تمامِ​ یا حتی درجا جانش را بگیرد؛ پس با چشمانِ بسته وارد شده و سایه‌ها‌نوشته‌های​ را هم پشتِ سر جا گذاشته بود تا آن‌ها نیز نتوانند دیوارهای باستانی را ببینند.

حتی با این کار هم‌کار​ فشارِ وحشتناکی را حس می‌کرد‌سلولِ​ که مدام به ذهنش هجوم می‌آورد.

قصد نداشت بدونِ فهمیدنِ دست‌کم‌برای​ یک چیز از این تالارِ‌پیش‌تر​ اسرار، آنجا را ترک کند.

دیگر کجا می‌توانست نوشته‌ای‌همان​ به جا مانده از یک‌ناشناخته​ دیمونِ واقعی را مطالعه کند؟

پس سعی کرد دامنهٔ دیدش را‌کشید​ محدود کند و هر بار تنها به‌خورد​ بخشِ کوچکی از دیوارهای ابسیدین نگاهی بیندازد.

این تجربه دست‌کمی از‌ناشناخته​ یک کابوسِ وحشتناک نداشت،‌دیده​ اما دست‌کم قابل‌تحمل بود.

...و تنها وقتی سانی نقابِ بافنده را احضار کرد،‌می‌برد​ توانست بدونِ اینکه حس کند دارد از حال می‌رود‌مخروبهٔ​ یا دچارِ تشنج می‌شود، به بخش‌هایی از تالار نگاه کند.

از وحشتِ رون‌های ممنوعه کاسته شد، اما اسرارشان را فاش‌کار​ نکردند. هر چه بود، او زبانشان را نمی‌دانست. طلسم هم‌مخروبهٔ​ یا از ترجمه‌شان سر باز می‌زد یا از پسِ آن برنمی‌آمد.

با این حال، کاوشش بی‌ثمر نبود.‌کشید​ زیرا در حینِ حرکتِ آرام در‌غلت​ تالارِ تاریک، چیزِ بسیار ارزشمندی کشف کرد.

یک... نقشه بود.

یا بهتر است‌مرموزی​ گفت، چیزی که شباهتِ‌ناشناخته​ عجیبی به نقشه داشت.

هم رون‌ها و هم تصاویری که نقشه را می‌ساختند، در دلِ سنگ کنده شده بودند؛ با خطوطی صاف و‌کلیسای​ عمیق. سانی نمی‌دانست شاهزادهٔ جهانِ زیرین از چه ابزاری برای به جا گذاشتنِ این علائم استفاده کرده، اما مجسم‌بخواند​ می‌کرد که او صرفاً با ناخنش این سنگِ تخریب‌ناپذیر را که حتی آتشِ ایزدی هم حریفش نمی‌شد، تراشیده است.

در مرکزِ نقشه، کوه‌های دندانه‌داری پوشیده در مه به تصویر کشیده شده بود. دقیقاً در‌مسیر​ جنوبِ آن‌ها، جزیره‌ای با شبحِ آشنای یک پاگودای ظریف بر فرازِ شعله‌ها شناور بود. کمی‌عقلش​ جنوبی‌تر، قلعه‌ای باعظمت قرار داشت که فضایی خالی و پهناور آن را از کوه‌ها جدا می‌کرد.

در دوردست‌های غرب، قله‌ای برفی در نزدیکیِ آتشفشانی دودکنان ایستاده بود و میانِ آن‌ها پلی‌مخروبهٔ​ قوسی‌شکل جای داشت. در جنوبِ غربی، کشتیِ عجیبی روی امواجِ شبح‌وار شناور بود. در جنوبِ شرقیِ‌تنها​ کوه‌ها، جداشده با امتدادی طولانی از خلأ، هرمی کاملاً متقارن در دیوارِ ابسیدین کنده شده بود.

و در آخر در شمال، دورتر از هر تصویرِ دیگری‌پیش‌تر​ و بالاتر از همهٔ آن‌ها... شکلی آشنا قرار داشت. نقابی‌تاریک​ ترسناک به سانی خیره شده بود، با تاجی از سه شاخ.

...نقابِ بافنده.

اما نقشه عجیب بود، چون مناطقی که به تصویر می‌کشید به‌نوعی... از هم جدا به نظر می‌رسیدند. هیچ مرز،‌پایین​ ناهمواری یا معیارِ فاصله‌ای میانشان نبود. مفاهیمِ شمال، جنوب، شرق و غرب صرفاً چیزهایی بودند که سانی از روی‌پشتِ​ عادت به نقشه نسبت داده بود. در واقع ممکن بود کاملاً برعکس باشد، یا اصلاً با منطقِ نقشه جور درنیاید.

اما هم‌زمان، تا حدودی‌ناشناخته​ با جغرافیای عالمِ رؤیا آن‌طور‌زندانیِ​ که او می‌شناخت هم‌خوانی داشت.

نزدیکِ هر تصویر کتیبه‌ای به زبانِ رونی بود که‌می‌برد​ سانی در فهمش مشکل داشت. شبیهِ زبانِ طلسم بود، اما‌شهرِ​ آن‌قدر تفاوت داشت که ترجمه را غیرممکن یا دشوار می‌کرد.

اما حتی بدونِ‌می‌پاشد​ خواندنِ کتیبه‌ها به‌راحتی معنای‌برای​ تصاویر را حدس زد.

کوه‌های مرکزِ نقشه مسلماً کوه‌های تهی بودند. حتی اگر خودِ‌پله‌های​ تصویر فقط آشنا بود، نزدیکی‌شان به برجِ عاج این نتیجه‌گیری‌رفت​ را قطعی می‌کرد. برجِ عاج هم البته نمایانگرِ جزایرِ زنجیری بود.

قلعهٔ سمتِ جنوب باید حصار می‌بود. هرچند سانی هرگز آن را با چشمانِ خودش ندیده بود، اما درست مثلِ هر انسانِ دیگری در جهانِ واقعی شکل‌وارد​ و شمایلش را از کودکی می‌شناخت. هر چه باشد، تصویرش صحنهٔ نمایشِ درام‌ها، فیلم‌ها و وبتون‌های بی‌شماری بود. به همین ترتیب پلِ سنگیِ بزرگی را شناخت که‌بیشترشان​ میانِ قله‌ای برفی و آتشفشانی خروشان جا خوش کرده بود — آنجا جادهٔ رسیدن به قلبِ زاغ بود؛ دژِ بزرگی که خاندانِ سرود بر آن فرمان می‌راند.

با دانستنِ موقعیتِ حصار و قلبِ زاغ، حدس زدنش سخت نبود‌دیده​ که کشتیِ روی امواجِ شبح‌وار نمایانگرِ دریای توفان است؛ جایی که‌نوشته​ دژِ سومین خاندانِ بزرگ، یعنی خاندانِ شب، در آن قرار داشت.

سانی اصلاً نمی‌دانست هرمِ سمتِ شرق نمایانگرِ چیست. اما تصویرِ‌کار​ هفتم کاملاً واضح بود... منظور بافنده بود. با دانستنِ اینکه تصویر‌شهرِ​ متعلق به کیست، توانست کتیبهٔ کنارِ نقاب را هم ترجمه کند...

نوشته بود:

«تقدیر.»

البته نمادِ دیگری هم کنارش بود که معنایی شبیهِ علامتِ‌پیش‌تر​ سؤال یا پرسش داشت. پس در واقع «تقدیر؟» می‌شد. اساساً حتی‌زمین​ شاهزادهٔ جهانِ زیرین هم خبر نداشت برادرِ ارشدش کجا زندگی می‌کند.

...و در ذهنِ سانی تصاویر‌مرموزی​ از این قرار بودند. نمایانگرِ‌کار​ هفت دیمون، یا در واقع قلمروهایشان.

این موضوع به‌خودی‌خود به‌شدت‌گذاشت​ وسوسه‌انگیز بود، اما چند‌پرید​ معنای دیگر هم داشت.

اول اینکه سه خاندانِ بزرگ دژهایشان را از سه دیمون‌سلولِ​ به ارث برده بودند... یا دست‌کم پایگاه‌هایشان را در مناطقی‌زمان​ از عالمِ رؤیا ساخته بودند که روزگاری محلِ سکونتِ دیمون‌ها بود.

دوم اینکه جهانِ زیرین به‌احتمالِ زیاد زیرِ کوه‌های تهی قرار داشت. این‌زندانیِ​ منطقهٔ مرگ همان قلمروِ تاریک و غارمانندی بود که شاهزادهٔ جهانِ زیرین‌نگاه​ پس از درگیری با ایزدبانوی آسمان‌های سیاه به آنجا عقب‌نشینی کرده بود.

و در آخر... فرمانروای آن سرزمینِ زیبا و مرفه که خشمِ ایزدِ‌پیش‌تر​ خورشید را برانگیخته و پادشاهی‌اش را به نابودی — و در نهایت‌نوشته​ تبدیل شدن به جزایرِ زنجیری — محکوم کرده بود نیز یک دیمون بود.

از قضا کتیبهٔ حک‌شده روی سنگِ کنارِ تصویرِ برجِ عاج،‌پله‌های​ تنها کتیبه‌ای بعد از کتیبهٔ بافنده بود که سانی توانست ترجمه‌خوب​ کند، چرا که رون‌هایش شباهتِ زیادی به رون‌های معمولِ طلسم داشتند.

نوشته بود «آرزو».

اما معنای‌همان​ دیگرِ آن‌طلسم​ رون‌ها... امید بود.

برجِ عاج‌دارد​ روزگاری... به دیمونِ‌مرموزی​ امید تعلق داشت.

ناولها | novelha.net