---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 171: بند • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 171: بند

0

سانی چند بار‌می‌توانست​ پلک زد و‌آهی​ حرف‌هایش را هضم کرد.

مسئلهٔ مرگ و زندگی... اگر نفیس‌لحظه‌ای​ چنین حرفی می‌زد، وضعیت واقعاً وخیم بود.‌رابطه‌شان​ آدمی نبود که حرفِ روی هوا بزند.

با این حال، قابل‌اعتماد هم نبود. سانی هر‌چطور​ چقدر هم که می‌خواست اوضاعِ بینشان مثلِ قبل‌به‌سادگی​ شود، می‌دانست غیرممکن است. برای هیچ‌کدامشان راهِ برگشتی نبود.

سانی حالا چهرهٔ واقعیِ ستارهٔ دگرگون را می‌شناخت. عزمِ بی‌پایانش را دیده بود.‌به‌سادگی​ در دوزخِ سپید و شعله‌ورِ روحش، همه‌چیز خاکستر می‌شد. مفاهیمِ انسانی مثلِ وفاداری،‌لحظه‌ای​ ترحم و محبت هیچ امیدی برای جان به در بردن از آن نابودی نداشتند.

هر پیوندی هم که آن‌ها را به هم وصل می‌کرد، سانی نمی‌توانست اعتماد کند که‌رابطه‌شان​ نفیس آن را بالاتر از وسواسِ بی‌حدومرزِ خود قرار دهد. اگر کار به جای باریک‌جایی​ می‌کشید، برای رسیدن به هدفش همه‌چیز... یا همه‌کس... را فدا می‌کرد. از جمله خودِ او را.

دست‌کم خودش این‌طور باور داشت.

از این گذشته، هرچند نفیس سعی می‌کرد پنهانش کند، سانی حس‌نامحسوسی​ می‌کرد رفتارِ نف با او هم عوض شده است. دقیقاً نمی‌دانست‌همهٔ​ چطور، اما تفاوتِ نامحسوسی در نگاهِ نفیس به او پیدا شده بود.

اعتمادی که می‌شکست،‌دقیقاً​ به‌سادگی ترمیم نمی‌شد. شاید‌تفاوتِ​ هم اصلاً غیرممکن بود.

با این حال... با‌درخواستِ​ وجودِ همهٔ این‌ها، واقعاً می‌توانست‌چشمانش​ درخواستِ کمکش را رد کند؟

سانی آهی‌درخواستِ​ کشید و لحظه‌ای‌کشید​ چشمانش را بست.

...نه. نه، فکر نمی‌کرد بتواند.

حتی اگر رابطه‌شان شکرآب شده بود، نفیس همچنان یکی از‌پیدا​ آن دو نفری بود که در این دنیا برایش اهمیت داشتند.‌می‌توانست​ حسی که به نف داشت... تقریباً مثلِ یک نقصِ دوم بود.

هر چقدر هم‌می‌توانست​ که می‌خواست، نمی‌توانست‌آهی​ از شرش خلاص شود.

یک جایی در این مسیر، در روحش ریشه دوانده بود. امیدوار‌بتواند​ بود با دوری‌شان این حس پژمرده شود و بمیرد، اما در عوض،‌تقریباً​ فقط قوی‌تر شده بود. و حالا دیگر راهِ فراری از آن نبود.

سانی حس می‌کرد دوباره دارد به آشفتگیِ دنیای آدم‌ها کشیده می‌شود. لعنت! دقیقاً به همین‌می‌شکست​ خاطر بود که دلش نمی‌خواست به اینجا برگردد. بعد از آن‌همه زجری که کشید تا همه‌چیز‌بست​ را پشت سر بگذارد، آخه چرا باید زندگیِ آرام، دلپذیر و لذت‌بخشِ تنهایی‌اش را رها می‌کرد؟

«لعنت!»

اما نمی‌توانست‌این‌ها​ به نف‌درخواستِ​ نه بگوید.

...با این حال، به این‌کشید​ معنی هم نبود که قرار‌نمی‌کرد​ است دوباره پادویِ گوش‌به‌فرمانش شود.

حتی اگر قرار بود‌عوض​ با هم کار کنند، باید‌اما​ با شروطِ او پیش می‌رفتند.

«حواستو جمع کن! اومدی‌نمی‌دانست​ اینجا خاطره بخری که‌نامحسوسی​ بدی قدیسِ سنگی بخوره!»

ستارهٔ دگرگون چشم‌انتظار نگاهش می‌کرد.‌کمکش​ سانی سعی کرد ظاهرِ خونسرد و‌فکر​ مطمئنی به خود بگیرد و گفت:

«می‌تونیم حرف بزنیم، اما‌آهی​ نه الان. کارم که تموم‌فکر​ شد... خودم میام پیدات می‌کنم.»

موضوعِ بحث هرچه که بود، نمی‌توانست خیلی فوری باشد. هرچه‌تفاوتِ​ باشد، نفیس خبر نداشت که او امروز از ویرانه‌ها برمی‌گردد.‌اصلاً​ منطقاً اگر وقت تنگ بود، آن را پای او تلف نمی‌کرد.

ستارهٔ دگرگون چند لحظه ساکت‌چطور​ ماند، چهره‌اش بی‌تفاوت بود. در‌پیدا​ نهایت، با لحنی یکنواخت جواب داد:

«باشه. می‌دونی کجا باید بری.»

سانی لبخند زد.

«آها، اگه مشکلی‌رفتارِ​ نداری، شب رو‌دقیقاً​ هم با خودم میارم.»

هر دو با‌دقیقاً​ همان حالتِ تردید‌اما​ به او خیره شدند.

«منم میاری؟»

سانی رو به مردِ جوان‌کشید​ و جذاب کرد و وانمود‌نمی‌کرد​ کرد از سؤالش جا خورده است.

«نمی‌خوای بقیهٔ دوستام رو‌عوض​ ببینی؟ اونا حتماً می‌تونن جوابِ‌اما​ همهٔ سؤالای احمقانه‌ت رو بدن!»

شب مکثی کرد.

«...فکر کنم؟»

«عالیه!»

سانی سر تکان داد و نگاهی به نفیس انداخت؛‌اما​ مشخص بود نفیس دارد با خودش فکر می‌کند که‌نمی‌شد​ آیا واقعاً می‌شود به بتش اعتماد کرد یا نه.

«پس قرارمون همین‌دقیقاً​ شد. حالا، اگه‌اما​ ما رو ببخشید...»

راستش را بخواهید، خودش هم آن‌قدرها به این کماندارِ‌چشمانش​ خوش‌چهره اعتماد نداشت. اما تواناییِ او در تشخیصِ دروغ،‌یکی​ در طولِ گفتگو با ستارهٔ دگرگون به‌شدت به کار می‌آمد.

هر چه نباشد، او‌آهی​ تنها فارغ‌التحصیلِ مدرسهٔ فریب‌بست​ و دروغِ سانی بود.

کای را به جلو هل‌شده​ داد و صبر کرد تا‌تفاوتِ​ به فاصلهٔ مناسبی برسند، بعد پرسید:

«خب، دربارهٔ خاطره‌ها چی فهمیدی؟»

چیزی نگذشت که واردِ قلعهٔ روشن شدند. بازگشت به این مکانِ باشکوه و خفه‌کننده برای سانی حسِ عجیبی داشت.‌نفری​ این بار، او به‌عنوانِ مهمانِ یکی از ساکنانِ محترم آمده بود، نه حاشیه‌نشینی که می‌خواست یک خردهٔ روح را‌فقط​ با یک لحظه امان از سرما، تاریکی و وحشت معاوضه کند. نگهبان‌ها با تحقیر نگاهش کردند، اما واکنشی نشان ندادند.

از زیرِ جمجمه‌های آویزان گذشتند و واردِ همان تالارِ آشنا با پنجره‌های‌حتی​ شیشه‌ایِ رنگارنگ و زیبا شدند. میزِ مجللی که هارپر پشتش می‌نشست هنوز همان‌جا‌دوم​ بود، فقط حالا زنِ جوانِ فلک‌زدهٔ دیگری داشت روی تکه‌ای پوست چیزی می‌نوشت.

دنیا به مرگِ یک انسانِ کوچک اهمیتی نمی‌داد.‌چطور​ فقط به راهش ادامه می‌داد و بلافاصله جای‌به‌سادگی​ خالیِ آنچه را از دست رفته بود، پر می‌کرد.

فراموشش می‌کرد.

سانی چهره در هم کشید.

«خب، خاطره‌ای برای‌کمکش​ خریدن برام پیدا‌لحظه‌ای​ کردی؟ قیمتا چطوره؟»

کای لبخند زد،‌رفتارِ​ اشاره کرد که‌دقیقاً​ دنبالش برود و گفت:

«یه کارِ بهتر برات‌نمی‌دانست​ کردم. راستش تونستم برای‌نامحسوسی​ بازارِ خاطره دعوت‌نامه بگیرم.»

سانی اخم کرد:

«بازارِ چی؟‌درخواستِ​ تا حالا‌آهی​ اسمشم نشنیدم.»

مردِ جوان‌پنهانش​ و جذاب‌عوض​ سر تکان داد.

«جای تعجب نداره. اونجا جاییه که می‌تونی خاطره‌های مختلف رو بررسی کنی‌می‌شکست​ و با قیمتِ معقولی بخریشون. اِهم... می‌گم معقول، ولی خودت می‌دونی اینجا‌آهی​ همهٔ خرده‌ها دستِ کیه. برای همین معمولاً فقط اعضای لشکر رو راه می‌دن.»

منطقی بود. گانلاگ هرگز اجازه نمی‌داد خاطره‌ها آزادانه بینِ کسانی که به او تعلق‌حتی​ نداشتند دست‌به‌دست شود. اما نگهبان‌ها و شکارچی‌ها به جایی نیاز داشتند تا خاطره‌هایی را‌شرش​ که با سرشتشان همخوانی نداشت، با خرده‌ها یا چیزی که به دردشان می‌خورد معاوضه کنند.

«پس تو چطور دعوت‌نامه گرفتی؟»

کای شانه بالا انداخت.

«اگه خرده داشته باشی اون‌قدرها هم سخت‌تفاوتِ​ نیست. مشکل اینجاست که خیلی کم پیش‌ترمیم​ میاد ما آدمای آزاد خرده داشته باشیم.»

در کمالِ تعجبِ سانی، آن‌ها واقعاً واردِ یکی از مناطقِ ممنوعهٔ‌فکر​ قلعه شدند. پس از عبور از چند راهروی طولانی و پایین‌اهمیت​ رفتن از چند ردیف پله، درِ چوبیِ محکمی پیشِ رویشان پدیدار شد.

نمادِ یک شمشیر‌کمکش​ و سپر رویش‌لحظه‌ای​ کشیده شده بود.

شب چشمکی به او‌عوض​ زد، در را باز‌چطور​ کرد و داخل شد.

سانی هم به دنبالش رفت.

با دیدنِ داخلِ‌می‌توانست​ اتاق، چشمانش از‌آهی​ هیجان برق زد.

ناولها | novelha.net