چپتر 1561: سایهٔ خائن
0سانی روی عرشهٔ کشتیِ آنانکه ایستاده بود و به کاسی نگاه میکرد، امادستکم چیزی نمیدید. طوفانی از احساسات، افکارِ پراکنده و امیالِ سوزان در درونش زبانهمیتوانست میکشید و درکِ ابعادِ واقعیِ انتخابی را که پیشِ رویش قرار داشت، دشوار میکرد.
نفسِ عمیقی کشید.
در آن لحظه، گناهِ تسلا سعی کرد با گفتنِ چیزی حواسش رالحظهای پرت کند، اما سانی با تحکم صدای شبحِ شمشیر را برید و درتصور عوض روی صدای امواجی متمرکز شد که به ساحلِ این برهوتِ یخزده میخوردند.
«آروم باش...درست بذار درستفکر بهش فکر کنیم.»
پس... کاسی که آنقدر ساکت و بیادعا شده بود که تقریباً به چشم نمیآمد، تمامِآنها این مدت در آتشِ جاهطلبیِ جنونآمیزی میسوخت. درست مثلِ سانی که قسم خورده بود زنجیرهای تقدیریپیوندِ را که به بندش کشیده بودند پاره کند، او هم دقیقاً در پیِ همان هدف بود.
پیشگوی نابینا، پنهان در پشتِ پرده و مجهز به مکاشفاتی که دریافت میکرد، وقایعِ سالهای گذشته را با ظرافتترسناک دستکاری کرده بود تا به آن هدف برسد و در حالی که سرسختانه برای رسیدن به آن تلاش میکرد، درفراتر سکوت رنج برده بود. همهٔ اینها برای این بود که انتخابی را که از سانی گرفته بود، به او برگرداند.
ابعادِ دسیسههایش هم تحسینبرانگیز بودگسترده و هم ترسناک؛ آنقدر گسترده وتوانسته پیچیده که تقریباً در باور نمیگنجید.
اما حقیقت داشت. کاسی واقعاً توانسته بود لحظهای خلقشده کند که در آن دستکم یکی از آنها — سانیمثلِ — فرصت داشت خودش را از شرِ تقدیر رها کند.
و این...تحسینبرانگیز اهمیتی بسیار فراترپیچیده از تصور داشت.
البته، سانی میتوانست به سوزانترین آرزویش برسد و آزادیاش را پس بگیرد،برده پیوندِ سایه و حتی صفتِ [مقدّر] خود را نابود کند. و بهحقیقت این ترتیب، زندگیِ رها از غلوزنجیرِ آن را برای خودش ممکن سازد.
اما چیزی که کاسیترسناک میخواست به آن برسد،نمیگنجید بسیار فراتر از این بود.
او میخواست سلاحی برای مقاومتکنیم در برابرِ تقدیر بسازد. وتقریباً آن سلاح... تنها یک متغیر بود.
درست همانطور که برای چرخههای رودِ بزرگ اتفاق افتاده بود و با پیدایشِدستکم شاهزادهٔ دیوانه به آشوبی تمامعیار کشیده شده بود، تاروپودِ تقدیر هم با حضورِمیتوانست موجودی بیتقدیر، پرآشوب و غیرقابلپیشبینی میشد. در نتیجهٔ آن، کلِ جریانِ تقدیر دگرگون میشد.
بیتقدیر... نامِ بسیار مناسبی بود برای چیزی کهرسیدن سانی میتوانست به آن تبدیل شود، البته اگربرگرداند واردِ مصب میشد و به درونیترین رازش دست مییافت.
با این حال...
گرچه کاسی هم درست مثلِ سانی میخواست تقدیر را بشکند... اما با تناقضیتمامِ انسانی، دلش میخواست سانی این فرصت را رد کند و پیشِ او، نفیسبودند و دسته بماند. اینکه آنها را به میلِ خودش برای آزادی ترجیح دهد.
و درست مثلِترسناک کاسی، سانی هم هرنمیگنجید دوی اینها را میخواست.
شکستنِ تقدیر خوب بود. به دستسرسختانه آوردنِ آزادیاش خوب بود. پی بردنبرده به رازهای مقبرهٔ آریل هم نورٌعلینور بود.
با این حال... رها نکردنِ دوستانش درست قبل از نبردِ سرنوشتساز در برابرِخلق نیروهای آلودگی هم خوب بود. انتخابِ ماندن در کنارِ کسانی که برایش مهمالبته بودند — و کسی که دوستش داشت — به همان اندازه ارزشمند بود.
پس باید چه کار میکرد؟
جت یک بار به او گفته بود که در این دنیالحظهای هیچ آزادیای وجود ندارد. اینکه تنها آزادیِ موجود، آزادیِ انتخابِ غلوزنجیرهای خودشفراتر بود... و سانی هم با گذشتِ زمان با او همعقیده شده بود.
با انتخابِ ماندن در دسته، غلوزنجیرهایسرسختانه خودش را انتخاب میکرد. به یک معنا،همهٔ این کار او را نیز آزاد میکرد.
اما، اما...
شاید در جهانِ بیداری هیچکنیم آزادیای نبود. شاید در عالمِتقریباً رؤیا هم هیچ آزادیای وجود نداشت.
اما آنها در حالِ حاضر در مقبرهٔ آریل بودند کهتوانسته خودش عالمی کامل در درون داشت. چه کسی میگفت دررها این دنیای عجیب و بیمعنی هم هیچ آزادیای وجود ندارد؟
کاسی یقیناً مطمئن بود که دارد حقیقت رارسیدن میگوید. و با وجودِ تمامِ اتفاقاتی که بینشانبرگرداند افتاده بود، سانی تمایل داشت حرفش را باور کند.
از او به خاطر کاری که کرده بود و اینکه حتی حاضر نشده بود عذرخواهییکی کند، کینه به دل داشت. اما حالا میدانست که دخترِ نابینا به جای به زبان آوردنِبگیرد چند کلمهٔ ساده... یا شاید نهچندان ساده... در سکوت تلاش میکرد تا اشتباهش را جبران کند.
سعی داشت با بازگرداندنِفکر انتخابی که از اوبیادعا گرفته بود، توبه کند.
و حالا، دقیقاًترسناک از پسِ همینباور کار برآمده بود.
اگر حتی چنین اوجِبرسد صداقتی هم راضیاش نمیکرد، پستلاش به چه چیزی راضی میشد؟
البته... کاسی برای جبرانِ کارش، راهی بهشدت افراطی وحقیقت شاید اشتباه را در پیش گرفته بود. و اوخودش را هم در موقعیتِ بسیار دشواری قرار داده بود.
درست است، انتخابی کهفکر با تمامِ وجود آرزویش راشده داشت، حالا در دستانش بود.
اما بایدتحسینبرانگیز با آنگسترده چه میکرد؟
«حقیقت... داره...»
آدم باید مراقبِ آرزوهایش باشد.
سانی مدتی به کاسی خیره ماند، سپسساکت نگاهش را پایین انداخت و به نورِ راهنماآتشِ که دختر در دستانش گذاشته بود، نگاه کرد.
«این... همونتحسینبرانگیز پیامی بود کهپیچیده عذاب باید میرسوند؟»
دخترِ نابینادستکاری آهسته سربرسد تکان داد.
«آره. ورود به سرچشمه آسونه. اما پیدا کردنِ ورودیِ مصب توی مه تقریباً غیرممکنه، مگه اینکه راهفرصت رو بلد باشی. نورِ راهنما الان داره راهِ مصب رو نشون میده. پیامی که اون به منحتی رسوند، همون نامِ راستینی بود که میتونه کاری کنه یادگارِ کاهنهها به جایی که باید بری اشاره کنه.»
سانی مکث کرد.
«اون نامِ راستین چیه؟»
دخترِ نابینادستکاری با درماندگیبرسد لبخندی زد.
«نمیدونم. قدرتِ عذاب اون یاد رو توی ذهنم مسدود کرده بود. اون مُهر فقطدستکم وقتی رسیدیم به آستانه برداشته شد. و بعد از اینکه ازش برای فعال کردنِ نورِآرزویش راهنما استفاده کردم، یادش از ذهنم پاک شد، انگار که اصلاً از اول اونجا نبوده.»
لحظهای مکث کرد.
«مهم نیست اون نامِ راستین متعلق به کی یا چیه، فوقالعاده قدرتمنده. فقطدستکم تحمل کردنش برای چند لحظه، فشارِ وحشتناکی به ذهن و روحم آورد. پس...میتوانست اگه واقعاً تصمیم گرفتی ما رو ترک کنی، وقتی رسیدی به مصب مراقب باش.»
سانی مدتی بیحرکت ماند.
نمیخواست نفیس را به حالِ خود رها کند. حتیحقیقت اگر دسته کموبیش میتوانست بدونِ کمکِ او آستانه راخودش فتح کند... باز هم اصلاً دلش نمیخواست چنین کاری کند.
اما.
اگر تمامِ افکارِ پیچیده دربارهٔ ماهیتِ آزادی وحقیقت معنایِ آزاد بودن در این دنیا را ازفرصت ذهنش بیرون میریخت، تنها سه چیز باقی میماند.
خودِ سانی،دستکاری نفیس، و پیوندِحالی میانِ آن دو.
در گذشته، دو بار از او فرارباور کرده بود. یک بار در شهرِ تاریک،دستکم و بارِ دیگر در ضیافتِ خاندانِ بزرگِ دلاوری.
سانی اصلاً نمیخواستبهش برای سومین بارآنقدر از نفیس فرار کند.
با این حال، این را هم میدانست کهحقیقت تا وقتی پیوندِ سایه در میان باشد، هرگونه رابطهایخودش میانِ آنها — دستکم خودِ فعلیشان — غیرممکن است.
پس، هرچقدر هم که عجیب به نظر میرسید... باتلاش رها کردنِ او در سواحلِ آستانه، دیگر از نفیستحسینبرانگیز فرار نمیکرد. بلکه داشت به سوی او قدم برمیداشت.
چون تنها با رها شدنگسترده از قیدِ او بود کهواقعاً سانی میتوانست در کنارش باشد.
نفسِ عمیقی کشیدبهش و بعد بهآنقدر کاسی نگاه کرد.
همزمان، سانی قدیس، دیو و کابوس را مرخص کردواقعاً و آنها را به روحش برگرداند. هر شش سایهاش ازتقدیر قبل پیشِ او بودند و محکم دورِ بدنش پیچیده بودند.
سپس، سایههای امتدادِ ساحل به حرکتسرسختانه درآمدند، به جلو کشیده شدند وبرده قایق را به داخلِ آب هل دادند.
«ببخشید بچهها... انگار آخرشترسناک خودم هم یه عوضیِنمیگنجید خائن از آب دراومدم.»
سانی میدانست که کاسی قایق را دقیقاً به این دلیل در امتدادِ ساحل هدایتمدت کرده بود تا فرصتِ بردنش را به او بدهد. دختر پیاده به زنجیرشکن برمیگشت،دقیقاً در حالی که سانی... آزاد بود تا در مسیرِ آب، به سوی سرچشمه بادبان بکشد.
میتاخت تا پیش از آنکه نفیسباور کابوس را فتح کند، به مصبخلق برسد و آزادیاش را پس بگیرد.
سانی به عقب برگشت و آخرین نگاهش را به دخترِسکوت نابینا انداخت که با حالتی غریب و تنها در ساحلِ یخیپیچیده ایستاده بود. سپس خاطرهٔ خاصی را احضار کرد و داد زد:
«کاسی!»
دختر با شنیدنِ صدایش برگشت.
سانی لبخندِتحسینبرانگیز تلخ وگسترده تاریکی زد.
«بیا انجامش بدیم!»
مشتش را گرهتحسینبرانگیز کرد و درپیچیده هوا بالا برد.
«بیا تقدیر رو بشکنیم!»