چپتر 1615: ورودِ باشکوه
0چیزی در تاریکی تکان خورد.
نفیس نمیتوانست آن را ببیند، اما حس کرد سایههایی که تالارِ بزرگِ معبدِ باستانی راعجیب در خود غرق کرده بودند، جابهجا شدند و به خروش آمدند؛ گویی ورودِ سرورشان را جشنکینهتوزانه میگرفتند. آتشبانانِ پشتِ سرش عضلاتشان را منقبض کردند و با چهرههایی عبوس به بالا چشم دوختند.
تاپ!
صدای سنگینی در فضا پیچید و بعد صدایی دیگر. انگارچشمانِ کسی داشت از سکویی نامرئی پایین میآمد. سنگینیِ قدمهای بیشتابشپرجزئیات در تالارِ تاریک همچون شومیِ یک طالعِ نحس پژواک مییافت.
ناگهان فانوسهای افسونشده با درخششی خیرهکنندهصورتِ روشن شدند و تاریکی را پسوجود زدند. گویی تازه اجازه یافته بودند بتابند.
با روشنشدنِ آنها، شبحی تاریک قدمانسانی به روشنایی گذاشت؛ سایهها همچون رداییفقط او را در بر گرفته بودند.
حتی نفیس که بهندرت میترسید،ترسناکی با دیدنِ سرورِ سایهها سرمای خفیفیسیاه حس کرد. دلیلش را خوب نمیدانست.
مردِ روبهرویش به همان اندازهٔ صدایش ناملموس بود. پیکرش در زرهِ عقیقیِ ترسناکی پوشیده شده بود که سطحِ صیقلیاش همچونپرجزئیات شیشهای سیاه برق میزد. چهرهاش پشتِ نقابِ دیوی خشمگین پنهان بود و در شکافِ باریکِ چشمانِ نقاب چیزی جز تاریکیسرد لانه نداشت... گویی هیچ صورتِ انسانی پشتِ نقاب نبود و هیچ گوشتِ انسانی زیرِ آن زرهِ سیاه و پرجزئیات وجود نداشت.
فقط سایهای بیشکل.
عجیب آنکه نفیس نمیتوانست دقیقاً بگوید قدِ مرد چقدر است. اماوجود انگار در برابرِ او همهٔ حاضرانِ معبدِ باستانی ریز به نظر میرسیدند؛برابرِ داشت با غروری سرد و کینهتوزانه از بالا به آنها نگاه میکرد.
...سلاحی در دست نداشت.
نفیس بامیزد آرامش سرورِ سایههادیوی را برانداز کرد.
[کاسی؟]
پیشگوی نابینالانه پس از لحظهایصورتِ سکوت جواب داد:
[از توی چشمای تو میبینمش. ولی هنوزشده نمیتونم حسش کنم. انگار همونجایی که بایدچهرهاش یه آدم باشه، چیزی جز خلأ نیست.]
نفیس کمی دمغ شد. انگار بیش از حد به این موهبتِ شگفتانگیز کهنداشت کاسی چشم و گوشش باشد عادت کرده بود. برتریِ عظیمِ اطلاعاتی بدعادتش کردهآنکه بود... اما این بار نمیتوانست پیشاپیش بداند صفتها، توانها و برگهای برندهٔ حریفش چیست.
خب، پس چه بهتر که سایه پیشنهادِانسانی دوئل با او و آتشبانان را داده بود.بیشکل خودش دستاول میفهمید او چه در چنته دارد.
بیهیچ حسی در چهرهاش، به قدیسِ ترسناک نگاهگوشتِ کرد و چند قدمِ بیشتاب عقب رفت. همزمان،آنکه آتشبانان جلو آمدند و در برابرش صف کشیدند.
سرورِ سایههاپیکرش سرش راعقیقیِ کمی کج کرد.
«چی؟ نمیخوای بجنگی، ستارهٔ دگرگون؟»
صدای سردش تقریباً... مأیوس بود.
نفیس سر تکان داد.
«تو همهٔ ما رو به مبارزه طلبیدی،شده نه؟ ولی... من شمشیرمو برای هر کسیچهرهاش نمیکشم. اول خودتو ثابت کن، سرور سایه.»
نقابِ سیاه و دلهرهآور چند لحظه به اوشکافِ خیره ماند و بعد، آن صدای ناملموس بارِانسانی دیگر در فضا پیچید؛ پر از بیتفاوتیِ سرد:
«مهم نیست.نقاب شما... همهنداشت با هم بیایید.»
با گفتنِ این حرف، سرورِ سایهها دستش را بالا برد. تاریکی از کفِ زمینبیشکل جاری شد و شکلی بلند و شوم به خود گرفت. چند لحظه بعد، اوداچیِمیرسیدند عظیمی از سایهها شکل گرفت؛ تیغهٔ خمیدهاش چنان سیاه بود که انگار نور را میبلعید.
آتشبانان با اضطراب جلو آمدند.
هفت آتشبان...
سانی آرام بود، اما کمی هم تنش داشت. البته شکیپرجزئیات نبود که میتوانست دستهای از استادها را بیآنکه به زحمتمرد بیفتد در هم بشکند، مهم نبود چقدر باتجربه و بااستعداد باشند.
اما، چطور بگوید...
شاید هنگامِ بازی در نقشِ سرورِ سایههای سرد و مرموز،چشمانِ کمی زیادهروی کرده بود. نه تنها قول داده بود از سرشتشوجود استفاده نکند، بلکه شرطِ مضحکی هم برای باختش تعیین کرده بود.
شکست دادنِ دشمن آسان بود، اماصورتِ انجامِ این کار بیآنکه حتی یکوجود خراش روی زرهش بیفتد، آسان نبود.
البته سانی از همان اول هم قصدِ پیروزی نداشت. فقط میخواستوجود نمایشِ خوبی اجرا کند و آبرومندانه ببازد، و به این ترتیباست زمینهسازیِ لازم برای نفوذ به ماشینِ جنگیِ قلمروِ شمشیر را فراهم کند.
با این حال کسی که باید تحتتأثیر قرارسطحِ میداد نفیس بود. و حالا، برای شمشیر زدندیوی با او، اول باید با آتشبانان دستوپنجه نرم میکرد.
تقلب کنم؟
یک لحظه به این فکرهیچ افتاد، اما بعد منصرف شد.زیرِ این کار هیچ لطفی نداشت.
سانی هفت استادینداشت را که محاصرهاشانسانی کرده بودند بررسی کرد.
شیم، شاکتی،پیکرش کائور، سید، گورن،ترسناکی گانتری و ارلاس.
آنها را خوب میشناخت.
شیم، مردِ جوانی که سپر و نیزه در دست داشت، درمانگری بود که دسته را رهبری میکرد.آنکه عجیب اینکه او ماهرترین و مرگبارترین جنگجوی میانِ آنها هم بود؛ دلیلش این بود که در ساحلِ فراموششده،سلاحی یکی از راهیابهای گما بود. نخبهای که از شکارهای بیشماری در شهرِ تاریک جان به در برده بود.
گورن، گانتری ونداشت ارلاس از شکارچیانِانسانی قلعهٔ روشن بودند.
گورن قدبلند و فوقالعاده قوی بود، و سرشتی داشت که به او اجازه میداد یک جفت دستِ اضافی ظاهر کند؛باریکِ او ترجیح میداد در نبرد از دو شمشیرِ بزرگ استفاده کند. گانتری معمولاً با یک تبرِ جنگیِ سنگین میجنگید و میتوانستمرد با توانِ سرشتش سلاحهای خود را تیز کند. ارلاس کمانداری ماهر بود که میتوانست تابآوری و استقامتِ متحدانش را افزایش دهد.
سید، زنِ جوانی با موهای بلوندِ تیره، در سکونتگاهِ بیرونی شکارچی بود. همین که آنجاصورتِ زنده مانده بود، گواهی بر مهارت و سرسختیِ او بود، و سرشتش قدرتِ فیزیکیِ اومرد را در فورانهایی کوتاه اما ویرانگر، بهشدت افزایش میداد. او به شمشیر و سپر مسلح بود.
در نهایت،نقاب شاکتی ونداشت کائور بودند.
هر دو در قلعهٔ روشن صنعتگر بودند و سرشتهای کاربردیِ قدرتمندی داشتند؛ سرشتِ شاکتی بهعجیب گیاهان مربوط میشد، در حالی که سرشتِ کائور به نجاری ربط داشت. اولی کمانداری مرگبارسرد هم بود، در حالی که دومی همهفنحریفی بود که معمولاً از عقبِ دسته محافظت میکرد.
هر هفت نفر حتی در میانِپوشیده استادها هم نخبه بودند و تواناییِبرق آنها در کارِ گروهی بینظیر بود.
سانی اوداچیای را که ازدیوی سایهها ظاهر کرده بود روی شانهنقاب گذاشت و پشتِ نقابش لبخند زد.
این... قراره حسابی خوش بگذره.