چپتر 1736: چهارتاش کن
0هر سه اتاقِ مجلل را ترک کردند و به قصدِنباشید رفتن، راهیِ طبقهٔ همکفِ رستوران شدند. مورگان جلوتر از همه میرفتاجازه و سانی و نفیس با یک قدم فاصله به دنبالش میآمدند.
وقتی به آسانسورها نزدیک شدند، دیدند کارکنانِ رستوران دارند مهمانان را به پناهگاهی با زرهِ سنگینکشیدند هدایت میکنند. هرچه باشد مشتریانِ این مکان معمولاً نخبگانِ پایتختِ محاصرهٔ ربعِ شمالی بودند؛ همگی شهروندانیباز سرشناس. برای اینکه چنین مکانِ انحصاریای بتواند به کارش ادامه دهد، باید امنیتِ آنها را تضمین میکرد.
بسیاری از نخبگان مورگان و نفیس را شناختند. سانی میدید که همگی با دیدنشان نفسِ راحتی کشیدند؛راهش بهویژه با دیدنِ نف. او نهتنها بهعنوانِ جنگجویی بینظیر، بلکه بهعنوانِ قهرمانی فداکار شهرت داشت. شاید مورگاناداره تصمیم میگرفت دروازهای را که داشت باز میشد نادیده بگیرد، اما ستارهٔ دگرگون هرگز چنین کاری نمیکرد.
«بانو نفیس! بانومکانِ مورگان! دارید بهکارش سمتِ دروازه میروید؟»
مورگان کمی قدمهایشقدمهایش را کند کردتعظیمِ و تعظیمِ کوتاهی کرد.
«همینطوره. نگران نباشید خانمها و آقایان. درتضمین یک چشمبههمزدن مهارش میکنیم تا بتونید درنفسِ آرامش غذاتون رو تمام کنید. با اجازه.»
نفیس در سکوت تعظیممهارش کرد و در میانِ پچپچهایتمام هیجانزده به راهش ادامه داد.
وقتی واردِ آسانسور شدند،انحصاریای مورگان آهی کشید و باباید جدیت به او نگاه کرد:
«واقعاً که خواهر. نمیتونستی یه چیزی بگی؟ اون پیرمرد مجتمعِ هیدروپونیکی رو اداره میکنه که نصفِ غلاتِآرامش حصار رو تأمین میکنه. اون زوجِ جوان دختر و دامادِ مدیرِ ارشدِ منطقهٔ مرکزیِ پایتختِ محاصرهٔ ربعِنگاه شمالی هستن. بقیه هم مقاماتِ مهمی دارن. بهجاگذاشتنِ یه تأثیرِ خوب که به کسی صدمه نمیزنه، میزنه؟»
نفیس نگاهیادامه بیاحساس بهباید او انداخت.
«...عمل بهتر از حرفه.»
مورگان خندید.
«پس نادیدهگرفتنشون چه معنیای میده؟»
با این حال، زیاد پیِ قضیه را نگرفت. خودش همنخبگان کسی نبود که به دلجویی از مردم اهمیت بدهد؛ دربهعنوانِ واقع، این مردم بودند که برای جلبِ رضایتِ او سرودست میشکستند.
مورگان نهتنها یک قدیس، بلکه شاهزادهٔبتونید قلمروِ شمشیر بود. اهمیتِ او ازسکوت مجموعِ تمامِ این نخبگان بیشتر بود.
طولی نکشید که از رستوران بیرون آمدند. ساختمانِ زیبا تغییرِ شکل داده بود و صفحاتِ زرهیِشناختند سنگین پایین آمده بودند تا درها و پنجرهها را بپوشانند. سانی انتظار داشت این زره ازداشت آلیاژِ تقویتشده باشد، اما در کمالِ تعجب دید که از موادِ عالمِ رؤیا ساخته شده است.
«واقعاً که یه مکانِ انحصاریه.»
یکی از آتشبانانِ آشنا به نامِ سِد، با عجله درِ خودروی زرهی را باز کرد وکشیدند آنها را به داخل دعوت کرد. مسیر کوتاه بود و تنها چند دقیقه طول کشید؛ بیشترِباز وسایلِ نقلیهٔ توی جاده داشتند از منطقهٔ برخورد دور میشدند، اما آنها درست به قلبِ حادثه میرفتند.
در نهایت، تقریباً همزمانمهارش با اولین جوخههای نیروهایغذاتون دولتی به آنجا رسیدند.
دروازه در یک پارک ظاهر شده بود. البته هنوز باز نشده بود، امامیکرد از همین حالا فضایی شوم در هوا موج میزد. مهِ عجیبی روی برکهٔ یخزدهبینظیر به چشم میخورد؛ پیشدرآمدی بر شکافِ هولناکی که بهزودی واقعیت را از هم میدرید.
خودروهای زرهی پتوی سفیدِ برف را شکافته بودند و سربازان با عجله داشتند استحکاماتمهارش بنا میکردند. بیدارشدگانِ حکومتی در سکوت برای نبرد آماده میشدند، در حالی که گروهِداد کوچکی از بیدارشدگانِ داوطلب دورِ هم جمع شده بودند و دربارهٔ سرشتهایشان بحث میکردند.
ورودِ خودروی زرهیِ مجلل هیاهوی زیادی به پامیکرد کرد. با پیاده شدنِ مورگان و نفیس، همه خشکشانبهویژه زد و با چشمانی گشاد به آنها خیره ماندند.
«اونا... اونا... خواهرانِ شمشیرن...»
«ایزدبانو مورگان! ایـ... ایزدبانو نفیس!»
«ساکت شوکمی احمق! اونا قدیسن!کرد صدات رو میشنون!»
«اون کیه باهاشون؟»
«یه پژواکه؟»
«نمیدونم... ولیچنین اون یاروانحصاریای خیلی مورمورکنندهست...»
سانی که از چشمچرانیِ آنهاکرد به نفیس ناراضی بود، بانباشید حالتی تهدیدآمیز به سربازان خیره شد.
در این میان، مورگانباید و نفیس با آرامشمیکرد به سمتِ فردِ مسئول رفتند.
او استادی بود که روی زرهِ خاطرهٔ سبکش، یکتمام اورکتِ نظامی پوشیده بود. او نیز از دیدنِ آنهاداد هم ذوقزده شده بود و هم جا خورده بود.
«اوه... بانوچنین مورگان. بانو نفیس.بتواند دیدنتون مایهٔ افتخاره.»
مورگان سر تکان داد وکرد دانه برفی را از روینباشید یقهٔ کتِ مشکی و شیکش تکاند.
«همین نزدیکی بودیم.دهد برای همین تصمیمآنها گرفتیم کمک کنیم.»
استاد نفسِ راحتی کشید.
«این... اینچنین عالیه. باانحصاریای دو قدیس، میتونیم...»
سانی که پشتِ سرشانکند ایستاده بود، کمی جابهجا شدنگران و به بالا نگاه کرد.
لبخندِ پهنی رویدهد صورتش نشست که زیرِتضمین نقابِ بیاحساسش پنهان ماند.
«سه قدیس.آقایان اما راستش...مهارش چهارتاش کن.»
هنوز این فکر از سرش نگذشته بودادامه که صدای خشی به گوش رسید وبسیاری پیکری خوشتیپ از آسمانِ خاکستری پایین آمد.
سربازانی که از ورودِ دوکرد زیباروی کمنظیر مبهوت شده بودند،نباشید حالا انگار زبانشان بند آمده بود.
«شـ... شبخوان...»
«اون خیلی... خیلی...»
«اوه. خدایانِ من!»
«خواب که نمیبینم، نه؟»
لبخندِ سانی لرزید.
«این عوضی اصلاً عوض نمیشه!»
در واقع، مردی که ازبتواند آسمان فرود آمده بود کسیامنیتِ نبود جز بلبل، قدیس کای... اژدهاکش.
او با زرهی زیبا از فلسهای عاج و برنزِ صیقلی، با موهای خرماییِ پرپشتمهارش و چشمانِ سبزِ مسحورکنندهاش، مثل همیشه دلفریب بود. نه، حتی بدتر... کای همیشه بهطرزِداد غیرمنطقی جذاب بود، اما حالا که قدیس شده بود، زیباییاش تقریباً چشم را کور میکرد.
کار به جایی رسید که سانی میلِتضمین عجیبی برای رو برگرداندن حس کرد، اما درراحتی عین حال توانِ این کار را هم نداشت.
تنها دو متعالی وجود داشتند که میتوانستندآرامش در زمینهٔ ظاهر با کای رقابت کنند؛میانِ یکی از آنها کاسی بود و دیگری جانورسالار.
...سانی حرفی برای گفتن نداشت.
نه اینکه نیازی داشته باشد!
«منم جذابیتهای خودمو دارم...»
واقعاً هم ظاهرِ خیلی خوبیمیکنیم داشت. فقط هر کسی حس میکرداجازه مقایسهٔ خودش با کای بیانصافی است.
این یک بیعدالتیِ ظالمانه بود!
در حالی که سانی با ترشرویی به او خیرهنگران شده بود، کای بهآرامی جلوی مورگان فرود آمد وغذاتون تعظیم کرد. سپس با لبخندی طراوتبخش سرش را بالا آورد.
«بانو نفیس.ادامه بانو مورگان.باید برای کمک اومدین؟»
مورگان کسری از ثانیهمهارش بیشتر از همیشه ساکت ماند،تمام سپس لبخندش را پاسخ داد.
«آه، بله.چنین همونطور که میگفتم،بتواند همین اطراف بودیم.»
لبخندِ کای کمی پهنتر شد.
«لطفاً عمیقترین سپاسگزاریِ من رو بپذیرین. تازه از ربعِ غربی برگشتم و تصادفاًدیدنشان توی پایتختِ محاصرهٔ ربعِ شمالی بودم. واقعاً چه اتفاقِ خوشایندی! با وجودِ جنگجویانِشهرت برجستهای مثل شما که از شهروندان محافظت میکنن، این دروازه مزاحمتی براشون ایجاد نمیکنه.»
نفیس به اوچشمبههمزدن نگاه کرد وبتونید با لبخندِ محوی پرسید:
«افی چطوره؟»
کای خندید.
«همهچیز خوبه. این بار نبردِ سختی بود،تضمین اما از پسش براومدیم. لینگِ کوچولو همین الانشراحتی هم یه قصهٔ خوابِ محبوبِ جدید پیدا کرده.»
با این حرف، بهمهارش سمتِ سانی چرخید، لحظهایغذاتون مکث کرد و مؤدبانه پرسید:
«از آشنایی با شما خوشبختم،بتواند آقا. من قدیس کای هستم،امنیتِ از نیروهای حکومت. و شما؟»
سانی مردد ماند وکند به این فکر کردهمینطوره که چطور جواب بدهد.
سرانجام، تصمیمادامه گرفت کمیباید شیطنت کند.
با چهرهای بیاحساس بهمهارش کای خیره شد وغذاتون با لحنی آرام گفت:
«میتونی منوچنین سایه صدا کنی.بتواند من بهترین دوستتم.»
کای چند بار پلک زد.
آرامآرام، حالتِادامه خندهداری رویباید صورتش نقش بست.
روندِ افکارش کاملاً روشن بود...
«بهترین دوستم؟ منمکانِ که تاحالا اینکارش آدم رو ندیدم.»
«اما بهکمی نظر نمیادکند دروغ بگه؟»
«نه، ولی نمیتونه راستباید باشه! اگه بهترین دوستیمیکرد داشتم حتماً یادم میموند.»
«پس اگهآقایان دروغ نمیگه، ولیمیکنیم راست هم نمیگه...»
«فهمیدم! این مردمکانِ دیوانهست! واقعاً دروغِکارش خودشو باور داره!»
«صبر کن.کمی اوه، خدایان! نکنهکرد یه ساسانگ باشه؟!»
لبخندِ گیراادامه و جذابِ کایامنیتِ کمی رنگ باخت.
در آن لحظه، نفیسمهارش نگاهِ عجیبی به سانیغذاتون انداخت و مداخله کرد.
«ایشون قدیس سایهست.مکانِ کمی... نامتعارفه. برایکارش کمک هم اومده.»
کای کمی مکثقدمهایش کرد، سپس باتعظیمِ تردید سر تکان داد.
«که اینطور.ادامه ممنون که داوطلبامنیتِ شدین، سرورم سایه.»
سپس به سمتِچشمبههمزدن استادی که مسئولِبتونید نیروهای حکومت بود چرخید.
«نقشهٔ نبرد رو لغو کن و افرادت رو ببرباید عقب. ما به حسابِ دروازه میرسیم؛ اگه شانس بیاریم،دیدنشان حتی لازم نیست شماها پسماندهها رو هم از بین ببرین.»
استاد باکمی سپاسگزاری سرکند تکان داد.
«چشم، قدیس کای!»
تا آن موقع، باد وزیدن گرفته بودآرامش و تاریکیِ عجیبی روی پارک سایه میانداخت.میانِ هوای بالای برکهٔ یخزده با شدتِ بیشتری میلرزید.
چیزی بهچنین نزولِ دروازهٔانحصاریای کابوس نمانده بود.
کای رو بهقدمهایش مورگان و نفیستعظیمِ کرد و مؤدبانه پرسید:
«میخواین چطورادامه با اینباید قضیه برخورد کنین؟»
مورگان چند لحظهچشمبههمزدن مکث کرد، سپس نگاهیآرامش شیطنتآمیز به سانی انداخت.
لبهای سرخش بهمکانِ لبخندی باز شد وادامه با لحنی دلپذیر گفت:
«سرورم سایه، مایلید شما افتخار بدید؟ خواهرم موقعِ توصیفِنگران مهارتِ شما خیلی شیوا حرف میزد. باید اعتراف کنم،غذاتون کمی حسودیام میشه که خودم افتخارِ تماشاش رو نداشتم.»
سانی باادامه سردی بهباید او خیره شد.
«...میخوای قدرتمو بسنجی، آره؟»
مدتی ساکتچنین ماند، سپسانحصاریای شانهای بالا انداخت.
«باشه. پسکمی همینجا بمونین.کند من حلش میکنم.»
«خب، پس قراره ناامید بشی!»
با شکافتنِ واقعیت و پارهشدنش توسطِ شکافی تاریک،غذاتون پیکرِ برازندهٔ شوالیهای سنگی از سایهاش برخاست وهیجانزده دو چشمِ یاقوتیاش با شعلههای سردِ سرخرنگ شعلهور شد.
سانی به قدیس نگاهانحصاریای کرد، به دروازه اشاره کردباید و با لحنی یکنواخت گفت:
«برو به حسابش برس.»
شوالیهٔ کمحرفش سرش راباید کمی کج کرد، سپس چرخیدبسیاری و به دروازه نگاه کرد.
اگرچه چیزی نگفت، اما بهنحویمیکنیم احساس میشد که نگاهِ سردکنید و بیتفاوتش پر از تحقیر است.
او تیغهٔ سیاه و سپرِ گردش را احضار کرد،باید دو ضربهٔ بیرمق به لبهٔ سپر زد و با قدمهایینفسِ برازنده و بیشتاب به سمتِ برکهٔ یخزده به راه افتاد.
مورگان، نفیس وقدمهایش کای با گیجیتعظیمِ به او خیره ماندند.
سانی دستبهسینه ایستاددهد و با لحنیآنها یکنواخت و بیتفاوت گفت:
«همین باید کافی باشه.مهارش همگی... راحت باشین وغذاتون از نمایش لذت ببرین.»