---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 462: یک مأموریتِ حماسی • ⏱ 7 دقیقه

چپتر 462: یک مأموریتِ حماسی

0

بعد از اینکه افی با کای تماس گرفت و‌همهٔ​ به او خبر داد که سانی زنده است و‌خیلی​ به جهانِ واقعی برگشته، یک دقیقه در سکوتی معذب‌کننده گذشت.

سانی نگاهی به اطراف انداخت و منظرهٔ اتاقِ نشیمنی را که زمانی تمیز و مرتب‌شانه​ بود از نظر گذراند. حالا همه‌جا پر از ظرف‌های کثیف و پاکت‌های خالیِ غذای بیرون‌بر‌اتفاقای​ بود... دست‌کم فکر می‌کرد غذای بیرون‌بر باشند، چون تا به حال خودش از آن‌ها نخریده بود.

افی چقدر شلخته بود!

حتی چند تکه‌بزنن​ لباس هم در‌کِی​ گوشه‌ای افتاده بود!

حرف از لباس شد...

«گندش بزنن!»

افی گفت: «راستی سانی... کِی این‌سال​ خالکوبیِ خفن رو زدی؟ اونم یه مارِ‌حقشون​ بزرگ و دراز! آدمو به فکر میندازه...»

آهِ سنگینی کشید و به خودش لعنت فرستاد که بعد‌زدی​ از احضارِ کفنِ عروسک‌گردان در زیرزمین، آن را تنظیم نکرده‌لعنت​ بود. هر چه بود، دیگر هیچ سوختگی‌ای روی پوستش نبود.

«...در واقع خالکوبی نیست. یه مارِ جادوییه که کمکم‌همهٔ​ می‌کنه جوهر رو سریع‌تر مهار و بازیابی کنم. نپرس‌خیلی​ چرا به شکلِ خالکوبی درمیاد، چون واقعاً هیچ ایده‌ای ندارم.»

کمی مکث کرد و پرسید:

«پس تو این‌تازه​ چند هفتهٔ گذشته‌سال​ همین‌جا زندگی می‌کردی؟»

افی شانه بالا انداخت.

«آره. یکی باید علائمِ حیاتیت رو چک می‌کرد. تازه، خونواده‌م... خب، بعد از چهار‌بکنن​ سال مراقبت از بدنِ تو کُمام و همهٔ اتفاقای قبلش، حقشون بود یه استراحتی بکنن.‌نگران​ برای همین یه جای خیلی خوب براشون خریدم و بعد، یه‌جورایی... از اونجا زدم بیرون.»

بعد، چهره‌اش جان گرفت:

«ولی نگران نباش! چیزایی که تو اتاق‌خوابت‌مراقبت​ قایم می‌کنی یه راز باقی مونده. من که‌بکنن​ حتی نمی‌تونم از پله‌ها برم بالا، یادت رفته؟»

سانی با‌گندش​ خشم به‌گفت​ او خیره ماند.

«کدوم چیزا؟! هیچ چیزی اونجا‌سال​ نیست! من اصلاً از اتاق‌خواب‌اتفاقای​ استفاده نمی‌کنم! مگه اصلاً می‌تونم بخوابم؟!»

افی خندید.

«...درسته. منطقیه... که از اون آدمایی نیستی‌مراقبت​ که کارشون رو رو تخت انجام می‌دن.‌استراحتی​ آها، راستی! چه بلایی سرِ یخچالت اومده؟»

سانی چشم‌غره رفت‌بزنن​ و بعد با‌کِی​ خجالت نگاهش را دزدید.

«آه، اون... یه‌جورایی شکوندمش. تصادفی.»

بعد، لبخندی‌درمیاد​ ناگهانی روی‌ایده‌ای​ لبش نشست.

«...می‌خوای بریم‌حیاتیت​ یه دونه‌خونواده‌م​ جدید بخریم؟»

از آنجا که کای می‌خواست همدیگر را ببینند، سانی و افی تصمیم گرفتند به مرکزِ خریدی لوکس در مرکزِ شهر‌براشون​ بروند و بعد در رستورانی شیک در همان حوالی منتظرش بمانند. شکارچیِ سابق همچنین به سانی گفت سؤالاتش دربارهٔ این ماجراجوییِ‌یادت​ غیرمنتظره را نگه می‌دارد تا هر سه دور هم جمع شوند؛ این‌طور سانی مجبور نمی‌شد همه‌چیز را دو بار تعریف کند.

این کار کاملاً به نفعش بود، چون وقت لازم‌پرسید​ داشت تا تصمیم بگیرد چه چیزهایی را به دوستانش بگوید‌باید​ و چه چیزهایی را بهتر است پیشِ خودش نگه دارد.

چیزهای زیادی بود که باید به آن‌ها فکر می‌کرد و انجامشان می‌داد... سفر به آسمان زیرین نه تنها برنامه‌هایش در جهانِ واقعی‌خریدم​ را به هم ریخته بود، بلکه کارهای تازه‌ای هم به فهرستش اضافه کرده بود. از تمرین برای بهتر به دست گرفتنِ نیزه‌خشم​ گرفته تا راه‌اندازیِ مغازه‌ای برای فروشِ خرده‌های روحی که با کمکِ صندوقِ حریص برگردانده بود؛ فرصت‌های بسیار زیادی پیشِ رویش قرار داشت.

همچنین باید تصمیم می‌گرفت با رین چه کار کند. و به‌اونم​ تمرینِ رقصِ سایه در رؤیاشهر ادامه دهد... تا الان حتماً همه‌احضارِ​ ولگرد را فراموش کرده بودند. هیچ شکی در این باره نبود.

«زندگیِ بزرگسالی سخته...»

با پی‌تی‌ویِ مسافربری به مرکزِ خرید رسیدند؛ وسیله‌ای که به نظرِ‌گذشته​ سانی کمی بیش از حد لوکس می‌آمد، اما با توجه به اینکه‌خونواده‌م​ جابه‌جایی در وسایلِ نقلیهٔ عمومی برای افی سخت بود، ضرورتی محسوب می‌شد.

نه فقط به خاطرِ‌خونواده‌م​ معلولیتش، بلکه چون تا‌بدنِ​ حدودی آدمِ معروفی بود.

وقتی پی‌تی‌وی به سمتِ قلبِ شهر می‌رفت، دست‌کم سه پوسترِ تبلیغاتی دیده بود که تصویرِ او را نشان‌سنگینی​ می‌دادند؛ یا دقیق‌تر بگوید، ظاهرش در عالمِ رؤیا را. حتی او هم باید اعتراف می‌کرد که افی... خیره‌کننده‌نیست​ بود. مثلِ ایزدبانوی جنگِ زیبایی که ترسی نمی‌شناخت و هرگز تسلیمِ هیچ‌چیز نمی‌شد، حتی تاریکیِ ناامیدکنندهٔ ساحلِ فراموش‌شده.

پیروزی و استقامت... با در نظر گرفتنِ اینکه زندگی در جهانِ واقعی‌حقشون​ گاهی می‌توانست چقدر سخت و طاقت‌فرسا باشد، این همان چیزی بود که‌زدم​ مردم نیاز داشتند ببینند. حتی اگر فقط دروغی شیرین و خیرخواهانه بود.

دست‌کم به آن‌ها امید می‌داد.

امید به آن‌ها قدرت می‌داد.

...افی متوجهِ‌گندش​ نگاهش شد‌گفت​ و نیشخند زد:

«خوشگل شدم، نه؟»

چاره‌ای نداشت‌درمیاد​ جز اینکه‌ایده‌ای​ حقیقت را بگوید:

«...آره.»

افی ریز خندید.

«یادته اون موقع که آدمای گانلاگ دنبالم می‌گشتن، اسکار و پارک چطور یه داستان سر هم کردن تا منو تو سکونتگاهِ‌خریدم​ بیرونی شبیهِ یه جور قهرمانِ مردمی جلوه بدن؟ خب، همون‌طور که می‌بینی حکومت هم حسابی بهش بال و پر داد. به‌علاوهٔ‌رفته​ این واقعیت که تو جریانِ محاصره مسئولِ خطِ اول بودم... منو کردن چهرهٔ تبلیغاتیِ نسلِ جوونِ بیدارشده‌ها. البته دقیقاً بعد از نفیس.»

چهره‌اش ناگهان تاریک و‌ایده‌ای​ جدی شد. افی پس‌کرد​ از مکثی طولانی اضافه کرد:

«...حیف که هیچ‌کدومشون اون‌قدر زنده نموندن تا ببینن داستانِ احمقانه‌شون‌همهٔ​ تو کلِ دنیا معروف شده. پارک اگه زنده بود الان‌خوب​ حسابی خودش رو می‌گرفت. قشنگ می‌تونم صدای پز دادنش رو بشنوم.»

و این همان حقیقتِ تلخی بود که مردم نمی‌دیدند. بهایِ وحشتناکِ پیروزی‌ای‌مارِ​ که جشن می‌گرفتند، تنها برای کسانی روشن بود که آن را از‌عروسک‌گردان​ سر گذرانده و به‌نحوی زنده از آن سویِ ماجرا بیرون آمده بودند.

آن دو مدتی را با آرامش در مرکزِ خرید گذراندند؛ افی روی ویلچرش استراحت می‌کرد‌برای​ و سانی آن را از پشت هل می‌داد. هرازگاهی کسی او را به عنوانِ «پروردهٔ‌نباش​ گرگ‌ها»ی معروف می‌شناخت و مؤدبانه ابرازِ احترام و تحسین می‌کرد. اما او تقریباً به چشم نمی‌آمد.

سانی اهمیتی‌درمیاد​ نمی‌داد. واقعاً‌ایده‌ای​ این‌طور بهتر بود.

نامرئی بودن‌حیاتیت​ خیلی به‌خونواده‌م​ یک سایه می‌آمد.

مهم‌تر از همه، خریدنِ یک یخچالِ احمقانه او را غرق در لذتی ناب می‌کرد؛ هرچه باشد، در آسمانِ زیرین‌کشید​ مدت‌ها درباره‌اش خیال‌پردازی کرده بود. به‌نوعی، تمامِ این ماجراها فقط مانعی عظیم بر سرِ راهِ مأموریتِ حماسی‌اش برای خریدنِ‌کمکم​ یک یخچال بود. و حالا، پس از غلبه بر خطرات و سختی‌های بی‌شمار، آن مأموریتِ مرگبار به پایان رسیده بود!

سانی جزئیاتِ مربوط به ارسال‌سال​ را هماهنگ کرد و خیلی زود،‌قبلش​ وقتِ قرار با کای فرا رسید.

پیش از این هرگز به یک رستورانِ شیک نرفته بود، اما به نظر می‌رسید ظاهرش آن‌قدر مناسب هست که وصلهٔ‌علائمِ​ ناجور نباشد؛ هرچه باشد، لباس‌های معمولی‌ای که به تن داشت با کمکِ خودِ آن نمادِ جذابِ مد انتخاب شده بود.‌براشون​ یا شاید هم حضورِ افی بود که باعث می‌شد همهٔ حاضران بیش از حد مؤدب و کمی محترمانه رفتار کنند.

واردِ فضایی با دکوراسیونِ باسلیقه شدند و فردِ بلندقامتی را با‌اتفاقای​ کلاهِ لبه‌دارِ مشکی و یک ماسکِ معمولیِ صورت دیدند که همان‌خریدم​ نزدیکی ایستاده بود. آن آدمِ عجیب‌وغریب داخلِ ساختمان عینک‌آفتابی زده بود.

پیش از آنکه سانی بفهمد چه‌کِی​ خبر است، فردِ نقاب‌دار به‌سرعت نزدیک شد‌بزرگ​ و او را محکم در آغوش گرفت.

«اوه... واقعاً فکر می‌کنه این تغییرِ‌مراقبت​ قیافه‌ش کسی رو گول می‌زنه؟ و‌حقشون​ چرا همیشه سعی داره منو بغل کنه؟!»

البته که کای بود.

هیچ مقدار ماسک و‌خونواده‌م​ عینک‌آفتابی نمی‌توانست هالهٔ خیره‌کنندهٔ‌بدنِ​ «بلبل»ِ افسونگر را پنهان کند.

این کار فقط‌بزنن​ باعث می‌شد بیشتر‌کِی​ به چشم بیاید.

سانی آهی کشید.

«این عوضیِ خوش‌تیپ...»

ناولها | novelha.net