---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 1038: سقوطِ فالکون اسکات (۵۶) • ⏱ 7 دقیقه

چپتر 1038: سقوطِ فالکون اسکات (۵۶)

0

«خسته... خیلی خسته...»

سانی نزدیک‌ترین سوسک‌ها را در هم کوبید و به عقب پرید.‌ترس​ چند ده متر روی زمین سُر خورد و چنگال‌هایش شیارهای عمیقی‌دیگر​ در خاکِ یخ‌زده به جا گذاشت تا سرعتش را کم کند.

روبه‌رویش... رودِ تاریکی داشت از هم می‌پاشید. سوسک‌های تاریک که تا پیش از آن مثلِ یک ارگانیسمِ واحد عمل می‌کردند، حالا بی‌هدف‌اما​ و کُند شده بودند. بعضی‌ها بی‌حال شدند یا به زیرِ زمین خزیدند و بقیه سرگردان دور می‌شدند. چند صدتایی هنوز در تعقیبش‌گلهٔ​ بودند... سانی با یک فکر آخرین آرزو را غیرفعال کرد و دید که آن موجوداتِ کوچک با ترس پا به فرار گذاشتند.

دسته دست از پیشرویِ هدفمند کشید و در عوض به‌کالبدِ​ اطراف پخش شد؛ دیگر شکلِ شاخکِ غول‌پیکری از تاریکی را نداشت.‌راست​ انگار مخزنِ آبی شکسته باشد و آب به هر سو بریزد.

سانی با خستگیِ مفرط و استخوان‌سوز، داخلِ پوستهٔ سایه به‌شدت نفس‌نفس می‌زد.‌رها​ هنوز چند سوسک آن تو می‌خزیدند و سرسختانه تلاش می‌کردند پوستش را بدرند.‌راست​ با این حال، حتی گازهای وحشیانهٔ آن‌ها هم دیگر شدتِ قبل را نداشت.

«نقطهٔ فروپاشی... بهش رسیدن؟»

ذهنِ خسته‌اش هیچ‌چیز بیشتر از این نمی‌خواست که سایه‌های ظهوریافته‌بیشتر​ را رها کند و بگذارد کالبدِ اهریمنِ سایه فرو بپاشد‌محو​ و محو شود، اما خودش را مجبور کرد هوشیار بماند.

سانی به چپ و راست نگاه کرد و دید دو دستهٔ مجاور هم وضعیتِ مشابهی دارند. این خبرِ خوبی بود، اما‌راست​ در عین حال بد هم بود... حالا که قلبِ تاریکی بی‌هدف عمل می‌کرد، انگار بیشترِ قدرتِ بازدارندگی‌اش را از دست داده‌همین​ بود. گلهٔ موجوداتِ کابوس که از ترسِ سوسک‌های تاریک فرار کرده بودند، از همین حالا داشتند محتاطانه به گروهِ انسان‌ها نزدیک‌تر می‌شدند.

«گندش بزنن...»

سانی لحظه‌ای چشمانش را بست، سپس چرخید و‌دید​ چند قدم به سمتِ اعضای دسته‌اش برداشت که‌پیشرویِ​ آن‌ها هم به همان اندازه خسته و درب‌وداغان بودند.

اما سربازانش‌قبل​ از او‌فروپاشی​ عقب کشیدند.

لحظه‌ای با‌خسته‌اش​ گیجی به‌بیشتر​ پایین نگاه کرد.

«اوه...»

با این فکر، سانی سرانجام گذاشت سایه‌هایی که سایه‌زاد را تشکیل می‌دادند به شکلِ طبیعی‌شان برگردند و به‌کشید​ داخلِ فانوسِ پرنقش‌ونگاری سرازیر شوند که از بندِ ابریشمیِ سیاهِ دورِ کمرش آویزان بود. اهریمنِ چهاربازویِ بلندقامت ناگهان به‌پوستهٔ​ ابری از تاریکی فرو پاشید و مردِ جوانِ رنگ‌پریده‌ای با تونیکِ سیاهِ زیبایی، تلوتلوخوران از دلِ آن بیرون آمد.

«آخ!»

سانی به زانو افتاد، بعد مشتش را بالا برد‌بگذارد​ و با عصبانیت چند بار به زمین کوبید و‌مجبور​ سوسک‌هایی را که به این‌طرف و آن‌طرف می‌دویدند، لِه کرد.

«سـ... سروان؟ خـ... خودتی؟»

نگاهی به کیم انداخت‌آخرین​ که با چشمانی گشادشده‌دید​ به او خیره مانده بود.

«معلومه که منم. دیگه‌فروپاشی​ کی می‌تونه باشه؟ در‌خسته‌اش​ ضمن الان سرگردم، لعنت بهش...»

به‌آرامی از جا بلند شد و چشمهٔ‌ظهوریافته​ بی‌پایان را احضار کرد و چند قلپِ‌محو​ بزرگ از آبِ خنک و گوارایش نوشید.

شاید رها کردنِ پوستهٔ سایه بیرون از دیوارِ شهر عاقلانه‌ترین تصمیم نبود، اما‌بگذارد​ حس می‌کرد دیگر نمی‌تواند خیلی بیشتر از این آن را حفظ کند. حداقل‌نگاه​ این‌طوری، ذره‌ای جوهر برایش باقی می‌ماند... برای هر اتفاقی که قرار بود بعدش بیفتد.

دیوار...

سانی به عقب نگاه کرد و سرانجام وسعتِ کاملِ خسارتِ واردشده به سدِ دفاعی را دید. بخشِ جنوبیِ دیوار به‌شکلی وحشتناک تغییرشکل داده و در‌هوشیار​ هم شکسته بود و قسمت‌های زیادی از آن در قالبِ تپه‌های غول‌پیکری از آلیاژِ خردشده و ذوب‌شده روی زمین افتاده بود... خیلی بیشتر از زمانی‌محتاطانه​ که آنجا را ترک کرده بود. جایی در کنارِ آن، پنهان در پسِ دریای پلیدی‌ها، بیدارشدگانِ ارتشِ اول هنوز داشتند گله را عقب نگه می‌داشتند.

در این فکر‌هیچ‌چیز​ بود که چند‌سایه‌های​ نفرشان هنوز زنده‌اند.

چه خبره؟ چرا قلبِ‌رسیدن​ تاریکی یهو... از تپش‌بیشتر​ افتاد؟ بقیه کدوم گوری‌ان...

ملتهب به سمتِ چپش نگاه کرد،‌غیرفعال​ جایی که قدیس و کابوس —‌فرار​ و دستهٔ دروگرِ روح — جنگیده بودند.

سایه‌هایش داشتند نزدیک می‌شدند و هر دو پر از زخم بودند. هیچ‌کدام از بین نرفته بودند، اما آسیبِ‌فرو​ زیادی دیده بودند. حتی قدیس که متعالی بود و از این رو بسیار جان‌سخت‌تر از سانی، در نبرد‌بود​ با فوجِ سوسک‌های سیاه به‌شدت آسیب دیده بود. شاید چون آن موجوداتِ کوچک در جویدنِ سنگ مهارتِ خاصی داشتند...

[ردای تاریکی] هم در ترمیمِ آسیب‌ها کند عمل می‌کرد، انگار منبعِ درونیِ تاریکیِ‌بپاشد​ حقیقیِ قدیس هم به‌اندازهٔ مخزنِ جوهرِ سانی خالی شده بود. با این حال‌مشابهی​ زخم‌هایش داشتند ترمیم می‌شدند... فقط نه با آن سرعتی که او دلش می‌خواست.

پیکرِ دیگری هم داشت‌رسیدن​ به سمتش می‌آمد. سانی با‌نمی‌خواست​ شناختنِ جت، نفسِ راحتی کشید.

دروگرِ روح... اوضاعِ خوبی نداشت. انگار زرهش در جایی از نبرد از‌فرار​ بین رفته بود و حالا، فقط لباس‌کارِ یکپارچه را به تن داشت که‌غول‌پیکری​ پارچهٔ هوشمندش از خون خیس و سنگین شده بود. چهره‌اش خاکستری شده بود.

به چند تپشِ‌نقطهٔ​ قلب نکشید که‌رسیدن​ هر سه رسیدند.

...در همان مدت، موجوداتِ کابوس‌نمی‌خواست​ هم نزدیک‌تر شدند؛ جنون و‌کالبدِ​ گرسنگی در چشمانشان شعله می‌کشید.

سانی پیش‌فروپاشی​ از بقیه‌رسیدن​ به حرف آمد:

«استاد جت؟‌تعقیبش​ چی شد؟‌آخرین​ چرا حشره‌ها یهو...»

جت تلوتلو خورد و سانی مجبور شد‌ذهنِ​ زیرِ بازویش را بگیرد. او و اعضای‌رها​ دسته‌اش با نگرانی به رهبرِ نامنظم‌ها نگاه کردند.

جت چند نفسِ‌هیچ‌چیز​ خس‌دار کشید و‌سایه‌های​ با صدایی گرفته گفت:

«من خوبم. کارِ موجِ خون بود... راهش‌هیچ‌چیز​ رو تا وسطِ فوج باز کرد و‌کالبدِ​ اون چیزی رو که همه‌کاره بود کشت.»

سانی پلک زد.

«چی؟ چطوری؟ دقیقاً چیو کشت؟»

جت سر تکان داد.

«نمی‌دونم.»

تازه آن موقع بود که‌آرزو​ سانی فهمید دروگرِ روح تنهاست.‌کوچک​ لحظه‌ای تردید کرد و پرسید:

«دسته‌تون؟»

جت دندان به هم سایید.

«...مُردن.»

بعد خودش را‌فکر​ از سانی جدا‌غیرفعال​ کرد و صاف ایستاد.

«عروج‌یافتگانی هم که قرار بود نیروی کمکی‌مون باشن... مُردن. نتونستن از بینِ گله راهشون‌رها​ رو باز کنن. حرفِ گله شد، باید هرچه زودتر از این جهنم‌دره بریم بیرون. باید‌دستهٔ​ خیلی‌خیلی زود به خطِ دفاعیِ دوم برسیم... وگرنه فرماندهیِ ارتش احتمالاً همه‌مون رو می‌فرسته هوا...»

سانی لحظه‌ای خشکش زد.

پروتکل... پروتکلِ دیوار...

البته ارتشِ اول برای هر پیشامدی نقشه‌ای داشت. برای‌موجوداتِ​ سقوطِ دیوارِ شهر هم چند نقشه چیده بودند —‌کشید​ از نقشه‌های نسبتاً ملایم گرفته تا اقداماتِ واقعاً افراطی.

پروتکلِ دیوار افراطی‌ترینِ آن‌ها بود.

زیرِ میدانِ کشتار و همچنین زیرِ خیابان‌های متروکهٔ بینِ دیوارِ شهر‌اهریمنِ​ و خطِ دفاعیِ دوم، تونل‌هایی حفر شده بود. همهٔ آن‌ها کیپ‌تاکیپ پر‌دستهٔ​ از موادِ منفجرهٔ قدرتمندی بود که بیشترشان با طلسم‌فناوری ساخته شده بودند.

تمامِ این موادِ منفجره طوری تنظیم شده بودند‌بیشتر​ که هم‌زمان منفجر شوند و هرچه را بیرونِ سدِ‌بپاشد​ دوم بود، به جهنمی وسیع و سوزان تبدیل کنند.

قرار بود این اقدام تنها پس از عقب‌نشینیِ امنِ همهٔ سربازان به منطقهٔ‌گذاشتند​ امن اجرا شود... و بیشترشان هم تا الان برگشته بودند. فرماندهیِ ارتش احتمالاً‌نداشت​ پیش از کشیدنِ ماشه منتظر می‌ماند تا سانی، جت و به‌خصوص موجِ خون برگردند.

اما اوضاع به‌شدت آشفته بود‌بهش​ و ارتباطات قطع شده بود.‌بیشتر​ هیچ‌چیز را نمی‌شد با اطمینان گفت.

لعنت بهش...

سانی به سمتِ راستش نگاه کرد و پژواکی درب‌وداغان را دید — آن‌بگذارد​ دو تای دیگر حتماً نابود شده بودند — که به همراهِ پیکری ترسناک‌نگاه​ در زرهِ پوست‌کوسه از میانِ تودهٔ سوسک‌های تاریک بیرون آمدند و به سمتشان دویدند.

با کمی فاصله در‌آخرین​ پشتِ سرشان، توده‌ای از پلیدها‌موجوداتِ​ داشتند به جلو یورش می‌بردند.

به جت‌قبل​ نگاه کرد‌فروپاشی​ و پوزخند زد.

«پس دیگه‌خسته‌اش​ منتظرِ چی‌بیشتر​ هستیم؟ فرار کنین!»

ناولها | novelha.net