چپتر 364: سانلسِ بیدارشدهٔ کلاسِ SS
0سانی به استاد جت خیرههشدارِ ماند؛ حالتِ عجیبی در چهرهاش خشکمیکشن شده بود. پس از مدتی پرسید:
«...خیلی هم عالی، ولی... "SS" دیگه چیه؟»
لبخندی زد، جرعهای از چایش نوشید و ازچهره آن سوی میز به او نگاه کرد. فنجان راجانشان که پایین گذاشت، کمی سر تکان داد و گفت:
«حکومت — و البته خاندانهای قدرتمندِ میراثدارمیانداختند — آمارِ تکتکِ بیدارشدگانِ دنیا رو دارن. اینصنعتگرانِ نباید برات جای تعجب داشته باشه، مگه نه؟»
سانی آرام سر تکان داد.
«آره، منطقیه.»
استاد جت کمیدریافت جابهجا شد ومیکشن بعد ادامه داد:
«اول اینکه، از نظر فنی هر بیدارشده وظیفه داره وقتی دروازهای نزدیکش بازهمه میشه، بهش رسیدگی کنه — اون رابطِ ویژه هم برای همینه. در ازایبودند تمامِ امتیازاتی که میگیریم، باید از این دنیا در برابرِ موجوداتِ کابوس محافظت کنیم.»
چهرهاش دربکنه هم رفتبهمحضِ و تاریک شد.
«البته، اگه بخوایم واقعبین باشیم، هیچکس نمیتونه مجبورت کنه که واقعاً به این وظیفهمیکرد عمل کنی، یا حداقل کسی قرار نیست این کار رو بکنه. خیلی از بیدارشدگانشهرِ بهمحضِ اینکه هشدارِ بحرانِ دروازه رو دریافت میکنن، راهشون رو میکشن و فرار میکنن.»
سانی چهره در هم کشید. از یک طرف، چنین واکنشی را کاملاً درک میکرد. چرا بایدچرا جانشان را برای غریبهها به خطر میانداختند؟ تازه، همهٔ بیدارشدگان هم در مبارزه مهارت نداشتند. همهرؤیابینهایی مثلِ صنعتگرانِ شهرِ تاریک نبودند که دوشبهدوشِ رؤیابینهایی که سرشتِ رزمی داشتند، به میدانِ نبرد رفته بودند.
...اما از طرفِ دیگر، فکرِ فرار کردن در حالی که هیولاها داشتند انسانهای عادی را میبلعیدند و در جهانِ واقعیسرشتِ ویرانی به بار میآوردند، روی اعصابش میرفت. انگار سانی در یک سالِ گذشته بهنوعی کمی غرور پیدا کرده بود. دلشبار نمیخواست از دستِ موجوداتِ کابوس فرار کند و تسلیمِ طلسم شود. شاید حتی به داشتنِ اصولِ اخلاقی هم آلوده شده بود...
بهتره زودتر اینبیدارشدگان دیوونهبازی رو توبحرانِ نطفه خفه کنم...
استاد جت،دریافت بیخبر از افکارِمیکشن او، ادامه داد:
«دوم اینکه، بیدارشدگانِ جدید تحتنظر قرار میگیرن چون همه میخوان بهترینهاشون رو جذب کنن. استعدادها باید پرورش پیدا کنن، و برای این کار، اول باید شناسایی بشن. بنابراین، آیندهدارترین بیدارشدگان علامتی توی پروندهشون میخوره. معمولاً این علامت SA، یا صرفاً S هست. میدونی معنیش چیه؟»
سانی سرشمیکرد را به نشانهٔغریبهها منفی تکان داد.
استاد جت پوزخند زد:
«علامتِ SA یعنی "داراییِ استراتژیک". بیدارشدگانِ زیادی نیستن که اونقدر مهم تلقی بشن تا این عنوان بهشون تعلق بگیره. داشتنِ این علامت یعنی تو بهعنوانِ کسی دیده میشی که میتونه برای بقای بشریت مهم باشه، یا حداقل در مقیاسِ جهانی تأثیرگذار باشه. ساده بگم، یا کسیه که سرشتش میتونه برای جامعه بهشدت مفید باشه، یا کسی که شانسِ بالایی برای تبدیل شدن به یه استاد، یا شاید حتی یه قدیس داره.»
استاد جت جرعهٔ دیگریمیکنن از چایش نوشید، بعد باکشید بیحالی به خودش اشاره کرد.
«مثلِ من. قصدِ خودستایی ندارم، ولی آدمایی که نشانِ S دارن خیلی کَمَن. برای همینه که ما معمولاً توجه و حمایتِ زیادی از طرفِ حکومت یا جناحِ میراثداری که تصمیم میگیریم بهش ملحق بشیم، دریافت میکنیم. اما حالا میرسیم به بهترین قسمتش...»
پوزخند زد.
«در حالِ حاضر، همه بهخاطرِ شماها دارن به آب و آتیش میزنن و کف به دهن آوردن. هر صد نفری که از ساحلِ فراموششده برگشتن، بهعنوانِمثلِ داراییِ استراتژیک علامتگذاری شدن. این... این یه اتفاقِ بیسابقه در تاریخِ بشریته. ظهورِ ناگهانیِ صد بیدارشدهٔ قدرتمند در تصویرِ کلیِ ماجرا اونقدرها هم مهم نیست. اما اگهمیآوردند اون بیدارشدگان همگی شانسِ خیلی بالایی برای تبدیل شدن به استاد، یا شاید حتی قدیس داشته باشن... همین کافیه تا وضعیتِ فعلی رو کاملاً در هم بشکنه.»
سانی به او خیره شد و فکرفرار کرد. تا به اینجا، هرچه شنیده بوددرک با تصورش از اوضاع همخوانی داشت. اما...
«میفهمم. با این حال،جانشان قضیهٔ اینکه من اساس ردهبندیهمهٔ شدم چیه؟ اساس مخفف چیه؟»
استاد جت سر تکان داد.
«میخواستم همینو توضیح بدم. بالاتر از اونایی که دارایی راهبردی محسوب میشن، کسایی هستن که دارایی راهبردیِ ویژه به حساب میان. اساساِی، یا بهاختصارنداشتند اساس. این ردهبندی حتی نادرتره. راستش، آدمای خیلی کمی تا حالا بهش رسیدن. معنیش اینه که احتمال قدیسشدنت خیلی بالا ارزیابی میشه. میدونی متعالیهامیبلعیدند چقدر کمیابن، مگه نه؟ پس معلومه که الان همه میخوان باهات دوست بشن. از جمله حکومت. برای همینم وضعیتِ شهروندیِ رتبهٔ ۷ رو بهت دادن.»
با لبخندی شرمندهدریافت به او نگاهمیکشن کرد و افزود:
«...البته، بین پنج نفری کهغریبهها ردهبندیِ اساس دارن، تو از همهمهارت کمتر به چشم میای. جسارت نباشه.»
سانی نگاهی بهبیدارشدگان او انداخت وبحرانِ لبخند کمرنگی زد.
«برنخورد. اوندریافت چهار نفرِراهشون دیگه کیان؟»
استاد جت شانه بالا انداخت.
«سهتاشون تنها کسایی هستن که بعد از ترکِ ساحلِ فراموششده از طلسم نامِ راستین گرفتن — آتنای بیدارشده، کایِ بیدارشده و کاسیای بیدارشده. نفرِ چهارم سونگ سیشانِ بیدارشدهست، که... خب... مالِکردن یکی از خاندانهای بزرگه. راستش رو بخوای، دستاوردهای خودت — با اینکه هنوزم خارقالعادهست — در مقایسه با مالِ اونا رنگ میبازه. اما یه نفر متوجه شده که تو از نفرِاصولِ یکیموندهبهآخر تو رتبهبندیِ آکادمی، رسیدی به جایی که تو بخشِ آخرِ سفر صدتا خفته رو تا گذرگاه رهبری کردی. خلاصه بگم، تو رو به چشمِ کسی میبینن که پتانسیلِ رشدِ بالایی داره.»
سانی سر تکانبیدارشدگان داد، تا حدودی ازدروازه این جواب راضی بود.
اونقدرها همدریافت که فکرراهشون میکردم بد نیست.
راستش، عالی بود. دقیقاً همان نتیجهای بود کهچهره امیدش را داشت — اینکه یکی از بهترینهاچرا محسوب شود، اما در عین حال بدترینِ بهترینها باشد.
برای بهدستآوردنِ بهترین فرصتهاجانشان در این دنیا به جایگاههمهٔ نیاز داشت. باید ارزشمند میبود.
سانی با نگاه به عروجیافتهٔهشدارِ زیبای روبهرویش، جرعهای از چایراهشون نوشید و لبخندِ درخشانی زد.
«پس، اِ... واقعاً عالی به نظر میرسه. افتخارِ بزرگیه و ازواکنشی این حرفا. اما چیزی که واقعاً میخوام بدونم اینه که دقیقاًمبارزه به لطفِ اینکه پنجمین آدمِ فوقالعادهٔ یه نسلِ کاملم، چی گیرم میاد؟»
استاد جت خندیددریافت و با تأییدمیکشن به او نگاه کرد.
«خوبه. یهراست رفتی سرِجانشان اصلِ مطلب. خب، بستگی داره.همهٔ بیشتر از همه چی میخوای؟»
سانی بیدرنگ جواببیدارشدگان داد، با لحنیبحرانِ محکم و استوار:
«آزاد باشم.»
لبخند از چهرهاش محو شد. استادمیکشن جت نگاهش را به چایش دوخت، کمیکاملاً مکث کرد و بعد با حسرت گفت:
«پس شانس نیاوردی. متأسفم، اما آزادی فقط یه افسانهست، سانلس. هیچکس تو این دنیا آزاد نیست. آدمای عادی باید برای زنده موندنداشتند جون بکنن و دستوپاشون رو بزنن. حتی اگه اونقدر خوششانس باشن که به اوجِ موفقیت برسن و ثروتِ زیادی به هم بزنن،میرفت زندگیشون بازم دستِ بیدارشدگانیه که ازشون در برابرِ موجوداتِ کابوس محافظت میکنن. اما بیدارشدگان... ما هم آزاد نیستیم. زندگیِ ما متعلق به طلسمه.»
مکث کردبکنه و بعد باهشدارِ اندکی اندوه افزود:
«اگه میخوایم از آزمونهاش جونِ سالم به در ببریم، باید خودمون رو به بقیه وصل کنیم، حالا چه خاندانهای قدرتمند باشن، چه حکومت، یانداشتند حتی فقط اعضای دستهمون. ما باید به متحدان و همراهانمون تکیه کنیم، و اونا هم در عوض باید به ما تکیه کنن. همهٔ مامیبلعیدند به هم زنجیر شدیم، سانلس، و این تنها راهیه که میتونیم زنده بمونیم. پس... دوباره به چیزی که میخوای فکر کن. خوب فکر کن.»
سانی مدتِ درازی به او خیره ماند. چشمانشچهره پر از حسی تاریک، ژرف و سنگین بود.چرا پس از مدتی، آهِ آرامی کشید و گفت:
«اگه اینطوره،میکرد پس میخوامجانشان قوی باشم.»