چپتر 1264: زخمِ دهانباز
0سانی با هدایتِ طنابی طلایی که در تیرگیِ سرخرنگ کمنور سوسو میزد، به جلو شناکنند کرد. آبهای رودِ زمان که با خونِ سرخِ هیولای اعظم درآمیخته بود، سرد و متلاطمافتاده بود. نبردِ دو پلیدِ هولناک آبها را به گردابی از جریانهای خروشان تبدیل کرده بود.
«آخه اینوحشتناک زخم تاسمتِ کجا ادامه داره...»
ناگهان با دیدنِ چیزِ عظیمی که از دلِ تاریکیِ کدر و سرخرنگ پدیدارنداشت شد، لرزید. داشت از کنارِ چشمِ غولپیکرِ آن لاکپشتِ عظیم میگذشت که حالاخیلی تهی و بینور بود. هیکلش در برابرِ آن چشم مثلِ ذرهای غبار بود.
مارِ لاجوردی مدتها پیش چشمِ چپِ لاکپشتِ سیاه را بلعیدهکار بود، اما چشمِ راستش هنوز سر جایش بود. با اینکه سانیحبس میدانست آن هیولای باستانی مُرده، بیاختیار حس میکرد دارد نگاهش میکند.
نگاهش را گرفتانگار و خودش را درجوهر آب به جلو راند.
«پس ازوحشتناک گردنِ جانورسمتِ زیاد دور نیستیم.»
هر ثانیه ممکن بود ثانیهٔ آخرشان باشد، برای همین سانی در تنش بود. نبردِ آن پلیدهای وحشتناک هر لحظه ممکن بود بهمسیرِ سمتِ آنها کشیده شود. گذشته از آن... «صیدِ چابک» به او امکان میداد با سرعتِ زیادی شنا کند و پابندهای نقرهایِ نفیسهیولا هم همین کار را میکردند. با این حال، انگار او خاطرهای شبیه به مرواریدِ جوهر نداشت و مجبور بود نفسش را حبس کند.
اصلاً نمیتوانستند معطل کنند.
خوشبختانه مسیرِ تاریکِ گردنِ عظیمِ لاکپشت خیلی زود از میانِ آنحبس سرخیِ کدر پدیدار شد. گردن پوشیده از نوارهای عظیمی از نقرهٔ کدرمیانِ بود که روی هم افتاده بودند تا زرهی انعطافپذیر اما نفوذناپذیر بسازند.
سانی خودش را به نفیس رساند و هر دو مسیرِ نقرهای را تا جایی که گردنِپابندهای هیولا تمام میشد دنبال کردند. آنجا زره پاره و خم شده بود و کفِ خونآلودی لبههای تیزمعطل و دندانهدارش را احاطه کرده بود. بویِ تندِ خون اینجا بسیار شدیدتر و آب بسیار تاریکتر بود.
نفیس که میدانستنقرهایِ باید کجا برود،میکردند مسیرش را عوض کرد.
چند ثانیه بعد، به زخمِزیادی دهانبازِ روی بدنِ هیولای اعظمکار رسیدند. سانی لحظهای خشکش زد.
«این...»
مارِ لاجوردی فقط تکهای از گوشتِ لاکپشتِ سیاه را نکنده بود، بلکهمیداد مثلِ کرمی گرسنه به داخلش نقب زده، درونِ هیولا را دریده وشبیه بعد از زخمِ مشابهی زیرِ یکی از بالههای جانور بیرون خزیده بود.
در نتیجه، زخمِ روبهرویشان مثلِ تونلی تاریک بود؛انگار بیشباهت به تونلی نبود که کاروانِ پناهندگان را دراصلاً مرکزِ قطبِ جنوب از آن عبور داده بود. ابعادش...
آدم راامکان در برابرِسرعتِ خود حقیر میکرد.
«من واقعاً گفتمانگار میتونم اون مارِمرواریدِ لعنتی رو بکشم، نه؟»
نفیس طناب را کشید تاآنها توجهش را جلب کند وچابک بعد به جلو اشاره کرد.
سانی که با ترسی وصفناپذیر درگیر بود، با بیمیلی خودش را به آن سمت راند. در آناصلاً لحظه، موجِ انفجارِ برخوردِ وحشتناکِ مارِ لاجوردی و پروانهٔ مهاجم به جسدِ لاکپشتِ سیاه خورد و کلِروی جسد کج شد. جسد آرام تاب خورد و تونلِ تاریکِ آن زخمِ هولناک به سمتِ بالا حرکت کرد.
وقتی به آن رسیدند، نیمی از حفرهٔ باز و خونین روی سطحِ آب بود و نیمِمرواریدِ دیگرش همچنان زیرِ آب. جریانِ سرخی به بیرون میریخت و میخواست آنها را به عقب براند. سانیمیانِ دندان به هم سابید و در برابرِ جریان مقاومت کرد، تا اینکه سرانجام واردِ تونلِ تاریک شد.
اما بعد جریان برعکس شد و حجمِ عظیمینداشت از آب به درونِ بدنِ هیولای مرده سرازیرخوشبختانه شد و آنها را به عمقِ بیشتری کشید.
«گندش بزنن!»
سانی با سرعتی وحشتناک به اعماقِ جسدِ لاکپشتِ سیاه کشیده شد، بهجوهر گوشتِ آن میخورد و طنابِ طلایی را محکم چسبیده بود. انگار ابدیتیعظیمِ گذشت تا جریان ضعیف شد و توانست از چیزِ محکمی بالا برود.
سانی طناب را کشید و یک ثانیه بعد، نفیس همکار از آب بیرون آمد. دستش را بالا برد و شرارهاینفسش از شعلهٔ سفید رویش روشن کرد تا اطرافشان را روشن کند.
نفسِ عمیقی کشیدانگار و ناگهان فهمید چقدرجوهر نزدیک به هم ایستادهاند.
بعد از غوطهخوردن در خونِ رقیقشدهٔ لاکپشتِ سیاه، هر دو شبیهِ کابوسِ متحرکیسرعتِ شده بودند... با این حال، سانی بیاختیار متوجه شد که تونیکِ خیسِ نفیسجوهر چقدر سفت به تنش چسبیده و پارچهٔ نازکش تا چه حد بدننما شده است.
کمی جابهجا شد، بعد بهزور نگاهشمیکردند را گرفت و تونلِ تاریکِ گوشتِجوهر خونآلودِ هیولای اعظم را برانداز کرد.
آنجا... دقیقاً همانشکلی بود که آدم از چنیننقرهایِ جایی انتظار داشت. هرچند کسی دلیلی نداشت بخواهد چیزیجوهر به این حد عجیب و چندشآور را تصور کند.
دیوارهای تونل که بیشترش در تاریکی فرو رفته بود، ناهموار، اسفنجی و سرخ بود. نیمهٔکنند پایینیاش را آبِ متلاطم پوشانده بود و نیمهٔ بالایی پر از بویِ تقریباً غیرقابلتحملِ خون بود.بودند جویبارهای سرخ از دیوارها و سقف جاری بود و با آبِ تاریکِ پایین در هم میآمیخت.
سانی و نفیس روی یکی از مهرههای لاکپشتِ سیاه ایستاده بودندامکان که مثلِ کوهی صورتیرنگ و رنگپریده از کفِ تونل بیرون زدهانگار بود. سانی داشت اطراف را نگاه میکرد و نفیس بهسختی نفسنفس میزد.
«خب، الان...»
پیش از آنکه جملهاش را تمام کند، لاشهٔ هیولای اعظم بارِ دیگرحال لرزید و نزدیک بود هر دو از روی استخوانِ لغزنده به پایین پرتکنند شوند. سانی مجبور شد نفیس را بگیرد تا دوباره توی آبِ خروشان نیفتد.
لحظهای بعد فهمید که در آغوشِ هماند و بدنهایشانمجبور محکم به هم چسبیده است. میتوانست نرمی و گرمایتاریکِ پوستش را از روی پارچهٔ نازکِ تونیکِ سفید حس کند.
چشمانِ خاکستری ولحظه خیرهکنندهاش هم نزدیککشیده بود... خیلی نزدیک.
سانی حرفش رانقرهایِ از یاد برد وحال چند لحظه بیحرکت ماند.
بعد، وقتی مطمئن شدسرعتِ نفیس تعادلش را بهنقرهایِ دست آورده، بااحتیاط رهایش کرد.
«خب... الان... تنها کاریخاطرهای که باید بکنیم اینه کهمجبور یکم گوشت ببریم. مگه نه؟»
نفیس گلویش را صافسمتِ کرد، شرارهٔ شعله را بالاترصیدِ برد و نگاهش را دزدید.
«آ... آره...پابندهای درسته. ونفیس زنده برگردیم.»
سانی آهِ لرزانی کشید.
«آره. یکییکی...»