---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 372: نام‌های ایزدان • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 372: نام‌های ایزدان

0

مدتی بعد، آن‌قدر به‌کردم​ خودش مسلط شد که‌اونایی​ بتواند گفتگو را ادامه دهد.

سانی و معلم جولیوس مدتی با هم گپ زدند و دربارهٔ‌ایزدای​ روندِ دقیقِ چاپِ گزارش، تغییراتی که باید اعمال می‌شد و اینکه‌کرد​ چطور برای به ثمر رساندنِ پروژه با هم همکاری کنند، بحث کردند.

البته همهٔ این‌ها فقط بعد از آن اتفاق می‌افتاد که سانی در عالمِ‌توی​ رؤیا مستقر می‌شد و دژی پیدا می‌کرد تا خودش را به آن لنگر‌نگاهی​ کند. در حالِ حاضر، دقیقاً وقتِ کار روی یک مقالهٔ دانشگاهی را نداشت.

معلم جولیوس همچنین بخشی از دانشِ خود دربارهٔ سکونتگاه‌های انسانی در‌اما​ عالمِ رؤیا و نظراتش دربارهٔ نحوهٔ انتخابِ یک دژِ مناسب را‌برداشتی​ در میان گذاشت. اما تمامِ توصیه‌هایش در یک جمله خلاصه می‌شد:

«یکی رو پیدا‌عبادتگاه​ کن که لوله‌کشیِ‌ایزدایی​ خوبی داشته باشه.»

سانی نمی‌دانست چه برداشتی از این حرف‌داشتن​ بکند، اما از حالتِ دردمندِ چهرهٔ پیرمرد پیدا‌لبخند​ بود که این موضوع واقعاً عاملِ مهمی است.

سرانجام توانست مسیرِ گفتگو‌تاریک​ را به سمتِ چیزهایی بکشاند‌انگار​ که واقعاً می‌خواست درباره‌شان بداند.

«حالا که حرفش شد... یه چیزی برام خیلی مبهمه. وقتی داشتم شهرِ تاریک رو‌جمله​ می‌گشتم، چندتا عبادتگاه پیدا کردم. اما انگار ایزدایی که می‌پرستیدن با اونایی که توی‌چهرهٔ​ کابوسِ اولم درباره‌شون شنیده بودم فرق داشتن. انسان‌های بومیِ عالمِ رؤیا همه ایزدای متفاوتی داشتن؟»

معلم جولیوس نگاهی‌عبادتگاه​ به او انداخت‌ایزدایی​ و لبخند زد:

«آه! ایزدان. واقعاً موضوعِ جالبیه.»

چند لحظه‌داشتم​ فکر کرد‌تاریک​ و بعد گفت:

«هم آره و هم نه. ایزدانی که توی مناطقِ مختلف پرستیده می‌شدن نام‌های متفاوتی داشتن،‌خلاصه​ اما تا جایی که ما می‌دونیم، همهٔ اون نام‌ها به موجوداتِ یکسانی اشاره می‌کردن. اجماعِ‌بود​ فعلی اینه که «ایزدانِ» عالمِ رؤیا در واقع موجوداتِ واقعی بودن، شاید موجوداتی از رتبهٔ ایزدی.»

سانی سر تکان داد.

«واقعاً؟ پس... الان کجان؟»

پیرمرد آهی کشید.

«چیزِ عجیب دربارهٔ ایزدان همینه. اونا مُردن، درست مثلِ هر چیزِ دیگه‌ای توی عالمِ رؤیا که مُرده. به نظر می‌رسه توی‌نمی‌دانست​ دوره‌های زمانیِ خیلی از کابوس‌ها زنده بودن، اما ویرانه‌هایی که ما باهاشون روبه‌رو شدیم و کاوش کردیم، بیشترشون می‌گن که اونا نابود‌درباره‌شان​ شدن... به دستِ چی یا کی، نمی‌دونیم. همچنین نمی‌دونیم که آیا اونا قبل از پیدایشِ خودِ طلسمِ کابوس وجود داشتن یا بعدش.»

کمی مکث‌چندتا​ کرد و‌کردم​ بعد افزود:

«اما چندتا چیز‌درباره‌شون​ دربارهٔ ایزدان می‌دونیم. مثلاً‌داشتن​ اینکه تعدادشون چندتا بوده...»

سانی لبخند زد.

«بذارید حدس بزنم... هفت‌تا؟»

معلم جولیوس خندید.

«آدم این‌طور فکر می‌کنه، مگه نه؟ ولی نه، فقط شش ایزد‌ایزدای​ وجود داشت. رایج‌ترین نام‌هاشون خورشید، جنگ، جانور، توفان، دل و سایه بود.‌گفت​ هرچند راستش رو بخوای، این نام‌ها حقِ مطلب رو درباره‌شون ادا نمی‌کنه.»

سانی ابرویی بالا انداخت.

«واقعاً؟ چطور مگه؟»

استادش چانه‌اش را‌عبادتگاه​ مالید و بعد‌ایزدایی​ با تردید گفت:

«خب، یک ایزد موجودِ خیلی وسیع‌تری از اونه که بشه با یک کلمه توصیفش کرد. مثلاً ایزدبانوی جنگ‌جالبیه​ رو در نظر بگیر... اوه، آره، به نظر می‌رسه جنسیتشون خیلی سیاله... ایزدِ جنگ قراره خدای جنگاوری باشه‌یکسانی​ و به یک معنا، او — مرد یا زن — همین‌طور هم هست. اما او خدای زندگی هم هست.»

آخه... چی؟

«آخه کجاش‌سکونتگاه‌های​ با عقل‌نظراتش​ جور درمیاد؟»

پیرمرد لبخند زد.

«جنگ مترادف با مبارزه‌ست، و زندگی چیه جز مبارزه‌ای مداوم برای بقا؟‌متفاوتی​ پس به ایزدبانوی جنگ می‌شه ایزدبانوی زندگی هم گفت. اون همچنین ایزدبانوی‌آره​ پیشرفت، فناوری، صنعت، خرد، و در کنارِ همهٔ این‌ها، ایزدبانوی حامیِ بشریته.»

معلم جولیوس غرق در‌تاریک​ مبحثِ موردعلاقه‌اش شد و‌کردم​ کمی به حاشیه رفت:

«یا مثلاً ایزدبانوی جانوران رو در نظر بگیر. اون اغلب به عنوان ایزدبانوی ماه، و همین‌طور شکار، میلِ‌خوبی​ جسمانی، خون، زیبایی، و چرخهٔ تولد و مرگ هم توصیف می‌شه. ایزدِ خورشید همون سرورِ نوره، تجلیِ آتش،‌سرانجام​ شور، آفرینش و نابودی. ایزدبانوی توفان همچنین ایزدبانوی اعماق، اقیانوس‌ها، تاریکی، ستارگان، سفر، راهنمایی و فاجعه‌ست. و الی آخر...»

سانی سرفه کرد.

«خب... ایزدِ سایه چطور؟»

مربیِ عجیب‌وغریب شانه‌ای بالا انداخت:

«راستش... با اون یکی خیلی آشنا نیستم. در میونِ ایزدان، سایه چندان‌تمامِ​ برجسته نیست. خب، فکر کنم یه سایه باید هم همین‌طور باشه. اون گاهی‌بکند​ ایزدِ صلح، مرگ، تسلا و رازها نامیده می‌شه. فکر کنم همش همین باشه.»

سانی چند لحظه‌عبادتگاه​ مکث کرد و‌ایزدایی​ بعد با احتیاط پرسید:

«می‌فهمم. تصورش سخته که فقط‌بودم​ شش موجود مسئولِ تمامِ این‌ها‌همه​ بودن. موجوداتِ ایزدیِ دیگه‌ای هم بودن؟»

معلم جولیوس چند‌شهرِ​ لحظه فکر کرد و‌عبادتگاه​ بعد شانه بالا انداخت.

«قطعاً موجوداتِ زیادی بودن که یا تا حدی ایزدی بودن،‌گذاشت​ یا حتی تقریباً به اندازهٔ خودِ ایزدان قدرت داشتن. اما‌باشه​ ما چیزِ زیادی درباره‌شون نمی‌دونیم. مثلاً دیمون‌ها رو در نظر بگیر...»

سانی نفسش را حبس کرد.

«دیمون‌ها موجوداتِ خیلی مرموزی بودن! می‌گن قدرتی تقریباً برابر با ایزدان داشتن، اما با‌انداخت​ ماهیتی متفاوت. انگار خودشون رو خلق کرده بودن، یا دست‌کم از ناکجا پیداشون شده‌پرستیده​ بود. تقریباً هیچ‌چیز درباره‌شون نمی‌دونیم، جز اینکه هفت تا بودن... یکی از یکی وحشتناک‌تر.»

سانی ابرویی بالا انداخت.

«وحشتناک؟ چرا وحشتناک بودن؟»

پیرمرد لبخند زد:

«چی می‌تونه ترسناک‌تر از موجودی باشه که از ناکجا پیداش شده و‌متفاوتی​ اون‌قدر قدرت داره که بتونه با آسمان‌ها واردِ جنگ بشه؟ فراموش نکن که‌ایزدانی​ انسان‌ها بیشتر از هر چیزی از ناشناخته‌ها می‌ترسن. شاید ایزدان هم همین‌طور بودن.»

سانی مدتِ زیادی‌شهرِ​ مکث کرد و‌چندتا​ در نهایت پرسید:

«معلم جولیوس...‌سکونتگاه‌های​ تا حالا چیزی‌نحوهٔ​ دربارهٔ ناشناخته شنیدین؟»

مربی‌اش نگاهِ عجیبی‌عبادتگاه​ به او انداخت‌ایزدایی​ و بعد خندید.

«این دیگه چه سؤالیه؟ مگه من تمامِ عمرم رو وقفِ کشفِ ناشناخته‌ها نکردم؟ فکر کنم کم‌خوابی داره روت اثر می‌ذاره، پسرم. بیا، به اندازهٔ‌آره​ کافی وقتتو تلف کردم. یه بیدارشدهٔ تازه‌کار مثل تو الان باید این‌ور و اون‌ور بدوه و سعی کنه حامی پیدا کنه یا خودش رو‌رتبهٔ​ تو دلِ یه خاندانِ پذیرا جا کنه. چندتا کتاب دربارهٔ ایزدان و الوهیت بهت معرفی می‌کنم تا وقتی اونجا تو عالمِ رؤیا مستقر شدی بخونیشون...»

سانی لبخندِ بی‌جانی زد؛ فهمید‌می‌گشتم​ که معلم جولیوس هیچ‌چیز دربارهٔ بافنده،‌می‌پرستیدن​ دلایلِ مرگِ ایزدان، و ناشناخته نمی‌داند.

به طرزِ‌سکونتگاه‌های​ عجیبی، احساسِ‌نظراتش​ آسودگی کرد.

ناولها | novelha.net