---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 782: استادِ بزرگ • ⏱ 5 دقیقه

چپتر 782: استادِ بزرگ

0

در راهِ بازگشت از مدرسه، رین نمی‌توانست به چیزی جز خبری که از هم‌کلاسی‌هایش شنیده بود فکر‌الان​ کند. ابتدا آن را شایعه‌ای بی‌اساس دانسته و نادیده گرفته بود، اما طبعِ کنجکاوش او را واداشت‌می‌شد​ تا برای اطمینان، پورتال‌های معتبرِ دولتی را بررسی کند. یک دقیقه جستجو نشان داد که شایعات حقیقت داشت.

ستارهٔ دگرگون از خاندانِ شعلهٔ جاودان،‌خوشحال​ قهرمانِ گمشدهٔ ساحلِ فراموش‌شده، عروج‌یافته و به‌معلمِ​ دنیای واقعی بازگشته بود. او زنده بود!

امکان نداره...

حالا دیگر خبر مثل بمب در شبکه می‌پیچید. رین می‌دید‌اینکه​ که بسیاری از مسافرانِ قطار هم دارند به همین موضوع‌شخصاً​ فکر می‌کنند و درباره‌اش حرف می‌زنند. همه بهت‌زده و هیجان‌زده بودند.

با این حال، توجهی‌وجود​ به دیگران نکرد. تنها‌آینده​ یک فکر در سر داشت.

باید به سانی می‌گفت!

هرچه باشد، دوست و مربی‌اش عضوی از دستهٔ ستارهٔ دگرگون بود. فراتر از‌یکی​ آن، با توجه به اشاره‌های افی و گفتگوی کوتاهی که با سانی داشت، رین‌کرد​ می‌دانست که رابطهٔ میان آن دو چیزی بسیار بیشتر از یک رفاقتِ ساده است.

سانی عملاً‌است​ به این موضوع‌کرده​ اعتراف کرده بود.

سانی خیلی خوشحال می‌شه!

با وجود اینکه تا چند روزِ آینده با معلمِ جوانش کلاس نداشت، رین تصمیم گرفت خبر را شخصاً به‌شخصاً​ او بدهد... آن هم همین الان! اصلاً نمی‌توانست صبر کند. البته از شدتِ هیجان، این واقعیت را در نظر‌می‌شد​ نگرفته بود که اگر خبر واقعاً صحت داشت، سانی باید یکی از اولین کسانی می‌بود که از آن مطلع می‌شد.

رین با اشتیاقِ فراوان از ایستگاهِ تراموا به سمتِ خانهٔ‌اگر​ مربی‌اش دوید، در را باز کرد و وارد شد. از روی‌ایستگاهِ​ عادت کوله‌پشتی‌اش را گوشه‌ای انداخت، کفش‌هایش را درآورد و داد زد:

«سانی! سانی! خونه‌ای؟ باورت نمی‌شه...»

اما بعد، دخترِ‌می‌شه​ نوجوان با دهانی‌چند​ باز خشکش زد.

در حالی که در سکوتی بهت‌زده نگاه می‌کرد، پردهٔ آویزان بر ورودیِ اتاقِ‌معلمِ​ مهمان کنار رفت و زنِ جوانی قدبلند و فوق‌العاده زیبا واردِ اتاقِ نشیمن‌هیجان​ شد. ناگهان، انگار نورِ خورشیدی که از پنجره‌ها به داخل می‌تابید کمی روشن‌تر

«تو... تو... تو...»

غریبهٔ زیبارو ابرویی بالا انداخت‌کرده​ و ساکت ماند. رین بالاخره‌اینکه​ توانست جمله‌اش را تمام کند:

«تو ستارهٔ دگرگونی!»

آخرین دخترِ خاندانِ شعلهٔ جاودان‌خیلی​ سرش را کمی کج کرد‌چند​ و بعد شانه بالا انداخت.

«آره، هستم. تو کی هستی؟»

رین آبِ دهانش را قورت داد. آرام‌آرام داشت می‌فهمید که در حضورِ یکی‌آینده​ از بااستعدادترین فرماندهانِ جنگی و قهرمانانِ بشریت است... کسی چنان نامدار که در تمامِ‌هیجان​ دنیا به‌سختی کسی پیدا می‌شد که نامش را نداند... و مالِ سانی... مالِ سانی...

دخترِ نوجوان با به یاد آوردنِ درس‌هایی که‌آینده​ سانی به او داده بود، خودش را مجبور کرد‌الان​ تا حدی آرام شود و با صدایی ضعیف گفت:

«من... من‌عملاً​ رین هستم.‌کرده​ سانی معلمِ منه.»

ستارهٔ دگرگون لحظه‌ای ساکت ماند و مهمانِ‌واقعیت​ ناخوانده را برانداز کرد. سپس، ردِ کوچکی‌اولین​ از لبخند روی صورتِ زیبایش نقش بست.

«واقعاً؟ خب... من قبلاً‌اعتراف​ معلمِ معلمت بودم. فکر‌می‌شه​ کنم این‌طوری می‌شم معلم‌بزرگت.»

چشمانِ رین گشاد شد.

«چی...»

ستارهٔ دگرگون از‌صبر​ خاندانِ شعلهٔ جاودان...‌هیجان​ چهٔ او بود؟

این مفهوم‌است​ اصلاً در‌اعتراف​ ذهنش جا نمی‌افتاد.

در همین حین، معلم‌بزرگِ فرضی به سمتِ پیشخوانِ آشپزخانه رفت‌جوانش​ و برای خودش کمی آب ریخت. آب را خورد، بعد‌البته​ به رین نگاه کرد. پس از چند ثانیه سکوت، گفت:

«چند روزی‌عملاً​ اینجا می‌مونم. می‌تونی‌خیلی​ نف صدام کنی.»

رین آرام سر تکان داد، در‌هیجان​ حالی که کاملاً مطمئن نبود چه‌صحت​ چیزی به او گفته شده است.

خواب می‌دید؟ آیا بانوی مشهورِ خاندانِ شعلهٔ جاودان روبه‌رویش ایستاده‌اینکه​ بود... پیراهنِ سانی را پوشیده بود... و به رین می‌گفت او‌بدهد​ را با اسمِ کوچکش صدا کند؟ حتی با یک اسمِ مستعار...

اگر آن سانیِ عوضی رین را در موقعیتی قرار نداده بود که‌نداشت​ با سرودِ سقوط‌کردگان، پروردهٔ گرگ‌ها و بلبل روبه‌رو شود، احتمالاً تا الان‌نظر​ غش کرده بود. اما با این وضع، رین به‌زور می‌توانست روی پاهایش بایستد.

بانو ستارهٔ دگرگون... نف... با‌خیلی​ دقت به او نگاه کرد‌چند​ و بعد ناگهان سؤالِ عجیبی پرسید:

«رین... خونهٔ شما‌صبر​ پنجرهٔ بزرگ و‌هیجان​ حیاطِ چمن داره؟»

رین بی‌صدا سر تکان داد.

«آره؟ چطور؟»

نف لحظه‌ای مکث‌اعتراف​ کرد و بعد‌خوشحال​ رویش را برگرداند.

«همین‌جوری پرسیدم.»

سپس، به سمتِ اتاقِ‌اعتراف​ نشیمن نگاه کرد و‌می‌شه​ جرعه‌ای از آبش نوشید.

«آها. راستی، می‌دونی چطور‌وجود​ باید سیستمِ سرگرمیِ این‌آینده​ خونه رو کنترل کرد؟»

رین دوباره سر تکان داد.

«آه... آره، می‌دونم.»

ستارهٔ دگرگون‌است​ با رضایت‌اعتراف​ لبخند زد.

«عالیه. بهم گفتن یه‌وجود​ فیلم دربارهٔ من هست.‌آینده​ می‌تونی بندازیش روی پروژکتور؟»

رین نفسِ عمیقی کشید، مطیعانه به سمتِ پروژکتور‌وجود​ رفت، آن را به رابطش وصل کرد و‌نداشت​ سرودِ نور و تاریکی را در شبکه جستجو کرد.

چند دقیقه بعد، به خودش که آمد، دید روی مبل‌اگر​ کنارِ استاد ستارهٔ دگرگون... وارثِ افسانه‌ایِ شعلهٔ جاودان... نشسته است‌فراوان​ و موسیقیِ حزن‌انگیزی در اطرافشان می‌پیچد. فیلم داشت شروع می‌شد.

«من... من دارم‌عملاً​ خواب می‌بینم؟ این نمی‌تونه‌خوشحال​ واقعی باشه، مگه نه؟»

روی دیوارِ روبه‌رویشان، نمای داخلیِ اتاقی جادار و پرنور ظاهر شد. مردی‌نداشت​ خوش‌قیافه با حلقه‌های تیره زیرِ چشمانش داشت نقشه‌ای را بررسی می‌کرد... در‌نظر​ حالی که دختربچه‌ای با موهای نقره‌ای روی فرشی نزدیکِ او بازی می‌کرد.

مرد داشت صحبت می‌کرد:

«...ما بیدارشدگان فقط‌صبر​ برای محافظت از بشریت‌واقعیت​ سلاح به دست می‌گیریم!»

نفیس که کنارِ رین‌اعتراف​ نشسته بود، آهی کشید و‌وجود​ دستش را روی صورتش گذاشت.

ناولها | novelha.net