---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 473: حلقهٔ موبیوس • ⏱ 7 دقیقه

چپتر 473: حلقهٔ موبیوس

0

به خاطر هجومِ ناگهانیِ این همه خرده، سانی گیج شد و تلوتلو‌توانمندیِ​ خورد. بدنش داشت به‌شکلی نامحسوس خود را بازسازی می‌کرد، قوی‌تر و نیرومندتر می‌شد...‌آنچه​ تفاوت آن‌قدر فاحش بود که می‌توانست آن را با بندبندِ وجودش حس کند.

وقتی بیدارشدگان خرده‌های روح — یا در موردِ او، قطعه‌های سایه — را جذب می‌کردند، ظرفیتِ هسته‌هایشان بیشتر‌تفاوتی​ می‌شد و تواناییِ جسمانی‌شان کمی ارتقا می‌یافت. معمولاً این اتفاق با چنان مقادیرِ اندکی رخ می‌داد که تشخیصِ تفاوت‌خواب​ دشوار بود، اما این بار، سانی کارِ کاملاً نامعقولی کرده و ۱۴۰۰ قطعهٔ سایه را یکجا مصرف کرده بود.

از خود پرسید که آیا‌کرده​ کسِ دیگری در تاریخ چنین‌پرسید​ شاهکاری کرده است یا نه.

«بعیده... خیلی بعیده...»

لبهٔ قربانگاه را گرفت تا سرِ‌مسیر​ پا بماند و آن حسِ عجیب و‌بشر​ سرخوشانه را تا جای ممکن تاب آورد.

اصلاً چطور کسی می‌توانست چنین کاری بکند، وقتی — تا جایی که‌هسته‌اش​ سانی خبر داشت — همه جز او و نفیس تنها به داشتنِ‌سپس​ یک هسته محدود بودند؟ آن‌ها حتی نمی‌توانستند این مقدار را جذب کنند...

«آخ...»

پیش‌تر در ساحلِ فراموش‌شده، سانی از جایی که تقریباً هیچ قطعهٔ سایه‌ای نداشت، به اشباعِ کاملِ‌آیا​ هسته‌اش با ۱۰۰۰ قطعه رسیده بود. در این مسیر، از انسانی که هیچ تفاوتی با آدم‌های‌سرخوشانه​ عادی نداشت، به اوجِ توانمندیِ بشر رسیده و سپس از آن مرزها هم عبور کرده بود.

تبدیل شدن به یک بیدارشده، او را بسیار فراتر از حدِ عادی برده بود. حالا از‌عبور​ آنچه هر انسانِ عادی می‌توانست در خواب ببیند هم بسیار قوی‌تر و سریع‌تر بود و می‌توانست‌جوهر​ توانِ رزمی‌اش را با جوهر باز هم ارتقا دهد و به قدرتی حقیقتاً فراانسانی دست یابد.

و حالا، تحولی را از سر می‌گذراند که گستردگی‌اش دست‌کمی از اوج‌گیری‌اش در ساحلِ فراموش‌شده‌رسیده​ نداشت و او را بسیار قدرتمندتر می‌کرد. در واقع، حالا احتمالاً قوی‌ترین بیدارشده در جهانِ‌بسیار​ بیداری و عالمِ رؤیا بود؛ البته به استثنای کسانی که سرشتشان مستقیماً جسمشان را تقویت می‌کرد.

و تازه در آن صورت هم‌۱۴۰۰​ می‌توانست تواناییِ جسمانی‌اش را با کمکِ‌کسِ​ سایه‌ها دو... یا حتی سه برابر کند.

«دیوانه‌کننده‌ست!»

سانی نفسِ عمیقی کشید، سپس بی‌صدا عضلاتش را منقبض کرد‌عادی​ و جریانِ قدرتِ تازه‌ای را در رگ‌هایش حس کرد. احساسِ...‌بسیار​ شگفت‌انگیزی داشت. به شکلی باورنکردنی قوی، سریع و سرسخت شده بود.

اما این تمامِ ماجرا نبود.

ظرفیتِ هر دو هستهٔ سایه‌اش نیز به‌طرز چشمگیری افزایش‌مصرف​ یافته و در عرض چند ثانیه تقریباً دو برابر شده‌خیلی​ بود. بنابراین، حالا ذخایرِ جوهرِ سایه‌اش نیز بسیار عمیق‌تر بود.

این یعنی می‌توانست مدتِ بیشتری در اوجِ آمادگی بجنگد، از تقویت‌های فعالِ خاطره‌هایش‌یکجا​ بیشتر استفاده کند، زمانِ بیشتری به شکلِ سایه بماند، سایه‌هایش را از فاصله‌ای‌قربانگاه​ دورتر مهار کند و هنگام استفاده از گامِ سایه مسافتِ بیشتری را طی کند.

خلاصه... سانی حالا‌۱۰۰۰​ به دردسرِ خیلی‌مسیر​ بزرگ‌تری تبدیل شده بود.

رفته‌رفته که به جسمِ‌ساحلِ​ جدید و ارتقایافته‌اش عادت‌سایه‌ای​ می‌کرد، بی‌اختیار لبخندی زد.

حالا که بالاخره از آن سکه‌های معجزه‌آسا استفاده کرده بود، آن سفرِ اکتشافیِ‌دیگری​ فاجعه‌بار برایش معنای تازه‌ای پیدا کرد. با وجودِ تمامِ رنج‌هایی که کشیده و‌عجیب​ دفعاتی که از بیخِ گوشِ مرگ گذشته بود، حس می‌کرد به‌نحوی ارزشش را داشت.

هدفش این بود که قوی‌تر‌اما​ شود و حالا قدمِ بزرگی‌کرده​ در این راه برداشته بود.

...حسِ خوبی داشت.

در حالی که سانی غرق در‌تقریباً​ افکارِ پیروزمندانه بود، نگاهش به چاقوی‌هسته‌اش​ ابسیدینی افتاد که روی قربانگاه قرار داشت.

کمی مکث کرد، سپس با احتیاط‌۱۴۰۰​ دست دراز کرد و دستهٔ سنگی‌کسِ​ و سردِ آن را لمس کرد.

یعنی کار می‌کنه؟

از زمانی که انسان‌ها در آنجا زندگی می‌کردند، آن چاقو روی قربانگاهِ پناهگاه باقی مانده‌مرزها​ بود. تقریباً هر بیدارشده‌ای که تا به حال پایش به دژ رسیده بود، دست‌کم یک‌توانِ​ بار سعی کرده بود آن را از روی آن سطحِ سفید بلند کند... از جمله سانی.

اما هیچ‌کدام موفق نشده بودند. وزنِ چاقو انگار از کلِ‌اشباعِ​ جزیره بیشتر بود؛ گویی به قربانگاه چسبیده بود. هرچه تلاش‌عادی​ می‌کردند، هیچ‌کس نتوانسته بود آن را حتی یک میلی‌متر تکان دهد.

با این حال، وقتی سانی برای اولین‌قطعهٔ​ بار از سکه‌های معجزه‌آسا استفاده کرد، حس‌تاریخ​ کرده بود چاقوی ابسیدین کمی تکان خورده است.

بنابراین... به این نتیجه رسیده بود که‌کارِ​ اگر به‌اندازهٔ کافی سکه روی قربانگاه بگذارد،‌مصرف​ شاید چاقو جدا شود و به دستش بیفتد.

سانی نفسش را حبس‌قطعه​ کرد و انگشتانش را‌تفاوتی​ دورِ دسته حلقه کرد.

...هرچه بادا باد؟

تمامِ زورش را زد و‌کرده​ سعی کرد تیغهٔ ابسیدین را‌پرسید​ از روی قربانگاه بلند کند.

اما چاقو هیچ مقاومتی نشان نداد. مثل هر چاقوی عادیِ دیگری،‌۱۴۰۰​ راحت از روی سنگِ سفید جدا شد؛ همین باعث شد سانی‌است​ تعادلش را از دست بدهد و بی‌ظرافت روی زمین غلت بزند.

نشست و با چشمانی گشادشده‌رسیده​ به چاقوی توی دستش خیره‌عادی​ ماند. بعد، لرزه‌ای به جانش افتاد.

گندش بزنن!

سانی کم‌وبیش انتظار داشت که کلِ پناهگاه ناگهان در آسمانِ زیرین سقوط کند، یا گذرگاه از کار بیفتد.‌بعیده​ برای همین می‌خواست چاقو را فقط کمی بلند کند تا اگر اوضاع به هم ریخت، دوباره سرِ جایش‌بکند​ بگذارد. اما حالا چند قدم از قربانگاه فاصله گرفته بود و راهی نداشت که فوراً به آن برگردد.

...خوشبختانه هیچ‌کدام‌می‌داد​ از ترس‌هایش‌دشوار​ به حقیقت نپیوست.

با وجود اینکه چاقوی ابسیدین از جای‌انسانی​ همیشگی‌اش روی قربانگاه برداشته شده بود، جزیره مشکلی‌مرزها​ نداشت. همه‌چیز دقیقاً مثل چند ثانیه پیش بود.

آهِ آسودگی‌کنند​ کشید و نفسش‌فراموش‌شده​ را بیرون داد.

خب... خوبه. اصلاً دلم نمی‌خواست‌کرده​ گند بزنم به اوضاعِ همهٔ اونایی‌آیا​ که اینجا توی جزایرِ زنجیری هستن.

سانی از جا برخاست و به چاقوی ابسیدین نگاه کرد. انگار از یک‌یکجا​ تکه‌سنگِ سیاه تراشیده شده بود و تیغه‌اش را تیز و صیقلی کرده بودند.‌قربانگاه​ ظاهرِ چاقو هیچ چیزِ خاصی نداشت. در واقع، کمی نتراشیده و تقریباً ابتدایی بود.

یک مشکلِ‌هسته‌اش​ کوچک هم‌قطعه​ در میان بود.

چاقو به خاطره تبدیل نشد.

هوم...

سانی انتظار داشت چاقو به بارانی از جرقه متلاشی شود و به هسته‌اش برود؛ درست مثل کاری‌کسِ​ که نقابِ بافنده کرده بود، یا رفتاری که خاطره‌های تکه هنگامِ برداشته‌شدن توسطِ صاحبِ جدیدشان نشان می‌دادند.‌ممکن​ موردرت هم وقتی دربارهٔ چاقوی عاج در معبدِ شب حرف می‌زد، به چیزی شبیهِ همین اشاره کرده بود.

به سانی گفته بود که برای‌مسیر​ دریافتِ خاطرهٔ تیغه‌ای که روی قربانگاهِ‌توانمندیِ​ سیاه قرار دارد، باید رویش خون ریخت.

اما چاقوی ابسیدین هیچ‌کدام از این کارها‌هیچ​ را نکرد. فقط در دستش ماند؛ مادی‌قطعه​ و ملموس‌تر از آنکه بشود تصورش را کرد.

اما عجیب‌تر از آن...

این بود که چاقو ظاهراً هیچ بافتِ طلسمی نداشت. بدونِ شک شیئی جادویی بود. سانی این را‌کسِ​ حس می‌کرد، حتی اگر نمی‌دانست چه ویژگی‌هایی در آن نهفته است. با این حال وقتی به زیرِ سطحِ‌تاب​ چاقو نگاه کرد، از آن الگوی آشنای ریسمان‌های اثیری که خودشان را دورِ نورهای لنگر می‌بافتند، خبری نبود.

در عوض، تنها درخششی خیره‌کننده دید؛ گویی چاقو‌تفاوتی​ تا خِرخِره از جوهرِ روح پُر شده بود. و‌تبدیل​ در دلِ آن درخشش، تنها یک ریسمان وجود داشت...

اما از‌کنند​ جنسِ همان ریسمان‌های‌فراموش‌شده​ اثیریِ همیشگی نبود.

آن یک...

سانی اخم کرد.

ریسمانِ تقدیر بود.

یک ریسمانِ تقدیرِ تنها به‌نحوی درونِ چاقوی ابسیدین قرار گرفته‌اشباعِ​ بود که بی‌نهایت بار روی خودش تا می‌خورد و دو انتهایش‌اوجِ​ به هم وصل شده بود تا دایره‌ای بی‌نقص و بی‌پایان بسازد.

سانی مدتی به آن‌نامعقولی​ ریسمانِ عجیب خیره ماند و‌مصرف​ بعد ابرو در هم کشید.

...حالا این دیگه چه صیغه‌ایه؟

ناولها | novelha.net