چپتر 473: حلقهٔ موبیوس
0به خاطر هجومِ ناگهانیِ این همه خرده، سانی گیج شد و تلوتلوتوانمندیِ خورد. بدنش داشت بهشکلی نامحسوس خود را بازسازی میکرد، قویتر و نیرومندتر میشد...آنچه تفاوت آنقدر فاحش بود که میتوانست آن را با بندبندِ وجودش حس کند.
وقتی بیدارشدگان خردههای روح — یا در موردِ او، قطعههای سایه — را جذب میکردند، ظرفیتِ هستههایشان بیشترتفاوتی میشد و تواناییِ جسمانیشان کمی ارتقا مییافت. معمولاً این اتفاق با چنان مقادیرِ اندکی رخ میداد که تشخیصِ تفاوتخواب دشوار بود، اما این بار، سانی کارِ کاملاً نامعقولی کرده و ۱۴۰۰ قطعهٔ سایه را یکجا مصرف کرده بود.
از خود پرسید که آیاکرده کسِ دیگری در تاریخ چنینپرسید شاهکاری کرده است یا نه.
«بعیده... خیلی بعیده...»
لبهٔ قربانگاه را گرفت تا سرِمسیر پا بماند و آن حسِ عجیب وبشر سرخوشانه را تا جای ممکن تاب آورد.
اصلاً چطور کسی میتوانست چنین کاری بکند، وقتی — تا جایی کههستهاش سانی خبر داشت — همه جز او و نفیس تنها به داشتنِسپس یک هسته محدود بودند؟ آنها حتی نمیتوانستند این مقدار را جذب کنند...
«آخ...»
پیشتر در ساحلِ فراموششده، سانی از جایی که تقریباً هیچ قطعهٔ سایهای نداشت، به اشباعِ کاملِآیا هستهاش با ۱۰۰۰ قطعه رسیده بود. در این مسیر، از انسانی که هیچ تفاوتی با آدمهایسرخوشانه عادی نداشت، به اوجِ توانمندیِ بشر رسیده و سپس از آن مرزها هم عبور کرده بود.
تبدیل شدن به یک بیدارشده، او را بسیار فراتر از حدِ عادی برده بود. حالا ازعبور آنچه هر انسانِ عادی میتوانست در خواب ببیند هم بسیار قویتر و سریعتر بود و میتوانستجوهر توانِ رزمیاش را با جوهر باز هم ارتقا دهد و به قدرتی حقیقتاً فراانسانی دست یابد.
و حالا، تحولی را از سر میگذراند که گستردگیاش دستکمی از اوجگیریاش در ساحلِ فراموششدهرسیده نداشت و او را بسیار قدرتمندتر میکرد. در واقع، حالا احتمالاً قویترین بیدارشده در جهانِبسیار بیداری و عالمِ رؤیا بود؛ البته به استثنای کسانی که سرشتشان مستقیماً جسمشان را تقویت میکرد.
و تازه در آن صورت هم۱۴۰۰ میتوانست تواناییِ جسمانیاش را با کمکِکسِ سایهها دو... یا حتی سه برابر کند.
«دیوانهکنندهست!»
سانی نفسِ عمیقی کشید، سپس بیصدا عضلاتش را منقبض کردعادی و جریانِ قدرتِ تازهای را در رگهایش حس کرد. احساسِ...بسیار شگفتانگیزی داشت. به شکلی باورنکردنی قوی، سریع و سرسخت شده بود.
اما این تمامِ ماجرا نبود.
ظرفیتِ هر دو هستهٔ سایهاش نیز بهطرز چشمگیری افزایشمصرف یافته و در عرض چند ثانیه تقریباً دو برابر شدهخیلی بود. بنابراین، حالا ذخایرِ جوهرِ سایهاش نیز بسیار عمیقتر بود.
این یعنی میتوانست مدتِ بیشتری در اوجِ آمادگی بجنگد، از تقویتهای فعالِ خاطرههایشیکجا بیشتر استفاده کند، زمانِ بیشتری به شکلِ سایه بماند، سایههایش را از فاصلهایقربانگاه دورتر مهار کند و هنگام استفاده از گامِ سایه مسافتِ بیشتری را طی کند.
خلاصه... سانی حالا۱۰۰۰ به دردسرِ خیلیمسیر بزرگتری تبدیل شده بود.
رفتهرفته که به جسمِساحلِ جدید و ارتقایافتهاش عادتسایهای میکرد، بیاختیار لبخندی زد.
حالا که بالاخره از آن سکههای معجزهآسا استفاده کرده بود، آن سفرِ اکتشافیِدیگری فاجعهبار برایش معنای تازهای پیدا کرد. با وجودِ تمامِ رنجهایی که کشیده وعجیب دفعاتی که از بیخِ گوشِ مرگ گذشته بود، حس میکرد بهنحوی ارزشش را داشت.
هدفش این بود که قویتراما شود و حالا قدمِ بزرگیکرده در این راه برداشته بود.
...حسِ خوبی داشت.
در حالی که سانی غرق درتقریباً افکارِ پیروزمندانه بود، نگاهش به چاقویهستهاش ابسیدینی افتاد که روی قربانگاه قرار داشت.
کمی مکث کرد، سپس با احتیاط۱۴۰۰ دست دراز کرد و دستهٔ سنگیکسِ و سردِ آن را لمس کرد.
یعنی کار میکنه؟
از زمانی که انسانها در آنجا زندگی میکردند، آن چاقو روی قربانگاهِ پناهگاه باقی ماندهمرزها بود. تقریباً هر بیدارشدهای که تا به حال پایش به دژ رسیده بود، دستکم یکتوانِ بار سعی کرده بود آن را از روی آن سطحِ سفید بلند کند... از جمله سانی.
اما هیچکدام موفق نشده بودند. وزنِ چاقو انگار از کلِاشباعِ جزیره بیشتر بود؛ گویی به قربانگاه چسبیده بود. هرچه تلاشعادی میکردند، هیچکس نتوانسته بود آن را حتی یک میلیمتر تکان دهد.
با این حال، وقتی سانی برای اولینقطعهٔ بار از سکههای معجزهآسا استفاده کرد، حستاریخ کرده بود چاقوی ابسیدین کمی تکان خورده است.
بنابراین... به این نتیجه رسیده بود کهکارِ اگر بهاندازهٔ کافی سکه روی قربانگاه بگذارد،مصرف شاید چاقو جدا شود و به دستش بیفتد.
سانی نفسش را حبسقطعه کرد و انگشتانش راتفاوتی دورِ دسته حلقه کرد.
...هرچه بادا باد؟
تمامِ زورش را زد وکرده سعی کرد تیغهٔ ابسیدین راپرسید از روی قربانگاه بلند کند.
اما چاقو هیچ مقاومتی نشان نداد. مثل هر چاقوی عادیِ دیگری،۱۴۰۰ راحت از روی سنگِ سفید جدا شد؛ همین باعث شد سانیاست تعادلش را از دست بدهد و بیظرافت روی زمین غلت بزند.
نشست و با چشمانی گشادشدهرسیده به چاقوی توی دستش خیرهعادی ماند. بعد، لرزهای به جانش افتاد.
گندش بزنن!
سانی کموبیش انتظار داشت که کلِ پناهگاه ناگهان در آسمانِ زیرین سقوط کند، یا گذرگاه از کار بیفتد.بعیده برای همین میخواست چاقو را فقط کمی بلند کند تا اگر اوضاع به هم ریخت، دوباره سرِ جایشبکند بگذارد. اما حالا چند قدم از قربانگاه فاصله گرفته بود و راهی نداشت که فوراً به آن برگردد.
...خوشبختانه هیچکداممیداد از ترسهایشدشوار به حقیقت نپیوست.
با وجود اینکه چاقوی ابسیدین از جایانسانی همیشگیاش روی قربانگاه برداشته شده بود، جزیره مشکلیمرزها نداشت. همهچیز دقیقاً مثل چند ثانیه پیش بود.
آهِ آسودگیکنند کشید و نفسشفراموششده را بیرون داد.
خب... خوبه. اصلاً دلم نمیخواستکرده گند بزنم به اوضاعِ همهٔ اوناییآیا که اینجا توی جزایرِ زنجیری هستن.
سانی از جا برخاست و به چاقوی ابسیدین نگاه کرد. انگار از یکیکجا تکهسنگِ سیاه تراشیده شده بود و تیغهاش را تیز و صیقلی کرده بودند.قربانگاه ظاهرِ چاقو هیچ چیزِ خاصی نداشت. در واقع، کمی نتراشیده و تقریباً ابتدایی بود.
یک مشکلِهستهاش کوچک همقطعه در میان بود.
چاقو به خاطره تبدیل نشد.
هوم...
سانی انتظار داشت چاقو به بارانی از جرقه متلاشی شود و به هستهاش برود؛ درست مثل کاریکسِ که نقابِ بافنده کرده بود، یا رفتاری که خاطرههای تکه هنگامِ برداشتهشدن توسطِ صاحبِ جدیدشان نشان میدادند.ممکن موردرت هم وقتی دربارهٔ چاقوی عاج در معبدِ شب حرف میزد، به چیزی شبیهِ همین اشاره کرده بود.
به سانی گفته بود که برایمسیر دریافتِ خاطرهٔ تیغهای که روی قربانگاهِتوانمندیِ سیاه قرار دارد، باید رویش خون ریخت.
اما چاقوی ابسیدین هیچکدام از این کارهاهیچ را نکرد. فقط در دستش ماند؛ مادیقطعه و ملموستر از آنکه بشود تصورش را کرد.
اما عجیبتر از آن...
این بود که چاقو ظاهراً هیچ بافتِ طلسمی نداشت. بدونِ شک شیئی جادویی بود. سانی این راکسِ حس میکرد، حتی اگر نمیدانست چه ویژگیهایی در آن نهفته است. با این حال وقتی به زیرِ سطحِتاب چاقو نگاه کرد، از آن الگوی آشنای ریسمانهای اثیری که خودشان را دورِ نورهای لنگر میبافتند، خبری نبود.
در عوض، تنها درخششی خیرهکننده دید؛ گویی چاقوتفاوتی تا خِرخِره از جوهرِ روح پُر شده بود. وتبدیل در دلِ آن درخشش، تنها یک ریسمان وجود داشت...
اما ازکنند جنسِ همان ریسمانهایفراموششده اثیریِ همیشگی نبود.
آن یک...
سانی اخم کرد.
ریسمانِ تقدیر بود.
یک ریسمانِ تقدیرِ تنها بهنحوی درونِ چاقوی ابسیدین قرار گرفتهاشباعِ بود که بینهایت بار روی خودش تا میخورد و دو انتهایشاوجِ به هم وصل شده بود تا دایرهای بینقص و بیپایان بسازد.
سانی مدتی به آننامعقولی ریسمانِ عجیب خیره ماند ومصرف بعد ابرو در هم کشید.
...حالا این دیگه چه صیغهایه؟