چپتر 1753: فراری
0صبح که سانی بیدار شد، رویحال تخت ماند و به سقف خیرهاینطوره شد. بهشکلِ عجیبی احساسِ بیتفاوتی میکرد.
دیروز با خود فکر کرده بود که آیا ادامه دادنِ مطالعهٔ نوشتههای نِتِر ارزشش را دارد یا نه.بهتره دیگر چیزِ زیادی نمانده بود تا از رونها بیاموزد... همین که این فکر به ذهنش رسید، تمامِ انگیزه وبرجِ هیجانی که برای ترجمهٔ آنها داشت ناپدید شد. وقتی چیزی برای دلخوشی نداشت، دلیلی هم برای برخاستن پیدا نمیکرد.
اصلاً چقدر در آسمانِمِهی زیرین مانده بود؟ یک ماه؟بیرونیاش یا نزدیک به دو ماه؟
در هر حال،نمیکرد رکوردِ قبلیِ خودشآسمانِ را شکسته بود.
«حالا کهزیرین اینطوره، بهترهماه جامو راحت کنم...»
سانی چشمانشپیدا را بستاصلاً و دوباره خوابید.
چند روزِ بعد را به بطالت گذراند. گاهی سانی بیرون میرفت و به دریای شعلههاواقعاً نگاه میکرد. گاهی در برجِ آبنوس میماند و به دیوارها خیره میشد. تنها تجسمش که ازاست رین محافظت میکرد فعال مانده بود، و همین تنها دلیلی بود که از بیحوصلگی تلف نمیشد.
اما سرانجام،پیدا فکرِ عجیبی ذهنشچقدر را درگیر کرد.
«...میتونم اززیرین کوههای تهیماه رد بشم؟»
سؤالش شاید بیهوده به نظر میرسید، اما اینطور نبود. سانی جرئت نمیکرد به فضای تهیِشکسته درونِ این رشتهکوهِ عظیم پا بگذارد، جایی که تاریکیِ عنصری در آن خانه داشت. اماگذراند به دلِ مِهی که آن را پوشانده بود زدن و عبور از نمای بیرونیاش چطور؟
اگر مِهی که قلههای دندانهدار را در بر گرفته بود واقعاً نیستیِقلههای مطلق بود، پس هرکسی که واردش میشد به هیچ تبدیل میشد. دستکماشتباه این چیزی بود که به ذهن میرسید... اما این فکر اشتباه بود.
سانی مدرکِ انکارناپذیری داشت که زنده ماندن در مه، دستکم برای مدتی، ممکنقبلیِ است. دلیلش این بود که قدیس کورمک پیش از اینکه به دستِ قدیسچند تایریس کشته شود، ماهها از طرفِ خاندانِ دلاوری در کوههای تهی کاوش کرده بود.
هدفش چه بود؟ یافتنِ راهی برای عبور به آن سوی کوهها؟ گشتناینطوره به دنبالِ ورودیِ جهانِ زیرین، جایی که گمان میرفت دژِ نِتِر در آنگذراند قرار دارد؟ یا اصلاً چیزِ دیگری که سانی حتی نمیتوانست حدسش را بزند؟
در هر حال، اگراصلاً کورمک میتوانست این کار راماه بکند، پس سانی هم میتوانست.
«امتحانش کنم؟»
هیچ برنامه و خواستهٔ خاصی نداشت، جز تمایل به دور بودن از همه.قبلیِ آیا جایی دورتر از گسترهٔ کاوشنشدهٔ آن سوی کوههای تهی پیدا میشد؟ آنجا،چند سانی واقعاً و کاملاً تنها میماند، و این همان چیزی بود که میخواست.
جذبهٔ ناشناختهها...
کنجکاوی وپیدا شوقِ پرسهاصلاً زدن صدایش میزدند.
در آن سویدلِ این رشتهکوهِ نفوذناپذیر...زدن ساحلِ فراموششده قرار داشت.
آنجا اکنون سرزمینی متروک و غرق در تاریکیِ همیشگی بود. بیشترِ موجوداتی که در هزارتوی مرجانی میزیستند از بین رفته و بهچشمانش دستِ ترورِ منارهٔ سرخ نابود شده بودند. دریای تاریک هم دیگر وجود نداشت و به دستِ خودِ او مهروموم شده بود. شایدرین هنوز چند پلید در گوشهای از آن تاریکی زنده مانده بودند... اما همچنان میخواست یک بارِ دیگر به دیدنِ آن مکان برود.
سانی میتوانست قدم در مسیرِ سفری بگذارد که پیشتر با نفیس و کاسی طی کرده بود. میتوانست مطمئن شود که روحخوار مرده است،بعد و اگر نه، به قولش عمل کند و آن موجودِ لعنتی را بسوزاند و خاکستر کند. میتوانست به شهرِ تاریک برگردد و درسرانجام میانِ ویرانههای سوختهٔ قلعهٔ روشن بگردد، مجسمهٔ کُشنده را که هرگز ندیده بود پیدا کند و روی تختِ خودش در کلیسای جامعِ ویرانشده بخوابد.
و این تمامِ ماجرا نبود.
حالا انسانها از وجودِ ساحلِ فراموششده خبر داشتند. به لطفِ سفری که نفیس کرده بود،واقعاً این را هم میدانستند که بیابانِ کابوس در شرقِ آن قرار دارد. با این حال،ممکن هیچکس حتی نفهمیده بود در غرب و شمالِ آن مکانِ نفرینشده چه چیزی پنهان است.
سانی میتوانست اولین انسانی باشد که قدم به آن مناطقِ مرموز ازرکوردِ عالمِ رؤیا میگذارد. البته، هیچکس هرگز از کشفیاتِ او باخبر نمیشد... امادوباره خودش که میدانست. همین که این کار را برای خودش میکرد کافی بود.
حسِ نامحسوسی ازمانده هیجان آرامآرام قلبشحال را فرا گرفت.
«نه، نه...پیدا حتماً عقلمواصلاً از دست دادم.»
کوههای تهی پهناور بودند و بیدلیل نبود که به آنها منطقهٔ مرگقلههای میگفتند. چه کسی دلش میخواست با پای خودش واردِ یک منطقهٔ مرگاشتباه شود؟ آدم باید کاملاً دیوانه میبود تا دست به چنین کاری بزند!
او هرگز چنین کاری نمیکرد.
سانی سرش را تکان داد، صندوقِ حریص را احضار کرد و مشغولِ پختنِ شام برای خودش شد.چشمانش این فضای ذخیرهسازیِ بُعدی هنوز پر از گوشتِ هیولا بود، اما موادِ اولیهٔ زیادی هم از جهانِمیماند بیداری در آن پیدا میشد. سانی که کمی احساسِ پکری میکرد، تصمیم گرفت کمی به خودش برسد.
کتابِ آشپزیِ چاپشدهای را از صندوقِ آلیاژیزیرین بیرون کشید و حواسپرت ورق زد. سرانجام،خودش توجهش به دو دستورِ پخت جلب شد.
سانی اخم کرد.
«ها.»
وافل؟ یا پنکیک؟
دربارهٔ این غذاهای اصلی اطلاعاتِ زیادیآسمانِ نداشت، برای همین تصمیمگیری بر سرِ اینکهقبلیِ کدام را درست کند مشکلِ بزرگی بود.
در نهایت، تصمیمدلِ گرفت هر دوزدن را درست کند.
سانی فکرِ عبور ازاصلاً کوههای تهی را ازمانده سر بیرون کرده بود.
یا بهتر بودمانده بگوید... سعی کرده بودرکوردِ این کار را بکند.
با این حال، مثلِ یک ملودیِ گیرا در ذهنش گیر کرده بود. هرچه بیشترخودش در برجِ آبنوس بیکار میگشت، ندای ماجراجویی قویتر میشد. برای اینکه چرا این ایده افتضاحبطالت بود، انواع و اقسامِ دلایل را تراشیده بود... و با این وجود، فقط جذابتر میشد.
«میتونم یا نه؟»
احتمالاً میتوانست.
سانی به تردید ادامهماه داد و وقتش راقبلیِ با دودلی تلف کرد.
در نهایت،پیدا تصمیم کموبیشاصلاً برایش گرفته شد.
یک روز، زودتر از همیشه چشمانش را باز کرد. هر پنج سایهاش روی زمینگرفته استراحت میکردند، اما حالا هوشیار به نظر میرسیدند. حسِ سایهاش از مدتها پیش جزیره رامدتی در بر گرفته بود، بنابراین میتوانست در دم کوچکترین تغییراتِ محیطِ اطرافش را حس کند.
کسی درپیدا بالاترین طبقهٔ برجِچقدر آبنوس حرکت میکرد.
«دروازه.»
سانی بیصدا از روی تختِ سفری بلند شد. مراقب بود هیچ ردیرکوردِ از خودش در هیچکجای جزیره به جا نگذارد، برای همین تنها کاریدوباره که باید میکرد این بود که بالشش را سرِ جای اولش بگذارد.
سایهها دورِ بدنشدلِ پیچیدند و لحظهای بعد،عبور در تاریکی حل شد.
طولی نکشید که پیکری ظریف از پلهها پایین آمد و چندحال نفرِ دیگر هم به دنبالش آمدند. کاسی و چند تن ازچشمانش آتشبانان بودند... که به نظر میرسید از قبل عروج کرده بودند.
«همهچیز روزیرین جمع کنین.ماه بهزودی راه میافتیم.»
سانی تماشا کرد که چطور آتشبانان مشغولِ جمعکردنِ پاسگاهِ موقتشان شدند. تختهایرکوردِ سفری را باز کردند. فانوسهای افسونشده را جمع کردند و برای بردندوباره آمادهشان ساختند. آشپزخانهٔ ساده را قطعهقطعه کردند و برای جابهجایی در جعبهها گذاشتند.
«دارن چیکار میکنن؟»
کاسی کمی ژولیده به نظر میرسید که با ظاهرِماه همیشه مرتبش تفاوتِ زیادی داشت. در سکوت آتشبانان رابهتره تماشا میکرد، اما در لحظهای، اخمِ کمرنگی روی صورتش نشست.
پیشگوی نابینا کمی در سالن پرسه زد، انگار که هدفی نداشت. سرانجام، نزدیکِبهتره تختی که سانی رویش خوابیده بود ایستاد و بالش را کوتاه لمس کرد. سانیبیرون داشت مضطرب میشد، اما در همان لحظه، یکی از آتشبانان او را صدا زد:
«کاسی... واقعاًپیدا دیگه نمیتونیماصلاً برگردیم اینجا؟»
کاسی چرخید، چند لحظهمِهی مکث کرد و بعدنمای با آهی جواب داد:
«نمیدونم. برجِ عاج داره جزایرِ زنجیری رو ترک میکنه.ماه ارتباطِ بینِ دو دروازه ممکنه به فاصله ربط داشتهبهتره باشه یا نه... در هر صورت، بهتره ریسک نکنیم.»
سانی که درمانده سایهها پنهان شدهحال بود، لحظهای جا خورد.
«درسته... نفیس بهنمیکرد کاسی گفت برجِ عاجزیرین رو ببره به حصار.»
بهکلی آنخانه را فراموشمِهی کرده بود.
اگر تا زمانِ قطعشدنِ ارتباطِ بینِ دو دروازهمانده در جزیرهٔ آبنوس میماند، چه میشد؟ آیا میتوانستحالا بهتنهایی تمامِ مسیر را تا آسمانِ بالا عروج کند؟
احتمالاً... دستکمزیرین بعد ازماه کمی بافندگی.
اما خیلی دردسر داشت.
«انگار دیگه نمیتونم اینجا بمونم.»
خیلی ناگهانی بود.
اما درزیرین عینِ حال...ماه مایهٔ آسودگی بود.
سانی که احساسِ رهاییِ عجیبی میکرد، بیصدا خود را در سایهٔ کاسی پنهان کرد و تا زمانِ جمعشدنِبهتره کاملِ پاسگاه با او ماند. سپس به دنبالِ پیشگوی نابینا به دروازه برگشت... در راه، سانی در دلنگاه با مجسمهٔ ایزدبانوی توفان خداحافظی کرد و آخرین نگاهش را به نقشهٔ کندهکاریشده روی دیوارِ طبقهٔ پنجم انداخت.
کوههای تهی او رامِهی فرامیخواندند و دیگر دلیلینمای برای ردکردنِ این دعوت نداشت.
وقتی کاسی و آتشبانان به جزیرهٔ عاج برگشتند و او را همرکوردِ با خود بردند، سانی بیصدا حواسش را به پایین گسترد و ازدوباره گامِ سایه استفاده کرد تا به سرزمینِ دوردستِ آن پایین تلپورت کند.
در جزیرهٔ جنوبی از سایهها بیرون آمد، در ویرانههایخودش دژِ باستانیای که زمانی به سرورِ سایهها تعلق داشتبست و سالها پیش در آنجا با کابوس جنگیده بود.
در آسمانِ بالا،نمیکرد شبحِ زیبای جزیرهٔ عاجزیرین میانِ ابرها شناور بود.
سانی مدتی بیحرکت ماند و به بالا نگاه کرد. سرانجام، جزیرهٔ پرنده آرامدندانهدار به حرکت درآمد و به سمتِ جنوب رفت... از شکافی که جزایرِ زنجیریانکارناپذیری را از بقیهٔ عالمِ رؤیا جدا میکرد گذشت و آنها را پشتِ سر گذاشت.
وقتِ رفتنِپیدا او هماصلاً رسیده بود.
دورشدنِ برجِ عاج راماه تماشا کرد و سپس چرخیدخودش و رو به شمال ایستاد.
«...خداحافظ.»
سانی با برداشتنِ اولین قدم،پوشانده از دژِ ویران دور شد واگر هرگز به پشتِ سرش نگاه نکرد.