---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 306: رویاروییِ نهایی • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 306: رویاروییِ نهایی

0

وقتی تمامِ بازارِ خاطره ناگهان به دستِ جناحِ ستارهٔ دگرگون‌اینکه​ افتاد، درگیری‌ها در تالارهای قلعهٔ روشن بیشتر و بی‌رحمانه‌تر شد. آدم‌ها‌نزدیک​ مدام یکدیگر را می‌کشتند و رفته‌رفته تمامِ دژ را سرخ می‌کردند.

با این حال، هنوز‌وضعیتِ​ پیروزی از دلِ این‌زنده​ نبردها بیرون نیامده بود.

نفیس همیشه در خطِ مقدم می‌جنگید؛ افرادش را رهبری می‌کرد و با تیغهٔ نقره‌ای‌اش دشمنانِ بی‌شماری‌تاجش​ را از پای درمی‌آورد، انگار با مفهومِ رحم کاملاً بیگانه است. هر جا که پا می‌گذاشت، خون‌فرستاده​ چون رود به راه می‌افتاد. حتی شخصاً با تسای درگیر شده بود، اما نبردِ سهمگینشان برنده‌ای نداشت.

حالا که بیش از دو هفته از مرگِ گانلاگ و فروپاشیِ نظمِ پیشین‌اما​ می‌گذشت، آدم‌ها رفته‌رفته با کمبودِ غذا دست‌وپنجه نرم می‌کردند. هر روز سروکلهٔ موجوداتِ کابوسِ‌کمبودِ​ بیشتری هم در قلعه پیدا می‌شد. اوضاع آرام‌آرام به سمتِ بحرانی جبران‌ناپذیر پیش می‌رفت.

در واقع،‌عینِ​ کار از‌جنگجویانی​ کار گذشته بود.

جنگِ داخلی زبانه می‌کشید و جانِ آدم‌ها را‌زنده​ یکی پس از دیگری می‌گرفت. اما در عینِ حال،‌داشت​ از بازماندگان جنگجویانی بسیار سهمگین‌تر، قدرتمندتر و سرسخت‌تر می‌ساخت.

تا اینکه ناگهان، وضعیتِ موجود در هم شکست‌بودند​ و به تمامِ کسانی که در قلعهٔ روشن‌تاجش​ زنده مانده بودند خبر داد که پایان نزدیک است.

سرورِ جدید داشت تاجش را بر‌راه​ سر می‌گذاشت. و قرار نبود نجیب‌ترین یا‌اما​ قدرتمندترین نامزد این تاج را تصاحب کند.

قرار بود بی‌رحم‌ترینشان باشد.

این خبر در تاریک‌ترین ساعتِ شب به پایگاهِ جناحِ ستارهٔ‌بودند​ دگرگون رسید. دیده‌بان‌هایی که به اعماقِ قلعه فرستاده شده بودند،‌نبود​ یکی پس از دیگری برگشتند و اخبارِ تکان‌دهنده‌ای با خود آوردند.

نگهبانانِ قلعه مخفیانه حمله‌ای همه‌جانبه به پایگاهِ مشترکِ گما و کیدو ترتیب دادند. شکارچیان شکست خوردند و شمارِ زیادی از‌قدرتمندترین​ نیروهایشان را در این نبرد از دست دادند. صنعتگران که دیگر محافظی نداشتند، تقریباً همگی به اسارتِ نگهبانان درآمده بودند و‌حمله‌ای​ خودِ کیدو هم با دستانِ تسای کشته شده بود. پس از مرگِ او، گما و جنگجویانِ بازمانده‌اش چاره‌ای جز فرار نداشتند.

با گزارشِ دیده‌بان‌ها، سکوتِ سنگینی‌رود​ بر پایگاه حاکم شد. همه‌تسای​ می‌دانستند قرار است چه اتفاقی بیفتد.

جناحی که از اتحادِ نگهبانان و ندیمه‌ها شکل گرفته بود، پیش‌وضعیتِ​ از این هم قدرتمندترین جناح در میانِ آن سه بود. حالا که‌جدید​ تمامِ صنعتگران را در چنگ داشتند و بیشترِ قلعه تحتِ کنترلشان بود...

هدفِ بعدی‌شان‌می‌ساخت​ ستارهٔ دگرگون‌وضعیتِ​ و افرادش بودند.

در آن سکوت، نفیس نگاهی به‌زنده​ چهره‌های رنگ‌پریدهٔ پیروانش انداخت و پس‌نزدیک​ از مکثی طولانی و تلخ گفت:

«...قوی باشین. ما پیروز می‌شیم.»

اما انگار برای‌بازماندگان​ اولین بار، حرف‌هایش‌سهمگین‌تر​ کسی را قانع نکرد.

پس از شبی‌اینکه​ طولانی و بی‌خواب، مهمانی‌کسانی​ ناخوانده به پایگاه رسید.

گما بود، رهبرِ قدرتمندِ شکارچیان.

مردِ بلندقامت با گذشته‌اش تفاوتِ زیادی داشت. دیگر خبری از آن‌درگیر​ رفتارِ خونسرد نبود و خستگیِ تاریکی جایش را گرفته بود. چهره‌اش‌گانلاگ​ درهم و خاکستری بود، و زرهِ سبکش پاره و غرق در خون.

می‌خواست با‌عینِ​ ستارهٔ دگرگون‌جنگجویانی​ صحبت کند.

وقتی نفیس پیشِ او آمد، گما‌شکست​ پیشنهاد داد که مردانِ باقی‌مانده‌اش در‌داد​ مبارزه با تسای در خدمتِ او باشند.

سرش را کج‌موجود​ کرد و با‌زنده​ صدایی بی‌احساس پرسید:

«پس جاه‌طلبی‌هایت‌می‌گذاشت​ چه؟ مگه نمی‌خواستی‌رود​ سرورِ بعدی بشی؟»

گما مدتِ درازی ساکت‌جنگجویانی​ ماند؛ آتشِ چشمانش خاموش‌سرسخت‌تر​ شده بود. سرانجام گفت:

«من هیچ‌وقت نمی‌خواستم سرور بشم. این خواستهٔ‌کسانی​ کیدو بود. حالا که اون قصابِ لعنتی... حالا‌سرورِ​ که مُرده، دیگه تختِ فرمانروایی برام مهم نیست.»

مکث کرد؛ سایه‌ای اندوهگین چشمانش را پوشاند.‌مانده​ اما بعد، شراره‌های نفرتی سوزان در عمقِ نگاهش‌داشت​ شعله‌ور شد. گما دندان‌هایش را روی هم سایید:

«تنها چیزی که برام مهمه اینه که مرگِ‌حتی​ تسای رو ببینم. اگه بهم قول بدی که شکستش‌نداشت​ می‌دی، من و شکارچی‌هام تا آخرِ راه دنبالت می‌آییم.»

نفیس مدتی ساکت ماند و‌بسیار​ حرف‌هایش را سبک‌سنگین کرد. سرانجام‌اینکه​ رو برگرداند و جواب داد:

«به افرادت علامت بده بیان. کمی‌شکست​ غذا برای تقسیم کردن داریم، پس‌داد​ حسابی بخورین. برای فردا آماده بشین.»

با این‌وضعیتِ​ حرف، به راه‌کسانی​ افتاد و رفت.

گما به پشتِ‌خون​ سرِ او خیره‌راه​ ماند و داد زد:

«فردا چه خبره؟!»

ستارهٔ دگرگون لحظه‌ای مکث‌وضعیتِ​ کرد، سپس بدونِ اینکه‌زنده​ سرش را برگرداند جواب داد:

«...فردا، تسای رو می‌کشم.»

روزِ بعد، صبح‌هنگام هیچ دیده‌بان و گشتی‌ای اعزام‌سرسخت‌تر​ نشد. در عوض، همه خود را مسلح کردند، گردِ‌بودند​ هم آمدند و به‌سمتِ تالارِ تخت به راه افتادند.

نفیس در رأسِ ارتشش قدم‌موجود​ برمی‌داشت و زرهِ کاملاً سیاه‌وسفیدِ سپاهِ‌خبر​ نورِ ستارگان را به تن داشت.

رویِ سینهٔ زرهش،‌موجود​ هفت ستارهٔ درخشان‌زنده​ حک شده بود.

تالارِ بزرگ درست همان‌طور بود که سه هفته پیش ترکش کرده بودند. در این‌نبردِ​ مدت، اعضایِ هر سه جناح اجسادِ کشته‌شدگانِ خود را برای خاک‌سپاریِ مناسب جمع‌آوری کرده‌غذا​ بودند، اما کفِ مرمرین و سفید هنوز با خون به رنگِ سرخ درآمده بود.

تسای و‌عینِ​ افرادش از قبل‌بسیار​ آنجا منتظرشان بودند.

آن غولِ عبوس رویِ تخت نشسته بود و از‌مانده​ آن ارتفاع به پایین نگاه می‌کرد. در دستانش گرزِ سنگین‌قرار​ و ترسناکی داشت که هنوز از کشتارِ اخیر خیس بود.

سانی با دیدنِ‌موجود​ تفاوتِ میانِ دو ارتش‌مانده​ چهره در هم کشید.

با وجودِ تمامِ تلفاتشان، هنوز نزدیک به صد نگهبان زنده مانده بودند. نه‌تنها آن‌ها‌نبردِ​ نسبت به حاشیه‌نشین‌ها مجهزتر و آموزش‌دیده‌تر بودند، بلکه حالا صنعتگرانِ اسیر را نیز در‌غذا​ کنارِ خود داشتند که انواعِ ابزار، تجهیزات و اختراعاتِ مرگبار را برایشان تأمین می‌کردند.

خودِ صنعتگران در کنارشان ایستاده بودند؛ برخی دست‌وپابسته و در غل‌وزنجیر، و برخی صرفاً با ارعاب وادار‌بودند​ به تسلیم شده بودند. چهره‌هایشان رنگ‌پریده، وحشت‌زده و خونین بود. از موقعیتشان در جلویِ نگهبانان، پیدا بود‌بی‌رحم‌ترینشان​ تسای قصد دارد از این افرادِ بیچاره به‌عنوانِ سپرِ گوشتی در برابرِ یورشِ ستارهٔ دگرگون استفاده کند.

ندیمه‌ها نیز آنجا بودند و در سکوت پشتِ سرِ نگهبانان ایستاده بودند. این زنانِ جوان و ساکت پیش‌تر به‌قرار​ امورِ قلعه رسیدگی می‌کردند و کارهای مختلفِ آن را انجام می‌دادند، اما مبارزانِ قابلی هم بودند. ازآنجاکه در نبردِ شدیدی‌خود​ که پس از مرگِ گانلاگ درگرفت شرکت نکرده بودند، تعدادشان چندان کم نشده بود. آن‌ها نیز حدودِ صد نفر بودند.

رهبرشان، سیشان، نیز آنجا بود، پایِ پله‌هایی که‌بودند​ به تخت ختم می‌شد. سانی با نگاه به‌تاجش​ او، حس کرد لرزِ سردی بر ستونِ فقراتش دوید.

نمی‌توانست دلیلش را توضیح دهد،‌رود​ اما این زنِ زیبا و‌تسای​ عجیب به دلیلی او را می‌ترساند.

در نگاهِ اول، نفیس افرادِ بیشتری در جبههٔ خود داشت. تعدادشان کمی‌موجود​ بیشتر از سیصد نفر بود که بیشتر از حاشیه‌نشین‌های بازمانده تشکیل می‌شدند، و‌تاجش​ چند ده خراج‌گزار و حدودِ دوازده شکارچی نیز به ترکیبشان اضافه شده بود.

...اما در حقیقت، تنها حدودِ‌موجود​ نیمی از آن‌ها در نبرد با‌خبر​ نگهبانانِ کارکشته حرفی برای گفتن داشتند.

روی‌هم‌رفته، این‌ها تمامِ انسان‌هایی بودند‌کسانی​ که در شهرِ تاریک زنده مانده‌پایان​ بودند. کمی کمتر از ششصد نفر.

بقیه پیش‌می‌گذاشت​ از این‌چون​ کشته شده بودند.

و امروز‌عینِ​ قرار بود چند‌بسیار​ نفرِ دیگر بمیرند؟

ناولها | novelha.net