چپتر 986: سقوطِ فالکون اسکات (۴)
0قدیس تایریس چندعجب لحظه صبر کردگلویش و سپس دوباره گفت:
«بعضی از شما قبلاً با یکی از این هیولاها روبهرورفته شدین. استاد سانلس اونجا حتی از رویارویی با چهار تاکنیم از پنج تای اونا هم جون سالم به در برده...»
بیآنکه کسی حرفی بزند، همهٔ حاضران در اتاقبله برگشتند و به او خیره شدند. حالتِ چهرهشان ازبهم ترحم تا حیرت متغیر بود. حتی چند زمزمه شنید:
«چهار تا؟ و هنوز زندهست؟»
«پسره حتماً نفرینشدهستعجب یا یه چیزیگلویش تو همین مایهها.»
«عجب خرشانسیه، ها...»
سانی گلویش را صاف کرد.
«آه، بله. از همین فرصت استفاده میکنم تا از فرماندهیِصمیمانه ارتش صمیمانه تشکر کنم که این فرصت رو بهم دادن تاموجی کلکسیونم رو کامل کنم و با جانورِ زمستان هم آشنا بشم.»
موجی ازمایهها خنده درخرشانسیه اتاق پیچید.
مدِ آسمانزیاد نگاهِ خشکیسقوطکرده به او انداخت.
«پس اسمتمایهها رو بهخرشانسیه عنوانِ داوطلب مینویسم.»
پیش از آنکهصاف سانی بتواند اعتراضیاستفاده کند، ادامه داد:
«اولین هدف یه موجودِ دستهجمعیه که به اسمِ ابرِ بلعنده شناخته میشه. پیشگوهای ما تونستن تشخیص بدن که این موجودکامل بهخودیخود یه موجودِ کابوسِ قدرتمند نیست، بلکه بقایایِ اونه. ابرِ بلعنده بهاحتمالِ زیاد یه ترورِ سقوطکرده بوده که آگاهیِ اصلیشاعتراضی تو گذشته از بین رفته. با این حال، دستهٔ فرزندانش باقی موندن و این چیزیه که باید باهاش مقابله کنیم.»
نگاهی به نامنظمها انداخت.
«استاد وینتر، با توجه به مهارتت تو حملاتِبله دوربرد و منطقهای، وقتی پای دفعِ تهدیداتِ هواییکنم وسط باشه، مسئولیتِ تقویتِ دفاعِ شهر با توئه.»
وینتر سر تکان داد.بله پس از توضیحِ جزئیاتِفرماندهیِ بیشتری، قدیس تایریس ادامه داد:
«دومین هدف موجودیه که به اسمِ قلبِ تاریکی نامگذاری شده. چیزِ زیادی ازش نمیدونیم، جزتشکر اینکه از تعدادِ زیادی حشرهٔ کارگر تشکیل شده که قدرتهایی مرتبط با تاریکیِ عنصری ونگاهِ احتمالاً اعوجاجِ فضایی دارن. اطلاعاتِ مربوط به این موجود رو گروهانِ نامنظمِ اول برامون آورده.»
منظورش سانی و اعضای دستهاش بود کهاصلیش در طولِ سفرهایشان به عالمِ رؤیا، هرچه راموندن دربارهٔ دشمنانِ کاروان میدیدند، با دقت گزارش میدادند.
مدِ آسمان بهعجب سمتِ آن چهارگلویش نامنظم نگاه کرد.
«قلبِ تاریکی از قبل از زنجیرهٔ کابوسها تو مرکزِ قطبِ جنوب حضور داشته. رتبه و طبقهاش نامعلومه، امازمستان نظریهٔ فعلی اینه که نامنظمها تو روندِ تکاملِ این موجود به تایتان اختلال ایجاد کردن... اگه اینطور باشه،اعتراضی ممکنه از یه فاجعهٔ خیلی بزرگتر جلوگیری کرده باشیم. در هر صورت، مناسبترین افراد برای مقابله با این تهدید...»
او نامِ سه تن از عروجیافتگانِ ناآشنای ارتشِ اول را برد. ظاهراً سرشتهایشانارتش در برابرِ انبوهی از سوسکهای قاتلِ آغشته به تاریکی خوب عمل میکرد. سانی ازپیچید شنیدنِ اینکه مجبور نیست دوباره خودش با آن حشراتِ لعنتی روبهرو شود، خوشحال شد.
...البته اگرزیاد همهچیز طبقِسقوطکرده برنامه پیش میرفت.
«سومین هدف با نامِ ترورِ رصدخانهٔ قمریِ ۴۹ مشخص شده. باز هم رتبه و طبقهٔ دقیقش نامعلومه، هرچند بهاحتمالِکلکسیونم زیاد این موجود یه ترورِ فاسدشدهست. این موجود مسئولِ نابودیِ ناوِ جنگیِ آریادنه و همچنین قتلعامِ پادگانِ تأسیساتِ رصدخانهٔآنکه قمریِ ۴۹ئه. استاد سانلس تنها بازماندهٔ شناختهشدهٔ این حملهست، بنابراین بهترین شخص برای اطلاعدادن به ما دربارهٔ این تهدیده.»
سانی چند لحظهصاف مکث کرد واستفاده بعد شانه بالا انداخت.
«چیزِ زیادی برای گفتن نیست. حرومزاده زیرِ آب قایم میشه و با دستکاریِ ذهنیِ فوقالعاده قدرتمندی آدما رو به سمتِکامل اقیانوس میکشونه و میکشه. همچنین یه طلسمِ ذهنی روی بقیه میذاره تا قربانیها رو نادیده بگیرن. این الگوی رفتاریه که منکند دیدم، البته معنیش این نیست که این موجود راههای دیگهای برای حمله نداره. میتونین جزئیات رو تو گزارشهایی که دادیم بخونین.»
کمی فکرزیاد کرد وسقوطکرده سپس اضافه کرد:
«اگه یه چیزِ عجیب دربارهٔ اون ترور باشه، اینه که تنهایی از دروازه بیرون اومد. ظاهراً هیچ دارودستهای ازکلکسیونم موجوداتِ کابوسِ ضعیفتر هم برای دفاع از خودش نداره، که میتونه یه نقطهضعف باشه. آه... ضمناً، حتماً تواناییش برایآنکه نابود کردنِ گروههای بزرگِ آدما یه محدودیتی داره. وگرنه هفتهها صبر نمیکرد تا همه رو توی رصدخانهٔ قمریِ ۴۹ بکشه.»
مدِ آسمان سر تکان داد.
«قدیس موجِ خون، استاد نیو. از اونجا کهبله ظاهراً این موجود ماهیتِ آبزی داره، شکارش به عهدهٔبهم شماست. نباید بذاریم اون ترور به شهر نزدیک بشه.»
فرستادگانِ خاندانِزیاد شب فقطسقوطکرده سر تکان دادند.
...سانی امیدوار بود کهخرشانسیه به اندازهٔ کافی خاطرههایبله محافظِ ذهن داشته باشند.
در همین حین، قدیس تایریس رواستفاده به تصویرِ جانورِ زمستان کرد. اثریکنم از تحقیر بر چهرهٔ زیبایش نشست.
«جانورِ زمستان... اخیراً تأیید شده که یهصاف تایتانِ فاسدشدهست. نمیتونم بکشمش، اما مهارش میکنم.صمیمانه مقابله با این موجود به عهدهٔ منه.»
بسیاری از افرادِ حاضر در اتاقآگاهیِ با شنیدنِ رتبهٔ موجود رنگ باختند.دستهٔ چهرهٔ استاد روان بهویژه عبوس شده بود.
مدِ آسمان بیاعتنا بهخرشانسیه این حالوهوایِ سنگین، روبله به آخرین تصویر کرد.
«که ما رو با تایتانِ سقوطکرده، جالوت، تنها میذاره؛ موجودی که مسئولِ نابودیِ دشتِ ارِبوسه.کلکسیونم توجه داشته باشید که تا الان، ما فقط قدرتِ فیزیکیش رو تجربه کردیم. ماهیتِ دقیقِعنوانِ قدرتهای جالوت هنوز نامشخصه، پس... اطلاعاتمون اونقدر نیست که بتونیم راهی برای نابودیش پیدا کنیم.»
استادها ساکت شدند و بهسانی تصویرِ ترسناکِ غولِ سنگی که درمیکنم چشماندازی متروک قدم میزد، خیره ماندند.
...در آن سکوت،ترورِ ناگهان صدای آرامیآگاهیِ به گوش رسید:
«من جالوت رو میکشم.»
همه برگشتند و بابله چهرههایی گیج به سانیفرماندهیِ خیره شدند. او لبخند زد.
«چیه؟ اون عوضی یه زرهِ جدید بهصاف من بدهکاره. تازه، من تا حالا یهصمیمانه تایتان رو نکشتم... باید تجربهٔ جالبی باشه.»
بیشترشان سر تکان دادند.
«الان وقتِمایهها خوبی برایخرشانسیه لافزدن نیست، بچه.»
سانی شانهای بالا انداخت.
«هیچ فرقیمایهها با وقتایخرشانسیه دیگه نداره.»
قدیس تایریس چند لحظهسقوطکرده او را برانداز کردگذشته و سپس رویش را برگرداند.
«به هر حال...»
اما پیش از آنکه حرفش رااستفاده تمام کند، چند رابط در اتاق،کنم دریافتِ پیامی را به صاحبانشان اطلاع دادند.
سانی ابرویی بالا انداخت. این... غیرعادی بود. فالکون اسکاتفرصت هنوز در محدودهٔ اثرِ جانورِ زمستان قرار داشت، بنابرایندادن هیچ اتصالِ شبکهای در داخلِ دیوارهای شهر برقرار نبود.
با این حال، یک آرایهٔ ارتباطیِ قدرتمند وجود داشت که از طریقِ زنجیرهای از رلههای ویژه به قطبِ جنوبِ شرقی متصلنگاهی بود. پهنای باندِ آن بسیار محدود بود و بیشتر در انحصارِ فرماندهیِ ارتش قرار داشت — سانی مجبور شده بود مقدارِتوضیحِ قابلتوجهی از امتیازهای مشارکتش را خرج کند تا سهمیهٔ کوچکی بگیرد که به او اجازه میداد با رین در تماس باشد.
با این وجود، سهمیه آنقدر کوچک بود که مجبور میشد هنگامِ نوشتنِفرماندهیِ پیامها تعدادِ کاراکترها را بشمارد، و بهجای یک اتصالِ دائمی، بستههای دادهبشم طبقِ یک برنامهٔ زمانیِ سختگیرانه، روزی دو بار آپلود و دانلود میشدند.
نگاهی به رابطِ خودش انداخت تا ساعت را چک کند. درتشکر ربعِ شمالی حدودِ ده صبح بود که با تبدیل به زمانِخنده محلی میشد... زمانی که اصلاً نزدیک به دورهٔ فعالسازیِ برنامهریزیشدهٔ آرایه نبود.
«جالبه...»
جالبتر از آن، کسانی بودند که پیام راگذشته دریافت کرده بودند. فقط سه نفر بودند —چیزیه مدِ آسمان، موجِ خون... و دروگرِ روح، جت.
قدیس تایریس پیام را خواند و کمی اخم کرد. آن متعالیِ دیگر آهی کشید، سپستشکر رابطش را کوتاهی به نیو نشان داد و آن را پنهان کرد. استاد جت نگاهینگاهِ به صفحه انداخت و هیچ واکنشی نشان نداد و در همان حالتِ آرامِ همیشگیاش ماند.
سانی لحظهای تردید کرد،بله سپس به سمتش خمفرماندهیِ شد و آرام پرسید:
«موضوع چی بود؟»
استاد جت نگاهیترورِ به او کردآگاهیِ و شانهای بالا انداخت.
«امروز صبح یه قدیس توی عالمِ رؤیا کشته شد،فرصت در حالی که داشت قهرمانانه از یه دژ در برابرِکلکسیونم یه موجودِ کابوسِ وحشی دفاع میکرد. یکی از افرادِ دلاوری.»
سانی کمی جاصاف خورد. قدیسها خیلیاستفاده کم کشته میشدند...
«یه موجودِ کابوسِ وحشی، ها؟»
دروگرِ روح لبخندِ کمرنگی زد.
«آره... حالا دیگه همهچیز خیلیسانی سرعت میگیره. نه اینکه اینجااستفاده برای ما اهمیتی داشته باشه. فعلاً...»