---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 1215: برجِ فولادی • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 1215: برجِ فولادی

0

دیده‌بان‌هایی در سایه‌های آن پنج برج پنهان شده بودند. البته سانی در تشخیصشان هیچ مشکلی نداشت؛‌کشیدنِ​ همهٔ آن‌ها استاد بودند و وضعِ بسیار وخیمی داشتند. درست مثل سانی، از دلِ نبردی خونین به‌شاید​ بیابانِ کابوس افتاده بودند و مجبور بودند بدونِ هیچ فرصتِ واقعی برای استراحت، برای حفظِ جانشان بجنگند.

استادهای خاندانِ بزرگِ دلاوری، خاندانِ بزرگِ سرود و حکومت، بی‌هیچ تردیدی با هم همکاری می‌کردند.‌بقا​ با اینکه برخی از زخم‌های روی تنشان کارِ دیگر انسان‌های همین گروه بود، هیچ‌کس به‌صفحه‌ایِ​ ادامهٔ این دشمنی فکر نمی‌کرد. در برابرِ این بیابانِ بی‌رحم، تمامِ درگیری‌ها فراموش شده بود.

«چقدر شیرین.»

الحق که طلسم‌ادامهٔ​ راهی برای نزدیک کردنِ‌نمی‌کرد​ آدم‌ها به هم داشت.

...و البته راهی برای‌بقیه​ نزدیک کردنِ آدم‌ها و‌آماده​ موجوداتِ کابوس به یکدیگر.

به‌محضِ اینکه گروهِ پنج‌نفره‌شان از شکافی‌ویرانی​ باریک واردِ یکی از انگشت‌های فولادی‌قصد​ شد، چهرهٔ سانی در هم رفت.

حدود بیست انسان در تاریکیِ خنکِ این برجِ توخالی پناه گرفته بودند. عده‌ای انگار‌بقا​ تازه از گشت‌زنی در تپه‌های شنی برگشته بودند و بقیه به کارهای مختلفی مشغول‌زرهِ​ بودند: آماده کردنِ غذا، استخراجِ موادِ ارزشمند از لاشهٔ پلیدهای مرده، کشیدنِ نقشهٔ مناطقِ اطراف...

با اینکه ردِّ ویرانی گروه را به‌نمی‌کرد​ حالِ خود رها کرده بود، عروج‌یافتگان انگار‌شیرین​ قصد نداشتند از تلاش برای بقا دست بکشند.

شاید به خاطرِ شخصِ خاصی بود‌مختلفی​ که رهبری را به دست گرفته‌ارزشمند​ و آن‌ها را به جلو می‌راند.

«پس اونم زنده مونده...»

مورگان زرهِ صفحه‌ایِ پیچیده‌اش را از دست داده بود و‌عروج‌یافتگان​ تونیکی سیاه بر تن داشت. شنلِ سرخ‌رنگ دورِ شانه‌هایش پیچیده‌خاصی​ شده بود و مثلِ آبشاری از خون تا روی زمین می‌رسید.

شاهزادهٔ جنگ خسته و تودار به نظر می‌رسید. هیچ زخمی روی‌درگیری‌ها​ بدنش نبود، اما برّاییِ همیشگیِ چشمانِ شنگرفی‌اش به‌طرزِ عجیبی کدر شده‌موجوداتِ​ بود. وسطِ برجِ توخالی ایستاده بود و به گزارشِ دیده‌بان‌ها گوش می‌داد.

با ورودِ آن پنج نفر، مورگان سرش را از‌غذا​ روی نقشه‌ای چرمی و زمخت بلند کرد و با‌مناطقِ​ چهره‌ای بی‌تفاوت به سمتشان نگاهی انداخت. سپس، چشمانش برقی زد.

«...خواهرم زنده‌ست.»

صدایش گرفته و بی‌احساس بود.

دیده‌بان‌ها لحظه‌ای گیج‌ادامهٔ​ شدند، بعد برگشتند. چهره‌هایشان‌نمی‌کرد​ پر از هیجان شد.

«بانو ستارهٔ دگرگون!»

«این...»

اما این کلمات‌اطراف​ در میانِ فریادی‌حالِ​ شادمانه گم شد:

«خنگول! شاهزاده!»

هیکلی بلند و تنومند که انگار از فولادِ درخشان‌غذا​ ریخته‌گری شده بود، با قدم‌هایی نرم به سمتشان آمد‌مناطقِ​ و چنان ضربه‌ای به شانهٔ سانی زد که زمین لرزید.

«شماها رسیدین!»

با این حرف، افی نیشخندی‌ویرانی​ زد و ناگهان نفیسِ غافلگیرشده‌عروج‌یافتگان​ را محکم در آغوش کشید.

«چی... اِ...‌هیچ‌کس​ افی، نمی‌تونم‌این​ نفس بکشم...»

شکارچی نفیس را رها کرد‌کارهای​ و با جرقه‌هایی که در چشمانش‌موادِ​ می‌رقصید به آن دو نگاه کرد.

«خدا رو شکر. هر چی نباشه شماها‌حالِ​ استادین! می‌ترسیدم تا برسین اینجا، شما دو تا‌بقا​ شبحِ رنگ‌پریده حسابی سرخ و برشته شده باشین...»

معمولاً سانی واکنشِ دوستانه‌تری نشان‌ویرانی​ می‌داد، اما در این لحظه،‌عروج‌یافتگان​ توجهِ چندانی به افی نکرد.

در عوض، داشت با دقت‌دشمنی​ سایرِ عروج‌یافتگانِ جمع‌شده در انگشتِ این‌درگیری‌ها​ دستکشِ زرهیِ غول‌پیکر را بررسی می‌کرد.

چهره‌اش خنثی بود.

اما ذهنش...

«لعنت.»

زیرِ نگاهِ آسودهٔ‌ادامهٔ​ سانی، روحِ عروج‌یافتگان‌فکر​ با نوری خیره‌کننده می‌درخشید.

اما نه همهٔ آن‌ها.

بعضی‌هایشان پهنه‌ای بی‌کران از تاریکیِ پست‌ویرانی​ و مهلکی را پنهان می‌کردند... به‌قصد​ رشدِ سرطانیِ تباهی آلوده شده بودند.

از بیست استادی‌اطراف​ که اینجا بودند، هفت‌خود​ نفر اصلاً استاد نبودند.

همگی ظرف‌های همان موجودی‌این​ بودند که پوستِ شوِ عروج‌یافته‌بی‌رحم​ را برای استتار پوشیده بود.

«...همه‌مون قراره بمیریم، مگه نه؟»

سانی چند لحظه‌مناطقِ​ مکث کرد و بعد‌حالِ​ به افی نگاه کرد:

«ما که خوبیم، اما تو چطوری؟ راستش یه کم تعجب کردم...‌قصد​ که هنوز همهٔ این آدما رو نخوردی. منظورم اینه که، اشتهات رو‌می‌راند​ می‌شناسم. و فقط من این‌طور حس می‌کنم، یا واقعاً وزن اضافه کردی؟»

زمان. باید وقت می‌خرید.

افی چند بار پلک زد و لبخندِ‌مشغول​ ملایمی بر لب آورد... که در هر‌پلیدهای​ موقعیتِ دیگری سانی را به لرزه می‌انداخت.

«همین‌طور حرف بزن.‌مناطقِ​ اول از همه‌ویرانی​ تو رو می‌خورم.»

همراه با او، به سمتِ‌ویرانی​ مورگان رفتند. با این کار، فضای‌قصد​ برجِ توخالی ناگهان کمی سردتر شد.

«سونگ سیشان.»

صدای مورگان‌شنی​ آرام و‌بقیه​ بی‌تغییر بود.

سیشان با وقارِ کسی که یک دهه جهنم را‌رها​ در ساحلِ فراموش‌شده تاب آورده بود، با نگاهِ نافذِ او‌خاطرِ​ روبه‌رو شد. پاسخِ او هم به همان اندازه خونسردانه بود:

«مورگان.»

آن دو با‌ادامهٔ​ شدتی ترسناک به‌فکر​ یکدیگر خیره شدند.

کای سرفه‌ای کرد و وزنش را از‌مشغول​ یک پا روی پای دیگر انداخت. سانی‌پلیدهای​ تردید کرد و بعد پیامی ذهنی برایش فرستاد:

[چرا بهمون نگفتی مورگان اینجاست؟]

کمان‌دار به او‌اطراف​ نگاه کرد و با‌خود​ درماندگی شانه بالا انداخت.

[لابد بعد از اینکه برای پیدا کردنِ بازمانده‌های‌برابرِ​ بیشتر رفتم، رسیده. صبح اینجا نبود... دردسری که‌طلسم​ پیش نمیاد، نه؟ هر دوشون منطقی برخورد می‌کنن... حتماً...]

تندبادی به برجِ‌برگشته​ توخالی کوبید و‌مختلفی​ فلزِ باستانی ناله کرد.

مورگان سر تکان داد:

«فعلاً دعوامون رو کنار می‌ذاریم.‌ویرانی​ بیاین قبل از انجامِ هر‌عروج‌یافتگان​ کارِ شتاب‌زده‌ای، به جهانِ بیداری برگردیم.»

سیشان آهسته سر تکان داد:

«موافقم.»

انگار از چشم‌اندازِ رویارویی با شاهزادهٔ جنگ در نبرد دستپاچه نشده بود. سانی کاملاً مطمئن نبود سیشان‌بکشند​ در حالِ حاضر چقدر قدرتمند است — هرچه باشد، او دیرتر از بیشترِ آن‌ها به رتبهٔ عروج‌یافته‌سیاه​ رسیده بود. از طرفِ دیگر، او بزرگ‌تر بود و تجربهٔ بسیار بیشتری در شهرِ تاریک اندوخته بود.

اما این موضوع اهمیتی نداشت.

دیشب، قدرتِ مجموعِ سیشان، سانی، جت و‌نمی‌کرد​ قدیس به‌سختی توانسته بود فقط یکی از ظرف‌های‌الحق​ نگهبانِ دروازه را برای چند لحظه کُند کند.

و حالا، در‌برگشته​ محاصرهٔ هفت تا‌مختلفی​ از آن‌ها بودند.

انگار مورگان اصلاً خبر نداشت که چقدر همه‌شان کارشان تمام است... که جای تعجب هم نداشت. در واقع، سانی‌خاطرِ​ و جت عجایبی بودند که می‌توانستند از ورایِ استتارِ یک پلیدِ اعظم نگاه کنند. سرشتِ هر دوی آن‌ها بی‌نظیر و‌پیچیده​ فوق‌العاده کمیاب بود — فرضِ اینکه کسِ دیگری در بیابانِ کابوس توانایی‌های مشابهی داشته باشد، بسیار بعید به نظر می‌رسید.

شاید کاسی‌مناطقِ​ می‌توانست... اما‌ردِّ​ او اینجا نبود.

سانی با فکر کردن‌این​ به دخترِ نابینا، حس‌برابرِ​ کرد قفسه‌سینه‌اش فشرده شد.

الان کجا بود؟ تونسته‌بقیه​ بود از اون کشتار‌آماده​ جونِ سالم به در ببره؟

در همین‌نقشهٔ​ حین، مورگان به‌ردِّ​ نفیس نگاه کرد:

«باید بهت تبریک بگم، خواهر. اوه، و البته به‌کرده​ استاد سانلس. کشتنِ نیشِ مهیب... غافلگیریِ خوشایندی بود. باید‌خاطرِ​ به این فکر کنم که چطور بهتون پاداش بدم.»

رو به سانی کرد،‌این​ لحظه‌ای ساکت ماند و‌برابرِ​ بعد ناگهان لبخند زد:

«...البته امیدوارم دوباره نخوای باهام مبارزه کنی،‌مشغول​ استاد سانلس. محیطِ اینجا به اندازهٔ دفعهٔ قبلی‌مرده​ که مجبور شدم بهت پاداش بدم، رؤیایی نیست.»

وقتی نفیس، سیشان، افی و جت‌ویرانی​ نگاه‌های عجیبی به سانی انداختند، او گلویش‌نداشتند​ را صاف کرد و به‌زور لبخندی زد:

«نه، نه.‌مناطقِ​ جرئت نمی‌کنم دوباره...‌ویرانی​ درخواستِ نامعقولی بکنم...»

هم‌زمان، از برکتِ غروب‌این​ استفاده کرد تا بی‌صدا‌برابرِ​ با مورگان حرف بزند.

با لبخندی دلنشین گفت:

[اگه نمی‌خوای‌نقشهٔ​ بمیری، هر‌اطراف​ کاری می‌گم بکن.]

ناولها | novelha.net