---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 40: نقطهٔ ضعف • ⏱ 9 دقیقه

چپتر 40: نقطهٔ ضعف

0

سانی گروهِ لاشخورها را‌دورشون​ از طریقِ سایه‌اش زیر نظر‌مسیرشان​ گرفت و زمزمه کرد: «وایستین!»

تا این حرف از دهانش بیرون آمد، نفیس بی‌درنگ‌دست‌کم​ شمشیرش را احضار کرد. لحظه‌ای محیطِ اطراف را پایید، سپس‌میان​ سر چرخاند و با نگاهی پرسشگر به او چشم دوخت.

کاسیا نیز در جایش‌نداشتن​ خشکش زد و با‌راه​ تردید عصایش را بالا آورد.

سانی هیولاها‌نداشتن​ را شمرد: یک،‌خالی​ دو، سه... پنج...

لعنت!

این جانورانِ غول‌پیکر هم مثلِ همانی که کشته بود، انگار بازندگانِ‌می‌شدند​ گله بودند. با این حال، زخم‌هایشان آن‌قدرها عمیق و وحشتناک نبود. تک‌تکشان‌حسابگرانه​ بسیار خطرناک‌تر از آن هیولایِ لت‌وپارهٔ قبلی بودند و دست‌کم شش‌تایی می‌شدند.

«تو مسیرِ جلومون لاشخور‌نداشتن​ هست، شش تا. دارن‌راه​ آروم به طرفمون میان.»

نفیس نگاهی به‌اینکه​ جلو انداخت. حالتی حسابگرانه‌بیفتن​ در چهره‌اش نقش بست.

«کارشون با لاشه تموم شده؟»

سانی لحظه‌ای‌نبود​ فکر کرد و‌خطرناک‌تر​ سر تکان داد.

«نه، بعید می‌دونم. ولی شاید دیگه گوشتِ کافی‌راه​ برای همه نمونده، برای همین بعضی از پس‌زده‌ها‌خفته​ چاره‌ای نداشتن جز اینکه با شکمِ خالی راه بیفتن.»

نفیس سر تکان داد‌شکمِ​ و به مسیرِ فرعیِ‌فرعیِ​ همان حوالی اشاره کرد.

«دورشون می‌زنیم.»

آن سه خفته شتابان به راه افتادند و مسیرشان را عوض کردند‌مسیرِ​ تا فاصلهٔ زیادی با گروهِ هیولاها داشته باشند. مضطرب و عبوس به رفتن‌نقش​ ادامه دادند و سعی کردند در مسیر بمانند تا در هزارتو گم نشوند.

اما در یک ساعتِ بعد، برای دوری از‌راه​ لاشخورهای دیگر مجبور شدند بارها و بارها به مسیرهای‌شتابان​ تصادفی بپیچند. فاصله‌شان با مجسمهٔ عظیم اصلاً کم نمی‌شد.

در جایی از مسیر، نزدیکِ یکی از بن‌بست‌های پرشمارِ هزارتوی سرخ ایستادند تا نفس‌خفته​ تازه کنند. چاره‌ای جز صبر نداشتند، چرا که شمارِ زیادی از موجودات داشتند از‌دادند​ کنارِ مخفیگاهشان می‌گذشتند و تنها یک راهروی مرجانیِ پیچ‌درپیچ و طولانی میانشان فاصله انداخته بود.

سانی آهی‌حوالی​ کشید و‌دورشون​ سر تکان داد.

«نمی‌تونیم این‌طوری ادامه بدیم. با‌خطرناک‌تر​ این وضع، عمراً بتونیم قبل‌شش‌تایی​ از غروب به جای امن برسیم.»

کاسی اولین‌پس‌زده‌ها​ نفری بود که‌اینکه​ واکنش نشان داد.

«شاید... شاید بهتر باشه برگردیم؟»

پیشنهادِ منطقی‌ای بود.‌اشاره​ با این حال، سانی‌شتابان​ تمایلی به موافقت نداشت.

نفیس هم با‌تک‌تکشان​ او هم‌عقیده بود.‌هیولایِ​ با چهره‌ای بی‌تفاوت گفت:

«فردا فقط سخت‌تر می‌شه.»

حق با او بود.‌شکمِ​ تا فردا، لاشخورهای بیشتری‌فرعیِ​ به هزارتو سرازیر می‌شدند.

«پس باید چی‌کار کنیم؟»

ستارهٔ دگرگون در حالی که فکر‌هیولایِ​ می‌کرد، سرش را کج کرد. پس‌مسیرِ​ از مدتی رو به سانی چرخید.

«می‌جنگیم.»

بجنگیم؟ با ده‌ها تا‌شکمِ​ از اون هیولاها بجنگیم؟‌فرعیِ​ مگه دیوونه شده بود؟

سانی سعی کرد‌اشاره​ لحنِ تمسخرآمیزش را‌خفته​ پنهان کند و گفت:

«می‌دونم تو شمشیرزنی ماهری، ولی یادت رفته که هر‌دست‌کم​ کدوم از این جونورها یه رتبهٔ کامل از ما‌طرفمون​ بالاترن؟ اگه با تعدادِ زیادشون درگیر بشیم، زنده نمی‌مونیم.»

نفیس سر تکان داد.

«از گروه‌های بزرگ‌اینکه​ دوری می‌کنیم. کوچیک‌ترها‌راه​ رو از پا درمیاریم.»

پس از لحظه‌ای افزود:

«اگه یکی‌نبود​ دو تا‌بسیار​ باشن، شانس داریم.»

سانی می‌خواست مخالفت کند،‌نداشتن​ اما دلیلِ قانع‌کننده‌ای پیدا‌راه​ نکرد. در نهایت تسلیم شد.

«باشه.»

نفیس مدتی به‌اشاره​ او خیره ماند.‌خفته​ سپس ناگهان پرسید:

«جسدِ لاشخوری‌نبود​ رو که‌بسیار​ کشتی بررسی کردی؟»

منظورش از‌پس‌زده‌ها​ این حرف‌نداشتن​ چی بود؟

سانی که کمی‌اینکه​ جا خورده بود،‌راه​ سر تکان داد.

«نه.»

آن‌قدر درد می‌کشید و درگیرِ این بود که قبل از بازگشتِ‌می‌شدند​ دریا خودش را به جای امنی برساند که اصلاً به این‌حالتی​ چیزها فکر نکرده بود. تازه، چرا باید یک جسد را بررسی می‌کرد؟

صبر کن. فکر‌چاره‌ای​ کنم معلم جولیوس‌شکمِ​ یه چیزایی گفته بود...

پس از‌نداشتن​ مکثی کوتاه، نفیس‌خالی​ به حرف آمد:

«لاشخورها سه تا نقطهٔ ضعف روی بدنشون دارن. اولیش کاملاً مشخصه: مفصل‌هاشون. هر چیزی‌داشته​ که قراره انعطاف‌پذیر باشه، نمی‌تونه خیلی سفت‌وسخت باشه. برای همین، توی زرهِ روی مفصل‌هاشون‌بعد​ شکاف‌هایی هست. با هدف گرفتنِ مفصل‌ها، می‌تونی تحرک و قدرتِ حمله‌شون رو کم کنی.»

آهان... پس با بررسیِ یک هیولای مرده، می‌شد نقاطِ قوت و‌می‌شدند​ ضعفشان را بهتر فهمید. این ایده آن‌قدر بدیهی بود که سانی‌حالتی​ خودش را سرزنش کرد که چرا زودتر به فکرش نرسیده بود.

در همین‌پس‌زده‌ها​ حال، نفیس‌نداشتن​ ادامه داد:

«دومی هم مثلِ همینه. درست همون جایی که بالاتنه‌شون به لاک وصل می‌شه. اگه بتونی دقیقاً به اون‌عوض​ نقطه ضربه بزنی، می‌تونی لاشخور رو به‌شدت مجروح کنی و آسیبِ جدی به بدنش بزنی. با این حال،‌بعد​ تا وقتی نتونی ستونِ فقراتش رو قطع کنی، این زخم کشنده نیست و هنوز می‌تونه تا مدتی بجنگه.»

سانی متوجه شد که هر وقت ستارهٔ دگرگون دربارهٔ چیزهایی‌عوض​ حرف می‌زد که در آن‌ها تسلط داشت، مثلِ قهرمانانِ باستانی‌دادند​ یا کُشت‌وکشتار، انگار آن حالتِ معذب و دست‌پاچه‌اش از بین می‌رفت.

جالبه.

«آخرین نقطهٔ ضعف پشتشونه، تقریباً هم‌سطحِ چشم‌هاشون. یه حفرهٔ کمی گودرفته و رنگ‌ورورفته توی زرهشون هست؛‌خفته​ همون‌جا که چند تا از صفحه‌های زره به هم وصل می‌شن. کیتینِ اون قسمت نسبتاً نازکه.‌مسیر​ اگه بتونی سوراخش کنی، می‌تونی مستقیماً مغز رو از بین ببری. این ضربه کارشون رو تموم می‌کنه.»

«خوبه. ولی اون نقطهٔ ضعف خیلی بالاتر از‌فرعیِ​ اونه که یه آدم بتونه بهش ضربه بزنه...‌افتادند​ آخه قدِ لاشخورها بیشتر از دو متر بود!»

نفیس، انگار که‌اشاره​ فکرش را خوانده‌خفته​ باشد، اضافه کرد:

«هدف گرفتنِ اون نقطهٔ ضعف خیلی سخته.‌لت‌وپارهٔ​ دور زدنِ یه لاشخور به خاطر اندازه،‌لاشخور​ سرعت و بردِ حملهٔ چنگک‌هاش تقریباً غیرممکنه.»

به او‌پس‌زده‌ها​ نگاه کرد‌نداشتن​ و آرام گفت:

«اگه به یه لاشخورِ تنها برخوردیم، من طعمه می‌شم.‌همان​ وظیفه‌م اینه که مجبورش کنم برگرده و بعد مهارش کنم‌کردند​ تا نقطهٔ ضعفِ سومش معلوم بشه. وظیفهٔ تو هم کشتنشه.»

سانی آبِ‌حوالی​ دهانش را‌دورشون​ قورت داد.

«اگه دو تا بودن چی؟»

نفیس مثلِ همیشه‌چاره‌ای​ پیش از جواب‌شکمِ​ دادن مکث کرد.

«نمیر.»

طولی نکشید که چاره‌ای جز درگیری با یک لاشخور برایشان باقی نماند. پشتِ سرشان‌لاشخور​ مسیرِ طولانیِ هزارتو بود، بی‌آنکه راهِ فرعیِ مناسبی برای پیچیدن وجود داشته باشد. پیشِ‌لاشه​ رویشان محوطهٔ بازِ کوچکی قرار داشت که تنها یک راهروِ دیگر از آن خارج می‌شد.

کمی جلوتر در آن‌نداشتن​ راهرو، لاشخوری عظیم داشت‌راه​ آهسته به سمتشان می‌آمد.

سانی به‌سرعت وضعیت را شرح‌خالی​ داد و منتظرِ واکنشِ ستارهٔ دگرگون‌اشاره​ ماند. او بی‌معطلی سر تکان داد.

«توی محوطه می‌جنگیم.»

پس از آن، نفیس به‌آرامی کاسی را‌لت‌وپارهٔ​ به سمتِ دیوارِ هزارتو راهنمایی کرد و‌لاشخور​ کمک کرد جایی برای نشستن پیدا کند.

«همین‌جا بمون. برمی‌گردیم.»

کمی فکر‌نداشتن​ کرد و‌شکمِ​ اضافه کرد:

«زود.»

تا نفیس خواست برود،‌بسیار​ کاسی دستش را گرفت.‌قبلی​ صورتش رنگ‌پریده و منقبض بود.

«نف، تو... مراقب باش، باشه؟»

نفیس پلک زد و‌شکمِ​ سرش را کمی کج‌فرعیِ​ کرد. بعد لبخند زد.

«اوه. باشه.»

با این حرف،‌تک‌تکشان​ او و سانی شتابان‌لت‌وپارهٔ​ به سمتِ محوطه رفتند.

وقتی به آنجا رسیدند، چند ثانیه بیشتر تا پیداشدنِ لاشخور نمانده بود. سایهٔ سانی از‌می‌زنیم​ راهرو بیرون آمد و دوباره به پاهایش وصل شد. بی‌آنکه نیازی به هماهنگی با نفیس‌دادند​ باشد، به‌سرعت در سایه‌ها پنهان شد و همان‌جا منتظر ماند تا فرصتی برای حمله پیدا کند.

از طرفِ دیگر، نفیس قدم‌زنان به وسطِ محوطه رفت و آرام همان‌جا‌دورشون​ ایستاد؛ شانه‌هایش رها و کمرش صاف بود. شمشیرِ بلند و ظریفی در‌مضطرب​ دستانش ظاهر شد که بی‌تفاوت آن را رو به زمین گرفته بود.

سانی که نمی‌دانست چه کارِ‌می‌زنیم​ دیگری از دستش برمی‌آید، در‌عوض​ سکوت حرفِ او را تکرار کرد:

«نمیر.»

یک ثانیه بعد، لاشخور واردِ محوطه شد. وقتی چشمانِ ریزش نفیس را‌حوالی​ دید، برقی شیطانی در آن‌ها شعله‌ور شد. هیولای عظیم بی‌آنکه حتی یک‌داشته​ ثانیه را هدر دهد، جیغی کشید و برای حمله به جلو یورش برد.

چنگکِ بزرگش با سرعتی ترسناک‌خالی​ به جلو پرتاب شد و‌حوالی​ هوا را در مسیرش شکافت.

نفیس به‌سرعت یک قدم به پهلو برداشت، چنگک را جاخالی داد و‌فاصلهٔ​ بعد به عقب جهید تا از مسیرِ هیولای مهاجم دور شود. هم‌زمان شمشیرش‌نشوند​ در هوا درخشید و مفصلِ یکی از پاهای جلوییِ لاشخور را عمیق شکافت.

خونِ لاجوردی روی زمین پاشید.

البته این زخمِ کوچک ناچیزتر از آن بود که سرعتِ لاشخور را کم کند. با چالاکیِ غافلگیرکننده‌ای چرخید و ضربهٔ جانبیِ خردکننده‌ای‌فاصلهٔ​ وارد کرد. نفیس که تازه روی پاهایش فرود آمده بود، چاره‌ای نداشت جز اینکه ضربه را با شمشیرش دفع کند. با نگه‌داشتنِ‌بارها​ تیغه در زاویهٔ درست توانست بیشترِ ضربه را خنثی کند، اما نیروی باقی‌مانده همچنان آن‌قدر بود که تعادلش را به هم بزند.

در همان لحظه، چنگکِ دوم فرود آمد. ستارهٔ دگرگون به‌جای تلاش‌اشاره​ برای بازیابیِ تعادلش، با سقوط همراه شد و روی یک دست معلق‌باشند​ زد تا کمی از هیولا فاصله بگیرد. دوباره با شمشیرش ضربه زد.

حملهٔ بعدی‌حوالی​ تقریباً بلافاصله‌دورشون​ از راه رسید.

با این حال، سانی دیگر به جزئیات اهمیتی نمی‌داد. تنها چیزی که برایش مهم بود این‌دارن​ بود که نفیس با این مجموعهٔ پرخطر از جاخالی‌ها و پرش‌ها، توانسته بود به آن‌سوی محوطه‌تکان​ برود و لاشخور را مجبور کند به سایه‌ای که او در آن پنهان شده بود پشت کند.

«یا الان یا هیچ‌وقت!»

سانی دندان‌هایش را‌اینکه​ به هم سایید و‌بیفتن​ به جلو یورش برد.

پیش از آنکه‌اشاره​ ستارهٔ دگرگون آخرین‌خفته​ جاخالی‌اش را تمام کند...

پیش از آنکه‌تک‌تکشان​ چنگکِ لاشخور از‌هیولایِ​ بالا رویش آوار شود...

پیش از‌پس‌زده‌ها​ آنکه سانی‌نداشتن​ فرصت کند بترسد...

فاصلهٔ بینِ خودش و هیولا را پر کرد و‌همان​ با تمامِ توان پرید و روی زرهش فرود آمد.‌عوض​ سپس با تمامِ وزنش دستش را به جلو کوبید.

شمشیرِ لاجوردی با درخششی در مشتش ظاهر شد و بی‌درنگ در سایه فرو رفت.‌داشته​ یک نفس بعد، تیغهٔ تاریک دقیقاً به حفرهٔ فرورفته و رنگ‌ورورفتهٔ زرهِ لاشخور برخورد‌بعد​ کرد. با صدای تَرَق، کیتین شکست و نوکِ شمشیر عمیقاً در بدنِ لاشخور فرو رفت.

هیولا لرزید‌نبود​ و سپس سنگین‌خطرناک‌تر​ روی زمین افتاد.

سانی از روی زرهش‌نداشتن​ به پایین پرتاب شد و‌بیفتن​ غلت‌زنان در گل‌ولای فرود آمد.

«به... به همین راحتی؟»

کار تمام شده بود؟

انگار در جوابِ‌تک‌تکشان​ او، صدای طلسم‌هیولایِ​ در هوا طنین انداخت:

[جانوری بیدار کشته شد: لاشخورِ زره‌پوش.]

[...سایه قوی‌تر می‌شود.]

ناولها | novelha.net