---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 1188: نبردِ جمجمهٔ سیاه (۲) • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 1188: نبردِ جمجمهٔ سیاه (۲)

0

آرایشِ جنگیِ خاندانِ دلاوری هماهنگی‌اش را حفظ‌استفاده​ کرده بود و پیوسته پیش می‌رفت، اما‌سیاه​ سانی وصلهٔ ناجوری برای تاکتیک‌های بی‌نقصِ آن‌ها بود.

به هر حال، کسی باید شتابِ گلهٔ دربندانِ جانورسالار را می‌گرفت. دریایی از آن‌ها پیش‌بیرون​ رو بود؛ از حشراتِ خفته و ترحم‌انگیز گرفته تا غول‌های فاسد‌شده و ترسناک. یورشِ سواره‌نظام‌خونِ​ شماری از آن‌ها را از بین برده بود، اما بی‌نهایت جانورِ دیگر باقی مانده بود.

سانی با دیدنِ تودهٔ خروشانِ پلیدها،‌واقعاً​ بی‌اختیار لرزه‌ای بر اندامش افتاد. جانورسالار...‌رها​ قدرتش واقعاً عظیم و هولناک بود.

اما خودش‌تمامِ​ هم می‌توانست‌هدفِ​ هولناک باشد.

با رها شدنِ سایه‌های محبوس در فانوسِ ایزدیِ‌کند​ سانی، ناگهان موجی از تاریکی از زیرِ پاهایش‌بیرون​ به جریان افتاد و به گلهٔ مهاجم رسید.

لحظه‌ای بعد، تاریکی جان گرفت.

بکش!

سانی در تسلط بر ظهورِ سایه راهِ درازی را پیموده بود. از برداشتنِ تکه‌زباله‌ای از روی‌زدند​ میزِ آشپزخانه تا به بند کشیدنِ یک تایتان و فراتر از آن، هرگز از پیشرفت دست‌جسدهای​ نکشیده بود. و حالا وقتش بود که از تمامِ آن درس‌ها برای یک هدفِ واحد استفاده کند.

نهایتِ ویرانی.

...تاریکی جان گرفت و ناگهان دست‌های بی‌شمارِ جوهری و سیاه از دلش بیرون زدند. پلیدهای مهاجم را چنگ زدند و‌چنگال‌های​ گوشتشان را با چنگال‌های بلندِ ابسیدین دریدند. بخشِ وسیعی از گله در دم به جهنمی دلخراش از سایه‌های متحرک، خونِ روان‌سرشار​ و جسدهای مثله‌شده بدل شد. همهمه‌ای از جیغ‌ها و زوزه‌های گوش‌خراش به پا خاست که همگی سرشار از دردی مورمورکننده بود.

سانی هیچ توجهی به واکنشِ جنگجویانِ دلاوری نکرد. ذهنش در حالتِ شفافیتِ نبرد بود و کفنِ غروب هم آن را‌تاریکی​ تقویت می‌کرد، با این حال مهارِ آن همه سایهٔ ظهوریافته تمامِ توانِ ذهنی‌اش را می‌طلبید. حس می‌کرد مغزش دارد منفجر‌میزِ​ می‌شود، اما در عوض ویرانیِ به بار آمده چنان گسترده بود که انگار ایزدی کفرآمیز آن را رقم زده است.

چون نمی‌خواست جوهرِ زیادی بسوزاند، تنها چند ثانیهٔ کوتاه این‌دست‌های​ حالت را نگه داشت، اما همان هم کاملاً کافی بود؛‌چنگال‌های​ مرکزِ گله در هم شکسته و شتابش گرفته شده بود.

جایی در سمتِ چپش، ناگهان درخششی کورکننده‌استفاده​ دنیا را روشن کرد و شعله‌های سفید‌سیاه​ و خروشان بخشِ دیگری از دربندان را بلعید.

با محو شدنِ تاریکی و فرونشستنِ شعله‌های سفید،‌نهایتِ​ پیشگامانِ نیروهای دلاوری — سانی، نفیس، مورگان و‌زدند​ جت — به جانِ هیولاهای دربند افتاده بودند.

نفیس زرهِ سیاه و پیچیده‌ای به تن داشت که درخششِ سفید و ملایمی از درزهایش‌محبوس​ بیرون می‌زد. اما شمشیرِ بلندش از همه درخشان‌تر بود و مانندِ پرتویی از نورِ سوزانِ‌بکش​ ستارگان، موجوداتِ کابوس را می‌شکافت. با سرعتِ خیره‌کننده و ظرافتِ بی‌رحمانهٔ یک قاتلِ آسمانی حرکت می‌کرد.

جت هم تقریباً به همان اندازه مرگبار بود، هرچند سبکِ نبردش چندان ظرافتی‌سیاه​ نداشت. سبکِ او فقط در کارایی، کاربرد و قصابی خلاصه می‌شد؛ با اینکه ضرباتش‌جهنمی​ هیچ ردی روی بدنِ قربانیان جا نمی‌گذاشت، اما کشتارهایش به‌نوعی وحشیانه‌تر به چشم می‌آمد.

در این میان، مورگان مانندِ گردبادی از فولاد بود. همه‌چیز در اطرافش بریده و تکه‌تکه می‌شد، گویی میدانِ متغیری از‌گوشتشان​ نیرویی بُرنده و نامرئی او را احاطه کرده بود. با این حال هیچ نیرویی در کار نبود؛ تنها خودِ مورگان بود،‌همگی​ بدنش و شمشیرش. مانندِ رگه‌ای از رنگِ سیاه و شنگرف بود که ابرهای مه‌آلود و زرشکی‌رنگی از خود به جا می‌گذاشت.

و اما خودِ سانی. در این مراحلِ اولیهٔ نبرد، داشت جوهرش را ذخیره می‌کرد، پس هیچ‌چیزِ پرزرق‌وبرقی در سبکِ مبارزه‌اش به چشم نمی‌خورد. بهترین‌بخشِ​ واژه برای توصیفش «گریزان» بود — مثل سایه‌ای میان پلیدها می‌رقصید، به‌راحتی از سیلِ حملات جاخالی می‌داد و گاهی ضرباتِ سریعِ خودش را فرود‌نکرد​ می‌آورد. هرچند این ضربات چندان قدرتمند به نظر نمی‌رسیدند و فقط زخم‌های کوچکی به جا می‌گذاشتند، اما به‌نحوی همیشه موجودات را از پای درمی‌آوردند.

تنها چند لحظه پس از اینکه آن چهار‌هولناک​ نفر به درونِ گلهٔ برده‌ها شیرجه زدند، آرایشِ‌فانوسِ​ جنگیِ خاندانِ دلاوری سرانجام با دشمن درگیر شد.

شمشیرها بالا و پایین می‌رفت.‌واحد​ تیرها پرواز می‌کرد. صدها توانِ‌دست‌های​ سرشت با هماهنگیِ باورنکردنی‌ای فعال شد.

خون روی زمین ریخت.

سانی جا خورد.

آخه این دیگه چیه...

تمرین و آشنایی با قدرت‌های هم‌رزمان حدی داشت. سانی این را بهتر از‌سیاه​ خیلی‌ها می‌دانست، چون پیش‌تر عضوِ دسته‌ای از بیدارشدگان بود و حتی مدتی یکی از‌جهنمی​ آن‌ها را رهبری کرده بود. فرماندهیِ نیروهای نظامیِ بزرگی را هم بر عهده داشت.

پس خیلی خوب می‌فهمید که هم‌افزایی و هماهنگی واقعاً چقدر اهمیت دارد.‌بی‌شمارِ​ تنها زمانی دسته شانسِ زنده ماندن داشت که همکاریِ میانِ اعضایش به سطحی‌بخشِ​ می‌رسید که می‌توانستند بی‌نیاز از حرف زدن، همچون یک کالبدِ واحد حرکت کنند.

با این حال، کوچک بودنِ دسته‌ها معمولاً دلیلِ موجهی داشت. با توجه به تفاوت‌دلش​ و غیرقابل‌پیش‌بینی بودنِ قدرت‌های سرشت، هماهنگ کردنشان تقریباً غیرممکن بود — و هرچه تعدادِ‌دلخراش​ بیدارشدگان بیشتر می‌شد، این کار هم دشوارتر می‌گشت. این دشواری به‌طور تصاعدی بالا می‌رفت.

اما ارتشِ دلاوری سطحی از اتحاد را نشان می‌داد که فراتر از منطق بود. شاید کاملاً بی‌نقص‌ایزدیِ​ نبود، اما آن‌قدر به کمال نزدیک بود که آدم را حیرت‌زده می‌کرد. آرایشِ جنگی‌شان بیشتر از آنکه‌راهِ​ شبیه صدها جنگجو باشد که شانه‌به‌شانه می‌جنگند، به موجودِ واحدی شبیه بود با هزار دست و هزار سر.

مثلِ ماشینِ جنگیِ بی‌نقصی.

راستش کمی ترسناک بود.

لعنت...

سانی در همان حال که مسیرِ خونینی از میانِ برده‌ها باز می‌کرد، بی‌اختیار حواسش به آرایشِ جنگیِ خاندانِ دلاوری بود. آن‌ها‌زیرِ​ پیوسته پیشروی می‌کردند و فشارِ گلهٔ موجوداتِ کابوس را همچون دژی متحرک از فولاد تاب می‌آوردند. پلیدهای بی‌شماری زیرِ شمشیرهای تیزِ‌بند​ جنگجویانِ بیدارشده از پای درمی‌آمدند و هرگاه موجودی فوق‌العاده قدرتمند حمله می‌کرد، یکی از شوالیه‌ها پیش می‌رفت تا به مصافش برود.

تیرها بی‌وقفه می‌بارید. لاک‌پشتِ غول‌پیکر پشتِ آرایش حرکت می‌کرد و نقشِ دژی متحرک را‌دلش​ داشت... اما حتی حضورِ آن هم نمی‌توانست توضیح دهد که کمانداران چطور در از‌دلخراش​ پای درآوردنِ دشمنان این‌قدر مؤثر عمل می‌کردند، بی‌آنکه هرگز متحدانشان را به خطر بیندازند.

...کارِ شمشیرهاست.

سانی دلیلی برای رسیدن به این نتیجه نداشت، اما حس می‌کرد حق با اوست.‌دلش​ این سطحِ باورنکردنی و تقریباً غیرطبیعی از اتحاد میانِ صدها جنگجویِ بیدارشدهٔ خاندانِ بزرگِ‌دلخراش​ دلاوری، حتماً ربطی به شمشیرهایی داشت که فرمانروایشان ساخته و به آن‌ها بخشیده بود.

بی‌دلیل نیست که‌اندامش​ خاندانِ دلاوری به‌واقعاً​ قدرتِ جنگی‌اش معروفه.

همکاریِ بی‌نقص در‌درس‌ها​ یک جنگ تا چه‌کند​ حد می‌توانست مرگبار باشد؟

سانی به‌سرعت درکش از نبرد‌هدفِ​ را تغییر داد و متغیرِ‌ویرانی​ جدید را هم لحاظ کرد.

موهبتِ شمشیرهای ساخته‌شده بدونِ شک‌واحد​ مزیتِ قدرتمندی بود — بسیار‌دست‌های​ قدرتمندتر از آنچه تصور می‌شد.

اما آیا همان‌اندامش​ موهبت به‌تنهایی برای تغییرِ‌عظیم​ مسیرِ نبرد کافی بود؟

بعید به نظر می‌رسید.

سانی از هر زاویه‌ای‌درس‌ها​ که نگاه می‌کرد، موقعیتِ‌کند​ دلاوری همچنان به‌شدت ضعیف بود.

مورگان داره‌تمامِ​ به چی‌هدفِ​ فکر می‌کنه؟

ناولها | novelha.net