---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 1980: آفریدهٔ ناقص • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 1980: آفریدهٔ ناقص

0

مورگان در تاریکی چشمانش را باز کرد. همان‌طور که روی کفِ سنگیِ سرد نشسته و‌قدم​ به تخته‌سنگی در حالِ فروپاشی تکیه داده بود، خوابش برده بود. باد در عبور از‌سندانِ​ ویرانه‌های دژِ اصلی زوزه می‌کشید و مهتابِ رنگ‌پریده از سوراخ‌های بازِ گنبدِ نیمه‌فروریخته‌اش به داخل می‌ریخت.

نفسِ عمیقی کشید،‌هیاهویی​ به شمشیرش تکیه‌موردرت​ داد و برخاست.

ردای شنگرفی‌اش پاره‌پاره شده و زرهِ سیاهش شکسته و درهم‌کوبیده بود. با مرخص کردنِ هر‌متوجهِ​ دو خاطره برای اینکه فرصتِ ترمیم به آن‌ها بدهد، مورگان حس کرد بادِ سردی پوستش را‌قدم​ به‌آرامی نوازش می‌کند. حسِ دلپذیری بود، به‌خصوص پس از روزهایی که به نبردِ جنون‌آمیز گذشته بود.

تونیکِ سیاهش کمی تکان خورد و نشان‌متوجهِ​ داد که چقدر پر از پارگی است؛‌مثلِ​ پارگی‌هایی که روی بیشترشان خون دلمه بسته بود.

آهی کشید و به صداهای قلعهٔ ویران‌خودشان​ گوش سپرد تا ارزیابی کند که آیا‌خوبه​ تهدیدِ فوری در کار است یا نه.

ظاهراً این‌طور نبود. اگر دشمن حملهٔ دیگری را آغاز می‌کرد... یا اگر‌هنوز​ چیزِ دیگری حمله می‌کرد، همراهانش به او هشدار می‌دادند. آن‌ها بدونِ مبارزه‌تالارِ​ هم از پا درنمی‌آمدند و محال بود او متوجهِ چنین هیاهویی نشود.

انگار موردرت هم درست مثلِ‌می‌کرد​ خودشان، پس از یورشِ قبلی‌می‌دادند​ هنوز مشغولِ التیامِ زخم‌هایش بود.

خوبه...

مورگان قدم در مهتاب گذاشت و‌مثلِ​ به سکوی بلندی نگاه کرد که‌التیامِ​ بر فرازِ تالارِ ویران قد برافراشته بود.

روی سکو نه تختِ پادشاهی بود‌موردرت​ و نه قربانگاهی. در عوض، تنها‌هنوز​ یک سندانِ آهنی آنجا قرار داشت.

شمشیرهای زیبایی روی کفِ پایینِ سکو پراکنده بودند و در مهتابِ سرد برق می‌زدند.‌محال​ زمانی کوهی از آن‌ها اینجا بود، اما پدرش بیشترِ شمشیرها را با خود به‌التیامِ​ گورِ خدا برده بود تا در نبرد با ملکهٔ زاغ از آن‌ها استفاده کند.

مورگان مدتی به شمشیرهای رهاشده خیره‌محال​ ماند؛ آمیزهٔ عجیبی از حسرت و‌موردرت​ سرگرمی در چشمانِ سرخ و خیره‌کننده‌اش می‌درخشید.

پیش‌ترها شمشیرهایی را که پدرش ساخته بود بسیار تحسین می‌کرد و هرگز فرصتِ دزدکی نگاه کردن‌مهتاب​ به آن‌ها را از دست نمی‌داد. اما حالا، آن‌ها را همان‌طور که واقعاً بودند می‌دید؛ آفریده‌هایی‌آنجا​ ناقص که خالقِ سخت‌گیرشان آن‌ها را دور انداخته بود، چون نتوانسته بودند انتظاراتِ بی‌رحمانه‌اش را برآورده کنند.

مورگان این را می‌دانست،‌نشود​ چون خودش هم یکی‌مثلِ​ از همین آفریده‌ها بود.

...شکرِ ایزدان.

انگار مردم از این فکر آشفته می‌شدند، اما او همیشه می‌دانست که پدرش او را بیشتر‌یورشِ​ تیغه‌ای می‌بیند که باید به سلاحی بی‌نقص تبدیل شود، تا یک انسان. در واقع، او همه‌سکو​ را همین‌طور می‌دید و تنها تفاوتِ او با بقیه این بود که آینده‌دارترین تیغه به شمار می‌رفت.

تیغه‌ای ساخته‌شده از گران‌بهاترین فولاد، تیغه‌ای که‌خودشان​ بیشترین امید را به آن بسته بود‌خوبه​ و با بیشترین دقت آن را ساخته بود.

مورگان می‌دانست مردم همیشه دربارهٔ پدرش دچار سوءتفاهم‌مثلِ​ بوده‌اند. در چشمِ آن‌ها او خیلی چیزها بود:‌خوبه​ جنگجویی بزرگ، جادوگری نابغه، فرمانروایی خردمند... ستمگری هراس‌انگیز.

اما او پیش از هر چیز، در حقیقت یک هنرمند بود.‌بدونِ​ هنرمندی که از نقصِ ژرفِ جهان بیزار بود و بر آن‌مثلِ​ می‌شورید؛ هنرمندی که با تمامِ وجود می‌کوشید تنها چیزی بی‌نقص خلق کند.

شمشیری بی‌نقص.

قرار بود مورگان همان شمشیر باشد، برای همین بهتر از همه او را‌زخم‌هایش​ می‌فهمید و با به دوش کشیدنِ این مسئولیت مشکلی نداشت — حتی خوشحال‌پادشاهی​ هم بود — هرچند بارِ آن سرد و بی‌رحمانه بود. مایهٔ افتخارش بود.

البته بعد از‌هیاهویی​ قطبِ جنوب همه‌چیز‌موردرت​ عوض شده بود.

مورگان با‌حملهٔ​ نگاه به شمشیرهای‌می‌کرد​ پراکنده آهی کشید.

آنجا به اشتباهِ راهش پی برده بود. مورگان از کودکی همیشه هرچه به او می‌گفتند موبه‌مو انجام داده بود.‌مشغولِ​ از راهنمایی‌های پدرش پیروی کرده بود و با فدا کردنِ بیشترِ چیزهایی که بچه‌های دیگر داشتند و بیشترِ مردم عزیز‌آهنی​ می‌داشتند، تمریناتِ طاقت‌فرسای او را تاب آورده بود. همیشه می‌درخشید، هرگز شکست نخورده بود و تمامِ خواسته‌هایش را برآورده می‌کرد.

اما باز هم شکست خورد.

که البته ناگزیر او‌نشود​ را به فکر کردن‌مثلِ​ دربارهٔ دلیلِ شکستش وامی‌داشت.

نتیجه‌ای که مورگان‌دیگری​ به آن رسید...‌چیزِ​ بسیار نگران‌کننده بود.

اگر هر کاری را که استادانش گفته بودند‌چنین​ بی‌نقص و بدونِ شکایت انجام داده بود و باز‌قبلی​ هم شکست خورده بود، پس تقصیر از او نبود.

بلکه تقصیر از استادانش بود‌درست​ و همان قالبی که سعی داشتند‌مشغولِ​ او را در آن شکل دهند...

در حقیقت، تنها پادشاهِ شمشیرها‌انگار​ نبود که بعد از قطبِ‌یورشِ​ جنوب از دخترش ناامید شده بود.

مورگان هم‌حملهٔ​ از پدرش‌آغاز​ ناامید شده بود.

«چه خوب که شدم.»

مورگان با نگاه به شمشیرِ‌درست​ زیبا و رهاشده‌ای که زیرِ‌هنوز​ پایش افتاده بود، لبخندِ تلخی زد.

اگر کورکورانه به پیروی از ارادهٔ پدرش ادامه می‌داد، احتمالاً واقعاً به یک‌مشغولِ​ شمشیر تبدیل می‌شد. این تحولِ متعالیِ کاملاً مناسبی بود برای دختری که بزرگ‌سکو​ شده بود تا ابزاری بی‌نقص باشد... تیغه‌ای زیبا و مرگبار در دستِ شخصی دیگر.

با این حال، مورگان واقعاً‌می‌کرد​ نمی‌خواست شمشیر باشد، و دلش‌می‌دادند​ هم نمی‌خواست ابزارِ دستِ دیگری باشد.

چنین سرنوشتی‌می‌دادند​ به نظرش‌مبارزه​ بسیار رقت‌انگیز می‌آمد.

از این رو،‌انگار​ تحولِ متعالی‌اش چیزِ دیگری‌خودشان​ از آب درآمده بود.

البته هنوز هم می‌توانست‌نشود​ به شمشیر تبدیل شود‌مثلِ​ — اگر خودش می‌خواست.

اما این اصلاً تنها‌آغاز​ چیزی نبود که می‌توانست‌همراهانش​ به آن بدل شود.

مورگان شمشیرِ رهاشده را برداشت،‌درنمی‌آمدند​ بی‌صدا آن را در بدنش‌نشود​ جذب کرد و لبخند زد.

«...چه عالی. باید‌انگار​ خیلی زودتر این‌مثلِ​ کار رو می‌کردم.»

لحظه‌ای بعد، پیکرش موج برداشت و به رودی از فلزِ مایع تبدیل شد.‌مشغولِ​ در تالارِ مهتاب‌زده جاری شد و آن را در خود غرق کرد. شدت‌سکو​ و خشونتِ حرکتش کفِ مرمرین را ترک انداخت و تخته‌سنگ‌ها را پودر کرد.

مورگان تمامِ تیغه‌های رهاشده‌ای را که متروک و‌همراهانش​ تنها پایینِ سکو افتاده بودند در خود کشید، از‌هیاهویی​ پله‌ها بالا رفت و سندانِ باستانی را هم بلعید.

سرانجام، رودِ فلزِ مایع دوباره به هم پیوست‌چنین​ و شکلِ پیکری انسانی به خود گرفت. لحظه‌ای بعد‌قبلی​ رنگش برگشت و مورگان به همان ظاهرِ اصلی‌اش درآمد.

سرش را بالا گرفت،‌موردرت​ به بقایای درخشانِ ماهِ درهم‌شکسته‌قبلی​ خیره شد و آهی کشید.

«وقتشه با‌چنین​ یه روزِ‌نشود​ دیگه روبه‌رو بشم.»

ناولها | novelha.net