چپتر 1980: آفریدهٔ ناقص
0مورگان در تاریکی چشمانش را باز کرد. همانطور که روی کفِ سنگیِ سرد نشسته وقدم به تختهسنگی در حالِ فروپاشی تکیه داده بود، خوابش برده بود. باد در عبور ازسندانِ ویرانههای دژِ اصلی زوزه میکشید و مهتابِ رنگپریده از سوراخهای بازِ گنبدِ نیمهفروریختهاش به داخل میریخت.
نفسِ عمیقی کشید،هیاهویی به شمشیرش تکیهموردرت داد و برخاست.
ردای شنگرفیاش پارهپاره شده و زرهِ سیاهش شکسته و درهمکوبیده بود. با مرخص کردنِ هرمتوجهِ دو خاطره برای اینکه فرصتِ ترمیم به آنها بدهد، مورگان حس کرد بادِ سردی پوستش راقدم بهآرامی نوازش میکند. حسِ دلپذیری بود، بهخصوص پس از روزهایی که به نبردِ جنونآمیز گذشته بود.
تونیکِ سیاهش کمی تکان خورد و نشانمتوجهِ داد که چقدر پر از پارگی است؛مثلِ پارگیهایی که روی بیشترشان خون دلمه بسته بود.
آهی کشید و به صداهای قلعهٔ ویرانخودشان گوش سپرد تا ارزیابی کند که آیاخوبه تهدیدِ فوری در کار است یا نه.
ظاهراً اینطور نبود. اگر دشمن حملهٔ دیگری را آغاز میکرد... یا اگرهنوز چیزِ دیگری حمله میکرد، همراهانش به او هشدار میدادند. آنها بدونِ مبارزهتالارِ هم از پا درنمیآمدند و محال بود او متوجهِ چنین هیاهویی نشود.
انگار موردرت هم درست مثلِمیکرد خودشان، پس از یورشِ قبلیمیدادند هنوز مشغولِ التیامِ زخمهایش بود.
خوبه...
مورگان قدم در مهتاب گذاشت ومثلِ به سکوی بلندی نگاه کرد کهالتیامِ بر فرازِ تالارِ ویران قد برافراشته بود.
روی سکو نه تختِ پادشاهی بودموردرت و نه قربانگاهی. در عوض، تنهاهنوز یک سندانِ آهنی آنجا قرار داشت.
شمشیرهای زیبایی روی کفِ پایینِ سکو پراکنده بودند و در مهتابِ سرد برق میزدند.محال زمانی کوهی از آنها اینجا بود، اما پدرش بیشترِ شمشیرها را با خود بهالتیامِ گورِ خدا برده بود تا در نبرد با ملکهٔ زاغ از آنها استفاده کند.
مورگان مدتی به شمشیرهای رهاشده خیرهمحال ماند؛ آمیزهٔ عجیبی از حسرت وموردرت سرگرمی در چشمانِ سرخ و خیرهکنندهاش میدرخشید.
پیشترها شمشیرهایی را که پدرش ساخته بود بسیار تحسین میکرد و هرگز فرصتِ دزدکی نگاه کردنمهتاب به آنها را از دست نمیداد. اما حالا، آنها را همانطور که واقعاً بودند میدید؛ آفریدههاییآنجا ناقص که خالقِ سختگیرشان آنها را دور انداخته بود، چون نتوانسته بودند انتظاراتِ بیرحمانهاش را برآورده کنند.
مورگان این را میدانست،نشود چون خودش هم یکیمثلِ از همین آفریدهها بود.
...شکرِ ایزدان.
انگار مردم از این فکر آشفته میشدند، اما او همیشه میدانست که پدرش او را بیشتریورشِ تیغهای میبیند که باید به سلاحی بینقص تبدیل شود، تا یک انسان. در واقع، او همهسکو را همینطور میدید و تنها تفاوتِ او با بقیه این بود که آیندهدارترین تیغه به شمار میرفت.
تیغهای ساختهشده از گرانبهاترین فولاد، تیغهای کهخودشان بیشترین امید را به آن بسته بودخوبه و با بیشترین دقت آن را ساخته بود.
مورگان میدانست مردم همیشه دربارهٔ پدرش دچار سوءتفاهممثلِ بودهاند. در چشمِ آنها او خیلی چیزها بود:خوبه جنگجویی بزرگ، جادوگری نابغه، فرمانروایی خردمند... ستمگری هراسانگیز.
اما او پیش از هر چیز، در حقیقت یک هنرمند بود.بدونِ هنرمندی که از نقصِ ژرفِ جهان بیزار بود و بر آنمثلِ میشورید؛ هنرمندی که با تمامِ وجود میکوشید تنها چیزی بینقص خلق کند.
شمشیری بینقص.
قرار بود مورگان همان شمشیر باشد، برای همین بهتر از همه او رازخمهایش میفهمید و با به دوش کشیدنِ این مسئولیت مشکلی نداشت — حتی خوشحالپادشاهی هم بود — هرچند بارِ آن سرد و بیرحمانه بود. مایهٔ افتخارش بود.
البته بعد ازهیاهویی قطبِ جنوب همهچیزموردرت عوض شده بود.
مورگان باحملهٔ نگاه به شمشیرهایمیکرد پراکنده آهی کشید.
آنجا به اشتباهِ راهش پی برده بود. مورگان از کودکی همیشه هرچه به او میگفتند موبهمو انجام داده بود.مشغولِ از راهنماییهای پدرش پیروی کرده بود و با فدا کردنِ بیشترِ چیزهایی که بچههای دیگر داشتند و بیشترِ مردم عزیزآهنی میداشتند، تمریناتِ طاقتفرسای او را تاب آورده بود. همیشه میدرخشید، هرگز شکست نخورده بود و تمامِ خواستههایش را برآورده میکرد.
اما باز هم شکست خورد.
که البته ناگزیر اونشود را به فکر کردنمثلِ دربارهٔ دلیلِ شکستش وامیداشت.
نتیجهای که مورگاندیگری به آن رسید...چیزِ بسیار نگرانکننده بود.
اگر هر کاری را که استادانش گفته بودندچنین بینقص و بدونِ شکایت انجام داده بود و بازقبلی هم شکست خورده بود، پس تقصیر از او نبود.
بلکه تقصیر از استادانش بوددرست و همان قالبی که سعی داشتندمشغولِ او را در آن شکل دهند...
در حقیقت، تنها پادشاهِ شمشیرهاانگار نبود که بعد از قطبِیورشِ جنوب از دخترش ناامید شده بود.
مورگان همحملهٔ از پدرشآغاز ناامید شده بود.
«چه خوب که شدم.»
مورگان با نگاه به شمشیرِدرست زیبا و رهاشدهای که زیرِهنوز پایش افتاده بود، لبخندِ تلخی زد.
اگر کورکورانه به پیروی از ارادهٔ پدرش ادامه میداد، احتمالاً واقعاً به یکمشغولِ شمشیر تبدیل میشد. این تحولِ متعالیِ کاملاً مناسبی بود برای دختری که بزرگسکو شده بود تا ابزاری بینقص باشد... تیغهای زیبا و مرگبار در دستِ شخصی دیگر.
با این حال، مورگان واقعاًمیکرد نمیخواست شمشیر باشد، و دلشمیدادند هم نمیخواست ابزارِ دستِ دیگری باشد.
چنین سرنوشتیمیدادند به نظرشمبارزه بسیار رقتانگیز میآمد.
از این رو،انگار تحولِ متعالیاش چیزِ دیگریخودشان از آب درآمده بود.
البته هنوز هم میتوانستنشود به شمشیر تبدیل شودمثلِ — اگر خودش میخواست.
اما این اصلاً تنهاآغاز چیزی نبود که میتوانستهمراهانش به آن بدل شود.
مورگان شمشیرِ رهاشده را برداشت،درنمیآمدند بیصدا آن را در بدنشنشود جذب کرد و لبخند زد.
«...چه عالی. بایدانگار خیلی زودتر اینمثلِ کار رو میکردم.»
لحظهای بعد، پیکرش موج برداشت و به رودی از فلزِ مایع تبدیل شد.مشغولِ در تالارِ مهتابزده جاری شد و آن را در خود غرق کرد. شدتسکو و خشونتِ حرکتش کفِ مرمرین را ترک انداخت و تختهسنگها را پودر کرد.
مورگان تمامِ تیغههای رهاشدهای را که متروک وهمراهانش تنها پایینِ سکو افتاده بودند در خود کشید، ازهیاهویی پلهها بالا رفت و سندانِ باستانی را هم بلعید.
سرانجام، رودِ فلزِ مایع دوباره به هم پیوستچنین و شکلِ پیکری انسانی به خود گرفت. لحظهای بعدقبلی رنگش برگشت و مورگان به همان ظاهرِ اصلیاش درآمد.
سرش را بالا گرفت،موردرت به بقایای درخشانِ ماهِ درهمشکستهقبلی خیره شد و آهی کشید.
«وقتشه باچنین یه روزِنشود دیگه روبهرو بشم.»