چپتر 854: بهانهٔ بینقص
0چه روزی...
سانی با خستگی بدنش را به سمتِ کرگدن کشید و باجنوبی دیدنِ اجسادی که روی زمین ریخته بود، از روی انزجار چهرهجمع در هم کشید. آخه چرا موجوداتِ کابوس باید اینقدر زشت میبودند؟
چرا، ترجیح میدی جنازههای خوشگلاصلاً دورت رو گرفته باشن؟ اونطوریاما احتمالاً حتی بدتر هم میشد.
جنگ زشت بود، وحرف شاید... فقط شاید... اینسایرِ واقعاً تنها حسنش بود.
سربازانش هم به همان اندازه خسته به دنبالش میآمدند. هیچکس زخمِربعِ جدی برنداشته بود و این بهترین نتیجهای بود که سانی میتوانستزیادی انتظارش را داشته باشد. با این حال، اصلاً حوصلهٔ حرف زدن نداشتند.
اما سایرِچنین مبارزانِ ارتشِ اولنظر حسِ متفاوتی داشتند.
همهمهای از صداها احاطهشان کرده بود. لشکر پس از رویاروییِ غیرمنتظره و طاقتفرسا نه باحسِ یک، بلکه با دو گلهٔ کامل از پلیدها، در حالِ تجدیدِ قوا بود. تدارکاتِ کلِ اینتجدیدِ فرایند جهنمِ مطلق بود و تداخلِ شدیدی که دروازهها ایجاد میکردند، اوضاع را بدتر هم میکرد.
دروازهها... در مجاورتِ نیروهای انسانی که هر کدام تنها چند کیلومتر از هممتفاوتی فاصله داشتند، حالا ۱۴ دروازه به چشم میخورد. ۷ دروازه در گذشته بازپلیدها شده بودند و ۷ دروازهٔ دیگر همین چند ساعت پیش همزمان باز شدند.
پیش از این، تصورِ وقوعِ چنین چیزیمیرسید مضحک به نظر میرسید، اما با نزولِ زنجیرهٔنبود کابوسها بر ربعِ جنوبی، دیگر هیچچیز غیرممکن نبود.
سانی سر تکان داد. دستکم امروز قطعههای سایهٔ زیادی جمعربعِ کرده بود و اعتباری هم برای خودش دستوپا کرده بود. هرزیادی کسی که جنگیدنش را دیده بود، محال بود تحتتأثیر قرار نگیرد.
و چرا نباید میشدند؟حال سانی امروز شخصاً سهزدن نگهبانِ دروازه را کشته بود.
اما مشکلی در کار بود...
همانطور که از میانِ میدانِمضحک نبرد میگذشت، بیاختیار تکهپارههایی ازکابوسها گفتگوهای مختلف به گوشش میخورد.
«لامصب... این نامنظمها شوخیبردار نیستن. سروانشون رو دیدی؟ یاروکابوسها یه دیوه! شنیدم... نه، خودم دیدم که با دستِامروز خالی سرِ یه اهریمنِ سقوطکرده رو از تنش کند!»
«صبر کن، واقعاً؟ هرچند، الان کهحوصلهٔ بهش نگاه میکنم... باورش راحته. همونمبارزانِ غولبیابونی که یه پتک دستشه، درسته؟»
«نه احمق. اون بچهحرف رنگپریدههه... میدونی، همونی کهسایرِ شبیه یه عروسکِ تسخیرشدهٔ قدیمیه...»
«بابا، کی بهچنین یه سروان اهمیتنظر میده؟! مگه نشنیدی؟!»
«...چی رو؟»
«اون دروازهٔ پشتِ سرمون،حال میدونی کی پاکسازیاش کرد؟زدن ولگرد بود! خودِ سرور ولگرد!»
«امکان نداره!اصلاً اون توحرف قطبِ جنوبه؟!»
سانی پلک زد.
...چی؟
هرچه بیشتر به حرفهایحال سربازها گوش میداد، بیشترزدن آن لقبِ لعنتی را میشنید.
ولگرد، ولگرد، ولگرد...
همه دیوونه شدن؟!
درست است که زرهِ قدیس تا حدودی به ردایِ جهانِ زیرین شباهت داشت، اما بقیهٔ چیزها فرقدستکم میکرد! اولاً، و مهمتر از همه، او کاملاً مشخص بود که زن است، در حالی که سانینباید به وضوح یک مرد بود. ثانیاً، سایهاش به جای نقابِ بافنده، کلاهخودِ بستهاش را بر سر داشت!
چه کسی ممکنباشد بود این دو راحرف با هم اشتباه بگیرد؟
اما سانی پسحوصلهٔ از کمی فکر کردن،اما به نتیجهٔ نگرانکنندهای رسید.
او میدانست نقابِ بافنده چه کار میکند و چرا آن را به چهره میزند. اما مردمتکان خبر نداشتند. برای آنها، آن نقابِ ترسناک فقط یک خاطرهٔ دیگر بود؛ پس کاملاً طبیعی بودتحتتأثیر که ولگرد پیش از رفتن به میدانِ نبرد، به جای آن یک کلاهخود بر سر بگذارد.
علاوه بر این، بعید میدانست کسی توانسته باشد قدیس را خوب ببیند.هیچچیز با سرعتی باورنکردنی به سمتِ عقبِ آرایشِ نیروهای انسانی میتاخت و بعد،برای بیآنکه لحظهای از سرعتش بکاهد، به میانِ انبوهی از موجوداتِ کابوس شیرجه زد.
با توجه به اثرِ مختلکنندهٔ دروازهها،حوصلهٔ هر فیلمی هم که از اومبارزانِ مانده بود باید کیفیتِ افتضاحی میداشت.
حالا کهاصلاً حرف ازحرف فیلمها شد...
بهمحضِ اینکه به کرگدن رسیدند، سانینظر رابطش را به سیستمِ ارتباطیِ قدرتمندِجنوبی نفربر وصل کرد و واردِ شبکه شد.
تقریباً بیدرنگ، تیترهایچیزی جنجالیِ چند مقالهٔ اخیرنزولِ توجهش را جلب کرد:
«قهرمانی فروتن! پس از دو سال دوری از وسوسهٔ شهرت وسایرِ گریز از کانونِ توجه، ولگرد، شمشیرزنِ نامدار، در قطبِ جنوب ظاهرلشکر میشود تا پانزده هزار سرباز را از مرگِ حتمی نجات دهد!»
«فرشتهٔ نگهبانِ بشریت: سرور ولگرد که روزی گفته بودمبارزانِ فقط یک انسان است، پای حرفش ایستاد و شجاعانه جانِلشکر خود را برای محافظت از نسلِ بشر به خطر انداخت!»
«فیلمِ اختصاصی از سرورچیزی ولگرد در حالِ نابودنزولِ کردنِ یک تایرنتِ سقوطکرده!»
«تأیید شدچنین که سرور ولگرد...نظر یک زن است!»
سانی بیصداداشته صورتش راحال با دست پوشاند.
ایزدان... چقدر زود پخش شد.
ماشینِ تبلیغاتیِ حکومت حتماً به این نتیجه رسیده بود که سرور ولگرد، هرهیچچیز که میخواست باشد، ابزارِ خوبی برای تقویتِ روندِ سربازگیری است. حضورِ یک چهرهٔخودش نسبتاً جذاب در میدانِ نبرد میتوانست افرادِ بیشتری را به ثبتنام ترغیب کند.
چهرهاش کمی تلخ شد.
من سه تا نگهبانِ دروازهٔ لعنتی رو کشتم!زدن سه تا! قدیس فقط یکی رو کشت، تازه اونمداشتند با کمکِ کابوس. چرا هیچکس دربارهٔ من حرف نمیزنه؟
خبرِ حضورِ ولگرد در نبرد که پخشاما شد، انگار حتی سربازانِ یگانِ خودش همداشتند فداکاریهای سانی را بهکلی از یاد بردند.
نه اینکه سانی دلش بخواهد کسینظر او را بشناسد... در واقع، خیلیجنوبی بیشتر ترجیح میداد کاملاً ناشناس بماند.
ولی باز هم!
آهی کشید و ویدیوهای آپلودشده در شبکه را جستجو کرد. همانطور که انتظار داشت، کیفیتشان افتضاح بود. قدیس فقط یک شبحِکرده سیاه و تار بود، بدونِ هیچ جزئیاتِ مشخصی. همان مقدارِ کمی هم که حکومت اجازهٔ پخشش را داده بود، تصویرِ روشنیمیکردند از درگیریاش با موجوداتِ کابوس نشان نمیداد. همهچیز فقط ملغمهای از حرکاتِ درهموبرهم بود که با زنجیرهای از زوزههای جانوری همراه میشد.
با این حال، همین موضوع تخیلِ جمعیِ بینندگانِ ویدیومبارزانِ را بیشتر پروبال میداد! چند تا از بحثها راکرده خواند و لحظهای چشمانش را بست تا صدای نالهاش درنیاید.
این چرتوپرتها دیگه چیه؟
از حرفهای مردم اینطور برمیآمد که ولگرد یکتنه چندهزارکابوسها موجودِ کابوس را تارومار کرده و در تمامِ این مدت،قطعههای سربازانِ واقعیِ ارتش فقط گوشهای ایستاده و عاجزانه تشویقش کردهاند.
ناگهان، خندهٔداشته کوتاهی ازحال دهانِ سانی پرید.
پیش از آنکه قدیس را به میدان بفرستد،سایرِ نگران بود که مردم قطعههای پازل را کنارِصداها هم بگذارند و بفهمند او همان ولگرد است...
اما واقعیت کاملاً برعکس از آب درآمد. هزاران انسان به چشمِ خود دیده بودندغیرممکن که او در خطِ مقدمِ آرایش میجنگد و همزمان، هزاران نفرِ دیگر هم کسیکسی را در عقبِ سپاه در حالِ جنگ دیده بودند که بهاشتباه خیال میکردند ولگرد است.
محال بودچنین این دومضحک نفر یکی باشند!
کاری که میتوانست رازش رااصلاً برملا کند... حالا به یکاما پوششِ بینقص تبدیل شده بود.
سانی آهی کشیدحوصلهٔ و بعد، ماتومبهوتنداشتند سر تکان داد.
خب... فکر کنم همینم غنیمته...