---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 542: بحثِ آنلاینِ مؤدبانه و منطقی • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 542: بحثِ آنلاینِ مؤدبانه و منطقی

0

سانی پاداش‌های سخاوتمندانه‌ای برای‌منبعِ​ این سه دوئل گرفته‌حتی​ بود... خب، دست‌کم برای دوتایشان.

یکی خاطره‌ای عروج‌یافته از ردهٔ ۲ بود؛ یک تیر. دومی سپری عروج‌یافته از ردهٔ ۳‌ماند​ بود. هر دو افسون‌های بسیار خوبی داشتند، اما وقت نکرده بود دقیق بررسی‌شان کند. فقط در‌اول​ همین حد فهمیده بود که این خاطره‌ها آن‌قدر خوب هستند که آن‌ها را به قدیس نخوراند.

اما پاداشِ سوم... مایهٔ ناامیدیِ تلخی بود. راستش برای هر کسِ دیگری می‌توانست‌خطرناکِ​ شگفت‌انگیز باشد؛ ۱۰۰ خردهٔ روح، نه کمتر! در جهانِ بیداری، این منبعِ ارزشمندی‌مسابقاتی​ به حساب می‌آمد. حتی خاندان‌های میراث‌دارِ کوچک هم از این مقدار چشم‌پوشی نمی‌کردند.

اما از آنجا که‌اغلب​ سانی نمی‌توانست آن را‌آفرینش​ بگیرد، دستش خالی ماند.

«لعنت...»

با این حال، ناامیدی‌اش زیاد طول نکشید. در نهایت، این موضوع اهمیتِ‌بگیرد​ چندانی نداشت. غنیمتِ اصلی جایزه‌هایی بود که نفراتِ اول و دوم می‌گرفتند‌اهمیتِ​ و سانی پیش از این جایگاهش را در دوئلِ نهایی تثبیت کرده بود.

برنده و نفرِ دوم قرار بود خاطره‌هایی از زرادخانهٔ شخصیِ خاندانِ‌فتحِ​ دلاوری بگیرند. این چیزی بود که هر بیدارشده‌ای آرزویش را داشت،‌واقعاً​ چرا که آن خاندانِ بزرگ تنها به خاطرِ شوالیه‌هایش زبانزد نبود.

به خاطرِ‌اعضای​ آهنگرانش هم‌اغلب​ شهرت داشت.

اعضای خانوادهٔ دلاوری اغلب سرشت‌هایی مرتبط با آهنگری و آفرینش به دست می‌آوردند. برخی از آن‌ها حتی می‌توانستند خاطره‌هایی بسازند‌ماند​ که دقیقاً برای نابودیِ موجوداتِ کابوس و فتحِ گستره‌های خطرناکِ عالمِ رؤیا ساخته شده بودند. سانی بعید می‌دانست که آن‌ها چیزِ‌دوئلِ​ واقعاً بی‌نظیری را به عنوانِ جایزهٔ مسابقاتی عمومی تعیین کنند، اما هر چیزی که از خزانهٔ آن‌ها بیرون می‌آمد، ارزشمند بود.

گذشته از این، تا همین‌جا هم تسلطش بر رقصِ سایه را بسیار بالا‌دستش​ برده بود. به‌ویژه سه دوئلِ آخر او را به درکِ گامِ دومِ آن‌نداشت​ نزدیک‌تر کرده بودند. حالا حس می‌کرد که این گام تقریباً در چنگش است.

پس در نهایت،‌می‌آوردند​ شرکت در این مسابقات‌دقیقاً​ ایدهٔ بسیار خوبی بود.

«واقعاً باید از رین تشکر کنم... نه، وایسا... اون که نمی‌دونه‌برخی​ من شرکت کردم. تازه، من که تو مسابقات شرکت نکردم... ولگرد شرکت‌ساخته​ کرده! لعنت، چرا همه‌چی این‌قدر پیچیده‌ست... واقعاً باید یه کم استراحت کنم.»

پس از نبرد با داینیسور، حال‌وروزِ چندان خوشی نداشت. آن مبارزه به‌معنای واقعی کلمه وحشیانه بود... حتی سانی که‌خالی​ معمولاً با وحشی‌گری خو گرفته بود، از شدتِ خشونتِ آن کمی جا خورده بود. زخم‌هایش به محضِ پایانِ دوئل ناپدید‌پیش​ شده بودند، اما خستگیِ ذهنی‌اش سرِ جایش بود. جوهرش هم حسابی ته کشیده بود، چرا که رؤیاشهر این‌گونه کار می‌کرد.

خوشبختانه برگزارکنندگانِ مسابقات آن‌قدر عقلشان می‌رسید که مبارزهٔ نهایی را به این زودی‌ها‌دستش​ نیندازند. اول قرار بود دوئلِ رده‌بندی برای مقامِ سوم و چهارم و همچنین‌نداشت​ چند برنامهٔ سرگرم‌کننده برگزار شود. ساعت‌ها وقت داشت تا استراحت کند و جان بگیرد.

سانی با آهی خسته رؤیاشهر را ترک‌دقیقاً​ کرد، از کپسولِ خواب بیرون آمد و‌عالمِ​ رفت تا شامی خوشمزه برای خودش درست کند.

سانی در حینِ‌بیداری​ غذا خوردن، حریفش‌حساب​ را بررسی کرد.

امسال دوئلِ نهایی قرار بود کمی غیرعادی باشد، چرا که هیچ‌کدام از دو مبارز تازه‌واردانِ‌ماند​ قدرتمندی نبودند که صرفاً برای بردنِ جوایزِ مسابقات پا به رؤیاشهر گذاشته باشند؛ بلکه پای‌نفراتِ​ ثابتِ دوئل‌ها بودند — خب، البته اگر می‌شد ولگرد را هم جزو آن‌ها حساب کرد.

دربارهٔ زنی که قرار بود‌می‌توانستند​ با او روبه‌رو شود هم‌کابوس​ چیزهایی شنیده بود، اما نه زیاد.

نامِ مستعارش ملکهٔ زنبور بود و تقریباً به اندازهٔ خودِ سانی مرموز بود. برخلافِ دیگر مبارزانِ محبوب، مبارزاتش را‌گستره‌های​ پخش یا تبلیغ نمی‌کرد و ترجیح می‌داد ناشناس و بی‌سروصدا بماند. انگار فقط به خودِ مبارزه علاقه داشت و نه‌ارزشمند​ هیچ‌چیزِ دیگر. تا جایی که سانی می‌دانست، ملکهٔ زنبور هرگز در هیچ مبارزه‌ای شکست نخورده بود؛ قهرمانِ شکست‌ناپذیرِ میدان‌های نبرد.

چرا کسی با آن قدرت باید در یک بازیِ خیالی وقت می‌گذراند؟ اصلاً نمی‌دانست. اما سانی‌نمی‌توانست​ در جایگاهی نبود که قضاوت کند، چون خودش هم با وجود داشتنِ کارهای مهم‌تر، وقتش را آنجا‌اصلی​ تلف می‌کرد. او دلایلِ خودش را داشت، پس شاید ملکهٔ زنبور هم بی‌دلیل این کار را نمی‌کرد.

یا شاید‌می‌آمد​ هم فقط یک‌میراث‌دارِ​ سرگرمیِ مفرح بود.

در هر صورت، شبکه پر از نظریه دربارهٔ هویتِ ملکهٔ زنبور بود. حتی شایعه‌ای بود که او اصلاً انسان نیست،‌می‌دانست​ بلکه سازه‌ای مصنوعی است که ساخته شده تا بازیکنان را از رسیدن به جایگاهِ اول بازدارد و به آن‌ها یادآوری‌به‌ویژه​ کند که همیشه برای مهارتِ بیشتر تلاش کنند. که البته حماقتِ محض بود، چون رؤیاشهر توانِ شبیه‌سازیِ هوشِ واقعی را نداشت.

اگر چنین توانی داشت، بیدارشدگان وقتشان را‌آهنگری​ برای مبارزه با یکدیگر تلف نمی‌کردند و‌دقیقاً​ در عوض، با موجوداتِ کابوسِ شبیه‌سازی‌شده تمرین می‌کردند.

اما مردم چیزی‌بیداری​ را باور می‌کردند‌حساب​ که دلشان می‌خواست...

و البته‌می‌آمد​ مردم دیوانه‌خاندان‌های​ هم بودند!

«این دیگه چه وضعشه...»

سانی با‌اعضای​ حالتی عجیب به‌سرشت‌هایی​ رابط خیره ماند.

اصلاً جای تعجب نداشت که ملکهٔ زنبور هم ارتشِ خودش را از طرفدارانِ غیرمنطقی داشته‌آنجا​ باشد—هرچند که خودش اصلاً چنین چیزی نمی‌خواست. و در آن لحظه، این ارتش درگیرِ جنگی تمام‌عیار‌نداشت​ با لشکرِ طرفدارانِ ناخواستهٔ ولگرد بود. شبکه از زهر و کینهٔ هر دو طرف لبریز بود.

«سرور ولگرد؟ اون بازنده؟‌خاندان‌های​ تف! هروقت شد پادشاه‌چشم‌پوشی​ ولگرد برگردین، احمق‌های بی‌سلیقه!»

«احمق! ولگرد هیچ‌وقت ادعا نکرده سروره، پادشاه‌شدن هم نمی‌خواد! ولگرد یکی‌فتحِ​ از ماست، از همین مردمِ عادی! اگه می‌خواین دنبالِ یه پادشاهِ‌واقعاً​ مستبد راه بیفتین، برین تو خلوتِ خودتون این کار رو بکنین، گوسفندا!»

«به کی میگی گوسفند، گوسفند؟! اون ولگردِ‌آهنگری​ مشکوک واقعاً شاخ داره، پس قبل از‌دقیقاً​ اینکه بع‌بع کنی یه کم فکر کن!»

«بچه‌ها، میشه همه آروم باشیم؟ چرا داریم دعوا‌حتی​ می‌کنیم؟ مگه واضح نیست که ولگرد خودِ ملکهٔ‌نمی‌توانست​ زنبوره؟ اونا یه نفرن! مبارزه‌ای در کار نیست!»

«این یارو دیوانه‌ست! ولگرد‌خاندان‌های​ به انگشتِ کوچیکهٔ دستِ چپِ‌نمی‌کردند​ ملکهٔ نجیبِ ما هم نمی‌رسه!»

«این یارو رد داده! اون‌می‌توانستند​ پرنسس‌نمایِ رقت‌انگیز به گردِ پایِ‌کابوس​ سرور ولگردِ شریف هم نمی‌رسه! مسخره‌ست!»

«...خب، حداقل سرِ‌خانوادهٔ​ این تفاهم داریم که‌آهنگری​ کامنت‌گذارِ قبلی یه احمقه.»

«خودت احمقی!»

«...انگار نه.»

سانی به‌دست​ صفحه خیره‌برخی​ شد؛ چشمش می‌پرید.

پس از‌اعضای​ مدتی، نگاهش‌اغلب​ را گرفت.

«بشریت یه اشتباهه. شاید وقتش رسیده‌حساب​ باشه که به یکی دیگه شانس‌مقدار​ بدیم... شنیدم قارچ‌ها گونهٔ خیلی باحالی‌ان...»

سانی رابط را خاموش کرد و‌کوچک​ روی بلعیدنِ غذایش متمرکز شد... هرچند آن‌دستش​ مزخرفات تقریباً اشتهایش را کور کرده بود.

با این حال، اشتهای سانی به‌بسازند​ اندازهٔ خودش جان‌سخت بود. شاید هم‌گستره‌های​ بیشتر. کور کردنش کم‌وبیش غیرممکن بود.

چند ساعت‌جهانِ​ بعد، سانی به‌ارزشمندی​ میدانِ نبرد برگشت.

وقتش بود که این‌خاندان‌های​ نمایش را تمام کند‌چشم‌پوشی​ و پاداش‌هایش را درو کند.

با این حال... اول‌برخی​ باید قوی‌ترین حریفش تا به‌موجوداتِ​ اینجای کار را شکست می‌داد.

«همه‌چی درست میشه...‌خانوادهٔ​ در هر صورت یه‌آهنگری​ خاطرهٔ عالی گیرم میاد...»

اما بردن خیلی بهتر بود.

...به‌محضِ اینکه‌می‌آمد​ ظاهر شد، جمعیت‌میراث‌دارِ​ به تشویق درآمد.

قبلی

بعدی

ناولها | novelha.net