چپتر 1401: یکی از آن موقعیتها
0سانی صدا را شناخته بود. شکی نبودغلاف که آن کسی که در اعماقِ جنگل ازفرمان درد فریاد میکشید جت است... خیلی نزدیک بود!
و در خطر.
لحظهای تردید کرد.
بده، بده...
حسش به او میگفت که چیزی کاملاً مرگبار در مهپشتسرت انتظارش را میکشد. کورکورانه جلو رفتن بهراحتی میتوانست فاجعه بهسایهها بار بیاورد. فراتر از آن، خودِ فریاد هم مشکوک بود...
مگر جتِ دروگرِ روح کسی بود که از درد فریاد بکشد؟ نه، نبود. سانی دیدههمان بود که چطور وقتی تکهای آلیاژِ دندانهدار بدنش را سوراخ کرده بود، خونسردیاش را حفظجیغِ کرد. کسی... یا چیزی، میتوانست صدایش را تقلید کرده باشد تا آنها را به تله بکشاند.
هرچه باشد، پیشتر هم با موجوداتی روبهرو شده بود کهمحکم در مه زندگی میکردند و صدای انسان را تقلید میکردند.باید یادآوریِ همان هم کافی بود تا لرزه بر اندامش بیندازد.
با این حال...
اما اگر واقعاً خودش بود چه؟ اگر در این جزیره چیزی وجودکاسی داشت که توانسته بود صدای جیغِ جت را از شدتِ درد درآورد،خطرناکی پس خطری که تهدیدش میکرد واقعاً هولناک بود. اصلاً جای تردید نبود.
«سانی؟»
یکه خورد و با چهرهای درهم بهگرفته نفیس نگاه کرد. سانی با وجودِ آشفتگیاش،میجنگه میدانست که تصمیمش را از پیش گرفته است.
وقتی بهنگاهش حرف آمد،آرام صدایش محکم بود:
«یکی داره توی جنگل میجنگه،داد حدودِ چهار کیلومتر بالاتر ازپشتسرت پلهها. باید جت باشه. من میرم.»
نفیس لحظهای نگاهش کرد، بعدهرچه آرام سر تکان داد وزندگی شمشیرش را از غلاف بیرون کشید.
«پس ما هم پشتسرت میایم.»
وقتی کاسی به نورِ راهنما فرمانداد داد تا درخشش را بهجای افی رویکاسی سانی بیندازد، او در سایهها شیرجه زد.
دارم کارِ خیلی خطرناکی میکنم...
در طولِ این سالها، سانی اغلب مجبور شده بود تن بهمیکردند خطرهای غیرمعقولی بدهد. اما این فقط به این خاطر بود که کارداگر به استخوانش رسیده بود و شرایط اجازهٔ انتخابِ دیگری به او نمیداد.
اگر راه داشت، ترجیح میداد در هر نبردی پیش از شروعش پیروز شود، یا دستکم تا جایکیلومتر ممکن از نتیجهٔ مطلوبش اطمینان حاصل کند. زیر نظر گرفتنِ دشمن، آمادهسازیِ دقیق، در دست گرفتنِ نبضِکاسی نبرد... اینها چیزهایی بود که با آنها احساسِ راحتی میکرد و همانجا بود که سرشتش واقعاً میدرخشید.
اما الان، سانی اصلاً نمیدانست قرار است با چهبیرون دشمنی روبهرو شود؛ بدون هیچ آمادهسازیای داشت به دلِبهجای نبرد میزد و هیچ ابتکارِ عملی هم در دست نداشت.
بسیار بدتر اینکه داشت تمامِ این کارها را اینجاکشید میکرد، در اعماقِ کابوسِ سوم و در محاصرهٔ مههایافی گلِ باد؛ تصورِ مکانی پرخطرتر از آن دشوار بود.
اینم از همون موقعیتهاییه که فقط انتخابهای بد جلومه. ولیزندگی خب، همهچی درست میشه... از همهٔ قمارهای قبلی جونِ سالماین به در بردم، پس این دفعه هم از پسش برمیام!
سانی با بیرون آمدن از سایهای که صدای جت را شنیده بود، بهتوی آن فرمان داد تا دورش بپیچد و با تمامِ سرعتی که در توانتکان داشت به دلِ مه زد. همزمان، دو سایهٔ جستجوگرِ دیگر را هم فراخواند.
بازگشتشان کمی زمان میبُرد،آرام اما با این حال...غلاف ترجیح میداد آیندهنگری کند.
سانی مه را میشکافت و فاصلهٔ باقیمانده تا منبعِکشید صدا را بهسرعت طی میکرد. خیلی زود از میانِ درختانِروی کاج بیرون آمد و واردِ محوطهٔ باز و وسیعی شد.
مهِ همیشگی اینجا کمی رقیقتر بود و اجازه میداد تا حدودِمیکردند ده دوازده متر را در هر جهت ببیند. سانی پاشنههایش را دراگر خزهٔ نرم فرو کرد و پیش از توقف، چند متری سُر خورد.
گناهِ تسلا راآشفتگیاش بالا برده وپیش آمادهٔ ضربه زدن بود.
...اما هیچنگاهش حرکتی در اطرافشتکان به چشم نمیخورد.
سانی کسری از ثانیه خشکش زد و محوطهٔ مهآلود را از نظر گذراند.نورِ هیچ دشمنی را نمیدید یا حس نمیکرد، دستکم نه در آن محدودهٔ کوچکی کهسالها در دیدرسش بود. با این حال، چیزی که حس میکرد... بوی آشنای خون بود.
اونجا!
آنجا روبهرویش، پنهانآشفتگیاش در میانِ مه، پیکریگرفته روی زمین افتاده بود.
سانی به جلوبعد شتافت، به پیکر نزدیکشمشیرش شد و تلوتلو خورد.
لـ... لعنت بهش...
واقعاً جتآنها بود. با اینهرچه حال، او... او...
زرهِ چرمیِ سیاهش سالم به نظر میرسید، با این حال، چهرهٔ زیبای دروگرِ روح ازحدودِ شدتِ دردِ مطلق در هم رفته بود. لحظهای بعد، سانی متوجهِ ناهماهنگیِ عجیبی در اوبیرون شد... با نگاهی دقیقتر، فهمید که دستِ راستِ جت با فاصلهای غیرطبیعی از بدنش افتاده است.
دست از نزدیکِ شانه بیرحمانه قطع شده بود. پنجهاشبیرون هنوز مشت بود، اما تیغهای که در آن میفشرد شکستهافی بود و داشت به جریانی از جرقههای سفید تبدیل میشد.
خزه با ولعآرام خونِ تیره وشمشیرش بخارآلود را میبلعید.
ناگهان قفسهٔ سینهاش فشرده شد.
نـ... نِفوجودِ هنوز جوهرش روتصمیمش به دست نیاورده...
با این فکر، جت ناگهان چشمانش را باز کرد. چشمانشکشید همیشه آبی و یخی بودند، اما حالا، رنگِ آبی چنانروی شدت گرفته بود که انگار در گرگومیشِ تاریکِ جزیرهٔ مهآلود میدرخشید.
در نگاهِ ماتومبهوتش اثری از شناختشمشیرش به چشم میخورد. لبهایش تکان خورد،کاسی اما سانی نتوانست نجوایِ ضعیفش را بشنود.
«طاقت بیار، جت! طاقت بیار...»
جلویِ او زانوآشفتگیاش زد، سرش را پایینگرفته آورد و گوش سپرد.
صدای جتنگاهش ضعیف وآرام گرفته بود:
«سانی... پـ... پشتِ سرت... مه...»
چشمانش گشاد شد.
کسری ازوجودِ ثانیه بعد، ازتصمیمش جایش جهیده بود.
سانی روی پاهایش پرید، چرخید و گناهِ تسلا را بیرون کشید. تنها آنقدر فرصت داشت کهفرمان متوجهِ شکلِ مبهمی در مهِ چرخان شود؛ گریزپا و اثیری، انگار که از خودِ مه ساختهغیرمعقولی شده بود. جهانِ اطرافش ناگهان بهطرزِ وحشتناکی سرد شد و نفس بهشکلِ بخار از دهانش بیرون میآمد.
«گیرت آوردم.»
تیغهٔ یشمیِ شمشیرِ نفرینشده بدونِ اینکه به مقاومتی بربخورد، پیکرِ اثیریمیکردند را شکافت. سانی به این حس که گوشتِ دشمنانش در برابرِاما یشمِ سفید مانندِ آب شکافته میشد عادت داشت، بنابراین چندان تعجب نکرد.
با اینوجودِ حال... یکمیدانست جایِ کار میلنگید.
ناسزایی گفت و به عقب جهیدداد و بهزحمت از چنگِ شبحِ مهآلودمیایم جاخالی داد. عرقِ سرد رویِ صورتش نشست.
سانی دلیلی برای این باورداد نداشت، اما حس میکرد کهپشتسرت بهتازگی از مرگی حتمی گریخته است.
«آخه این دیگه...»
افکارش بهسرعت از سرش میگذشتند. گناهِ تسلا ازحرف میانِ دشمن رد شده بود، اما دشمن بهراحتیچهار حمله را نادیده گرفته بود. چطور ممکن بود؟
«گریزپا، اثیری، کهبعد انگار از مه بافتهشمشیرش شده... یه دشمنِ بیجسم.»
این اولین باری نبود که با اشباحِ قاتل وکشید پلیدهایِ روحمانند روبهرو میشد. سانی چهره در هم کشید، دستهٔروی شمشیرِ نفرینشدهاش را رها کرد و گذاشت رویِ زمین بیفتد.
خوشبختانه، سلاحی داشت که کاملاً قادر بهموجوداتی نابودیِ دشمنانِ ناملموس بود... افسونِ [تیغهٔ شبح]یادآوریِ در نگاهِ بیرحم دقیقاً همین کار را میکرد.
حالا فقط باید چندمیدانست ثانیه زنده میماند تاحرف نیزهٔ دلگیر ظاهر شود.
مشکل این بود که دیگر نمیتوانست شبحِ مه را ببیند. پس ازمیایم یک بار حمله، در مهِ چرخان حل شده و کاملاً نامرئی شدهکارِ بود. ضربهٔ بعدی ممکن بود هر لحظه و از هر جهتی فرود بیاید.
سایههای دلگیر و شاد از قبل داشتند از دو جهتِ مختلف نزدیککاسی میشدند. خیلی زود به محوطهٔ باز میرسیدند و سرعتش را حتی بیشترخطرناکی هم میکردند... در آن صورت این نبرد قرار نبود چندان سخت باشد.
«حالا فقط باید...»
«سانی...»
صدای گرفتهٔ جت از پایین به گوش رسید، اما او بهپشتسرت خودش اجازه نداد پایین را نگاه کند. تمامِ تمرکزش رویِ مهِشیرجه چرخان جمع شده بود و منتظرِ نشانههایی از حملهٔ بعدی بود.
«مراقب... باش... اون...»
سرانجام، نگاهِ بیرحم در دستش ظاهر شد و بیدرنگ با درخششِ شعلهٔ ایزدی شعلهور شد. مهِ اطرافِ تیغهٔاندامش نقرهای به جوش آمد و تبخیر شد. تقریباً در همان زمان، سایهٔ شاد به محوطهٔ باز رسید وهولناک از میانِ ردیفِ درختان بیرون پرید و با سرعتی باورنکردنی بهسمتش پرواز کرد. سایهٔ دلگیر هم فاصلهٔ چندانی نداشت.
مه حرکت کرد.
«ها؟»
عجیب آنکه، شبح بهسمتِ او یورش نمیبرد.غلاف در عوض، در لبهٔ محوطهٔ باز بودراهنما و حرکت میکرد تا... راه را ببندد...
«نه!»
ناگهان، دردی جانکاه ذهن و بدنِ سانیگرفته را درید. با نالهای حیوانی، رویِ یکمیجنگه زانو افتاد و چنگ به سینهاش انداخت.
«آآآرغ! آآآآ!!»
دردی بود کهآرام تا به حال نظیرشغلاف را تجربه نکرده بود.
همانطور که سانی با چشمانی ناباور نگاه میکرد و دیدش تار شده بود،انسان سایهٔ شاد آنجا بود، در برابرش... که به سیخِ تیغهای شبحی کشیده شدهجزیره بود. زمانی سرزنده و شاداب بود، اما حالا تهی و توخالی شده بود.
مُرده.
طلسم بانگاهش وقار درآرام گوشش زمزمه کرد:
[سایه نابود شد.]
[هستهٔ سایه نابود شد.]
«د-دلگیر!»
سانی از درد فلج شده بود،پیشتر اما باز هم سعی کرد تکان بخورد.انسان با این حال، دیگر دیر شده بود.
شبحِ مه ناگهان در سمتِ مقابلِ محوطهٔگرفته باز بود و موجِ دیگری از شکنجهٔمیجنگه کشنده و غیرقابلتصور، او را به زمین انداخت.
[سایه... نابود...]
[هسته... نابود...]
روحش بهشدت آسیب دیده بود. دوداد تا از هستههای سایهاش خرد شدهمیایم بودند و روحش داشت از هم میپاشید.
«نه، نه، نه...»
سانی زوزهای دردمندانه کشید و تقلاپیشتر کرد تا روی پاهایش بایستد. اماصدای تنها توانست روی یک زانو بلند شود.
در آن لحظه، حسمیدانست کرد حضورِ سردی بالایحرف سرش سایه انداخته است.
سرش رانگاهش که بالاآرام آورد، دیدش...
دو چشمِ آبیِ یخیتکان که با سرمایی غیرانسانیبیرون به او نگاه میکردند.
جت که رویِ زمین افتادههرچه بود، با صدایی که شبیهِ شعلهایمیکردند در حالِ مرگ بود زمزمه کرد:
«...منم.»
سپس، تیغهاینگاهش شبحی سینهٔ سانیتکان را سوراخ کرد.
انگار که هیچ مانعی در کار نباشد، از میانِ پارچهٔ تیرهٔمیایم ردایِ آنانکه و ابریشمِ سیاه کفنِ غروبِ بیرمق گذشت. نه پوستهٔدارم مرمرین و نه بافتِ استخوان هم هیچ مقاومتی در برابرش نشان ندادند.
تیغه نه پوستِتله سانی را برید،پیشتر نه گوشتش را شکافت.
در عوض،وجودِ مستقیم به روحِتصمیمش بینورش ضربه زد.
روحش که از قبلآرام آسیب دیده بود، باغلاف همان یک ضربه فرو ریخت.
...اینگونه بود که سانیتکان به دستِ کشتارِ نامیرابیرون از شش طاعون کشته شد.
برای اولین بار.