چپتر 252: نادیده
0این آخرین رازی بود دربارهٔ سرنوشتِ گروهِ اکتشافیِ گمشده کهتئوری کاسی از رؤیاهایش بیرون کشیده بود. اما با این حال،همه دانشی که به دست آورده بود پارهپاره و ناقص بود.
تنها چیزی که میتوانست به اعضای دسته بگوید این بود که پس از عبور از رودِ تاریککمرشان و تا رسیدن به مرزِ بعدی، هر اتفاقی هم که میافتاد باید به هر قیمتی چشمانشان را بستهکرد نگه میداشتند. هیچ موجودِ زندهای نمیتوانست آنچه را آنسوی این آبهای سرد خفته بود ببیند و... سالم بماند.
دستکم اینبماند چیزی بود کهگفت به آنها گفت.
کاسی خودش هم واقعاً نمیدانست اگر کسی از این قانون تخطی کند چه میشود،دورِ اما میگفت هرگز وحشتی بزرگتر از آن لحظهٔ کوتاه حس نکرده بود؛ درست پیشسفیدِ از آنکه رؤیای نشاندهندهٔ سرنوشتِ گروهِ اکتشافیِ گمشده در هم بشکند و همهچیز تاریک شود.
با توجه به وحشتهایی کهطریقِ دخترِ نابینا هر روز در رؤیاهایشانسان میدید، این حرف معنای زیادی داشت.
...در هر حال،درکِ اینجا بود که پایسایههایی سانی به میان میآمد.
هرچند نگاه کردن از دریچهٔ چشمانِ سایه هنوز بیش از حد خطرناکتخطی بود، اما میتوانست با کمکِ تواناییاش دسته را به مقصد برساند؛ تواناییِآنکه درکِ فضا از طریقِ شکلِ سایههایی که آن را پر کرده بودند.
دستکم در تئوری.
شش انسان در ساحلِ رودِ تاریک ایستادند و طنابِ طلایی را دورِ کمرشان بستند.طنابِ وقتی همه آماده شدند، نفیس شش نوارِ پارچهای و یک تکه موم بیرون آورد.آورد شعلهٔ سفیدِ کوچکی در کفِ دستش روشن کرد، آهی کشید و رو به افی کرد.
«اول تو.»
شکارچی قیافهٔ درهمی بهآنها خود گرفت، اما بعدنمیدانست مطیعانه به رهبرشان نزدیک شد.
آنچه در ادامه رخ داد، همزمان صمیمی و آزاردهنده بود. ستارهٔ دگرگون موم را با شعلههایش آب کرد،همه صورتِ افی را بهآرامی در دستانش گرفت و پس از آنکه شکارچی چشمانش را محکم بست، آنها راافی با مومِ مذاب مهروموم کرد. سپس نوارِ پارچهای را دورِ سرِ افی بست تا موم سرِ جایش بماند.
تمامِ اعضای دسته یکی پس از دیگری همین روندبودند را طی کردند. نوبت به سانی که رسید، بابستند لمسِ دستانِ خنکِ نفیس روی گونههایش، کمی تکان خورد.
چند لحظه بعد، نابینا شد.
یعنی... کاسی اینطوری زندگی میکنه؟
سانی به سایهاش دستور داد چیزی نبیند و درانسان تاریکیِ مطلق فرو رفت. با این حال، وضعش همچنان ازآماده دخترِ نابینا بهتر بود. دستکم حسِ سایه هنوز کار میکرد.
سانی با کمکِ آن میتوانست کموبیش جای همهچیز را تشخیص دهد. اینساحلِ نوع ادراک تفاوتِ فاحشی با بینایی داشت، اما در مواقعِ ضروری میتوانستنوارِ همان کارایی را داشته باشد، هرچند بسیار ضعیف. البته اگر شرایط مهیا بود.
خوشبختانه پیشتر مسیریابی در جهان را تنها با اتکا به حسِانسان سایه تمرین کرده بود. از جمله اینکه به همین روش توانستهشدند بود آن موجودِ عجیبِ باسیلیسکمانند را در شهرِ تاریک شکست دهد.
گروهِ انسانهای تلوتلوخوران را به سمتِ قایقِ ظریف هدایت کرد، کمکشان کردتخطی سوار شوند و طنابِ مهارِ قایق را باز کرد. سپس پارو راآنکه یافت و با کشیدنش، قایق را در پهنهٔ رودِ تاریک به حرکت درآورد.
خیلی زود،فضا مهی سرد همهجاسایههایی را فرا گرفت.
هرچه بیشتر در مه پیش میرفتند، بیشترسایههایی احساس میکردند که دارند یک دنیا راطنابِ پشت سر میگذارند و وارد دنیای دیگری میشوند.
دنیایی بسیارتواناییِ تاریکتر، بسیار کهنترطریقِ و بسیار وحشتناکتر.
هیچکس نیازی به حرف زدن نمیدید،خودش در نتیجه سکوت تنها با زمزمهٔتخطی آبِ روان و غژغژِ پاروی چوبی میشکست.
خیلی هم بدطریقِ نیست. آره. اصلاًکرده هم زهرهترک نشدم.
سانی با این افکارِ احمقانهطریقِ خودش را آرام کرد وتئوری به هدایتِ قایق ادامه داد.
اما یک چیزدرکِ مدام او راشکلِ به لرزه میانداخت.
سانی که در محاصرهٔ مه بود و مجبور بود چشمانش را بسته نگه دارد،میشود بیاختیار رویاروییِ هولناک با موجودی را به یاد میآورد که در پردهای از مه ظاهرشود شده بود و سعی داشت با صدایی دزدیدهشده فریبش دهد تا به آن نگاه کند.
...نکند از اینجا آمده بود؟
پس از گذشتِ مدتی — هرچه تلاش کرد نتوانستبودند بفهمد چقدر — سانی ناگهان حجمِ جامدی را دربستند دوردست حس کرد. آنجا ساحلِ مقابلِ رودِ تاریک بود.
خیلی زودتواناییِ به آنفضا نزدیک شدند.
وقتی کفِ قایق روی سنگ کشیده شد، سانینمیدانست روی اسکله پرید و طناب را دورِ ستونی سنگیوحشتی بست. سپس به بقیه کمک کرد تا پیاده شوند.
سر که چرخاند، شکلِ دیگری را حس کرد که رویساحلِ سطحِ آب تاب میخورد. قایقِ دومی آنجا بود؛ احتمالاً همانی کهنفیس سرورِ اول و همراهانش برای عبور از آن استفاده کرده بودند.
اما برخلافِ نفیس و دستهاش، پیشگویی درسایههایی میانشان نبود. کسی به آنها هشدار ندادهطنابِ بود که چشمانشان را بسته نگه دارند.
شاید به همیندرکِ دلیل بود کهشکلِ هیچکدامشان برنگشته بودند.
سانی با احساسِ ناآرامیِ شدیدی به رودخانه پشت کرد و رو بهتخطی دهانهٔ تونلی ایستاد که به اعماقِ زمین میرفت. آهی از سرِ نارضایتیآنکه کشید، طنابِ طلایی را کمی تکان داد و قدمی به جلو برداشت.
دیگر اعضای دستهطریقِ چارهای جز دنبالکرده کردنِ او نداشتند.
چند ثانیه بعد، در تونلطریقِ ناپدید شدند و ساحلِ رودِتئوری خاموش را پشت سر گذاشتند.
بهمحض اینکه سانی قدم در تونل گذاشت، لرزهٔ سردی برتئوری ستون فقراتش نشست. با اینکه نمیتوانست آنجا را ببیند، میفهمیدهمه که با تونلهایی که پیشتر طی کرده بودند فرق دارد.
انگار این یکی را هم کسی — یا چیزی — در دلِ کوههاکند کنده بود، نه اینکه طیِ فرایندی طبیعی شکل گرفته باشد. با این حال، سازندگانشبشکند بدون شک با انسانهایی که معدن و معدنسنگِ بیرون را ساخته بودند فرق داشتند.
همهچیزِ آن برجستهتر و ماهرانهترسایههایی بود. سایههایی هم که تونلساحلِ را پر کرده بودند، فرق داشتند.
بسیار عمیقتر ودرکِ بسیار تاریکتر بودند.شکلِ و خیلی خیلی... کهنتر.
خیلی زود، تونل به هزارتویی ازشکلِ گذرگاههای پهن تبدیل شد که همگیساحلِ غرق در مه و سکوت بودند.
یه هزارتوی دیگه. معلومهآنها که هزارتوئه. همهچیز توینمیدانست این خرابشده باید هزارتو باشه...
اما پیش از آنکه سانی بتواندکرده این فکر را تمام کند، ناگهانطنابِ خشکش زد؛ ترس فلجش کرده بود.
چون درست روبهرویشان، حضورِفضا سایهای را حس کردکرده که با بقیه فرق داشت.
...سایهٔ یک انسان.
قبلی
بعدی