---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 252: نادیده • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 252: نادیده

0

این آخرین رازی بود دربارهٔ سرنوشتِ گروهِ اکتشافیِ گمشده که‌تئوری​ کاسی از رؤیاهایش بیرون کشیده بود. اما با این حال،‌همه​ دانشی که به دست آورده بود پاره‌پاره و ناقص بود.

تنها چیزی که می‌توانست به اعضای دسته بگوید این بود که پس از عبور از رودِ تاریک‌کمرشان​ و تا رسیدن به مرزِ بعدی، هر اتفاقی هم که می‌افتاد باید به هر قیمتی چشمانشان را بسته‌کرد​ نگه می‌داشتند. هیچ موجودِ زنده‌ای نمی‌توانست آنچه را آن‌سوی این آب‌های سرد خفته بود ببیند و... سالم بماند.

دست‌کم این‌بماند​ چیزی بود که‌گفت​ به آن‌ها گفت.

کاسی خودش هم واقعاً نمی‌دانست اگر کسی از این قانون تخطی کند چه می‌شود،‌دورِ​ اما می‌گفت هرگز وحشتی بزرگ‌تر از آن لحظهٔ کوتاه حس نکرده بود؛ درست پیش‌سفیدِ​ از آنکه رؤیای نشان‌دهندهٔ سرنوشتِ گروهِ اکتشافیِ گمشده در هم بشکند و همه‌چیز تاریک شود.

با توجه به وحشت‌هایی که‌طریقِ​ دخترِ نابینا هر روز در رؤیاهایش‌انسان​ می‌دید، این حرف معنای زیادی داشت.

...در هر حال،‌درکِ​ اینجا بود که پای‌سایه‌هایی​ سانی به میان می‌آمد.

هرچند نگاه کردن از دریچهٔ چشمانِ سایه هنوز بیش از حد خطرناک‌تخطی​ بود، اما می‌توانست با کمکِ توانایی‌اش دسته را به مقصد برساند؛ تواناییِ‌آنکه​ درکِ فضا از طریقِ شکلِ سایه‌هایی که آن را پر کرده بودند.

دست‌کم در تئوری.

شش انسان در ساحلِ رودِ تاریک ایستادند و طنابِ طلایی را دورِ کمرشان بستند.‌طنابِ​ وقتی همه آماده شدند، نفیس شش نوارِ پارچه‌ای و یک تکه موم بیرون آورد.‌آورد​ شعلهٔ سفیدِ کوچکی در کفِ دستش روشن کرد، آهی کشید و رو به افی کرد.

«اول تو.»

شکارچی قیافهٔ درهمی به‌آن‌ها​ خود گرفت، اما بعد‌نمی‌دانست​ مطیعانه به رهبرشان نزدیک شد.

آنچه در ادامه رخ داد، همزمان صمیمی و آزاردهنده بود. ستارهٔ دگرگون موم را با شعله‌هایش آب کرد،‌همه​ صورتِ افی را به‌آرامی در دستانش گرفت و پس از آنکه شکارچی چشمانش را محکم بست، آن‌ها را‌افی​ با مومِ مذاب مهروموم کرد. سپس نوارِ پارچه‌ای را دورِ سرِ افی بست تا موم سرِ جایش بماند.

تمامِ اعضای دسته یکی پس از دیگری همین روند‌بودند​ را طی کردند. نوبت به سانی که رسید، با‌بستند​ لمسِ دستانِ خنکِ نفیس روی گونه‌هایش، کمی تکان خورد.

چند لحظه بعد، نابینا شد.

یعنی... کاسی این‌طوری زندگی می‌کنه؟

سانی به سایه‌اش دستور داد چیزی نبیند و در‌انسان​ تاریکیِ مطلق فرو رفت. با این حال، وضعش همچنان از‌آماده​ دخترِ نابینا بهتر بود. دست‌کم حسِ سایه هنوز کار می‌کرد.

سانی با کمکِ آن می‌توانست کم‌وبیش جای همه‌چیز را تشخیص دهد. این‌ساحلِ​ نوع ادراک تفاوتِ فاحشی با بینایی داشت، اما در مواقعِ ضروری می‌توانست‌نوارِ​ همان کارایی را داشته باشد، هرچند بسیار ضعیف. البته اگر شرایط مهیا بود.

خوشبختانه پیش‌تر مسیریابی در جهان را تنها با اتکا به حسِ‌انسان​ سایه تمرین کرده بود. از جمله اینکه به همین روش توانسته‌شدند​ بود آن موجودِ عجیبِ باسیلیسک‌مانند را در شهرِ تاریک شکست دهد.

گروهِ انسان‌های تلوتلوخوران را به سمتِ قایقِ ظریف هدایت کرد، کمکشان کرد‌تخطی​ سوار شوند و طنابِ مهارِ قایق را باز کرد. سپس پارو را‌آنکه​ یافت و با کشیدنش، قایق را در پهنهٔ رودِ تاریک به حرکت درآورد.

خیلی زود،‌فضا​ مهی سرد همه‌جا‌سایه‌هایی​ را فرا گرفت.

هرچه بیشتر در مه پیش می‌رفتند، بیشتر‌سایه‌هایی​ احساس می‌کردند که دارند یک دنیا را‌طنابِ​ پشت سر می‌گذارند و وارد دنیای دیگری می‌شوند.

دنیایی بسیار‌تواناییِ​ تاریک‌تر، بسیار کهن‌تر‌طریقِ​ و بسیار وحشتناک‌تر.

هیچ‌کس نیازی به حرف زدن نمی‌دید،‌خودش​ در نتیجه سکوت تنها با زمزمهٔ‌تخطی​ آبِ روان و غژغژِ پاروی چوبی می‌شکست.

خیلی هم بد‌طریقِ​ نیست. آره. اصلاً‌کرده​ هم زهره‌ترک نشدم.

سانی با این افکارِ احمقانه‌طریقِ​ خودش را آرام کرد و‌تئوری​ به هدایتِ قایق ادامه داد.

اما یک چیز‌درکِ​ مدام او را‌شکلِ​ به لرزه می‌انداخت.

سانی که در محاصرهٔ مه بود و مجبور بود چشمانش را بسته نگه دارد،‌می‌شود​ بی‌اختیار رویاروییِ هولناک با موجودی را به یاد می‌آورد که در پرده‌ای از مه ظاهر‌شود​ شده بود و سعی داشت با صدایی دزدیده‌شده فریبش دهد تا به آن نگاه کند.

...نکند از اینجا آمده بود؟

پس از گذشتِ مدتی — هرچه تلاش کرد نتوانست‌بودند​ بفهمد چقدر — سانی ناگهان حجمِ جامدی را در‌بستند​ دوردست حس کرد. آنجا ساحلِ مقابلِ رودِ تاریک بود.

خیلی زود‌تواناییِ​ به آن‌فضا​ نزدیک شدند.

وقتی کفِ قایق روی سنگ کشیده شد، سانی‌نمی‌دانست​ روی اسکله پرید و طناب را دورِ ستونی سنگی‌وحشتی​ بست. سپس به بقیه کمک کرد تا پیاده شوند.

سر که چرخاند، شکلِ دیگری را حس کرد که روی‌ساحلِ​ سطحِ آب تاب می‌خورد. قایقِ دومی آنجا بود؛ احتمالاً همانی که‌نفیس​ سرورِ اول و همراهانش برای عبور از آن استفاده کرده بودند.

اما برخلافِ نفیس و دسته‌اش، پیشگویی در‌سایه‌هایی​ میانشان نبود. کسی به آن‌ها هشدار نداده‌طنابِ​ بود که چشمانشان را بسته نگه دارند.

شاید به همین‌درکِ​ دلیل بود که‌شکلِ​ هیچ‌کدامشان برنگشته بودند.

سانی با احساسِ ناآرامیِ شدیدی به رودخانه پشت کرد و رو به‌تخطی​ دهانهٔ تونلی ایستاد که به اعماقِ زمین می‌رفت. آهی از سرِ نارضایتی‌آنکه​ کشید، طنابِ طلایی را کمی تکان داد و قدمی به جلو برداشت.

دیگر اعضای دسته‌طریقِ​ چاره‌ای جز دنبال‌کرده​ کردنِ او نداشتند.

چند ثانیه بعد، در تونل‌طریقِ​ ناپدید شدند و ساحلِ رودِ‌تئوری​ خاموش را پشت سر گذاشتند.

به‌محض اینکه سانی قدم در تونل گذاشت، لرزهٔ سردی بر‌تئوری​ ستون فقراتش نشست. با اینکه نمی‌توانست آنجا را ببیند، می‌فهمید‌همه​ که با تونل‌هایی که پیش‌تر طی کرده بودند فرق دارد.

انگار این یکی را هم کسی — یا چیزی — در دلِ کوه‌ها‌کند​ کنده بود، نه اینکه طیِ فرایندی طبیعی شکل گرفته باشد. با این حال، سازندگانش‌بشکند​ بدون شک با انسان‌هایی که معدن و معدن‌سنگِ بیرون را ساخته بودند فرق داشتند.

همه‌چیزِ آن برجسته‌تر و ماهرانه‌تر‌سایه‌هایی​ بود. سایه‌هایی هم که تونل‌ساحلِ​ را پر کرده بودند، فرق داشتند.

بسیار عمیق‌تر و‌درکِ​ بسیار تاریک‌تر بودند.‌شکلِ​ و خیلی خیلی... کهن‌تر.

خیلی زود، تونل به هزارتویی از‌شکلِ​ گذرگاه‌های پهن تبدیل شد که همگی‌ساحلِ​ غرق در مه و سکوت بودند.

یه هزارتوی دیگه. معلومه‌آن‌ها​ که هزارتوئه. همه‌چیز توی‌نمی‌دانست​ این خراب‌شده باید هزارتو باشه...

اما پیش از آنکه سانی بتواند‌کرده​ این فکر را تمام کند، ناگهان‌طنابِ​ خشکش زد؛ ترس فلجش کرده بود.

چون درست روبه‌رویشان، حضورِ‌فضا​ سایه‌ای را حس کرد‌کرده​ که با بقیه فرق داشت.

...سایهٔ یک انسان.

قبلی

بعدی

ناولها | novelha.net