چپتر 626: پنهان در تاریکی
0سانی مدتی بیحرکت ماند، سپس نگاهش را گرداند و بهمیکرد انتهای پهنهٔ رونهای درخشان دوخت. خیلی زود، توصیفِ نف پیشِیافت رویش پدیدار شد. چند لحظه مکث کرد و بعد خواند:
...خردههای روح: [۲۴۷۸/۴۰۰۰].
گوشهٔ لبش پرید.
معلومه. هربرگردد چی باشه اونمنبود توی جهنمِ خودشه...
فاصلهٔ میانشان کم شدهبرقرار بود، اما خیلی ناچیز. هنوزنمیکرد عقب بود... هنوز کم داشت...
اما دستکم زندهمعنا بود. و با تمامِباشد توان میجنگید تا برگردد.
اگر نف حاضرکرده نبود تسلیم شود، اوارتباط هم باید مقاومت میکرد.
سانی با آهی روی برگرداند و دوباره به رونهایشمقاومت نگاه کرد و فهرستِ خاطرهها و پژواکهایش را یافت. چشمانشپژواکهایش ناگهان برقی زد، اما بعد تاریک و کمی مأیوس شد.
آخه ایننمیتوانست چه وضعشه...برقرار چطور اصلاً ممکنه...
میانِ نامِ خاطرههایش، دهها نامِ تازه در تاریکی سوسو میزد. انگار طلسم همچنان به او پاداشمیآورد میداد، حتی با اینکه جادوی امید ارتباطشان را مسدود کرده بود. تا حدی منطقی بود... اینکهپژواک سانی نمیتوانست با طلسم ارتباط برقرار کند، به این معنا نبود که طلسم دیگر قدمبهقدم نگاهش نمیکرد.
هر چه باشد، داخلِ یکی ازنمیتوانست کابوسهای آن بود. و همین بهتنهاییقدمبهقدم انبوهی از سؤالات به وجود میآورد...
سانی بیآنکه ذهنش راحاضر درگیرِ آنها کند، درباید سکوت خاطرههای تازه را شمرد.
سیونه... سیونه تا بودند!
...با این حال، پس از کشتارِ نزدیک به هزاریکی موجودِ کابوس، حتی یک پژواک هم به دست نیاوردهذهنش بود. حتی نشانهای از آن هم به چشم نمیخورد.
اصلاً منطقیمسدود نیست... اصلاً. اینمنطقی دیگه چیه، شوخیه؟
انگار شانسش در موردِ خاطرهها بینظیر بود، اماباید در موردِ پژواکها افتضاحی فراتر از حدِ تصور. بایدفهرستِ دستکم چهار یا پنج پژواک میگرفت... اما نگرفته بود.
سانی مدتی با چهرهایبرقرار عبوس به تاریکی خیرهقدمبهقدم ماند. بعد آهی کشید.
خب، مهم نیست. ولی حیف شد که پژواکی ازیکی کاهنِ سرخ نگرفتم. تبدیلش میکردم به یه سایه... فقطذهنش برای اینکه فرصت پیدا کنم اون عوضی رو دوباره بکشم...
خاطرههای تازهاش را بررسی کرد و نام و توصیفاتشان را آرام خواند.قدمبهقدم چندتایی خوب بودند و دو تا عالی. اما بقیه از چیزهایی کهبیآنکه در زرادخانهاش داشت ضعیفتر بودند. تنها کاربردشان این بود که خوراکِ قدیس شوند.
با این حال، این بار برای دادنشان به عنوانِ آذوقه بهآهی دیوِ کمحرف شتاب نکرد. در عوض مدتِ درازی مردد ماند وناگهان بعد رونها را مرخص کرد. برای این خاطرهها نقشههای دیگری داشت.
هر کدامشان بافتِ منحصربهفردی داشتند؛ بافتی که میتوانست آن را بررسی و رویش آزمایش کند،بهتنهایی بیآنکه نگرانِ آسیب دیدن یا نابودیِ ابزاری واقعاً ارزشمند باشد. حالا دیگر میتوانست از سوزنِکشتارِ بافنده هم استفاده کند، بهجای اینکه انگشتانش را با رشتههای اثیری اما بینهایت تیز ببُرد.
سانی که از این تصمیم راضی بود، آخرین تیوپهای خمیرِ مصنوعی را کهانبوهی از صندوقِ حریص درآورده بود تمام کرد، آنها را بیتفاوت در ورطهٔ تاریکِ آسمانکشتارِ زیرین انداخت و یکی از سایههایش را فرستاد تا وضعیتِ بالا را ارزیابی کند.
خورشید به سویکرده افق پایین میرفت وارتباط شب بهسرعت نزدیک میشد.
این یعنیبرگردد باید بهزودیحاضر راه میافتاد.
طیِ چند روزِ بعد، سانی به سوی جنوبِ شرقی پیش رفت؛ شبها در تاریکیِ آسمانوجود زیرین میماند و روزها زیرِ جزیرهٔ شناور پناه میگرفت. هنوز بهخاطرِ جراحاتش ضعیف بود وموجودِ باید برای استراحت و خواب مدام توقف میکرد، که همین سرعتش را بهشدت پایین میآورد.
طیِ این روزها،کرده سانی به چندنمیتوانست کشفِ حیرتانگیز دست یافت.
اولین کشف برایش نسبتاً خوشایند و سودمند بود. معلوم شد در اینروی عصر، شمارِ موجوداتِ کابوس در پادشاهیِ امید بسیار کمتر از آینده بود. اینکمی موضوع شاملِ پلیدهای هولناکی هم میشد که در نیمهٔ تاریکِ جزیرهها سکونت داشتند.
نبودِ آنها ماندن در زیرِ جزیرهها را برایش بسیار آسانترباشد میکرد. البته هنوز هم هیولاهایی در تاریکی پنهان بودند، امابیآنکه نه آنقدر که پنهان ماندن از دیدشان خیلی سخت باشد.
حالا که فکرش را میکرد، منطقی بود. این سرزمینها هنوز بهکلی ویران نشده بودند و انسانهای بسیاری روی جزیرههای شناورآنها زندگی میکردند. به لطفِ آنها و تلاشهایشان بود که جمعیتِ موجوداتِ کابوس تا این حد پایین مانده بود. به همین دلیلشوخیه بود که یک دههٔ تمام یا بیشتر طول کشید تا سولوین و متعصبانش پلیدهای کافی برای برگزاریِ آزمونهای ملعون جمعآوری کنند.
دومین کشفش چندان خوشایند نبود و باز هم به ساکنانِ انسانیِ پادشاهیِ امید ربط داشت. هنوزیکی در قلمروِ پرستندگانِ جنگ بود و همین باعث میشد که ظاهر شدن روی سطحِ جزیرهها دربودند روزِ روشن و بدون جلبِ توجه، تقریباً غیرممکن باشد. اما نیمهٔ تاریک هم کاملاً امن نبود.
نه یک بار و نه دو بار، انسانهایی را دید که یا از روی زنجیرهای آسمانی یافهرستِ از میانِ آسمان زیرین عبور میکردند. در سایهها پنهان میشد و عبورِ چند کشتیِ پرنده را از میانِخاطرههایش تاریکیِ بیکران تماشا میکرد؛ برخی با بادبانهای سفیدِ درخشان و برخی با بادبانهای سرخِ تند آراسته شده بودند.
حتی شاهدِ درگیریِ شدیدِ دو کشتی شد که در آن، تیرها و تکههای چوبِ شعلهور همچونانبوهی باران به درونِ پرتگاه میریخت. در نهایت، کشتیِ سفیدبادبان خودش را به کشتیِ سرخ کوبید، آنهزار را به دو نیم کرد و ناخدا و خدمهاش را به کامِ مرگ در آسمان زیرین فرستاد.
این کشتیها در عینِ شباهت، با کشتیای که آتشبانان تعمیر کرده و به برجِ آبنوس بردهمیآورد بودند تفاوت داشتند. بسیار کوچکتر و کندتر بودند و درختِ باشکوهی دورِ دکلهایشان نروییده بود. در مقایسهدست با آنها، کشتیای که سانی چند هفته را در آن گذرانده بود بسیار... باستانیتر به نظر میرسید.
مانندِ نسخهٔمسدود اصلی درحدی برابرِ کپیهای دستچندم.
...سومین کشفِبرگردد سانی شایدحاضر تکاندهندهترینشان بود.
خردایش... در این عصر وجود نداشت. جزیرهها مثلِ همیشه بالا و پایین میرفتند،کابوسهای اما هرچه اوج میگرفتند، هیچ نیروی مرگباری به آنها هجوم نمیآورد تا هرشمرد موجودی را که برای فرار بیش از حد ضعیف یا کند بود، نابود کند.
بسیاری از موجوداتِ کابوس که سانی پیش از شکارشان در آینده بررسی کرده بود، دروجود اینجا با آنچه میشناخت تفاوتهایی داشتند. این موضوع را در میدانِ نبرد فهمیده بود وموجودِ پس از فرار، وقتی از دریچهٔ چشمانِ سایههایش جزیرهها را زیرِ نظر گرفت، به یقین رسید.
حالا دلیلش را میفهمید. خردایش هنوز به وجود نیامده بود و به همین دلیل، موجوداتِ کابوس هزاران سال سازگاری را پشت سر نگذاشتهمیآورد بودند تا زنده ماندن زیرِ فشارِ آن را یاد بگیرند. نه بدن و نه رفتارشان هنوز برای سازگاری با آن نیروی مرگباری کهدیگه در آینده کلِ منطقه را به وحشت میانداخت تغییر نکرده بود؛ به همین دلیل بود که به چشمش هم آشنا میآمدند و هم غریبه.
سانی با تکیه بر این دانش، آرامآرام راهِ جنوبمقاومت را در پیش گرفت و کولوسئومِ سرخ — وخاطرهها قدیس سولوین — را بیشتر و بیشتر پشتِ سر گذاشت.
زخمهایش رفتهرفته التیام مییافتند وکند طولی نکشید که حس کرد دیگرداخلِ در مبارزات کاملاً بیفایده نخواهد بود.
...و این درست بهموقعدیگر بود، چون روزهای آرامششداخلِ داشت به پایان میرسید.